آب حیات(۳۹)


آب حیات، نشانه و نماد چیست؟ اشاره کردم آنانی که مثل اسکندر در جستجوی آب حیات در تاریکی بیابان ها سرگردان بودند، ظاهر گرا و صورت پرست بودند. به تعبیر جلال الدین بلخی: « از قدح های صُوَر کم باش مست!» حقیقت آب حیات معرفت عاشقانه یا عشق عارفانه است. تلفیق عشق و معرفت، زیباترین مضمون در عرفان اسلامی است. البته نشانه هایی از چنین معرفتی را در عرفان یهودی کابالا و عرفان مسیحی می یابیم. مگر مسیح علیه السلام تار و پود وجودش از حقیقت عشق و معرفت سرشته نشده بود؟
در عرفان اسلامی و ادبیات عرفانی اسلامی- ایرانی، حدیث قدسی: « کُنتُ کَنْزاً مَخْفیّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفْ فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِکَیْ اُعْرَف» گنجی نهان بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، مردمان را آفریدم تا شناخته شوم؛ بنیاد هستی شناسی عارفانه است.
دوست داشتن، همان عشق و محبت است. شناخته شدن نیز به معنای معرفت است. مبنای نظری چنین مضمونی، تلفیق عشق و معرفت است. عشق و معرفت، متفاوت از داستان معروف و پر ماجرای کشاکش عشق و عقل است. عقل وقتی به منتهای بلوغ و اوج خود می رسد، وقتی به مرحله مستی می رسد، تبدیل به معرفت و عشق می شود.
محی الدین ابن عربی ( د. ۶۳۸ ق )، حدیث قدسی را بارها در کتاب الفتوحات المکیه مطرح کرده است. متنی با اندک تفاوت: « کُنتُ کنزاً لم اُعَرف، فَاحبَبتُ اَن اُعرَف، فَخَلَقتُ الخَلقَ و تَعَرَّفتُ الیهِم فَعَرفونی» گنجی بودم، ناشناخته بودم. دوست داشتم، شناخته شوم، مردمان را آفریدم و خود را به آنان شناساندم، مرا شناختند.»(۱) ابن عربی در تفسیر این حدیث، - که حدیث را از سوی خداوند متعال می داند- ، نوشته است. علت آفرینش عشق بود. او البته واژه « حبّ» را به کار برده است. « کان ایجاد العالم علی حبّ » در واژگان قرآنی مطلقا واژه عشق و یا مشتقات آن دیده نمی شود. در نهج البلاغه تنها یک بار این واژه را در خطبه ۱۰۹ می بینیم. در آن مورد هم عشق در مفهومی مذموم استفاده شده است. «کسی که عاشق می شود، چشمانش تاریک و دلش بیمار می شود.» در روایات پیامبر اسلام نیز از واژه حبّ استفاده شده است. عشق واژه ای است که بعداً در متون عرفانی و اخلاقی و شعر شاعران دیده می شود. به عنوان مثال، متنبی که معمولا از واژه حب و هوی برای مفهوم عشق استفاده می کند. در بیتی واژه عشق را نیز به کار برده است:
لِعَیْنَیْکِ ما یَلْقی الْفُؤادُ و ما لَقِی
و لِلْحُبِّ ما لَمْ یَبْقَ مِنّی و ما بَقِی
وَما كنتُ مِمّنْ يَدْخُلُ العِشْقُ قلبَه
وَلكِنّ مَن يُبصِرْ جفونَكِ يَعشَقِ (۲)
آن چه بر سرم آمد، به خاطر چشمان تو بود،
به خاطر عشق، چیزی از من باقی نمانده و نخواهد ماند.
از زمره آنانی نبودم که عشق به به دلهاشان ورود پیدا می کند.
اما هرکه پلک های تو را ببیند، عاشق می شود!
البته در زبان ما مژگان و تیر مژگان بسی شاعرانه تر ازپلک و سپر پلک است!
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم!
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
متنبی بیتی درخشان دارد، که حافظ مفهوم مخالف آن را شکار کرده است.
و عَذَلْتُ اَهْلَ الْعِشْقِ حَتّی ذُقْتُهُ
فَعَجَبْتُ کَیْفَ یَموتُ مَنْ لا یَعْشِقُ
عاشقان را ملامت می کردم تا طعم عشق را چشیدم،
در حیرتم آن که عاشق نیست، چگونه خواهد مرد!
مراد متنبی این است که تنها و تنها غم عشق است که انسان را از پای می افکند و می کشد. یا شایسته است که انسان فقط قربانی عشق شود. حافظ از زاویه ای دیگر:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید.
که البته این مضمون، نشانه هایی از وام حافظ ازغزل عاشقانه محی الدین ابن عربی را در بر دارد. حقیقت زندگی عشق است. در این صورت گوهر آفرینش نیز عشق است. آب حیات فهم این واقعه و تلاش برای دستیابی به چنین حقیقتی است. معرفت صرفاً امری نظری نیست می بایست این حقیقت در روح انسان جریان یا سَرَیان پیدا کند. انسان با حقیقت ازلی و ابدی نسبت پیدا کند. سخن ابن عربی که عشق را سنگ بنای آفرینش می داند. به نظر می رسد، او این اندیشه را از حسین بن منصور حلّاج گرفته است. به باور حلّاج عشق از ازل الآزال بوده است و کشتگان عشق در حقیقت زندگانند!(۳)
برای دریافت چنین حقیقتی انسان می بایست، از بیابان های تاریک و دریاهای تیره و کوه های بلند آتش گرفته یِ نفس و تمنیات نفسانی خود بگذرد، تا چشمه آب حیات که در ژرفای جانش می جوشد، پدیدار شود. سفر درونی است و نه بیرونی.


