بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند (۴۲)


شیخ محمود شبستری، در تفکیک بین خود طبیعی و خود عقلانی یا شهودی و عاشقانه، بین «خود خاص» و «خود عام» تمییز قائل شده است. نکته لطیفی در سخن او - در کنزالحقائق - دیده می شود. می گوید ما می بایست خودمان را خاصّ کنیم و نفس مان را مسلمان کنیم!
« از اول نفس خود را کن مسلمان!» این تعبیر، خالی از تلمیح به سرکشی نفس امّاره بالسوء نیست. مسلمانی یعنی تسلیم شدن در برابر اراده خداوند. نفس امّاره با زیبا نمایی -تسویل- و یا نیکو نمایی انسان را به وادی برهوتی که می پسندد می کشاند. انسان که جوشش جشمه عشق و محبت از فطرت الهی خود را فراموش می کند، به دنبال برق سراب می رود، بلکه می دود. دیگر چشم او خوب نمی بیند و گوشش درست نمی شنود و بر دلش مُهر زده می شود. او کجا و شعشعه پرتو ذات کجا؟ می توانست با جذبه ای سرنوشتش دگرگون شود. به تعبیر شبستری:
گدایی گردد از یک جذبه شاهی
به یک لحظه دهد کوهی به کاهی
بگردان زین همه ای راهرو روی
همیشه «لا اُحِبُّ الآفلین» گوی
تو را تا کوه هستی پیش باقی است
جواب لفظ «ارنی»، «لًن تَرانی» است
تجلّی گر رسد بر کوه هستی
شود چون خاک ره هستی ز پستی
گذاری کن ز «کاف و نون» کونین
نشین بر قاف قرب «قاب قوسین»
برو اندر پی خواجه به اسری
تماشا کن همه آیات کبری (۱)
نکته بسیار مهم، در شعر و اندیشه عرفانی متعالی شیخ محمود شبستری، شهسوار عرفان، این است که او، معراج را منحصر در پیامبر اسلام نمی داند، پیرو پیامبر هم اگر پای جای پای او بگذارد، اگر با پیامبر هم آواز و هم پرواز شود، می تواند، طعم معراج را بچشد و به تماشاگه ایات کبری برود. البته اصل این اندیشه از شمس تبریزی است. او متابعت از پیامبر را همین می داند! متابعت این نیست که نماز بخوانیم و روزه بگیریم و واجبات را انجام دهیم. متابعت انجام تکلیف نیست، کسب تعالی و والایی است. متابعت آن است که خلق و خو و پروازی مثل پیامبر، محمد مصطفی صلوات الله علیه و آله پیدا کنیم. «احوال عاشق را هم عاشق داند، خاصه چنین عاشقان را که در متابعت می روند.» (۲)
و اما سخن بسیار اندیشه برانگیز و شوق آمیز شمس این است: « متابعت محمد( سلام الله علیه) آن است که او به معراج رفت تو هم بروی در پی او» (۳) اگر بگویم این سخن می تواند عصاره عرفان نظری و عملی آن هم در زیباترین و والاترین تصویر و تعبیر باشد، سخنی به گزاف نگفته ام. غزل حافظ: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند؛ مگر چیزی غیر از متابعت پیامبر است؟ به تماشاگه راز رفتن ، بیخود از شعشعه پرتو ذات شدن، جرعه نوش جام تجلّی صفات شدن، کامروا و خوشدل گشتن و با غزلی که آب لطف از آن می چکد و شهد و شکر از آن می بارد و می ریزد، و فرشتگان به غزل مترنّم اند و قدسیان آن را از بر می کنند و سرود زهره شده است و مسیحا را به رقص آورده است، به میان جمع برمی گردد و در این سفر من الحق الی الخلق، عاشقانه ترین سرود هستی را برای انسان می خواند!
«بی خود از شعشعه پرتو ذات» سحر حلال و معجزه حافظ در زبان و عرفان است. این ترکیب خاص خود اوست! مثل موسی که به میقات رفت و با درخشش شعشعه پرتو رب بر جبل، بر کوه هستی موسی تابید، موسی از خود بی خود و مدهوش شد…
لَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَـٰكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ﴿الأعراف: ١٤٣﴾
