صمصام رند عالم سوز، شادی کودکان

حمید یک کیلو بادام منقّا توی کیسه کتان سپید آورده بود، گفت برای سیّد صمصام است. خانواده حمید در تیران بادامستان کوچکی داشتند. گفت این سهم مادر بزرگم از بادامستان بود. سفارش کرد برای شما بیاورم تا به صمصام بدهید. مادر بزرگم از قصه بادام تلخ و بچه های یتیم دلش شکست، خیلی گریه کرد. قصه را عباس غازی برایم تعریف کرده بود. من هم برای حمید تعریف کرده بودم. قصه کار خودش را کرده بود! یکی از دوستان غازی به خانه صمصام می رود، می بیند صمصام توی ایوان خانه نشسته، سفره ای انداخته، کیسه ای کنار دستش است و ظرفی پر از بادام جلواش. هر بادامی را که می شکست خلال کوچکی از نوک بادام با قلمتراش جدا می کرد. خلال بادام را
می چشید. بعضی بادام ها را توی کاسه مسی
می انداخت، برای خودش بر می داشت. پرسیده بود چرا این کار را می کنی؟ صمصام گفته بود، این بادام ها برای بچه های یتیم است. نمی خواهم دهانشان تلخ شود. مادر بزرگ حمید گفته بود، بادام منقّا که تلخ نمی شود. غیر از بادام سنگی است. سهم مرا ببر برای بچه های صمصام! به حمید گفتم، فردا جمعه است. نماز جمعه می روم کارخانه چوب بری، خیابان دروازه تهران، می توانم اول صبحی برای صمصام ببرم، حمید گفت من هم خیلی دوست دارم همراهت بیایم. چشمانش برق زد و علامت سئوالی در برق نگاهش درخشید. گفتم:
« تو فردا باید هتل باشی، شیفت صبحی یا عصر؟ »
«صبح»
« نمی شود با هم برویم. مگر اینکه من هم عصر بروم. خیلی خوب قرارمان، ساعت پنج بعد از ظهر سر کوچه صرّاف ها»
حمید زودتر از من رسیده بود. بعد از نماز جمعه با آیت الله غروی صحبت کردم. چند تا سئوال داشتم. پنج و ربع رسیدم. حمید راحت کنار دیوار نشسته بود. تردید داشتم آیا صمصام خانه هست یا نیست؟ در واقع بر اساس حدس و گمان آمده بودیم. خوشبختانه خانه بود. دو نفر مهمان داشت. سه بچه هم همراهشان بود. از سر و لباس و لهجه شان پیدا بود که عشایری اند. آمده بودند از صمصام نبات تبرّک شده بگیرند. برخی دوستان و آشنایان همیشه نبات تبرّک شده در حرم امام رضا و یا سوهان متبرّک قم، برای صمصام می آوردند. صمصام هم به خانواده های فقیر می داد و یا به عنوان هدیه متبرک به دوستان. بعدها دیدم آیت الله علی مقدادی، پسر شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی همین رویه را داشت. هر وقت در آن سال های سخت زمین تنگ و زمان مثل سرب فشرده و نفس کشیدن سخت می شد، به دیدنش می رفتم. همیشه هدیه نبات متبرک آماده بود. صمصام، حمید را بوسید و برای مادربزرگ و پدر و مادر حمید نبات متبرک و یک جعبه گز آردی کرمانی هدیه داد. گفت چقدر بچه ها از این بادام های پوست کاغذی خوشحال می شوند. همیشه بادام تازه می ماند. این بادام منقعا مثل کسی است که زود دلش می شکند و اشکش جاری می شود. بادام های سنگی دیده اید، گاه از سنگ سخت ترند. از زیر ضربه قندشکن فرار می کنند، یکهو از زیر ضربه جست می زنند. ممکن است آدم را کور کنند، گاهی تلخ هم هستند. صمصام گفت به شب عید نزدیک می شویم. در فکر عیدی بچه ها هستم. در حدی که کفشی و پیراهنی برایشان تهیه کنم. دستم خالی است. گفتم، یک پیشنهاد دارم. گاهی با بعضی استادان دانشگاه برای ناهار، ظهر جمعه یا پنجشنبه می رویم کافه رستوران نوش مهر، نزدیک کوچه پشت مطبخی، کنار بیمارستان خورشید. بیشتر مشتری ها بازاری ها هستند. می شود از آن ها کمک گرفت. وقتی جمع باشند توی رو در وایسی قرار می گیرند، اونایی هم که چشم تنگند، چشمشان باز می شود. صمصام سکوت کرد. به قلیانش پک زد. دستی به پیشانی اش کشید و گفت، بله فکر خوبیه. قرارمان باشد برای ظهر پنجشنبه. حدود ساعت یک بعد از ظهر بود. رستوران شلوغ بود. من زودتر آمده بودم. روی تختی که کنار دیوار بود و پشتی داشت نشسته بودم و چشمم به در بود. تعدادی جهانگرد زن و مرد توی رستوران بودند. دیگر جای خالی پیدا نمی شد. ناگاه جلو در صمصام سوار بر اسب پدیدار شد. انگار از توی داستان