بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند (۴۳)


با پرسش مهمی روبرو هستیم! حافظ در روایت:‌« بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند» راوی یک واقعه و مشاهده و مکاشفه خویش است، یا صنعت کرده است و از این واژگان و مفاهیم و مضامین برای ساخت غزلی عرشی بهره برده است!؟ سخن او عاریتی است یا حقیقی!؟
چنین نظری گاه صریح و گاه به اشاره از فحوای آثار برخی استادان صاحب نام مانند بدیع الزمان فروزانفر و محمد رضا شفیعی دیده می شود. باور دارند، حافظ در حقیقت از عرفان به عنوان ابزار استفاده کرده است تا هنر شاعری خود را عرضه کند. به عبارت دیگر حافظ صنعتگری است که در صورت آرایی غزل در قله غزل غنایی ایستاده است. اما این موقعیت به این معنی نیست که این معانی رنگی از درون و جان او گرفته باشد. این نظریه در نقطه مقابل نظر استاد عبدالحسین زرین کوب است.
نظریه فروزانفر و نیز علی دشتی را در باره حافظ می توان نشانی از سبک زندگی و مشی انان تلقی کرد. براي آنان ادبیات ابزاری بود برای حضور در موقعیت های اجتماعی و سیاسی و نه آراستگی جان و روان. گویی آنان نگاه خود به عرفان را به حافظ تعمیم داده بودند. و الّا:
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب از او آبی ندارد!

بگذارید یادی کنم از یاران در گذشته، روان شادان شاعر ملی افغانستان، استاد خلیل الله خلیلی و پیر نصیرالدین نصیر رهبر طریقت چشتیه قادریه در پاکستان و نگاهی به همین شیوه داوری در باره خواجه بزرگ حافظ شیرازی

