گنج طرب (۶۳)

زندگی طرب است و جهان طرب سرا یا طربخانه، اما غمِ عشق هم هست! این غم برای کاستی های زندگی مادی نیست، غمی است خواستنی، که با طرب منافاتی ندارد. غمِ عشق و شادیِ عشق، فراق و وصال هردو خواستنی و دو روی سکه سرمدی عشق اند. غمی است مبارک! به تعبیر حافظ:
تا شدم حلقه به گوش درِ میخانه عشق
هر دم از نو غمی آید به مبارک بادم
این غم، جلوه دیگری از همان طرب روحی است. غمی است که چشمه امید وصال از متن آن می جوشد. مثل وصال، که از درونش غمِ بیمِ فراق شعله می کشد. بهمین خاطر عارفی گفت، فراق را از وصال بیشتر دوست دارم، در فراق شوق وصال است و در وصال هراس فراق! حافظ از ترکیب غمِ شاد نیز استفاده کرده است، که البته پیش از او سعدی نیز این ترکیب را دارد.
چنان که حافظ بر خلاف عادت زمانه که شادی را متناسب با بهره وری و دارایی تصور می کرده و می کنند. به قول اریک فروم گمان دارند، که هویت انسانی متناسب با داشتن است و نه بودن. حافظ از شادی شیخی سخن می گوید، که از نداشتن شاد است، شیخی که خانقاه ندارد!
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
برای وصف مرحوم حاج آخوند، روحانی عارف و اثر گذار و سونوشت ساز روستای مهاجران، هر چه گشتم و اندیشیدم که وصفی پیدا کنم. بهتر از این بیت حافظ نیافتم و همین بیت را بر پیشانی کتاب حاج آخوند نوشتم!
افزون بر آمیختگی غم و شادی، حافظ نسبت بین غیبت و حضور را نیز به همین صورت بیان کرده است، منظومه ای و یا خوشه ای از واژگان و معانی سامان داده است که طرب، عیش، شادی، خرمی، سرور، غم ، غیبت ، حضور ، هجر ، وصل ، نور و ظلمت عناصر آن اند. در کارگاه حریر اندیشه و خیال رنگین کدام شاعر چنین نقش جادویی اتفاق می افتد!؟
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرّمند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
و لطیف تر از همه:
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر در دلٍ شاد
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
دیگر بهتر از این نمی شود، تارِ شادی وپود غم را در هم سرشت و از آن هویت و سرنوشتی نو آفرید. در روزگار ما سایه، که غزل هایش حافظانه است و گاه می توان رنگ و بوی غزل حافظ را در غزلیات او دید، سروده است:
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین
به از این درِ تماشا که به روی من گشادی
البته مضمون و جان مایه قدیمی است، نظامی سروده است:
غم تو خجسته بادا که غمی ست جاودانی
ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی
پیداست، تغبیر نظامی از تعبیر سایه درخشنده تر است و البته فضل تقدم خود داستان دیگری است. تفاوت حافظ با نظامی و سعدی و دیگرانی که از نسبت غم و شادی سروده اند، این است که حافظ در معماری خود،
« منظومه معانی» می آفریند و نه مضمونی تنها و گسسته.
غم عشق و یا دقیق تر شادیِ غمِ عشق و یا غمِ شادِ عشق، شاید از بُعد نظری به شیخ شهید شهاب الدین سهروردی بازگردد، او در رساله مونس العشاق یا رسالة فی حقیقة العشق، در هشت فصل ابتدایی، داستانی در باره سه فرزند، عقل روایت می کند. عشق و حسن و حُزن، فرزندان عقلند. می توان عقل را خردناب جاودانه و یا معرفت نیز خواند. چنان که نمی توان عشق را از معرفت تفکیک کرد. به باور سهروردی، عشق و زیبایی و اندوه در هم سرشته شده اند. سه برادرند!
این رساله حقیقت عشق، در واقع تجربه شهودی و همان پرتو شعشعه ذات یا جام تجلی صفات است، که بهره سهروردی شده است. او این تجربه را در «جام داستان» روایت می کند، چنان که حافظ تجربه شهودی خود را در «جام غزل »روایت کرده است. سهروردی نیز همچون حافظ، سرچشمه داستان را از قرآن آغاز می کند. از سوره یوسف و زیباترین روایتگری خداوند متعال. گویی حسن را در احسن القصص می جوید.آ ن گاه عشق را با معرفت پیوند می دهد و این بیت را نقل می کند:
و لولاکم ما عرفنا الهوی
و لولا الهوی ما عرفناکم
اگر نبودید، عشق را نمی‌شناختیم و اگر عشق نبود شما را نمی‌شناختیم!
و سوم. جلوه عشق در زندگی انسانی، با روایت این شعر:
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز، که گفتی که شنودی؟
ور باد نبودی که سر زلف ربودی
رخساره معشوق به عاشق که نمودی
سهروردی با خیال رنگین، عشق و زیبایی و اندوه را به داستان آفرینش پیوند زده است. نکته قابل تامل در روایت او این است، که زمین و آسمان از اندوه آفریده شده اند! در فصل اول مونس العشاق، نسبت این سه گانه زیبایی و عشق و اندوه و نقش آنان در آفرینش می می بینیم:
« بدان که اول چیزی که حق - سبحانه و تعالی- بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل نام کرد که :
« اول ما خلق الله العقل» و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت حقّ، و یکی شناخت خود، و یکی شناخت آن که نبود، پس ببود. از آن صفت که به شناخت حق تعالی داشت، « حسن »پدید آمد که آن را « نیکویی » خوانند.
و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت، «عشق » پدید امد که ان را « مهر» خوانند و از ان صفت که نبود، به بود تعلق داشت «‌حزن » پدید آمد که آن را اندوه خوانند. و این هر سه که از یک چشمه سار پدید آمده اند، برادران یکدیگرند. حسن که برادر مهین است، در خود نگریست، خود را عظیم خوش دید، بشاشتی در او پیدا شد، تبسمی بکرد، چندین هزار ملک مقرب از او پدید آمدند. عشق که برادر میانی است با حسن، انسی داشت. نظر از وی بر نمی توانست گرفت، ملازم خدمتش می بود. چون تبسم حسن بدید شوری در وی افتاد. مضطرب شد، خواست که حرکتی بکند، حزن که برادر کهتر بود، در او آویخت، از آن آویزش آسمان و زمین پیدا شد.»
از این رو غم عشق خواستنی است، و تثلیث عشق و زیبایی و اندوه پایان ناپذیرند و ابدی.

