بی خود از ششعشعه پرتو ذاتم کردند (۴۷)

داستان جذّابی در باره ترانه فراموش نشدنی بلکه جاودانه و جادوانه « هذه لیلتی» ساخته محمد عبدالوهاب موسیقدان بزرگ مصری و آواز ام کلثوم، ستاره شرق و شعر جرج جرداق شنیده بودم.
معاون رئیس جمهور بودم و مسئول کمیته فلسطین، به لبنان رفته بودم، پاییز سال ۱۳۷۵ از دوستان خواستم، مرا به خانه جرج جرداق ببرند. چند بار دوست شفیق و با صفایم روان شاد آیت الله سید هادی خسروشاهی توصیه کرده بود؛ حتما جرج جرداق را ببینم. او را در خانه اش دیدم، داستان هذه لیلتی را پرسیدم…
« من با عبدالوهاب دوست بودم. به لبنان زیاد سفر می کرد. یک بار دوستانم گفتند، عبدالوهاب آمده لبنان و در به در به دنبال تو می گردد. گفتند در هتل سمیرامیس در بحمدون اقامت دارد. رفتم هتل، توی مهتابی جلو سوئیت، با محمد عبدالوهاب نشستیم. غروب بود. گفت، آهنگی ساخته، دوست دارد این آهنگ را ام کلثوم بخواند. حالا دنبال کلام می گردد. عودش را در آغوش گرفت و نواخت…تو ندیده ای، وقتی عبدالوهاب عود می نواخت، او و عود یکی می شدند. با عود حرف می زد، عود را به سخن در می آورد. من معنای این آیه را از صدای چشمه و دریا و رود و باران فهمیده بودم، که: « اِنْ مِنْ شَیئ اِلّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِه» صدای عود عبدالوهاب، همان آوای تسبیح فرشتگان بود. آوای عود و اواز عود را می شنیدم، داشت با من حرف می زد. از خود بیخود شده بودم. بر زبانم جاری شد… هذه لیلتی… و حلم حیاتی… دیگر انگار کلمه مرا با خودش می برد…

هذه ليلتى وحلم حياتي
بين ماضٍ من الزمان وآتِ
الهوى أنت كلّه والأماني
فاملأ الكاس بالغرام وهاتِ
بعد حين يبدّلُ الحب دارا
والعصافير تهجر الأوكارا
وديار كانت قديماً ديارا
سترانا كما نراها قفارا
سوف تلهو بنا الحياة وتسخر
فتعال أحبّك الآن أكثر

