گنج سعادت و گنج طرب (۶۲)

حافظ کوشیده است، سعادت این جهانی را با سعادت آن جهانی، پیوند دهد. این رویکرد، دربرابر رویکردی است، که نسبت به دنیا و نعمت های این جهانی از موضع کم اهمیتی و بی اعتباری نظر می کند. سعادت را فقط در جهان و حیات دیگر و در بهشت موعود می داند. زهد را در بی توجهی و کناره گیری از دنیا می انگارد. نگاه حافظ پشتوانه های استوار و روشنی در معارف قرآنی و فلسفی و عرفانی دارد.
یکم: رویکرد قرآن مجید همین است. نبایست انسان بهره خویش رااز این جهان فراموش کند. قرآن به هر دو سوی دنیا و آخرت نظر کرده است.
وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّـهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ ۖ وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا ۖ وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّـهُ إِلَيْكَ ۖ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ ۖ إِنَّ اللَّـهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ ﴿سوره القصص:٧٧﴾
و با آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن، و هم چنانكه خدا به تو نيكى كرده نيكى كن و در زمين فساد مجوى كه خدا فسادگران را دوست نمى‌دارد.
فرصت عمر، فرصتی است برای بهره مندی از سعادت دنیوی. این سعادت در جلوه های مختلف آشکار می شود. عشق نسبت به طبیعت و انسان و کمال و ارزش های اخلاقی و زیبایی، جلوه ای از سعادت این جهانی است. همین جلوه، در حقیقت نشانی از سرنوشت انسان در آن جهان داراست.

