وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند (۳۸)

حافظ تلفیق دلنشینی بین آب حیات و جام انجام داده است:
آن کس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد
سررشته جان به جام بگذار
کاین رشته از او نظام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیست
در دور کسی که کام دارد
گویی مهمترین واژگان عرفان عاشقانه حافظ در همین غزل حضور دارند. جام و جم و خضر و آب حیات و ساقی و لب و کام، در یکدیگر سرشته شده است. آب حیات می لعلی است که در میکده است. حافظ آب حیات را از لب ساقی می چشد و می نوشد. در این غزل مثل غزل نخست، ساقی خداوند افریننده عشق و آب حیات است.
حافظ جام دیوان خویش را که سرشار از غزل های بیت المعرفت عرشی و قدسی است، جلوه ای از آب حیات می داند.

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است
به نام ایزد، همان بسم الله است. خداوند است که به پاس اجر صبر حافظ، صبری چهل ساله، به حافظ جرعه ای از جام معرفت عشق نوشانده است، غزلیات حافظ جلوه ای از همان معرفت است. خضر در قرآن مجید نماد معرفت ربانی و علم لدنی است.
عیسای مسیح سلام الله علیه نیز از علم لدنی برخوردار بود و زندگی اش گرچه کوتاه بود، اما در همان وقت اثیری گذشت. جلوه ای از آب حیات بود. قلب او عرش خدا بود که بر آب می رفت! تمام عمرش شب قدر بود… در برابر ریا و دروغ فریسیان و صدوقیان ایستاد. سایه مهرش بر سر مریم مَجْدَلیّه افتاد و از روسپی ، انسانی والا و قدیس ساخت. از دم روح بخش اش مرده از گور برخاست، هم تن مردگان خفته در گور را زنده می کرد و هم جان های مردگان بر خاک را بر می انگیخت.
روز پنجشنبه سوم مهرماه سال ۱۳۵۴، روز نوزدهم ماه رمضان بود. چهارشنبه تا نیمه های شب، در مسجد سید برای مراسم احیاء رفته بودم. از آنجا هم به هتل کورش، تا به شیفت كارشبانه ام، برسم. ساعت پنج بعد ازظهر روز پنجشنبه مطابق قرار هفتگی به کلیسای حضرت لوقا می رفتم. پیش اسقف دهقانی تفتی انجیل یوحنا و مکاشفه یوحنا می خواندم. درس و بحث او با ادبیات آمیخته بود. شاعر بود و ادبیات و زبان فارسی را بسیار خوب می دانست.. با ادبیات و زبان عربی آشنا بود. متنبی و ابونواس و ابن فارض را خوب می شناخت و به عنوان شاهد سخن، گاه بیتی یا مصرعی را مثل نگین بر سخن می نشاند. دانشگاه کمبریج الهیات خوانده بود. او همیشه موضوعات دینی را در فضای ادبیات و عرفان تفسیر می کرد. شب های قدر بود و غزل: «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند» که از نوجوانی حفظ بودم ، در ذهنم مدام تداعی می شد. با خودم گفتم، از اسقف دهقانی بپرسم ببینم از شب قدر چه تصوری دارد. تصوری مبتنی بر کلام و عرفان مسیحی. درِبزرگ و بلند ورودی کلیسای حضرت لوقا مثل محرابی بود که به روی شخصی که وارد می شد، آغوش گشوده بود. کاشی کاری سر در می گفتند کار استاد عیسی بهادری است، استاد عیسی بهادری از روستای بزچللو اراک است. استاد والا فرشچیان ازجمله شاگردان ایشان است. در موزه لوور، دنبال تابلو « مجلس ابن سینا » عیسی بهادری بودم. مرحوم استاد اکبر تجویدی، که راهنمای ما بود، از این و آن پرسید، تابلو در معرض نمایش نبود.