امشب، شب من است و رؤیای زندگی ام
در میانِ گذشته و آینده
تمام عشق و آرزو تویی
جام را از عشق پر کن و بیاور
بعد از این، عشق این خانه را دگرگون می کند
گنجشکان، از آشیانه ها شان خواهند رفت
سرزمینی که روزگار قدیم سرزمین مان بود.
به زودی خواهیم دید، که خالی و خلوت شده است.
زندگی با ما بازی می کند، ما را دست می اندازد.
بیا، اکنون تو را بیشتر دوست دارم!»
روایت شعر هذه لیلتی، می تواند نشانه و دلیلی باشد، که گاه موسیقی سرچشمه الهام شاعرانه می شود. در باره طبیعت و سرشت وحی هم، از پیامبر اسلام روایت شده است، که وحی مثل « صدای زنگ، رنين جرس» به گوش می رسد. که تعبیری موسیقایی ست. اما وقتی الهام شاعرانه، و شعر گستره و ژرفایی نو به نو شونده پیدا می کند و غزل در حقیقت معماری با شکوه اندیشه و احساس و آواست، و اعتلایی مثل غزل عرشی حافظ داراست، آیا می توان گفت، تمامی این غزل در سایه موسیقی شکل گرفته است؟ نکته بسیار مهم دیگر، اصلاح غزل در طول عمر حافظ است. او در واقع با اندیشیدن غزل را میناگری کرده، واژه ها را تغییر و تبدیل داده است. شاید مثال دیگری در این باره فهم رابطه میان کلمه و آوا و معانی را آسان تر کند.
وقتی دوستی یا پدر و یا مادرمان را در ذهن تصور می کنیم. این تصور چه ویژگی هایی دارد؟ کانون و گوهر تصور شخصی است که در کارگاه ذهن، تصویر او را می بینیم. این تصویر با پوشش همراه است. این پوشش با رنگ و حرکت جلوه می کند. تصور کنید، معنای متشخص، همان « شخص » است، پوشش، « کلمه و لفظ » است و رنگ و حرکت « موسیقی » ممکن است گاه با «آوایی» به یاد کسی بیفتیم. یا با تداعی یک رنگ خاص. اما این تداعی ها در حاشیه شخص تداعی شده قرار می گیرد. مرادم این است که اصولا نمی توان تصور کرد که موسیقی حافظ را، همیشه به سوی معنا می کشانده است. این نکته بسیار شایسته تامل است که از حدود ۴۸۶ غزل حافظ، براساس شمارگان دیوان حافظ به تصحیح خانلری ۱۳۵ غزل بر وزن دلخواه حافظ، بحر رَمَلْ ، ۱۲۵ غزل بر وزن یا ملودی مُجْتَثّ و حدود ۸۰ غزل بر وزن مضارع سروده شده است. در واقع حدود هفتاد درصد غزلیات دیوان حافظ در همین سه وزن است. تعداد قابل توجهی از غزل های ممتاز حافط، یا به تعبیر محمد معین، غزل های عرشی او در همین وزن بحر رمل سروده شده اند، غزل متوسط هم در همین وزن می توانیم شناسایی کنیم. به عنوان نمونه، غزل های:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
و
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
و
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
و
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
و
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش
و
دوش رفتم به در میکده خواب الوده
و
عمر بگذشت به بیحاصلی و بلهوسی
تمامی این غزل ها در وزن موسیقایی بحر رمل ( فَعَلاتُنْ فعلاتن فعلاتن فَعْلُنْ) که محبوبترین ملودی حافظ است، سروده شده است .
یا در رباعیات خیام به دلیل وحدت وزن در رباعی ( مفعول مفاعیل مفاعیل فعل)، آیا همه معانی سر در پی وزن و ملودی گذاشته اند؟ پس دلیل رنگارنگی رباعیات خیام و غزلیات حافظ چیست و از کجاست؟ موسيقی و ملودی كه همسان و بلكه يكسان است؟
سخن استاد شفیعی در باره موسیقی و موسیقی دان ها صادق است. به عنوان مثل، « زنگ شتر» ابوالحسن صبا که از زمره درخشانترین کار های اوست، از صدای زنگ شتر و خلوت خاموش گمگشتگی شبانه صبا و همراهان در صحرای شام و فلسطین آفریده شده است. داستان و یا ماجرای ساخت این قطعه خواندنی و یا شنیدنی است. و یا از روی شنیدن صدای در و یا تکیه کلام صوتی « سلام علیکم صدر اصفهانی» قطعاتی ساخته شده است…بعد از صبا، حسن کسایی استاد شکار همین نغمه های گمشده در زندگی روزمره بود. اما غزل، آن هم غزل عرشی با آن همه تنوع را که نمی توان بدون پرداخت در کارگاه اندیشه و خیال و الهام ساخت. ماجرای شطحیات مقوله دیگری است، در شطحیات موسیقی و آوا حرف اول را می زند، اما در باره غزل حافظ، به نظرم این دریافت و داوری بهاءالدین خرمشاهی سنجیده و پذیرفتنی است.
«حافظ همواره اندیشه کنان شعر می سراید و در حال سرودن شعر ژرف می اندیشد. فقط مضمون پرداز نیست؛ معنا اندیش و معنا آفرین هم هست.» (۱۱)
در تعبیر اندیشه کنان هم لطافتی است، که با حال و هوای لحظات خوش آسمانی آفرینش شعر نسبت دارد، مثل رقص کنان
موسیقی با تمام والایی و اعتبارش بدیهی است که نمی تواند جای اندیشه و یا مرتبه ای فراتر از اندیشه و کلمه را پیدا کند به تعبیر حافظ:
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
این هم از همان بازی های جادویی پرلطف حافظ با واژگان و معانی و آواست. از سویی از دو واژه موسیقایی بهره می گیرد، پرده و راست و از سوی دیگر میگوید، حال که در پرده راست نیاید: مطرب بزن نوایی!
البته واقعیت این است که در اوج تعالی پرواز حافظ، وقتی از بی خودی سخن می گوید: « بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند.» به منزلتی رسیده است، که کلام هم متوقف می شود. به تعبیر جلال الدین بلخی:
ای خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام
استاد شفیعی کدکنی، داوری با اهمیت و البته قابل تامّلی در باره نسبت حافظ با عرفان دارند. حال که در فضای عرشی غزل : « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند.» هستیم. در حقیقت در قله عروج و اعتلای عرفان حافظ، توجه به داوری شفیعی کدکنی و نقد آن مناسبت دارد. در کتاب اول: « این کیمیای هستی» ، که به بررسی جمال شناسی و جهان شعری حافظ پرداخته اند و نکته های نو و ناب در این کتاب خواننده را به شوق می آورد، اما سخنشان در باره عرفان حافظ، چیز دیگری است. نوشته اند:
