حلبی هستی، چرا بلوری نیستی!؟

اصفهان، خانه ام فلکه طوقچی بود. اتاقی شش متری اجاره کرده بودم ، ماهی ۳۵ تومان! طوقچی شلوغ و پر سر و صدا، شبیه میدان راه آهن تهران یا میدان ارک اراک، همان چاله میدون! بود. شمال و جنوب اصفهان برعکس تقسیم بندی مشهور است. میدان طوقچی شمال شهر بود و دانشگاه و محله های اعیانی چهارباغ بالا در جنوب، در دامنه کوه صفه. گاهی صبح ها که کارم در هتل تمام می شد. از سی و سه پل تا طوقچی و گاه شبانه از طوقچی تا هتل کوروش پیاده می رفتم. مسیری مستقیم، تمام طول چهارباغ پایین و خیابان کاوه بخشی از مسیرم بود. بهار به ویژه اریبهشت ماه، مسیر چهارباغ معطر و و دلپذیر و شادی بخش بود. یک سره راه با گل های سرخ و سپید و زرد و صورتی آذین بندی شده بود. شب ها بیشتر در هتل کورش می ماندم. خانه ام در واقع پایگاهم بود و نه جایگاهم!
حاج شیخ محمود حلبی بنیانگذار و رئیس انجمن حجتیه به مناسبت ماه رمضان سال ۱۳۵۳به اصفهان آمده بود. قرار بود دهه سوم رمضان در مسجد سید شب ها سخنرانی کند. یک ساعت بعد از نماز مغرب و عشا سخنرانی آغاز می شد. صحن مسجد بزرگ و زیبا ِبود. محله های دورتا دور از طریق مسجد به هم پیوند می خوردند. درِ شمالی مسجد در خیابان مسجد سید تا درِ جنوب شرقی و در جنوب غربی، به پشت بازارچه راه داشت… بر این گذرگاه به اصطلاح صیغه مسجدیّت خوانده نشده بود. مردم معمولی و یا خانم ها در هر شرایطی که بودند یا عذری که داشتند می توانستند گذر کنند. قسمتی که مسجد بود سطحش به اندازه چهل سانتیمتر بلند تر بود. این نکته به روشنی در وقفنامه مسجد سید پیش بینی شده است:
 « و امّا صحن مسجد قرار وقف بر این شد که صحن محاذی چلستون الی دو مهتابی، یعنی دو سکّو و یک زرع به حوض مانده به عنوان مسجدیت وقف بر مصلّین بوده باشد؛ مگر به قدر شارع پهلوی سکّوها که آن مستثنی است از دم دالانها الی منتهای سکوها و داخل توابع است، یعنی بر عابرین در مسجد و حجرات و تتمه صحن و بیست باب فخریهای جنب شبستانها وقف بر مسلمین واردین در مسجد اعم از نمازگزار و قاری و تعزیه‌دار و محصّلین مسائل و عابرین به حجرات. »
تابستان ها در این قسمت مصلّی گلیم های نقش گره یزدی با زمینه سپید و گره های آبی که محو به نظر می رسید، می انداختند و نماز گزاران به نماز می ایستادند. هر دو شبستان مسجد خیلی زود سرشار از
جمعیت می شد. منبر را بیرون شبستان می گذاشتند تا جمعیت انبوهی که در حیاط بزرگ مسجد جمع بودند، سخنران را ببینند. تصمیم داشتم هر شب شرکت کنم. غیر از یک شب، جمعه شب که با حسین مهیاری و عباس غازی و مرشد حسن به خانقاه و زیارت مرقد علی بن سهل در طوقچی رفتیم. هر هفته می رفتم! خانقگاه علی بن سهل برایم سفرنامه ناصر خسرو و ابن بطوطه را تداعی می کرد، هر دو به این خانقاه آمده و در آن بیتوته کرده بودند. یک بار سفر نامه ناصر خسرو را در گوشه باغ زیارتگاه یا خانقاه علی بن سهل خواندم، انگار ناصرخسرو کنارم نشسته بود و طنین آوای او در گوشم می نشست، هنوز هم هر وقت سفرنامه ناصر خسرو را می خوانم، همان فضا ی علی بن سهل و همان آوای ناصرخسرو در گوش جوانی بیست ساله طنین می افکند و همان روزگار برایم تداعی می شود. برخی عبارت های سفرنامه را از شدت لطافت و زیبایی و ازبس به تکرار خوانده بودم از بر شده بودم:
« و من در همه زمين پارسی گويان شهری نيکوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان نديدم ، و گفتند اگر گندم و جو و ديگر حبوب بيست سال نهند تباه نشود.»