ــــــــ
پی نوشت:
(۱)
محی الدین ابن عربی، الفتوحات المکیّه ، ص ۱۱۸۳ و ۱۳۴۶ و ۱۴۵۰ و ۱۴۶۵
مکتبه وراق alwaraq.net
برخي در وثاقت اين حديث به عنوان حديث قدسي منقول از ـيامبر اسلام تشكيك كرده اند.
اين تشكيك هم در منابع اهل سنت ديده مي شود و هم در منابع شيعی.
به عنوان نمونه، در کتاب احقاق الحق، سید نورالله الحسینی المرعشی التستری، که توسط سید شهاب الدین مرعشی نجفی شرح داده شده است، این حدیث را از جمله احادیث موضوعه طبقه بندی شده است.
شرح احقاق الحق، ج ۱ ص ۴۳۲. ( المکتبة الشیعة،
Shia Online Library )
در نقطه مقابل محقق کرکی در رسائل این حدیث را به عنوان حدیث قدسی شاهد آورده است.
امام فخر رازی، در تفسیر کبیر خود در ذیل آیه شماره ۵۶ سوره الذاریات، این حدیث را روایت کرده است و در وثاقت آن هم تشکیک نکرده است. البته عبارت امام فخر کوتاهتر از شکا معروف حدیث است:
« وقيل إن معناه ليعرفوني، روي عن النبي صلى الله عليه وسلم أنه قال عن ربه كنت كنزاً مخفياً فأردت أن أعرف ”
افزون بر امام فخر رازی، آلوسی در تفسیر روح المعانی، همین حدیث را روایت کرده است. از سویی به ابن عربی اشاره می کند که حدیث را موثق می دانسته است و از سوی دیگر قول ابن تیمیّه را آورده است، که گفته است: « نه دلیلی نه بر وثاقت حدیث وجود دارد و نه بر ضعف آن.»

(۲) شرح دیوان المتنبی، عبدالرحمن البرقوقی، بیروت، دارالکتب العلمیه،
۱۴۲۲/۲۰۰۱
ج ۳ ص ۳۵
(۳)
اَلْعِشْقُ فی اَزَلِ الآزالِ مِْن قِدَمٍ
فیهِ بهِ منهُ یَبْدو فیه اِبْداءُ
ديوان الحلاج، و اعدّه و قدّم له، عبده وازن، بيروت دارالجديد، ۱۹۸۸، ص ۹۹

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)