های شاهنامه بیرون آمده بود. از اسب آرام پایین آمد. به طرفش رفتم. افسار چرمی تابیده اسب را به نرده آهنی کنار در پیچاند. چند نفر از رهگذران به سمتش آمدند و سلام کردند. خوشحالی از چشم هایشان پیدا بود. صمصام گفت من همین پایین می نشینم که چشمم به اسبم باشد. کسی او را نمی برد، یعنی اسبم جایی نمی رود. دلمان برای هم تنگ می شود! بعضی مشتری ها سمت صمصام آمدند. تعارف کردند که صمصام مهمانشان باشد. صمصام اشاره کرد که بنشینند. به اصطلاح مجلس را آرام کرد و مجلس قرار پیدا کرد. صمصام به دیوار تکیه داد. گفت:
« دوستان عزیز، آبگوشت نوش مهر، نوش جانتان باشد. این آبگوشت دو برابر کباب سلطانی قیمت دارد. من تا به حال نخورده ام. کباب سلطانی هم نخورده ام. شما این غذای خوش مزه را می خورید. نوش جانتان. اما چند ساعتی دیگر به تان فشار می آید باید بروید بیت الخلا، خودتان را خالی کنید. نگاهی به محصولتان می اندازید! اگر هم نخواهید نگاه کنید فرشته می زند پس گردنتان، پس کله تان می گوید. حاجی نیگا کن، زیر چشمی نگاه می کنید! نه تنها غذا عاقبتش این یا آن می شود. ما هم می میریم و عاقبتمان همان است. می پوسیم و بوی گند می گیریم. برای همین زیر خاکمان می کنند. رویمان سنگ می چینند. دیده اید همه از مرده فرار می کنند. من به دعوت دوست جوانی اینجا آمدم. برای ناهار نیامدم، روزه هستم.
امروز پنجشنبه سوم ربيع است. ماه ميلاد پيامبر اكرم كه قلبش پر از مهر و محبت به بندگان خدا بود. از بس غصه مردم را مي خورد، قرآن مي گويد، غصه می خورد، به رنج می افتاد. عَزيزٌ عَليهِ ما عَنِتّم. خب ما هم مردم را دوست داشته باشيم. از فقر و ندارایی و شرمندگی شان پیش کودکانشان بی خواب شویم، هیچ وقت بی خواب شدید؟ شما آقايان حتما شب عيدي در فكر فرزندانتان هستيد. از حالا برايشان در فكر كفش و کلاه و لباسيد. در اصفهان ما، بچه های يتيم و خانواده هاي فقيری هستند كه در خانه شان عيد نمی شود. رنگ لباس نو و شيريني عيد را نمي بينند. شاد كردن اين بچه ها شاد كردن خداست. شما وقتی به چشم های كودكی نگاه مي كنيد و مي بينيد چشمش از شادی و خوش حالی برق می زند، مطمئن باشید اين برق همان جلوه آيه نور است. شما ها نمی دانم چند تا بچه داريد. من بيشتر از هزار تا بچه دارم. نمی گویم چقدر کمک کنید. بسته به همت خودتان . دست خدا به همراهتان. انشاءالله کسب و زندگیتان با صفا و برکت باشد.»
صمصام روی تخت نشست. سرش را به دیوار تکیه داد. چشمانش را بست. یکی یکی یا دو تایی و چند تایی بازاری ها به سمتش می آمدند و پول را روی تخت می گذاشتند. گفت: برو از خرجین اسبم سمت راست یک کیسه نبات توی کیسه کتان است بیار. آوردم. به هر کدام از بازاری ها تکه کوچکی نبات می داد. بعضی بازاری ها گفتند می روند از صندوق حجره شان پول می آورند. آن روز نزدیک به پنج هزار و هشتصد تومان پول جمع شد. صاحب کافه نوش مهر، صد تومان داد. توی یک قابلمه کوچک، برای صمصام آبگوشت گذاشته بود. گفت، وقت افطار برای بچه های من دعا کنید. صمصام متبسم بود. گفت:
« دست خدا به همراهتان، سایه پیامبر بر سرتان. یا علی…»
بلند شد و به سمت اسبش رفت. وقتی رفت به نحو محسوسی سکوت رستوران را فرا گرفته بود. مشتری ها آرام غذا می خوردند. جهانگردان خارجی متعجب بودند. برای دو سه نفرشان توضیح دادم که صمصام کیست. پرسیدند، او را می شناسم؟ گفتم بله. پیرمرد آلمانی از توی کیف پولش صد مارک شمرد و به من داد. گفت شاید بشود با این پول کودکی را خوشحال کرد.
در فکر بودم، مهمانی غریبی بود. صمصام روزه بود و آبگوشت خوشگوار نوش مهر را نخورد. او از همه خوشی ها و شادی های این جهان چشم پوشیده بود، تا گرم و شاد از شادی کودکان و فقیران شود. روزی عباس غازی از قول صمصام نقل کرد. صحبت روزه شده بود. صمصام گفته بود، ابو ربیع زاهد به داود طائی گفته است: از دنیا روزه بگیر و در آخرت افطار کن…
 

 

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)