استاد خلیل الله خلیلی در اسلام آباد پایتخت پاکستان زندگی می کرد. در سال ۱۳۶۵ که به عنوان رایزن فرهنگی ایران در اسلام آباد پاکستان زندگی می کردم، از طریق دوست دانشمند و همکارم در رایزنی فرهنگی محقق گرانمایه عارف نوشاهی، با استاد خلیلی آشنا شدم.
دوران آوارگی و غربت غریبه شاعر ملی افغانستان بود. هر هفته به دیدارش می رفتم. او هم به خانه ما می آمد. محفلش گرم و پر نکته بود. لطیف و آموزنده. بالای سرش بر تابلویی این بیت به خط نستعلیق خوش نقش شده بود:
فلک وام خود از تو یک سر ستاند
دهد جرعه جرعه به ساغر ستاند
این آشنایی به دوستی عمیقی انجامید. دوستی مان ضلع سومی هم پیدا کرد، با صاحب زاده نصیرالدین نصیر پسر و ولیعهد! پیر گلره شریف آشنا شدم. پیر غلام معین الدین پدر نصیرالدین، نواده مهرعلیشاه چشتی، پیر طریقت چشتی قادری بود. درگاه ساده اش در گلره شریف، در شصت کیلومتری اسلام اباد، نگین حلقه عشاق و مریدان بود، پس از مرگ پدر، پیرزاده نصیرالدین خود پیر طریقت شد. چند ماه پیش از درگذشتش به اسلام اباد رفتم. به گلره شریف برای دیدن پیر نصیرالدین رفتم و یادی از آن خوش حال ها. گلره شریف دگرگون شده بود. بنای زیبا و با شکوهی، با مناره ای بلند و گنبدی زیبا. خانه و دفتر پیر نصیرالدین حال و هوای تازه ای داشت. مدرن، بسیار تمییز و اشرافی. از پاییز ۱۳۶۴ تا پاییز ۱۳۶۵ یک سالی که پاکستان بودم. همراه استاد خلیلی به دیدن پیر زاده نصیرالدین می رفتیم. در عرس عروسی اش هم شرکت کردیم. داستان عرس عروسی بماند تا روزگاری دیگر!
تا دیروقت شب و گاه تا سپیده دم، سخن از حافظ و مولوی و عطار و سنایی و حافظ و اقبال بود. نصیرالدین زیبا و آراسته بود. عمامه سبز یا سپید و یا زرشکی بر سر می گذاشت. عمامه با شکل عدد هشت که درست وسط پیشانی نزدیک مو های شبق گون سرش قرار می گرفت، تقارن و تناسب چشم نوازی داشت. عبای سبز بر دوش می انداخت. عکس ها یا فیلم هایش را ببینید، مثل نمایشگاه نقاشی زنده بود! صدای دلنشین و پر طنین و خوشی داشت. شاعر بود. فردی حقیقتاً شادمان و مبتهج بود. بهجت و شادی از چهره اش شعله می کشید. پنج سالی از من بزرگتر بود. یک بار به او گفتم، به عمرم کسی را به شادی تو ندیده ام! البته خدارا شکر بساط سلطنت مادی و معنوی مهیّاست! گفت: « خداوند مرا شاد آفریده است! به آسمان نگاه می کنم، شادم. به زمین نگاه می کنم شادم، به گل، به درخت، به خاک، به چهره بهشتی همسرم، به پدرم، به مادرم، به مردم، به هر صورت انسانی نگاه می کنم. به استاد خلیلی نگاه می کنم شادم، شادی مثل هوا در فضا جریان دارد، نسیم که صورتم را نوازش می کند، شادم می کند. شادی مثل خون توی رگ هایم جاری است. نبضم با شادی می زند. بگذارید برایتان بخوانم. از حضرت سعدی است:
چو شوریدگان می پرستی کنند
بر آواز دولاب مستی کنند
نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است اگر عشق داری و شور
گاهی سحرگاه می روم اسب سواری، در همین دشت گلره شریف، شما به صدای پای اسب خوب گوش داده اید!؟ باید اسب بتازانی تا صدای پایش را مثل ضربان قلب خودت وقتی تند می شود، بشنوی. ریتم صدای کوبیدن سم اسب بر زمین و صدای نفس های اسب، سماع است. غیر از این است!
من با پیر معین الدین پدرم اختلاف نظر دارم. شبیه جدّم مهرعلیشاه فکر می کنم. می گویند شکل و شمایلم هم شبیه مهرعلیشاه است. پدرم باور دارد که در سلوک باید متکی بر « ترک »و « فعل » منازل طریقت را طی کرد. می گوید: ترک حرام، ترک خیال حرام، ترک مکروه و ترک خیال مکروه، ترک حلال ترک خیال حلال. پدرم در تابستان های گرم پاکستان و گولره شریف، آب خنک نمی خورد. عمرش را هم به عبادت می گذراند. دائم الصوم و قائم اللیل است. من می گویم، محبت و دوست داشتن از ترک و فعل مهمتر است. اصلا محبت که آمد جایی برای ترک و فعل نمی گذارد. مگر جلال الدین بلخی نگفت:
از محبت خارها گل می شود
از محبت سرکه ها مُل می شود
مگر حافظ شیراز نگفت:
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیین دار طلعت اوست
به به! به به! به به! تا پایان عمرم هم اگر برای این بیت به به بگویم کم گفته ام. محبت نه تنها در سراپرده دل ما، سراپرده هستی، در دل تمام پدیده ها موج می زند. جاری است. در قطره باران محبت نیست!؟ در گرمی آتش، در رقص شعله، محبت نیست؟ در لرزش نسیم، در نرمی خاک محبت نیست؟ اگر شما اینجا نبودید الان به رقص می آمدم. اصلا چرا نرقصم!؟ بر خاست و در اتاق چرخی زد و نرم نرم بر زمین کوبید … نفسش به شماره افتاد. ما مبهوت حال او بودیم… سال ها بعد، تیرماه سال ۱۳۹۰ در خانه اشکبوس طالبی در بالتیمور، صحبت از عشایر بود و زندگی عشایر و کوهمره سرخی و رود قره قاچ و بهمن بیگی… ناگهان اشکبوس برخاست و رقصید، رقصی با همان سنت و حال و هوای عشایری. او نمی توانست احساس خود را با نشستن رام کند…