« تا دیر نشده بگذارید یاد آور شوم که…» همین جا در میان کلام استاد بگویم، کاش زود دیر شده بود!
« حافظ اعتقاد مسلّمی به مبانی، یا بهتر بگویم به جزئیات عرفان نداشته است و عرفان جز کلیات جهان بینی او، هیچ نقشی ندارد. او به عرفان به عنوان یک « مجموعه فرهنگی» می نگرد، همچون نگرشی که نسبت به شطرنج دارد. مجموعه بسیار کوچک شطرنج، در عالم خودش ابزاری است برای بیان هنری او، و مجموعه بسیار متنوع و پهناور و عظیم عرفان نیز وسیله دیگری است برای بیان هنری، این آگاهی او از شطرنج است که میدان خلاقیّت او می شود و این اطّلاع او از میدان های اندیشه و حالات و مقامات عرفانی است که مایه گسترش خلاقیّت شعری وی می شود و این سخن ، به هیچ روی، به معنای آن نیست که ما معتقد شویم وی شطرنج باز قهّاری بوده یا عارف به معنی دقیق کلمه. مجموعه عرفان ، یعنی ستِ عرفان، برای او ابزار است، همچنان که مجموعه شطرنج، همچنان که مجموعه اساطیر و همچنان که مجموعه موسیقی و دیگر مجموعه های موجود در کل یک فرهنگ.» (۱۲)
چنین است!؟ یعنی حافظ بازیگری است مثل صوفی که نهاد دام و سر حقّه باز کرد! منتها چند آب شسته تر از صوفی، تمام آن سوز و گداز ها و راز و نیاز ها و گریه سحری و نیاز نیمه شبی و ورد شبانه و آه و:
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می بینم
یعنی ندیدست!؟
من که ملول گشتمی از نفس فرشته ای
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
یعنی صنعت است؟
یعنی حافظ سلوک عرفانی نداشته است؟ بیهوده پیر مغان را سالک با خبر از راه و رسم سلوک می داند. گریه سحری حافظ، در حقیقت همان خنده شادباشانه اوست؟ در باره کافکا و صادق هدایت گفته شده است، که از این که دیگرانی را با نمایاندن دنیای سیاهی که آفریده اند، نومید کرده اند، می خندیده اند! تکنیک شان در عالم هنر همان بوده ولی زندگی شان چیزی دیگر. به عبارت دیگر، ایمانی به نوشته و پیام نوشتار خود نداشته اند. مثل پزشک معتادی که بهترین کتاب را در باره زیان های ویرانگر اعتیاد بنویسد. کافکا به روایت گوستاو یانوش از باورش به شادی سخن می گوید و به گروه موسیقی کشتی در حال غرق تایتانیک اشاره می کند که آن ها تا لحظه مرگ نواختند و آواز خواندند. (۱۳)
می توان از این سنخ هنرمندان و شاعران در تاریخ ادبیات ایران جستجو کرد، اتفاقا شفیعی کدکنی به یکی از همان شاعران که اشعار شورانگیزی در باره زندگی کارگران می سرود و به اصطلاح شاعر کارگری بود، اما در خانه ای اشرافی در شمال تهران زندگی می کرد و راه و رسم زندگی اش چشم گیر و اشرافی! وقتی تعدادی از کارگران از جنوب تهران خواستند به دیدنش بیایند، از دوستی که خانه اش در جنوب تهران بود، خواست خانه اش را چند ساعتی به او امانت دهد، کارگران را در آن خانه عاریتی پذیرفت، تا نشان دهد درد کارگران را می شناسد و بگوید: ببینید، این خانه و زندگی من است! یعنی به قول سعدی بود و نمودش متفاوت بود و زر اندودگان را به آتش برند!
اما حافظ در کوره هفتصد سال تابیده و تابانده شده است، حسن روزافزونش، مثل سکه زر سرخ بیشتر و تابناکتر درخشیده است. به خانه ایمان و عاطفه یک ملت راه یافته است.
از کجا می دانیم، و چگونه می توانیم اثبات کنیم، که او به آنچه گفته است، اعتقاد نداشته است؟ این سخن اگر از هر استاد دیگری شنیده می شد، عجیب بود و از استاد شفیعی کدکنی که خود حال و احوال خوشی دارد، عجیب و غریب!
من اگر بخواهم هفت خاطره خوب و موثّر در زندگی ام در این گذار عمر در آستانه هفتاد سالگی روایت کنم. بی تردید یکی از این خاطره ها وقتی است که در فروردین ماه سال ۱۳۹۰ در پرینستون، با بانو جمیله به صرف ناهار مهمان استاد شفیعی بودیم. هم عرض ادب بود در محضر ایشان و نیز دیدار نوروزی و نیز فرصت مغتنمی که گمان می کردم شاید دیگر دست ندهد…ما را در محوطه مرکز مطالعات عالی دانشگاه پرینستون کرداند. در کنار برکه ای درخت تناوری بود. به درخت نگاه کرد و گفت، در این درخت نگاه کنید در تمام شاخه ها همزمان بهار نمی شود. گویی رسیدن بهار در شاخه ها تقدم و تاخر زمانی دارد،،، بعد داستان حاج آخوند تربتی و بستن نوبت آب او… و صدای شکستن بغض استاد شفیعی، در منتهای صفا و سادگی و صمیمیت و بعد سجاده ساده اش که پارچه ای بود در گوشه اتاق افتاده، و این جمله: « سال هاست دعا می کنم که خدایا این ایمان عوامانه را از من نگیر!» هر لحظه و دقیقه آن دیدار، می تواند فصلی از کتاب زندگی باشد.
به گمانم وقتی شاعری وارد زندگی مردم می شود نمی تواند، صنعتگر باشد. کافکا تعبیر بسیار مهمی دارد، به روایت گوستاو یانوش، کافکا به یانوش می گوید: « از زندگی کتاب های زیادی می توان پدید آورد و از کتاب ها فقط کمی، خیلی کم، زندگی به دست می آید.» (۱۴) حافظ وارد زندگی مردم شده است، او را در زندگی خود پذیرفته اند، دیوان غزلیات او چشمه و بلکه سرچشمه زندگی ست. زیرا او را صادق و مؤمن به سخن خویش می دانند. بدیهی است که نمی توان برای هنرمندان از جمله حافظ، حکم کلی صادر کرد ، گفت، تمامی غزل های عرفانی او از آغاز تا پایان محصول مواجید و مکاشفات عرفانی او بوده است. اما نمی توان درخشیدن برق حال خوش و یا حتی مقام خوش را در حافظ انکار کرد. به گمانم همین حال و روز عارفانه جلال الدین بلخی و حافظ را وارد زندگی مردم کرده است، از سوی دیگر صنعتگری و واژه پردازی عنصری و فرخی و خاقانی و منوچهری و قاآنی را در دانشکده های ادبیات زندانی کرده است!
جلال الدین بلخی در این باره سخن را تمام کرده است:

