سیّد محمد صمصام، رند عالم سوز، تیمار اسب صمصام

اسب صمصام، با صمصام نسبت غریبی داشت. گویی او اسب صمصام بود و صمصام، صمصامِ اسب! حال و احوال اسب اگر خوش نبود، صمصام ناخوش می شد. صمصام اگر بیمار می شد، اسب بیمار و نیاز به تیمار داشت. گفتگوی آن ها از طریق چشمان فراخ و سیاه و زیبای اسب و چشمان هوشمند سیاه صمصام بود، که با برق اشک می درخشید. می گفت: هر وقت حالم خوش نیست. او هم ناخوش احوال می شود. می گویند بعضی دوقلوها اینجورند، تا جایی که یادم هست ما دو قلو نبودیم! اما وقتی هم را پیدا کردیم انگار هیچگاه از هم جدا نبوده ایم. من که بدون اسبم نمی توانم به خانه های فقیران بروم و به آن ها کمک کنم. یعنی کمک مردم را به آن ها برسانم. من همزه وصلم. خداوند به مردم خیرخواه برکت بدهد. داستان های عجیبی در این سال ها شاهد بوده ام. یکیش را برایت تعریف کنم. حسن کارگر کوره پز خانه است. کارخانه آجر توکل کار می کند. چهارتا بچه دارد. دست تنگ نیست. اما خانه ندارد. روزی برایم مقداری پول آورد. گفت برای کمک . پرسیدم حسن تو که خمس و زکات برایت واجب نیست؟ این همه پول از کجاست برای چیست. گفت. بچه هایم تعریف کردند. که دوستانشان در مدرسه گفته بودند. برای عید نمی توانند کفش نو بخرند. لباس نو بخرند. دوتا قالیچه از وقت عروسی مان داشتیم. زنم گفت ببر بفروش به صمصام بده، شب عیدی برای بچه های یتیم کفش نو بخرد. برای خودمان گلیم بخر. چه فرقی می کند، زیر پای ما گلیم باشد یا فرش دستباف. توی بازار رفتم حجره حاج حبیب، او را می شناسم. تعجب کرد که قالیچه ها را برای فروش برده ام. از خود او بیست سال پیش خریده بودیم. گفت حسن چرا می خواهی بفروشی؟ اگر دست تنگی، قالیچه ها را ببر خانه ات. من بهت قرض می دهم، هر وقت دستت باز شد، هر مقدار توانستی پس بده. گفتم خدا را شکر، دست تنگ نیستم. برای شب عیدی، برای کفش نو بچه ها می خواهم به صمصام بدهم. ما زندگی مان با گلیم و جاجیم هم می گذرد. حاج حبیب گریه اش گرفت. گفت خیلی خوب من دوبرابر به تو پول می دهم. قالیچه ها را می برم خانه خودم. هر وقت چشمم به قالیچه بیفتد، یاد تو می افتم و کفش بچه ها. امروز صبح حاج حبیب به خانه ما آمد و قالیچه ها را برگرداند. برکت در برکت.
صمصام گفته بود. برکت مثل چشمه است، از جوشش نمی افتد. مثل چاله آب دستی نیست. وقتی کسی با خدا معامله می کند. همین می شود. برکت مثل افتاب است هر روز می تابد، روشنی و گرمی می بخشد.
عباس غازی می گفت، هر کس سبک زندگی خود را دارد. آنسان ها یا ادم های معمولی در جریان عادی و معمول زندگی قرار می گیرند. مثل قایقی کوچک در مسیر جریان رودخانه ای بزرگ، چاره ای ندارد جز آن که همراه رود برود. صمصام می توانست، مثل یکی از صدها روحانی بشود که در اصفهان زندگی می کنند. واعظ و منبری اند و یا آقای مسجد و اهل درس و بحث. صمصام سبک دیگری انتخاب کرده است. نوع لباسش، عمامه سبزش، اسبش، شیوه سلوکش، بیدار خوابی اش، نکته های برّنده و گزنده طنزش، مردم دوستی اش، بی تابی اش در برابر فقر و رنج کودکان. او برخلاف جریان رودخانه عادی زندگی حرکت می کند. در واقع در دنیای دیگری است.
روزی همین نکته را با آیت الله غروی مطرح کردم. سخن در باره صمصام بود. گفت صمصام قلندراست. مورد توجه است. از پوسته زندگی گذر کرده، در دنیایی دیگر زندگی می کند. آیت الله غروی که خود شاعری نکته پرداز و لطیف بود، خواند:
سرّی است سمندر را ز آتش بنمی سوزد
جانی است قلندر را نادرتر از آن برگو
من بیخود و سرمستم اینک سر خُم بستم
ای شاه زبردستم بی‌کام و دهان برگو
صمصام، هر چه در صحنه اجتماع شوخ و شنگ و نکته پران و طناز بود. در خلوتش مثل دریا در شبی مهتاب خاموش و آرام می نمود و بود. انگار صمصام دیگری بود. مراقبت و ذکرش مدام بود. دیده اید بعضی در دنیای خیال خود زندکی می کنند؟ مثل هندو هایی که اگر با فقری طاقت سوز روبرو باشند؛ فقر و دشواری را
تحمل می کنند که در زندگی دیگر، امید زندگی بهتری را دارند. همان خیال بهشت برین! صمصام نه در دنیای خیال هندویی و نه در خیال بهشتی در دوردست، حقیقتا در جهان دیگری زندگی میکرد، آن جهان را حس می کرد. چه نامی می توانستیم بر جهان صمصام بگذاریم؟
این نکته را از حسین مهیاری هم پرسیدم. آن روزها حسین کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم را می خواند. کتاب را بارها خواند. عاشق هم شده بود! گفت: کسانی که فکر می کنند، همه میوه ها وقتی می رسند، که توت فرنگی از انگور چیزی نمی دانند! حسین بعدا که به کار هنری فرش مشغول شد، همین ایده را سفارش داده بود، طراحی کردند و فرشی بافتند، بوته های سرخ توت فرنگی و تاک های سربلند انگور سبز، در کنار آبشاری کوچک. این فرش را دوستم حاج ابراهیم حسینجانی که با حسین دوست شده بود، از حسین گرفته بود. قالیچه توت فرنگی و انگور شده بود، نگین بهارستان فرش او…
حسین گفت تو قصه بیمار شدن صمصام و اسبش را شنیدی؟
-نه
صمصام ناخوش احوال می شود. نمی توانسته به اسبش رسیدگی کند. این قصه را شیخ جعفر آقای مجتهد روایت کرده اند. ایشان در خواب یا مکاشفه، مامور می شود، به خانه یکی از دوستداران امام حسین علیه السلام برود و اسب او را تیمار کند. نمی دانسته چه کسی است. می رود، با صمصام آشنایی قبلی نداشته. وارد خانه می شود و می بیند، اسب صمصام نیاز به تیمار و توجه دارد. یک هفته ای خانه صمصام می ماند. به اسب می رسد و مراقب صمصام بوده ، صمصام می گوید. دیدم حال و روزم خوش نیست نمی توانم در این ماه محرم برای روضه از خانه بیرون بروم. اسبم هم ناخوش است. صبحی که زیارت عاشورا خواندم، از امام حسین خواستم که یکی از دوستدارانش را بفرستد، به ما کمک کند. اسبم را تیمار کند. شما را فرستادند. صمصام آن چنان ارام و با اطمینان با شیخ جعفر سخن گفته بود که شیخ جعفر حیرت کرده بود. شیخ جعفر می گفت، من در آن هفته مثل بنده ای در خدمت صمصام بودم و اسبش را تیمار می کردم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)