دوصد- چرا می گوییم دویست! و بدتر از آن سیصد به جای سه صد!- و پنجاه سال پس از ناصر خسرو، ابن بطوطه مراکشی به اصفهان آمد. وصف و ستایش اصفهان از زبان ابن بطوطه هم شنیدنی و شور آفرین است:
« مردم اصفهان زیبا رویند و سپید شکوفنده گلگون، که سرخی می زند!»
ابن بطوطه به خانقاه علی بن سهل رفت. دو هفته در خانقاه ماند. پنجره اتاقش رو به باغ پیر خانقاه قطب الدین حسین رجاء باز می شد. دید قطب الدین با ردایی هزار رنگ و طاقیه ای با شکوه و رنگین می آید. طاقیه کلاه بلند و خوشرنگ و پر نقش و نگار تَرک دار درویشان سهروردیه بود، ابن بطوطه که آیت ذوق و سلیقه و هنرشناس و خوشباش بود، در دل آرزو کرد که ای کاش چنان ردایی داشت و چنان شگفت طاقیه ای! شیخ خانقاه ناگفته، چنان ردای هزار میخی، که ابن بطوطه هزرمیخی، نوشته است و نیز طاقیه صوفیانه خودش را به او بخشید. ابن بطوطه در واقع خرقه گرفت و در حلقه سلسله صوفیان سهروردیه در آمد. ابن بطوطه نسل به نسل و حلقه به حلقه داستان خرقه را پی می گیرد تا آن را به سر سلسله عارفان امام علی علیه السلام می رساند که به حسن بصری هدیه داده بود. می گوید از شور و شوق برای بوسیدن بر پای قطب الدین افتاد. در روزگار جوانی من، و به قول ناصرو خسرو زیارت و یا اتراقم در خانقاه علی بن سهل، دیگر چنان شکوهی یا هنگامه ای نبود. رونق چندانی نداشت، اما فضای معطر معنوی و سنگینِ سبکبالانه برجای بود. پس از بیست سال همین فضا را در مرقد ابن عربی تنفس کردم…

با حاج حلبی از طریق انجمن حجتیه اراک آشنا بودم، چند باری در سمینار سالانه انجمن در باغ بزرگی در کرج ایشان را دیده بودم. نمی دانم چرا هیچوقت سخن و سیما و آهنگ صدای ایشان مرا نگرفت. به همین خاطر اصفهان که امدم یکباری جلسه انجمن رفتم و آشنا شدم، منتها ادامه ندادم. رغبتی نداشتم. به نظرم فصل انجمن حجتیه برایم تمام شده بود. در اراک جا مانده بود. افق های دیگر، موضوعات دیگر و کتاب های دیگر برایم جذابیت داشت. مثلا شناخت مارکسیسم و مسیحیت و عرفان یهودی و هندی برایم جذابیت بیشتری داشت.با خودم می گفتم حیف عمر که صرف خواندن اقدس و ایقان و بیان و رحیق مختوم و ادعیه مبارکه و بهجت الصدور و نجوم بازغه و … شد. بدتر از آن ، عمرم صرف به خاطر سپردن صد ها متن یا مطلب با شماره صفحه شده بود. بعضی مطالب را نه تنها با شماره صفحه بلکه با شماره سطر از حفظ بودم! نمایش مسخره حافظه، به قول دکتر صفوت، فنّ تسخیر ابله!
