بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند (۴۵)


به واژه ها خوب توجه کنید، البته مطابق تعریف برهان قاطع که واژه دست کم می بایست از دو حرف بیشتر باشد، نمی توان حرف « م» را واژه خواند. چرا؟ گاه به تعبیر شیخ محمود شبستری: جهانی اندر این یک میم غرق است!:
۱- بیخود
۲- از
۳- شعشعه
۴- پرتو
۵- ذات
۶- م
۷- کردند
این هفت واژه نسبت و تناظری با هفت واژه مصرع بعد دارد.
۱- باده
۲- از
۳- جام
۴- تجلی
۵- صفات
۶-م
۷- دادند
واژه های ۲ و ۶ مشترک هستند. هر دو درست و دقیق در جای مشابه در دو مصرع قرار گرفته اند.
نسبت بی خود و باده
شعشعه و جام
پرتو و تجلی
ذات و صفات
کردند و دادند
حافظیت حافظ همین است! تناسب و نظم سخن او، و نقاب گشایی او از زلف عروسان سخن!
کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند.
حافظ این اندیشه و مضمون را از کجا گرفته است تا توانسته میناگرانه در کارگاه خیال شاعرانه و ایمان و عاطفه خویش بپرورد و بیاراید؟ به گمانم می توان سه منشاء برای عروس سخن حافظ جستجو کرد. بدیهی است که تمامی این سخن در قلمرو میراث عرفان اسلامی قرار می گیرد.
یکم: ماجرای بی خود شدن موسی علیه السلام در میقات و نگریستن به تجلی رب بر طور سینا که در آیه ۱۴۳ سوره اعراف روایت شده است، که پیش از این اشاره کرده ام.
دوم: ماجرای عروج پیامبر اسلام، محمد مصطفی سلام الله علیه، و دیدار یار، که روایت آن در هیجده آیه ابتدای سوره نجم آمده است.
سوم: دعای صباح امام علی علیه السلام
چهارم: تفسیر ابن سینا در کتاب الاشارات و التنبیهات
ظرافت ها و دقایقی که در این منابع سه گانه، در بحث مواجه انسان با خداوند و دیدار او با چشم دل و احساس از سویدای جان، وجود دارد، بازتاب و پرتو آن را در غزل حافظ می بینیم.
برخی پژوهشگران سنجیده اند که حافظ در گذار عمر شاعری خویش، ماهی بیش از یک غزل نگفته است. این سنجش تقریبی است. به گمانم غزل های عرشی از معدل، ماهی یک غزل، وقت بیشتری از حافظ صرف آن غزل ها شده است. نتیجه هم در پیش روی ماست، غزل هایی که در اوج زبان و ادبیات و عرفان قرار گرفته اند. تا به حال کسی نتوانسته است، از این اوج فراتر رود، آیا در آینده شاهد چنین اوجی خواهیم بود!؟ اگر کسی مثل حافظ شد، اگر فضای فرهنگی و عرفانی ما حافظ دیگری با همان دانش و دانایی و ذوق و طهارت روح و رندی و حال و هوا آفرید، شاهد چنین اوجی خواهیم بود. واقعیت چنین دورنمایی را نشان نمی دهد. ما در گذار این سده ها، در سطح و صورت گسترش یافته و از ژرفای خرد و معنا کاسته ایم. شعر بسیاری از شاعران در طول زندگی این جهانی شان زنده نمی ماند، به تعبیر محمد رضا شفیعی کدکنی این اشعار:« پیش از خداوند خویش خواهد مرد!» چه رسد به چند دهه یا یک سده بعد. این بوی محبتی که از غزل حافظ به مشام جان می رسد. شعشعه ای که از پرتو ذات غزل او می تراود؛ آسان به دست او نیامده است:
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرُفت
و:
من که ملول گشتمی از نفس فرشته ای
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
در همین غزل، به تکاپو و تلاش تابسوز خود و به تعبیر ویلیام فاکنر، به « عرقریزان روح » خویش اشاره می کند:
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند
شاخ نبات، الهه سخن و قلم است. چنان که حافظ، کلک خود را شاخ نبات خوانده است:
حافظ چه طرفه شاخ نباتی ست کلک تو
کش میوه دلپذیر تر از شهد و شکر است
تناسب این بیت، با بیت غزل مورد بحثمان پیداست. شهد و شکر و شاخ نبات در هر دو بیت تکرار شده است. مضمون و تصویر نیز یکی است. کِلک حافظ توانسته است، به همان مقام والای شاخ نبات، رب النوع سخن برسد. ترکیب شاخ نبات در آثار سنایی و عطار و نظامی و نیز سعدی و سلمان ساوجی و خواجوی کرمانی دیده نمی شود. جلال الدین رومی شاخ نبات را همراه با آب حیات در چند غزل و نیز یک بار در رباعی، به عنوان صفت معشوق یا معشوق اعلی خداوند متعال، مطرح کرده است. مثل :
آب حیاتی شاخ نباتی
نکته جانان برگو برگو
و این رباعی:

ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
ناگاه بجوشید چنین آب حیات
ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات
شادی روان مصطفی را صلوات
مگر اکنون کلک حافظ چنین موقعیتی ندارد؟ این دوگانه که از یک سو شاخ نبات نماد و الهه سخن و قلم است و از سویی کلک حافظ همین مقام و موقعیت را می یابد، این معماری صورت و معنا ویژه حافظ است.
در این بیت ها، این تناسب جادویی ، این صنعت و صورت آرایی وجه نازل آن است. حقیقت آن شعله یی ست که از آتشکده روح حافظ برافروخته شده است.
به اقتباس حافظ از داستان میقات و بی خودی موسی پیش از این اشاره کردم. اما داستان محمد مصطفی صلوات الله علیه.
پیامبر در زمانی اثیری، که با ساعات و لحظه ها و حتا «آن» زمان این جهان تفاوت دارد. در واقع سرمد، همان زمان اثیری، در پشت پوسته زمان پنهان و حاکم بر زمان است. ما از ناگزیری و محدودیت زبان و واژگان گاه این واژه را برای چنان زمانی انتخاب می کنیم. چنان که می گوییم، نور خورشید و شمع یا نور کرم شبتاب! فاصله این نور ها نگفتنی است. فاصله سرمد با زمان از فاصله نور و روشنایی کرم شب تاب و خورشید نه تنها بیشتر بلکه این قیاس از اساس در هم شکسته است! برای این که در هر حال نور کرم شب تاب و شمع و شعله خورشید با هم سنخیت دارد، اما زمان با سرمد چه نسبتی دارد؟ چه نسبت خاک را با عالم پاک؟ و از قیاسش خنده آمد خلق را!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)