اسقف دهقانی با تبسم گفت: « خیال کردم امروز نمی آیی!»
گفتم: « مراسم احیاء را دیشب مسجد سید رفتم! حالا مراسم انجیل یوحنا هم در کلیسای حضر ت لوقا و خدمت شما هستم!» اسقف دهقانی لبخند زد و گفت: « سهم محمد مصطفی را خوب ادا کردی ، حالا مانده است تا سهم عیسای مسیح را ادا کنی!»
گفتم، سئوالی داشتم، شما در باره شب قدر چه نظری دارید؟ سکوت کرد و گفت:
« در مسیحیت، مسیح شب قدر است! اگر او را بشناسیم. اگر قدرش را بدانیم. اگر دروازه قلب مان بروی او باز باشد. تحقق شب قدر است. همان امکانِ شناخت، در حقیقت مقدمه پرواز به عالم ملکوت است. او تشنه است و از ما آب می خواهد. گمان کن ما هم مثل همان زن اهل سامره باشیم. در باب چهارم یوحنّا خواندیم. اسقف دهقانی کتاب عهد جدید را از کنار دستش برداشت. خواند:
مسیح به آن زن گفت:« جرعه ای آب به من بنوشان .» زن تردید می کند که چگونه فردی که از یهود است از زنی سامری آب می خواهد. عیسی در پاسخ به زن می گوید: « اگر بخشش خدا را می دانستی و کیست که به تو می گوید آب به من بده، هر آینه تو از او خواهش می کردی و به تو آب حیات عطا می کرد* زن به او گفت ای آقا! تو دَلو نداری و چاه عمیق است پس از کجا آب حیات داری؟* آیا تو از پدر ما یعقوب بزرگتر هستی که چاه را به ما داد و خود و پسران و مواشئ او از آن آب می آشامیدند* عیسی در جواب او گفت، هر که از این آب بنوشد باز تشنه گردد* لیکن کسی که از آبی که من به او می دهم بنوشد ابداً تشنه نخواهد شد بلکه آن آبی که به او می دهم در او چشمه آبی گردد که تا حیات جاودانی می جوشد .» یعنی آب حیات! کسی که جرعه ای از آب حیات از دست مسیح بنوشد، به ملکوت آسمان ها راه پیدا می کند. یعنی شب قدرش تحقق پیدا می کند. این مضمون در مکاشفه هم هست. همین سخن مسیح در باب چهارم یوحنا از قول خداوند در باب بیست و یکم مکاشفه مطرح شده است. حیات جاودانی. یوحنا در مکاشفه نمایشگاه معنای بر گذار کرده است، شحنه نمایش او آسمان هاست. در این باب از آسمانی جدید و زمینی جدید سخن می گوید. می بیند شهر اورشلیم- بیت المقدس- مثل عروس از آسمان فرود می آید. شهری جدید! به این آیات خوب دقّت کن. بعداً برایت توضیح می دهم. صدایی از آسمان می شنود. در واقع صدای خداست. « و خدا هر اشکی از چشمان ایشان پاک خواهد کرد و بعد از آن موت نخواهد بود و ماتم و ناله و درد دیگر رو نخواهد بود.»
می دانی که مکاشفه اصلا شب قدر یوحنا است! همان که حافظ سرود:
«دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند» نجاتی بهتر از این که خداوند اشک را از چهره انسان پاک کند! به انسان حیات جاودان بدهد. شب قدر مگر غیر از این است؟ تازه برات مگر غیر از این است. توجه کن، در شبِ قدرِ حضرت یوحنا، آسمان نو بود. حیات نو ، جاودانه شد. تمام سخن هم در این آیه است، آیه شماره ششم، توجه کن: « من به هر کسی که تشنه است، از چشمه حیات جاودان خواهم نوشانید.»
برای دریافت شب قدر، یا نوشیدن از چشمه آب حیات، بایست تشنه باشیم. به این بیت حافظ دقت کن:
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکند
درد یعنی حس تشنگی و طلب، اگر تشنگی به دست آمد، چشمه معرفت و عشق خواهد جوشید. این تعبیر نوشیدن از چشمه حیات در کتاب اشعیاء هم آمده است. باب دوازدهم را ببین. می گوید: با شادمانی از چشمه حیات بنوشید. حافظ می گوید:
من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب
مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند
می بینی حافظ کجا ایستاده است؟ گویی هم عطر عهد جدید را استشمام کرده و با مسیح همراه و هم سخن بوده و هم عطر قرآن را، چشمه حیات جاودان و شب قدر و معرفت و عشق عالیترین مقصود زندگی انسان است.
شرطش این است که انسان حقیقتاً تشنه باشد دیده ای کسانی که به بازار می روند، اما نیازی ندارند، دنبال کالای بخصوصی نمی گردند. سه به هوا در بازار از این سو به آن سو می روند. در غزلیات شمس هست، که مثل بیکاران در بازار عطاران مرو. الان بیت یادم نیامد. »مکث کرد. روی میز ظرف آب نبود! نشانه احترام اسقف دهقانی به روزه داری من. لبخند زد و گفت:
سال ها پیش با توجه به مضمون همین باب ۲۱ مکاشفه یوحنا شعری سروده ام؛ با عنوان: شهر خدا. توجهم بیشتر به جوانان بوده است. کوشیده ام شعر با زبانی آسان پیام همین باب بیست و یکم مکاشفه را برساند. دو بیتش را برایت می خوانم. شعر را از دفتر اشعارم تا هفته آینده پیدا می کنم، برایت نگه می دارم:
یعنی آنجا که دیگر الم نیست
ناله و ماتم و موت و غم نیست
ایزد مهربان اشگ چشمان
پاک گرداند از روی ایشان
صدای اسقف دهقانی لرزید. انگار لحظه ای شیشه عینکش بخار نرمی گرفت. عینک را از چشم برداشت و گفت ، دیرت نشود، بایست شبی برای افطار دعوتت کنم! همسرم مارگرت از من بیشتر جوانان را دوست دارد، جوانان اهل جستجو و کتاب خوان و اهل ایمان، که دیگر جای خود دارند. مکث کرد، عینکش را بر چشم گذاشت و گفت: بیت مولوی یادم آمد:
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
وقتی انسان به دکان شکر فروش می رود، که جان تلخش تشنه شیرینی باشد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)