در سالن هتل در شهر دوشنبه نشسته بودیم. گروه موسیقی همراه هیات می زدند و رفیق شفیق عبدالحسین مختاباد می خواند، تا کی به تمنای وصال تو یگانه… کمانچه زن، زرده ملیجه صبا را زد. ناگاه پیرمردی بالا بلند ، با موی کاملا سپید و عمری بالای هشتاد سال وسط حلقه جمع آمد و شروع کرد به رقصیدن. ما همه مبهوت مانده بودیم. پیرمرد گفت، نتوانستم لذت حضور در جمع شما را رام کنم…
نصیرالدین ادامه داد، با اسبم که به صحرا می روم، گاه در خلوت خودم، به رقص می آیم. پیرزاده نصیرالدین سرش را به بالشی که رویه اطلس داشت تکیه داد. چشمانش را بست و نفس بلندی کشید و گفت: و لله الحمد حمد الشاکرین و له الکبریاء و العظمه
استاد خلیلی می گفت، همیشه آرزو می کردم جلال الدین بلخی یا حافظ را در سنّ جوانی خودم و جوانی آنان می دیدم ! به این حال و احوال و شور و زیبایی و خوش آوایی و اشعار لطیف و پر نکته نصیرالدین توجه کن! همان جلال الدین یا شمس الدین جوان است!
مجموعه از اشعار پیرنصیرالدین به زبان های فارسی و اردو و عربی و پنجابی منتشر شده است. مریدان می گفتند به هفت زبان شعر می گوید. عجیب بود به فارسی روان شعر می گفت، اما در سخن گفتن به زبان فارسی دچار مکث و جستجوی واژه مناسب می شد. جاوید اقبال فرزند اقبال لاهوری همین نکته را در باره پدرش برایم تعریف کرد.
استاد خلیلی گفت برای من همیشه این پرسش مطرح بود که چرا امثال من که ادبیات و عرفان را می شناسند، و حتا درس می دهند، سلوک و زندگی شان به راهی دیگر می رود؟ نشانی از آن استغناء در روش و منش ما نیست؟ این یکرنگی نصیرالدین را ببین! مثل باران بهاری زلال است. سالی محمد رضا شاه پهلوی به عربستان آمد. بدیع الزمان فروزانفر همراهش بود. سفیر ایران فرد دانشمند عربی دان بی همانندی بود. دکتر مشایخ فریدنی. با هم مؤانست داشتیم. در فرودگاه جدّه به صف ایستاده بودیم تا به شاه خوشامد بگوییم. به سفارش مشایخ مرا که سفیر افغانستان بودم، در صف استقبال، بعد از شیخ السفرا قرار دادند. دیدم فروزانفر انگار تمام مدت تا می بیند چشم شاه به او می افتد، به حال رکوع می رود. مشایخ هم با همان آداب تعظیم می کرد و اندکی کمترخم می شد. مراسم تمام شد. با فروزانفر و مشایخ با هم نشسته بودیم. گفتم بیایید امشب برویم کعبه زیارت کنیم. ما که در برابر بنده ی خداوند اینگونه خوار بودیم برویم ببینیم در برابر خداوند چه می کنیم!
مشایخ به گریه افتاد، خاموش می گریست. فروزانفر مات مانده بود. سکوت کرد.سرش را بر زانویش تکیه داد و فقط گفت : « هیچ مگو، هیچ مگو! هیچ!"
دکتر نورانی وصال در بهار سال ۱۳۷۲ گفت: " شاگرد مورد توجه فروزانفر بودم. روزی به خودم اجازه دادم و این پرسش را مطرح کردم:" استاد! این همه از شمس و مولوی می گویید، چرا سخنان آنان تاثیری در زندگی و مشی شما ندارد؟"
فروزانفر با دقت نگاهم کرد. پیشانی کوتاهش چین خورد. چشمانش از پس عینک ته استکانی برق زد و گفت: « آقای نورانی من پوستی دارم که حاصل سبک تربیت پیش از دانشگاه من است. آن پوست مثل پوست کرگدن ست؛ نمی گذارد ذره ای از این سخنان به دلم راه پیدا کند! د ر آن مرحله ، مدرسه درس را با ضَرَبَ شروع کردم. کاش با فهم یا احبّ شروع می کردیم. یا هر چیز دیگری غیر از زدن! وقتی با " زدن" دَرسَت را شروع می کنی، به خود زنی هم می رسی."
دکتر زرین کوب می گفت:" در بنارس بودیم. در مهتابی هتل نشسته بودیم. چشم انداز مان دریای گنگ بود، امواج پایان ناپذیر جمعیت هندوها و جهانگردان، در خیابان ها و ساحل دریای گنگ جاری بود. با فروزانفر نشسته بودیم، سخن بر سر زندگی شد و راهی که در گذار عمر طی کرده بودیم. گفتم اگر بار دیگر به دنیا بیایم. همین راه آمده را انتخاب می کنم. دوباره معلمی و درس و بحث و نوشتن. فروزانفر گفت من دیگر به این راه نمی آمدم..."
البته این سه روایت که هر سه را از راویانش به گوش خود شنیده ام. نشانی از صراحت و راستی استاد فروزانفر هم دارد. عبدالحسین زرین کوب، که متخلق به اخلاق انسانی و عرفانی بود. در باره سبک حافظ نوشته است:
« حافظ ورای طور شاعری اهل حکمت و قرآن و سالک طریق مجاهده و ریاضت و تفکر و شب زنده داری هم هست…با آنچه اهل عصر ما، عرفان نظری خوانده اند نمی توان تمام لطایف اقوال او را درک کرد. ادراک سخن او حاجت به تجربه عشق و سلوک عاشقانه دارد و خود حافظ هم این نکته را به شیوه یی که خاص اوست بی پرده و در پرده به بیان می آورد.» (۵)


پی نوشت:
(۵) عبدالحسین زرین کوب، نقش بر آب، تهران، انتشارات سخن، ۱۳۸۸ ص ۱۰

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)