بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند (۴۴)


به تعبیر حافظ: « یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است!؟» استاد گرانمایه که بقیه السلف اساتید طراز اول ادب و زبان فارسی هستند، محمد رضا شفیعی کدکنی، در درس گفتارهای خود در باره حافظ و نیز در برخی مقاله ها، به تکرار این موضوع را مطرح کرده اند، که حافظ سخن نویی نداشته است. نه واژه نو و نه ترکیب نو و نه موتیف و نه مضمون نو. افزون بر این نکته، مطلب بسیار قابل تامل دیگری دارند. حاصل سخن ایشان این است که حافظ صنعتگر قلمرو هنر و زیبایی و به اصطلاح صورت گراست ، با توجه به نظریه بسیار بسیار مهمی که استاد شفیعی کدکنی در باره اصالت جمال و زیبایی مطرح کرده اند و آن را در کنار مکاتب فلسفی « اصالت وجود» و « اصالت ماهیت» قرار داده اند. باور دارند که هنر میزان و معیار ویژه خویش در جهان هنر را داراست. نمی توان قرار و قواعد دیگر جهان ها را بر هنر تحمیل کرد و یا حتی تاویل (۶)
در باره این دو گونه داوری در بحث ساختار غزل حافظ خواهم نوشت. ان شاءالله بیمنه و کرمه… اما ترکیب « بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند» به تمام معنا نه تنها نظم و نظامی نو ، بلکه درِّ یتیم معنایی نوین را در صدف خود دارد. پیش از حافظ واژه شعشعه را در دیوان شمس و مثنوی به تکرار می بینیم. عطار و سنایی از این واژه استفاده نکرده اند. فخرالدین عراقی و خواجوی کرمانی در یکی دو غزل، شعشعه را به کار برده اند. خواجو، ترکیب« فروغ شعشعه شمع آسمانی» و فخرالدین عراقی« شعشعه روی او» اما این واژه در غزل حافظ مثل خاتم سلیمانی است که در ترکیب، بی خود از شعشعه پرتو ذات در قله تمامی غزل ها و یا مثنوی هایی که شاعران از واژه شعشعه استفاده کرده و با آن مضمون و معنا ساخته اند، قرار گرفته است. مولوی که نهنگ اقیانوس عرفان است، در این مورد خاص اوجی نه تنها فراتر. بلکه در حد حافظ هم نگرفته است و از این واژه و ترکیب سازی مبتنی بر آن، چنین شاه شکاری نزده و یا شاهکاری نیافریده است.
در دیوان شمس، شاهد ، ترکیب : شعشعه نو، شعشعه کبریا، شعشعه جمال، شعشعه آفتاب، - قرص خورشید، - اختران، ـ نور، - ضیاء، - ایمان، - گوهر، - نور فلق، - چهره، - جام، - دلربا، و نیز: شعشعه جوهر انسان، شعشعه عرشی و در مثنوی در دفتر ششم در داستان زن جوحی و قاضی، شاهد «شعشعه نور جلال» هستیم.
نیست صورت چشم را نیکو به مال
تا ببینی شعشعهٔ نور جلال
این بیت را از بعد صورت و معانی با بیت حافظ:
بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
قیاس کنید. تفاوت های قابل توجه و تاملی وجود دارد.
بی خود شدن از شعشعه با دیدن شعشعه
شعشعه پرتو با شعشعه نور
نور جلال و پرتو ذات
مصرع دوم حافظ هم، در حقیقت بیت را کامل می کند، یک دایره تمام . چنین کمالی در بیت مثنوی دیده نمی شود. مهمتر از همه، حافظ راوی یک روایت زنده و تجربه الهامی و مکاشفه خویش است. مولوی با زبان تعلیمی در گفتگوی زن جوحی با قاضی وارد می شود و سخنی حکیمانه می گوید.
