حضور حافظ (۲)

حضور مدام حافظ، پدیده شگفت انگیز و البته پر شوری در تاریخ فرهنگ و زندگی فردی و اجتماعی و ملی ما ایرانیان و پارسی زبانان بوده و هست. به پنج روایت از این حضور توجه کنید:
یکم: محمد رضا شفیعی کدکنی در باره حضور حافظ نوشته است:
« هیچ ملتی چنین شاعری نداشته است و نخواهد داشت. هیچ کس منکر شکسپیر و گوته و متنبّی و دانته نیست، ولی چنین حضور شگفت آوری در زندگی یک ملت و در تمام لحظه های تاریخی یک جامعه از عهده هیچ شاعری تا کنون بر نیامده است. »
( قلندریه درتاریخ، ص ۵۴)
دوم: روایت داریوش شایگان:
« در سال ۱۳۴۲، همسر نیکوس کازانتزاکیس، نویسنده معروف یونانی، در ایران مهمان من بود، و در سفری که به شیراز داشتیم پس از بازدید از مقبره سعدی و حافظ، با تاثر و شیفتگی بسیار، سخنی گفت که هرگز فراموش نکردم:
من در هیچ کجای جهان ندیده ام که مزار و مقبره یک شاعر بزرگ، زیارتگاه مردم باشد! شاید شما تنها ملتی باشید که با شاعرانتان چنین ارتباط معنوی عمیقی دارید و چنان ارجی برایشان قائلید که حضوری مدام در زندگی شما دارند.»
( داریوش شایگان، پنج اقلیم حضور، بحثی در باره شاعرانگی ایرانیان، فرهنگ معاصر، تهران ۱۳۹۳، ص۲)
سوم: در شهریور ماه ۱۳۷۳ با گروهی بیش از صدنفر، از اهل فرهنگ و هنر و اندیشه ، متشکل از دانشگاهیان و شاعران و نویسندکان و هنرمندان برای شرکت در جشنواره هزاره فردوسی به شهر دوشنبه رفتیم. شهر برای جشنواره هزاره فردوسی آذین بندی شده بود. از زمره همراهان دکتر عباس زریاب خویی ( د. ۱۳۷۳) و مرشد مرادی یزدی ( د. ۱۳۷۵) بودند. به رودک رفتیم. جمع ما را به باغ با صفایی بردند. هوا بهشتی بود و نسیم معطر و آوای نهر نقره ای پرشور جاری.
دکتر محمود روح الامینی ( د. ۱۳۸۹) استاد مردم شناسی دانشگاه تهران، که از زلالی و یکرنگی و صفای جان می درخشید؛ لباس تمام سپیدش و موهای بلند افشاننده و ابروان نقره ای اش، مثل تکه ای از مهتاب در شبی روشن بود؛ از نوجوانی تاجیک که چهارده پانزده ساله به نظر می رسید و قدح بلور سیب سرخ را با دو دست جلو سینه گرفته بود و سیب های سرخ زیر آفتاب نرم پسین می درخشید. در حالی که پسر جوان سیب تعارف می کرد؛ دکتر روح الامینی با شوق و مهر پرسید، پسر جان اسمت چیست؟
«حافظ!»
«عجب اسم قشنگی داری. اسم برادر و خواهرت چیست؟ »
نوجوان تاجیک با موجی از شرمِ ارغوانی که در گونه های گلبهی و پیشانی بلندش دوید، گفت: «خواهر زیبایی دارم، از من خُرد تر است، نامش شیراز است!»
دکتر روح الامینی با شگفتی و شادی و بهت رو به من کرد و بی تابانه گفت: «شنیدی!؟ شنیدی… حضور حافظ شیراز را دیدی!؟ دیدی چطور حرف می زند! من بی خود « گِرد شهر با چراغ » می گشتم، گنج حضور همین جاست! » دکتر روح الامینی کتابی نوشته بود با عنوان
« گرد شهر با چراغ» در همان سفر کتاب را به من هدیه داد.
حضور حافظ شیرازی در زندگی زنده و جاری بود.
چهارم: دوستی از دلوار بوشهر، فیلمی از کشاورزی اهل روستای شیخان دلوار برایم فرستاده بود. کشاورز در میان صحرا در حالی که نسیم در موهایش تاب می خورد، غزل: المنة لله که در میکده باز است! را آن چنان پرشور و روان و صمیمانه و صاف و ساده و از سویدای دل می خواند، که بارها غزل را شنیدم و سیراب نشدم. گویی حافظ برای او نه شاعری از روزگاری بیش از شش سده پیش، که انگار حافظ اهل دلوار است و در همسایگی او زندگی می کند و او سخن آشنایی را برای شما روایت می کند.
پنجم: شهریار به تمام معنای کلمه حال و مقام و سوز و شایستگی و معرفت شناخت حافظ را دارا بود. او با غزلی نغز و حافظانه به حضور حافظ نقشی ماندگار زد. گویی چشم در چشمان حافظ دوخته، با حافظ همدم و هم ساغر شده، به گنج حضور حافظ دست یافته و سروده است:


پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست
همه آفاق پر از نعره مستانه تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه تست
دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه تست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه من همه در گوشه انبانه تست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه تست
ای کلید در گنجینه اسرار ازل
عقل دیوانه گنجی که به ویرانه تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه تست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانه تست

این آشنایی و حضور، این ذوق و لذت حضور و این گنج حضور از کجاست!؟ راز و رمزش چیست؟ چگونه می توان با حافظ آشنا و همزبان و همراه و همدل شد؟ و از او رمزی شنید.
حافظ به ما گفته است: تا آشنا نشوی و گوش محرمی پیدا نکنی نمی توانی از این پرده رمزی بشنوی « تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی! » روشن تر از این؟
آشنایی و رمز گشایی چگونه حاصل می شود؟ « که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!»
اگر یک غزل حافظ را، چنان که بایست درک کنیم. در فضای غزل بتوانیم دم بزنیم. عطر جعد گیسوی غزل را استشمام کنیم. باد صبا را حس کنیم!
اگر توانستیم این حال و بلکه مقام حافظ را درک کنیم که سرود:
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
اگر بارقه ای از باده باد صبا، به دیدگانمان روشنایی بخشید و دیده جان بین یافتیم؛ آشنای حافظ شده ایم. غزل نخست دیوان او، الا یا ایها الساقی! فاتحة الكتاب ديوان اوست. تمامی ديوان عصاره و عطرش در اين غزل ديده و مزيده و شميده مي شود. بهتر است از همان غزل نخست که بی تردید با نظر حافظ، محمد گلندام آن غزل عرشی را در ابتدای دیوان قرار داده است، سیر معرفت معانی و سفر خود را آغاز کنیم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)