مجلس سرشار از جمعیت بود. شیخ محمود حلبی با تانّی به سوی منبر می رفت. قامتش نیم خمیده بود و چهره اش سبزه و ریشی نسبتا کوتاه و سفید که رگه های حنایی در آن پیدا بود. مثل موج رنگ قرمز در کاشی های سبک قاجارمسجد سیّد. نزدیک منبر رسیده بود که ناگاه سیّد محمد صمصام مثل جنِّ علاء الدین در کنار منبر سبز شد! اصلا شکل و شمایل صمصام مثل علاء الدین بود! میله پایه میکروفن را از روی پله دوم برداشت. دو دستی به دست گرفت. توی میکروفن فوت کرد و گفت: « شیخ محمود سلامٌ نعلیکم! تو شیخنا حلبی هستی، آهنی هستی، فولادی هستی، چرا بلوری نیستی! من خودم سیّد حَلَوی هستم! جدمان رسول خدا می گویند فرموده: المومنون حلویّون، اگر هم نگفته باشه، من که مؤمن حلوی هستم. همیشه توی جیب هایم، توی خرجین اسبم نقل و نبات و گز و کلوچه برای بچه ها پیدا می شود. ما چند جور سید و شیخ داریم. آن سّید که بهش گفتم پا روی دم سگ نگذار، سید فولادی است. البته نه اینکه مثه پنجره فولادی شفا بدهد! پنجره فولادم خیال نکنم شفا بده، امام رضا شفا می ده، اهل شفاعت را شفا می ده. سید دیگری می شناسم سید بلوری، آسید محمد حسین طباطبایی که المیزان نوشته. یک سیّد می شناسم، سیّد کشی! مثه کش هر کس بکشه همون طرف میره، مثه سید کشی یا کاشی. حالا شیخنا تو اگر حلبی باشی، که قلچماقی یه مشت بهت می زنه مثه حلبی قُر می شی! بعضی شیخا چوب پنبه ای اند. بعضی ذغالی. شیخنا بلوری باش! صحبت من تمام شد. بانی مسجد پول وعظ صمصام را بیاره کنار منبر! زودتر بیارید، منم زودتر می رم به کارم می رسم، زن و بچّام منتظرن!»
صدای خنده جمعیت بلند شد. همه می دانستند که صمصام زن و بچه ندارد. همه می دانستند که کودکان یتیم و خانواده های فقیر در انتظار اویند.
حاج حلبی با رندی، گفت: سید من حلبی هم نیستم، آن هم خودتی! به نظرم نمی بایست نکته صمصام را به دل می گرفت و مثلا جواب رندانه می داد. پیدا بود صمصام و شخصیت صمصام را درست نمی شناسد. صمصام نشسته بود و سرش پایین بود.
شیخ محمود حلبی در سخنرانی اش از دیدار شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی و میرزا مهدی اصفهانی با امام زمان سخن گفت.گفت هر دو نفر از استادان ایشان بوده اند. در دوران غیبت کبری تشرف به حضور امام زمان اختیاری نیست، به کوشش نیست به کِشِش است… من اما تمام ذهنم در گیر همان جمله صمصام بود: « شیخ تو حلبی هستی، چرا بلوری نیستی…» مدت ها بود که در دنیای خیالم انسان ها را با رنگ ها، با درخت ها، با پرندگان حتی حیوانات می سنجیدم. با خود می گفتم، من اگر رنگ باشم، اگر پرنده باشم، اگر درخت باشم، اگر گل یا بوته گیاهی باشم، کدام خواهم بود؟ صمصام زاویه تازه ای باز کرده بود. سنجش انسان با عناصر طبیعت… حلبی یا بلوری؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)