نمی شود، کسی در زندگی این جهانی خود، در جهنّمی از بدگمانی و بدخلقی و سختگیری بر خود و دیگران، و غرور و خود پسندی به نام دین و شریعت، و ستم و آزار دیگران، به سر برد و انتظار داشته باشد، در جهان دیگر گنج سعادت نصیبش شود و بهشت برین برویش آغوش بگشاید! ایه به نحو استقلالی و بسیار روشن،برای دنیا سهمی قائل است. انسان که عمر خود را در منزل و مزلت این جهانی سپری می کند، می بایست سهم خود از دنیا را از یاد نبرد. نه این که سهم دنیایش این است که در دنیا به فکر آخرت باشد! مثل تفسیری که بسیار ی از مفسران برای آیه نوشته اند. چنان که امام فخر رازی، نوشته است:
« ولا تنس نَصِيبَكَ مِنَ ٱلدُّنْيَا، وهو أن تحصل بها آخرتك وتأخذ منها ما يكفيك. »
می توان در فکر آخرت بود و نیز حق خود را از دنیا گرفت. در آیه برای آخرت واژه « دار»، به معنای خانه به کار رفته است. اما دنیا، بدون دار ذکر شده است که نشان از گذرا بودن دنیا و قرار انسان در آخرت دارد.
پیوند و نسبت بین دنیا و آخرت به روشن ترین تصویر در این آیه، مطرح شده است:
وَمَن كَانَ فِي هَـٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا ﴿الإسراء: ٧٢﴾
هر كه در اين جا كور باشد در آخرت كور و گمراه تر خواهد بود. بدیهی است که مراد و مضمون آیه به کوری دل یا باطن اشاره و توجه دارد. به تعبیر زمخشری در کشّاف، اعمی کسی است که دچار فقدان دید شده است. فقدان دید و بصیرت، که نتوانسته، حقایق امور را به درستی ببیند، بشناسد و داوری کند.
یکی از نشانه های فقدان دید و بصیرت، همان است که افراد، دنیا را به عنوان مرحله ای مهم از زندگی، کم بها و بی اعتبار تلقی کنند. آن چنان خوف بر اندیشه و هراس بر دل هایشان سیطره پیدا کند، که در حقیقت زندگی نکنند تا بمیرند. در تذکره الاولیاء عطار، در احوال حسن بصری آمده است:
« و چندان خوف بر او غالب بوده است که چنان نقل کرده اند که چون نشسته بودی گفتی در پیش جلاد نشسته است و هرگز کس لب او خندان ندیدی و دردی عظیم داشته است.»
با چنین شیوه ای پیداست که در تمام عمر مضطرب بوده باشد:
« نقل است که يکی از او پرسيد: آه چگونه ای؟ گفت: چگونه بود حال قومی که در دريا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تخته ای بمانند.
گفت: صعب باشد. گفت: حال من همچنان باشد.»
« و چون وقت وفاتش نزديک آمد بخنديد و هرگز کس او را خندان نديده بود.»(۱)
چنین سلوکی را در زندگی ابوالعلاء معری ( د. ۴۴۹ق) شاهدیم. شاعری با نبوغی شگفت اور و تسلطی بهت انگیز بر زبان و تصویر و خیال. از سه لایه زندان های تو در توی خود سروده است.
ارانی فی الثلاثة من سجوني
فلا تسال عن الخبر النبيث
لفقدي ناظري و لزوم بيتي
و كون النفس في الجسم الخبيث
خود را در سه زندان می بینم، از این خبر تباه نپرس! چشم ندارم و خانه نشینم. جانم هم در این پیکر خبیث زندانی ست!
زندگی و ادامه زندگی را نوعی جنایت می دانست، جنایتی که پدر و لابد مادر هم، مرتکب شدند و او را ناخواسته به این دنیا آوردند، از این رو او در تنهایی، عمر خود را سپری کرد، نه زنی و نه فرزندی…
هذا جناه أبي عليّ
وما جنيت على أحدْ
این جنایتی است که پدرم در حق من انجام داد، اما من بر کسی جنایت روا نداشتم. زندگی را غیر از رنج نمی دانست:
تعَبٌ كلُّها الحياةُ فما أعْـ  
        ـجِبُ إلا مِنْ راغبٍ في ازْديادِ
تمام زندگی رنج است. شگفت انگیزست که برخی دوست دارند مدام بر این رنج زندگی بیفزایند! مرگ را آسایش تلقی می کرد، تا هر چه زودتر از این جهان تباه، بگذرد و جانش ارام بگیرد. از خداوند می خواست که هر چه زودتر، جان او را بگیرد. در دنیا نشانی از سعادت، مگر بسیار اندک و ناچیز دیده نمی شود.
وإنْ يَكُ في الدنْيا سُعودٌ فإنما         تكونَ قليلاً كالشُّذوذِ الشوارِدِ
طه حسین که خود نابینا بود، رساله دانشگاهی خود را در باره ابوالعلاء معری با عنوان: مع ابی العلاء فی سجنه نوشته است. می گوید مدت ها گرفتار نگاه نومیدانه و بدبینانه ابوالعلاء از سویی و نگاه شادمانه و خوش بینانه اندره ژید از سوی دیگر بوده است. (۲)
در این محاکات زندگی پیروز می شود. باز تاب این پیروزی را در زندگی سرشار از تلاش و امید طه حسین هستیم.
این شیوه زندگی حسن بصری و ابوالعلاء کجا و گنج طرب و طربخانه زندگی حافظ کجا؟

در یک کلام، حافظ شاعر زندگی است! اندیشه ای زنده، زبانی زنده و سلوکی سرشار از امید و شادی دارد. البته نیم نگاهی هم به غم! اما نمی گذارد که غم بنیاد او را ببرد و فرصت زندگی را از او بگیرد. از دل ویرانه غم، گنج سعادت را می یابد و نغمه و سرود شادی سر می دهد. بر نهیب حادثه می شورد و پرچم زندگی را می افرازد. شاعر زندگی است! سختی ها و مصیبت ها و نهیب زمانه را، رفتنی و ناپایدار می داند. باور دارد که آشکارا بایست سرود زندگی را سر داد. غزل شماره ۱۰۱ در دیوان تصحیح قزوینی-غنی، شماره ۹۷ در دیوان تصحیح خانلری و ۹۶ دیوان تصحیح سایه، گویی بیانیه زندگی در شرایط و موقعیت دشوار و زمانه عسرت است:

شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد
زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم
که لاله می‌دمد از خون دیده فرهاد
مگر که لاله بدانست بی‌وفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمی‌دهند اجازت مرا به سیر سفر
نسیم باد مصلا و آب رکن آباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ
که بسته‌اند بر ابریشم طرب دل شاد
بر ابریشم طرب دل شاد! همان بهجت و سعادتی است که ابن سینا در نمط هشتم اشارات فصلی در باره آن نوشته است. همان ترکیب دوگانه سعادت اُخروی و دنیایی است. همان چشم بر آسمان داشتن و پای بر زمین فشردن است. هم ارتفاع و اعتلای زندگی ست، که تا شعشعه پرتو ذات اوج می گیرد و هم دلبستگی و پیوند با ابریشم طرب انگیز دل شاد است. سخن از والایی عروج معنوی انسان و زیبایی فرصت زندگی این جهانی است. یک بار دیوان حافظ را از این چهار زاویه بخوانید و در فضای طرب سرای حافظ دم بزنید:
یکم، روشنایی و نور در دیوان
دوم: آوای موسیقی چنگ و عود و رباب و نای و مقام و پرده و راه و ترانه خوانی حافظ خوش لهجه خوش آواز و ترنم مستانه ساقی و آواز بلبل در گوش صبا
سوم: زیبایی طبیعت در تمامی جلوه هایش، شکوه گل و سرخی لاله و درخشیدن غنچه و ایستادگی سرو و سبزی چمن و زلالی آب و خاموشی سوسن و نسترن و سمن و داغ شفایق و:
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
ان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
چهارم: بوی مشکین نافه و نسیم معطر صبا
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
ان چه من هر سحر از باد صبا می بینم
شعشعه پرتو ذات، مثل نور آفتاب بر ماه زندگی حافظ تابیده است. ماه و خورشید همین آینه می گردانند!
بگذارید مثالی بزنم تا نسبت میان زندگی و شادی و شعشعه پرتو ذات روشن شود. چه نسبتی میان زمین و ماه و خورشید است؟ فرض کنیم، زمین نماد زندگی این جهانی ماست. ماه نماد ابریشم طرب و شادی ست، که گِرد زمین می گردد و خورشید نماد معنویت و جمال و جلال ساقی است، که به ماه روشنایی می بخشد. و زمین و ماه دور خورشید طواف می کنند. نمی توان زمین و ماه و خورشید را از حیث روشنایی از هم تفکیک کرد. تمام این روشنایی یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد!

دوم: ابن سینا، زیباتر از هر کس، شکوه شادی در جان عارف را تبیین کرده است. او در فصل مقامات العارفین، سه شخصیت یا منش زاهد و عابد و عارف را از هم تفکیک می کند. در تبیین شادمانی و شادابی عارف می گوید:
العارف هشّ بشّ، بسّام، یبجّل الصّغیر من تَواضُعِهِ، کما یُبجّلُ الکبیر، و ینبسط من الخامل، کما ینبسط من النبیه
و کیف لا یهشّ؟ و هو فَرحان بالحق و به کل شیئ فانه یری فیه الحق…
و هو اهشّ خلق الله ببهجته (۳)
عارف سرشار از شادی و شادابی و گلخندست! از فروتنی یی که دارد، کوچک را بزرگ می شمرد و بزرگ را احترام می کند و از دیدار گمنام و نامدار، مانند گل می شکفد! چگونه سرشار از شادی و شادابی نباشد، زیرا که او از خداوند شکفته و شادمان است. هر پدیده ای را که می بیند، در آینه آن پدیده خدا را مشاهده می کند… هیچ کس از خلق خدا، در شادی و شادابی به شکفتگی او نمی رسد!
در مناجات شعبانيه عبارتي است كه به روايت آيت الله محمود امجد، علامه طباطبايي، اين عبارت را اوج عرفان مي دانسته اند:
«الهِي و اَلْحِقْني بِنُورِ عِزِّكَ اَلْاَبْهَجْ فَاَكُونَ لك عارفاً و عن سِواكَ مُنْحَرِفَاً »
گویی تمام سخن ابن سینا، شرح همین مناجات است!


*****
پی نوشت:
(۱) تذکرة الاولیاء ص ۲۶ و ۳۲ و ۳۳

(۲) طه حسین، مع ابی العلاء فی سجنه، القاهره، موسسه هنداوی للتعلیم و الثقافه، ۲۰۱۱، ص ۱۵
(۳) الاشارات و التبیهات، ج ۴ ص ۱۰۱تا ۱۰۳

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)