نکته دوم، وقتی حافظ ترکیب و نظمی به کلّی تازه آفریده است، تک تک واژه هایی که ترکیب تازه را شکل داده اند، معنای تازه ای پیدا می کنند. به عنوان مثال شعشعه آفتاب یا اختر، یا چهره در غزلیات شمس، با شعشعه گوهر انسان و شعشعه نور جلال و شعشعه پرتو ذات متفاوت است. به تناسب این که شعشعه در ترکیب بندی و یا نظم با کدام واژه ها هماهنگ و همراه شود، معنای تازه ای پیدا می کند.
مثال محسوس! تمامی کاشی هایی که استاد رضای بنّای اصفهانی، فخر والای هنر معماری ایران، معمار مسجد و محراب شیخ لطف الله در ساخت شبستان مسجد و محراب استفاده کرده است، در اختیار دیگر معماران هم بوده است. سنگی که میکل آنژ موسی را از آن تراشیده است، می توانست در اختیار هر فرد دیگری باشد. نه کاشی نو بود و نه رنگ ها و نه سنگ، اما استاد رضای بنّای اصفهانی در نظم کاشی ها روح دمیده است، مثل روحی که توسط میکل آنژ در سنگ دمیده شد.
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
فیض روح القدس، همان «آن» ست که در غزلیّات عارفانه عاشقانه دیوان حافظ به روشنی شاهدیم. اگر حافظ صنعتگر بود. اشعار او هم مثل اشعار خاقانی از آب در می آمد. اشعار خاقانی شبیه بانوان محترم پر سن و سالی است، که وقتی آرایش می کنند، گویی آرایش بر سرشان آوار شده است. خودشان یک چیزند و ارایش عاریتی چیز دیگر. دیدیه اید این بانوان چقدر از باران می ترسند! و به ضرورت سن و سال کج و کوله راه می روند. موسیقی شعر همان خرامیدن شعر است. ببینید غزل حافظ چگونه نرم و مترنم و شورانگیز می رود و غزل خاقانی دچار چه اُفت و خیزهایی که نمی شود. زیبایی غزل حافظ نهان است، لطیفه نهانی است. هرچه غزل را بیشتر تماشا می کنیم، چهره ای نو می نمایاند، هر چه دقیق تر گوش می کنیم، لحن تازه ای می شنویم. در این تازگی و نو شوندگی لفظ و موسیقی، معنا نیز تر و تازه می شود. این سه آینه بر هم می تابند، آینه لفظ، آینه آوا و آینه معنا.
و به تعبیر هاتف:
در سه آئینه شاهد ازلی
پرتو از روی تابناک افکند
منتها تثلیث حافظ، اشتراک معنوی سه واژه به ظاهر متفاوت ابریشم و پرنیان و پرند نیست. تثلیث صورت و آوا و معنی است.
بسیار نکته غریبی است، که اساتید محترم به سخن حافظ توجه نکرده اند. صبح خیزی و ورد سحری و دعای نیمه شبی و درس قرآن همه صنعت است!؟ اگر صنعت بود که در دلها شعله اش نمی گرفت. می شد مانند دسته گل های بسیار زیبا و چشم فریب و دلربا، منتها وقتی به گل نزدیک می شوید، سرتان را پیش می برید، گل را می بویید؛ بوی پلاستیک و سیم و پارچه بلند می شود!
اگر چنین بود که غزل حافظ دعای قنوت عارف واصل حاج میرزا جواد ملکی تبریزی نمی شد. اگر چنین بود که میر سیّد شریف جرجانی برای غزل های حافظ تعبیر آسمانی به کار نمی برد و در درس از حافظ نمی خواست که اگر غزلی تازه دارد در حلقه درس و بحث بخواند.
برای این که ثابت کنیم حافظ در غزل های خود صادقانه سخن می گوید، مواجید و دریافت ها و مشاهدات خود را بیان کرده است، دلایل متعددی در اختیار داریم. برای اینکه غزلیات او را نوعی صنعتگری و استفاده ابزاری از واژه ها و ترکیب های عرفانی بدانیم، هیچ جز گمان در دست نداریم. به تعبیر قرآن مجید: وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا، إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا ۚ( یونس: ۳۶) با نردیان گمان که نمی شود، شاهد حقیقت را در آغوش گرفت!
پی نوشت:
(۶) این کیمیای هستی، ج ۱ ص ۳۳ تا ۳۶

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)