باده از جام تجلی صفاتم دادند (۵۱)

غزل عرشی حافظ مثل بیضی دو کانون دارد. نسبتی هم بین دوکانون برقرار است.« بی خود از شعشعه پرتو ذات» و « خبر از جلوه ذات » کانون تجلی ذاتی و نیز « باده از جام تجلی صفات» کانون تجلی صفاتی است. این دو کانون چه نسبت و تمایزی دارند؟
کانون اصلی بحث تجلی، آیه ۱۴۳ سوره اعراف در قرآن مجید است: « وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَـٰكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ﴿الأعراف: ١٤٣﴾
و چون موسى به ميعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا، خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.» فرمود: «هرگز مرا نخواهى ديد، ليكن به كوه بنگر؛ پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى ديد. « پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود، آن را ريز ريز ساخت، و موسى بيهوش بر زمين افتاد، و چون به خود آمد، گفت: «تو منزهى! به درگاهت توبه كردم و من نخستين مؤمنانم.»
تمامی مباحث تجلی در عرفان اسلامی، از همین آیه سرچشمه می گیرد.قرآن مجید واژه «تجلی» را دو بار به کار برده است. «تجلی ربّه» در این آیه و «تجلی روز در آیه: « وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّىٰ (الليل: ٢) سوگند به روز، چون جلوه گری اغاز کند. در دل شب در سوره ای که نامش شب است، روز جلوه می کند. تجلی، به معنی تابیدن، درخشیدن، نشان دادن، آشکار شدن است. آشکار شدن روز، مناسب ترین مصداق برای بیان و تفسیر ظاهری و ملموس تجلی است.
واژه های دیگری در دیوان حافظ به چشم می خورد، که به مفهوم تجلی است، منتها در صورتی متفاوت، مانند:
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آئینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد
« عکسی » که در آینه جام می افتد، تجلی است. « خنده می »، جلوه می است. ترکیب خنده می ساخته حافظ است، تا جایی که جستجو کردم این ترکیب را در متون نظم و نثر پیش از حافظ ندیده ام. « نقشی » که در آینه خیال می افتد، تجلی است، و روشن تر از همه « فروغ رخ ساقی » که در جام می افتد، یعنی واژه های عکس و خنده و نقش و فروغ، تعابیری دیگر از همان واژه جلوه و تجلی است.
در بیت:
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
در حقیقت حافظ در همین بیت، که با مصراع: « یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد» در فشرده ترین و البته گویاترین شکل ممکن، مکتب عرفان مبتنی بر تجلی را تبیین و تفسیر کرده است.
در بیت:
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
این برق تجلی است، که خرمن مجنون را آتش زده است. مانند: « برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت» که برق در واقع همان تجلی عشق است. در بیت:
لمَعَ البَرقُ مِنَ الطُورِ و آنَستُ به
فَلَعلّی لَکَ آتٍ بِشهاب قَبَس
دقیقا برق به همان معنی تجلی بر موسی علیه السلام تعبیر شده است. لمع نیز به معنای تجلی است. البته در قرآن مجید واژه لمع مطلقا به کار نرفته است. البته آیه تجلی نخستین بر موسی سرشار از نکته های لطیف و شگفت انگیز است:
فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِّنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (القصص: ٢٩)