خون همی جوشد منش از شعر رنگی می دهم
تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی
گر شود موسی بیاموزم یهودی را تمام
ور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی
این غزل در همان بحر رمل محبوب حافظ است. دیگر بهتر از این نمی توان گفت که شعر از سویدای جان و روان شاعری مثل مولوی جوشیده است. چرا حافظ از این منزلت بی بهره باشد؟
چرا حافظ از این منزلت بی بهره باشد؟ به تعبیر بهاءالدین خرمشاهی « حافظ نفس صدق داشته است » (۱۵) مگر نسروده است:
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
از نفس حافظ خورشید، طلوع نکرده است؟ خورشید بی غروب دیوان غزلیات او…
همه پذیرفته اند، که محمد گلندام به عنوان رفیق شفیق حافظ و اشنای راز و رمز او، به توصیه حافظ دیوان غزلیات را جمع آوری کرده است و به سفارش حافظ غزل: « الا یا ایّهاالساقی » را به عنوان فاتحه الکتاب و نخستین غزل دیوان قرار داده است. مقدمه محمد گلندام، در حقیقت داوری فرد آشنا با حافظ است. تعابیری که او برای حافظ به کار برده است، شایسته تامّل جدی است:
« ذات ملک صفات، مولانا الاعظم السعید، المرحوم الشهید، مفخز العلماء استاد نحاریر الادبا، معدن اللطائف الروحانیه، مخزن المعارف السبحانیه…» از این تعریف، فردی بری از سیر و سلوک عارفانه و در گیر و سرگرم زندگی سرخوشانه و بی باور به مبانی عرفانی استنباط نمی شود! برعکس، این تعریف دقیقا شاهدی ست بر اینکه غزلیات عرفانی حافظ، در حقیقت بیان حال و مقام اوست. شهید، در تعریف محمد گلندام، در واقع به معنای کسی ست که شعشعه پرتو ذات را دیده است، مقام شهادت بالاتر و بر تر از این، که حافظ در کانون تماشاگه هستی شاهد شعشعه پرتو ذات و مست از باده تجلی صفات باشد!؟


*********
پی نوشت:

(۱۱) بهاء الدین خرمشاهی، چهارده روایت، تهران ، کتاب پرواز، ۱۳۶۷، ص۸

(۱۲) این کیمیای هستی، ج ۱ ص ۱۳۶ و ۱۳۷

(۱۳) گوستاو یانوش، کفتکو با کافکا، ترجمه فرامرز بهزاد، تهران، انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۲، ص۱۲۵
(۱۴) همان، ص ۴۲
(۱۵) بهاء الدین خرمشاهی، چهارده روایت، ص ۱۵

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)