حافظ آنچه را دیده است روایت می کند! (۷)


در باره کوه مثلا البرز چگونه داوری می کنیم؟ وقتی می خواهیم از البرز در ذهن خود تصویری داشته باشیم. بدیهی ست که تصویر دماوند - قله البرز- است که در ذهن ما پدیدار می شود و نه تصویر دامنه ها و میان راهه های کوهستانی. چنان که وقتی یاد پدر یا مادر یا فرزند و یا دوستی، در ذهنمان زنده می شود. اولین جرقه برق چشمان و حالت نگاه آنهاست. گمان نمی کنم ما برای به یاد اوردن فردی، در آغاز یادآوری، شانه یا دست و پای او را در ذهنمان تصور کرده باشیم. برای این که کلید شناسایی کوهستان، قله کوه و کلید شناسایی انسان، آینه چشمان اوست. برخی غزل ها در دیوان حافظ نقش قله و یا آینه چشم را دارند. از افق آن غزل ها به حافظ نگاه می کنیم. به عبارت دیگر از افق آن غزل ها حافظ به هستی و انسان نگاه کرده است. غزل هایی که می توانیم آن ها را به تعبیر دکتر محمد معین، «غزل های عرشی» و یا آسمانی و یا عارفانه عاشقانه بنامیم. این غزل ها بیان شیوه نگاه حافظ به خداوند آفریننده و آفرینش هستی و انسان است. از قله غزلیاتی که بیت الغزل معرفت است؛ حافظ به این مقوله ها یا موضوعات نگریسته است. با حسرت، در قرن اخیر، برخی حافظ شناسان تلاش بسیار و البته در خور تقدیری انجام داده اند تا از مشکلات دیوان حافظ گره گشایی کنند، معرکه آراء و استناد به نسخه بدل ها و تحریف و تاویل ها، برپا شده است. مثلا حافظ شناسان دچار ماجرای بزرگی شده اند که:
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
و یا شرابی به خاک آدم ریز یا گلابی! کشتی نشستگانیم و یا شکستگانیم؟ چهار تکبیر یا بیشتر! ثلاثه غساله! و… حافظ شناسان مثل کوهنوردانی خوشباش و بازیگوش به جای این که خود را به قله کوه برسانند و از آنجا به چهار سوی افق نگاه کنند، خود را در دامگه حادثه یا درّه های کوچک و بزرگ مه آلودِ بیت های بغرنج و عقبه های راه افکنده اند. فرض کنیم این چند بیت در دیوان حافظ اصلا از بنیاد نبود؛ حرف حافظ چیست؟ دیوان نبایستی به چیستان تبدیل شود و مدام دچار گره گشایی ها و گره زدن های لذت بخش، اما بی تاثیر و کم ثمر در شناخت حافظ شویم.
حافظ از نقطه و یا قله ای به آفرینش نگاه می کند، که گویی او خود در صحنه افرینش حضور داشته است. در قرآن مجید نمونه روشنی از این گونه روایتگری داریم. ایاتی که در سوره کهف، داستان اصحاب کهف را روایت می کند. به گونه ای است که پیامبر اسلام به عنوان راوی در متن ماجرا و شاهد داستان است. به پیامبر اسلام گفته می شود: و تری الشمس! و آفتاب را مى‌بينى كه چون برمى‌آيد، از غارشان به سمت راست مايل است، و چون فرو مى‌شود از سمت چپ دامن برمى‌چيند، در حالى كه آنان در جايى فراخ از آن [غار قرار گرفته‌]اند. ( الکهف: ۱۷) پیامبر نه تنها راوی وحی بلکه شاهد واقعه است. ( ترجمه فولادوند) اگر فعل « می بینم» را در دیوان حافظ با دقت جستجو کنیم. حضور او به عنوان شاهد در داستان آفرینش مشهود است. مثل:
در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
خانه دیدن و خانه خدا- خدای خانه- دیدن دو امر کاملا متفاوت است. مثل تفاوت دید ظاهری و دید باطنی، مثل چشم جهان بین و دیده جان بین. در این ترکیب بندی به تفاوت «چشم» و «دیده» و «جهان» و «جان» توجه کنید. همان میناگری و جستجوی ناب و کامیاب واژه های مناسب در نظم سخن.
واژه دوش در دیوان حافظ معانی متفاوتی دارد. گاه به معنای همان دیشب است. مثل: دوش می امد و رخساره برافروخته بود. اما گاه دوش فرازمانی است. مثل:
دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
این دیدار فراتر از زمان معمول در زندگی این جهانی است. چنان که در داستان گفتگوی پیامبر اسلام با زید، به روایت جلال الدین بلخی، زید می گوید که از مرزهای زمان معمول و معهود فراتر رفته است:
که از آن سو جمله ملت یکی ست
صد هزاران سال و یک ساعت یکی ست
هست ازل را و ابد را اتحاد
عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد
( مثنوی، به تصحیح دکتر محمد علی موحد، دفتر اول بیت ۲۵۱۵تا ۲۵۱۶)
زید ارتفاع پیدا کرده است و دیدی ملکوتی یافته است. چنان که پیامبر اسلام نیز در معراج، واقعه معراج او فرا زمانی بود. برخی به زحمت افتادند تا ثابت کنند چون اسم اسب پیامبر بُراق بوده است، پس ایشان با سرعت نور در واقعه معراج حرکت کرده اند!
این دید جان بین حافظ، دقیقا کلید شناخت حافظیت حافظ و رمز شناخت غزل های عرشی و آسمانی و راز حضور او در پدیده افرینش است. او از نردبان آسمان، یعنی از آیات قرآن مجید بالا رفته و اوج گرفته است. دولت قرآن، یعنی همین یافتن دید قرآنی و نگریستن به هستی و خدای آفریننده هستی و انسان از همین ارتفاع. اگر رمز این نگاه حافظ را کشف نکنیم و نشناسیم. در فهم غزل های عرشی او که قله دیوان اوست، در مانده می مانیم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)