و چون موسى آن مدت را به پايان رسانيد و همسرش را [همراه‌] برد، آتشى را از دور در كنار طور مشاهده كرد، به خانواده خود گفت: «[اينجا] بمانيد، كه من آتشى از دور ديدم، شايد خبرى از آن يا شعله‌اى آتش برايتان بياورم، باشد كه خود را گرم كنيد.»
در واقع تجلی در دیوان حافظ، مثل منشوری است که بُعد های متفاوتی دارد. تجلی برق عشق از منزل لیلی، تجلی می در جام، تجلی بر موسی در کوه طور، تجلی خداوند متعال- فروغ رخ ساقی- در تمام هستی و تجلی ذات و صفات بر حافظ در غزل عرشی.
تجلی در حقیقت نشانه این است، که انسان، در بحث ما شاعر متفکر و متاله و موسیقدان و ادیبی مثل حافظ، از ظاهر دنیا عبور کرده است، باور دارد، در پس پرده ظاهر، ما شاهد حقیقتی در هستی هستیم. برای دریافت چنان حقیقتی می بایست، از این دنیا و جهان ظاهر غایب شد و در مقامی دیگر حاضر شد.
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
اگر می خواهی به حقیقت عشق برسی، از جام معرفت بنوشی، صدای خداوند را بشنوی، می بایست آماده سه گونه تجلی باشی
یکم: تجلی روحانی
انسان، در مسیر سامان دهی خود و طی طریق، در تقدیر خویش، دریافت شب قدر زندگی خویش، گذار از آن چه اعتباری است، روشنایی هایی را در درون جان خویش، یا در افق جان خود می بیند. همان که قرآن مجید از آن نشانه ها به « آیات انفس» تعبیر کرده است.
دوم: تجلی اسماء و صفات خداوند
به اعتبار مقام انسان طالب، این تجلی می تواند مراتب مختلف داشته باشد. آن نام و صفتی نیز که بر طالب و یا عارف، متجلی می شود، می تواند متفاوت باشد. صفات جلالی یا صفات جمالی. می توان پنداشت که حافظ در منزلت تجلی صفات و اسماء خداوند سبحان، با نام و صفت حکیم و لطیف و جمیل بر حافظ متجلی شده است.
در تجلی جلالی، تجلی بدون مشاهده اتفاق می افتد. مشاهده وقتی است که شاهد و مشهودی، یعنی دوگانگی وجود داشته باشد. وقتی شاهد بی خود می شود، دوگانگی هم مرتفع شده است. تجلی صفات جمالی می تواند، با مشاهده همراه باشد. چنان که، بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند، بدون مشاهده، و باده از جام تجلی صفاتم دادند، با مشاهده صورت گرفته است. حافظ می بیند که به او باده نوشانیده اند.
سوم: تجلی ذاتی
این تجلی می تواند، تجلّی ربّانی باشد، مثل تجلی خداوند بر موسی علیه السلام. « فلما تجلی ربه» می تواند، تجلی الوهی باشد، مثل تجلی بر محمد مصطفی سلام الله علیه
از زاویه ای دیگر، می توان تجلی را در دو قلمرو تمییز داد. خدواند در جهان هستی تجلی کرده است. در واقع « هستی شناسی » بنیادش و هویتش، تجلی خداوند است. غیر از تجلی خداوند، در هستی وجودی متصور نیست. بسیط الحقیقه در واقع تمام اشیاء را در بر می گیرد.
تعالی الله قدیمی کو به یک دم
کند آغاز و انجام دو عالم
قلمرو دیگر، تجلی خداوند بر قلب انسان است. در این قلمرو از تجلی به عنوان معرفت یا معرفت شناسی می توان سخن گفت. حافظ از واژه « خبر » استفاده کرده است. « که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند.» خبر دادن از جلوه ذات همان معرفت الهی است.
دیده اید، برخی شارحان غزل های حافظ، با چه دقت و شکیبایی و ریز بینی حیرت انگیزی، آرایه های لفظی در غزل را شناسایی می کنند!؟ رحمت و رضوان خداوند بر استاد کم نظیر، مرحوم حسین آهی، که آیتی از دقت و میناگری در شناخت غزلیات حافظ و یافت آرایه های زبانی و ادبی بود. به نظرم، آرایه های معانی در غزلیات حافظ زیباتر از آرایه های بیانی است. البته یافتن نسبت میان آرایه های معنوی دشوارتر و البته جذاب تر و زیباتر است.