و چون موسى به ميعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا، خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.» فرمود: «هرگز مرا نخواهى ديد، ليكن به كوه بنگر؛ پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى ديد. « پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود، آن را ريز ريز ساخت، و موسى بيهوش بر زمين افتاد، و چون به خود آمد، گفت: «تو منزهى! به
درگاهت توبه كردم و من نخستين مؤمنانم.»
موسی از درخواست دیدن خداوند، چه مفهومی در ذهن داشت؟ یا چه تصوری داشت؟ جلوه خداوند بر کوه و پاسخ لن ترانی چه بود؟ بدیهی است که چنین آیه پر رمز و رازی معرکه آراء مفسران قرآن مجید شده باشد. از سوی دیگر بعید به نظر می رسد که حافظ که گنج قرآن در سینه دارد و قرآن را با چهارده روایت از بر می خواند، و به روایتی تفسیر کشاف و شرح کشاف را درس می داده است، و در دیوان غزلیات خویش لطائف حکمی را با نکات قرآنی جمع کرده است؛ از اقوال مفسرانی مانند، ماوردی ( د. ۴۵۰ ق) در تفسیر النکت و العیون، عبدالرحمن سلمی ( د. ۴۱۲ق) در حقائق التفاسیر، قشیری ( د. ۴۶۵ق) در لطائف الاشارات، زمخشری ( د. ۵۳۸ق) در کشّاف، روزبهان بقلی (د. ۶۰۶ ق) در عرائس البیان فی حقائق القرآن و امام فخر رازی ( د، ۶۰۶ ق) در تفسیر کبیرِ مفاتیح الغیب بی خبر مانده باشد. وقتی شخصیتی مثل حافظ در شناخت ظاهر واژگان قرآن مجید، به امر فنّی و صوری چهارده روایت ، عمر صرف می کند و همه روایت ها را می شناسد و در گنجینه سینه خود دارد، چگونه ممکن است نسبت به معانی قرآنی و خواندن تفاسیر مهم و مشهور روزگار خود بی اطلاع مانده باشد؟ به نظرم همان گونه که حافظ دیوان های شعر فارسی و عربی تا روزگار خود را با دقت و تامّل خوانده است، تفاسیر را نیز برای صید معانی و اشارات و لطایف و دقایق قرآنی با دقتی بیشتر مطالعه کرده است. همانگونه که ما شاهد اقتباس حافظ از واژگان و مضامین شاعران پیش و معاصر او مثل فردوسی و خیام وسنایی و عطار و نظامی و مولوی و سعدی و سلمان ساوجی و خواجوی کرمانی و فخرالدین عراقی و ابن فارض و متنبی و ابونواس و ابوالعلائ معرّی و حسین پسر منصور حلّاج در دیوان حافظ هستیم. که البته همه آن واژه ها و مضامین در دیوان حافظ به اوج رسیده اند و با دم مسیحایی حافظ طراوت و زندگی نویی یافته اند، شاهد اقتباس معانی قرآنی نیز هستیم. منتها یافتن این معانی شکیبایی بیشتر و دقت افزون تری می طلبد.
می توان غزل: « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند»، را در برابر آینه آیه ۱۴۳ سوره اعراف قرار داد. کانون آیه و غزل تجلی رب است.
بی خود شدن در غزل حافظ، متناسب با مدهوش شدن موسی در آیه است. با این تفاوت که موسی از خداوند درخواست می کند تا خود را به موسی بنمایاند. حافظ چنین درخواستی ندارد. خداوند است که او را بی درخواست بیخود از شعشعه پرتو ذات می کند.

******
پی نوشت:

(۱) شیخ محمود شبستری در شعر معراجیه انسانی خود، به آیات قرآن مجید اشاره کرده است:
یکم:همیشه «لا احب الآفلین» گوی، اشاره است به قران مجید سوره الانعام، ایه ۷۶
دوم: لن ترانی، اشاره به سوره الاعراف، ایه ۱۴۳
سوم:کاف و نون کونین، اشاره به سوره البقره ایه ۱۱۷
چهارم: قاب قوسین، اشاره به سوره النجم، ایه ۹
(۲) مقالات شمس تبریزی، ج ۱ ص ۱۱۹
(۳) همان، ج ۲ ص۴۷


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)