چه نسبتی بین این دو بخش مصراع اول وجود دارد، که با «واو» که با لطف بسیار آن را « واو حافظ » خوانده اند! پیوند خورده است. روی حافظ چه رویی شده است؟ با آینه وصف جمال چه نسبتی دارد؟
این رویی است که پرتو شعشعه ذات بر آن افتاده است. این رویی است که شاهد درخشش جام تجلی صفات بوده است. این رویی است که جلوه ذات بر آن افتاده است. پیداست که سخن از رویِ جان است! چنین تفسیری از روی ، یا چنین تصویری از روی، به مفهوم روی جان، در قرآن مجید آمده است. سیمایی ظاهری انسان، نشانه ای از روی جان اوست. این که گفته شده است، خداوند انسان را به صورت و شمایل خویش آفرید، هم اشاره به روی ظاهر و هم کنایه از روی باطن انسان و فطرت الهی اوست.
ابراهیم خلیل پس از آزمون خورشید و ماه و ستاره و روی گرداندن از همه پدیده هایی که افول پذیرفتند و غروب کردند، گفت:
إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿الأنعام: ٧٩﴾

می توان ترجمه آیه را در هم فشرد و نوشت: ابراهیم گفت، دیگر از این پس روی و من روی خدا! در این هنگامه بود که شعشعه تجلی خداوند بر جان ابراهیم افتاد، پاک و پیراسته-حنیف- شد و شعله توحید، نشانه ها و خدشه ها و آشوب شرک را در جان او سوزانید
او نه تنها از خورشید و ماه و ستاره روی گردانید، بلکه از خود طبیعی خویش فاصله گرفت، این سفر در درون جان او شکل گرفته بود. از شناخت حسی و خیالی و عقلانی فراتر رفت. شاید کسی زیباتر و لطیف تر از شیخ محمود شبستری ماجرای ابراهیم و گذار او را ، تجلی رب در طور بر موسی علیه السلام و شب اسرای محمد سلام الله علیه و افروختن شعله طلب در انسان را، با هم در یک مجموعه فشرده تفسیر نکرده باشد:
میاسا روز و شب اندر مراحل
مشو موقوف همراه و رواحل
خلیل آسا برو حق را طلب کن
شبی را روز و روزی را به شب کن
ستاره با مه و خورشید اکبر
بود حس و خیال و عقل انور
بگردان زین همه ای راهرو روی
همیشه «لا احب الافلین» گوی
و یا چون موسی عمران در این راه
برو تا بشنوی «انی انا الله»
تو را تا کوه هستی پیش باقی است
صدای لفظ «ارنی» «لن ترانی» است
حقیقت کهربا ذات تو کاه است
اگر کوه تویی نبود چه راه است
تجلی گر رسد بر کوه هستی
شود چون خاک ره هستی ز پستی
گدایی گردد از یک جذبه شاهی
به یک لحظه دهد کوهی به کاهی
برو اندر پی خواجه به اسری
تماشا کن همه آیات کبری
برون آی از سرای «ام هانی»
بگو مطلق حدیث «من رآنی»
گذاری کن ز کاف و نون کونین
نشین بر قاف قرب «قاب قوسین»
دهد حق مر تو را هرچ آن بخواهی
نمایندت همه اشیا کماهی
روی انسان، همان جام جان بین و جهان بین می شود. « نمایندت همه اشیاء کماهی» ، یعنی پدیده ها همان گونه که هستند، نه آن گونه که می نمایند! چنان که پیامبر اسلام در دعای مشهور خویش از خداوند خواست که: خداوندا! پدیده ها را همان گونه که هستند به من بنما! «رب ارنی الاشیاء کماهی» شیخ محمود شبستری دقیقا با توجه به همین روایت، می گوید، انسانی که تابع رسول است، به منزلتی می رسد که هر چه از خدا بخواهد، خداوند به او می دهد، بدیهی است که چنان انسانی با چنان مقام و منزلتی از خداوند که غیر از خداوند طلب نمی کند. او نگاهش که دیگر به بهشت حور و قصور و جوی شیر و شراب نیست!
از در خویش خدایا به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کَون و مکان ما را بس
و:
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
روی جان چنین رهروی مثل ابراهیم خدایی شده است. قرآن مجید هم همین را می گوید، اگر می خواهید به قلّه نیکویی و زیبایی و حقیقت برسید، از پی ابراهیم بروید و رویی خدایی پیداکنید!

وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّـهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَاتَّخَذَ اللَّـهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا ﴿النساء: ١٢٥﴾

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)