اگر از من بپرسید، مهمترین بُعد یا رکن زندگی سرشار از طرب حافظ چیست و از کجاست؟ خواهم گفت:
یکم: او در نسبت با خداوند، ساقی، دوست و محبوب ازلی، شعله عشقی همیشگی و آتشی که نمیرد در سینه دارد. این شعله برای همیشه او را سرشار از شادی و طرب می کند. به قول جلال الدین بلخی:
مطربانشان از درون دف می زنند
بحرها در شورشان کف می زنند
تو نبینی لیک بهر گوششان
برگها بر شاخه ها هم کف زنان
تو نبینی برگ ها را کف زدن
گوش دل باید نه این گوش بدن
طرب حافظ، طربی است که اسان به دست نیامده است. برخلاف نظر فروزانفر و زریاب خویی و شفیعی کدکنی، طرب برای حافظ ابزار بیان هنری و زیبایی رخ شطرنج نیست. این شعله از روح او سرچشمه می گیرد. حاصل سلوک و تجربه عارفانی و اسمانی اوست.
در غزل: « در خرابات مغان نور خدا می بینم» او شمه ای از سلوک خود را بیان کرده است. به گمانم این بیان را می توان به عنوان غرر غزل های حافظ تلقی کرد، که در فهم دیگر غزل ها راه گشا و راهنماست:
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده جه ها می بینم
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می بینم
وقتی حاج آقا رحیم ارباب در ۱۹ آذرماه، سال ۱۳۵۵ درگذشت، مرگ او گرچه پس از عمری طولانی، نزدیک به صد سال و نیز رنج نابینایی سال های آخر عمر همراه بود؛ اما برای دوستداران او، فقدان صدایش و حضورش، تابسوز و خارج از تحمل بود. انگشتری سلیمانی اصفهان، نگین خود را از دست داده بود. گمان کنید که یک باره رنگ آبی ازتمام معماری اصفهان پر کشد و به آسمان برود. اصفهان تاریک و خاکستری شده بود. حال و روز ما دگرگون شده بود. سحر گاه پنجشنبه ۲۷ آذرماه، که دهم ماه صفر بود. به تخت پولاد رفتم. هنوز آفتاب نزده بود که به کنار مزار حاج آقا رحیم در تخت پولاد رسیدم. جلال همایی، عبا بر دوش کنار مزار حاج آقا رحیم ارباب نشسته بود. قرآن می خواند. سلام کردم. چشمانش غرق اشک بود. نمی خواستم هیچ سخنی بگویم، جای سخن نبود. ناگاه جلال همایی خواند:
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می بینم
بدیهی است اگر کسی به این مرتبه و منزلت رسید، نبضش با شادی می زند و در قلبش چشمه شور و شادی می جوشد. زبانش سرشار از شادی است. او در یافتن نسبت بین خود و خدای خود، به یقین یافته رسیده است. اگر کسی بداند که در مشت او دریای نور است، حال اگر همه عالم به او بگویند در دستت خرمهره است، چه اندوهی خواهد خورد؟ و اگر کسی در دستش، خرمهره باشد و همه دنیا بگویند، در دستت دریای نور است، کدام شادی حقیقی می تواند در جان او بدرخشد؟

گنج طرب
(۶۴)

دوم: دولت قرآن
دولت قرآن وقتی بر زبان کسی جاری شد؛ در دنیای ذهنش درخشید، با زندگی اش آمیخته شد، او را سعادتمد و مبتهج ، شادمان و شاداب می کند. به زندگی او نور می افشاند و به او طمانینه خاطر و استواری شخصیت می بخشد. و او به آفاق از دل خویش نور می دهد! یاد خداوند وقتی در ذهن حافظ حضور دارد. زندگی او دیگر دشوار و تلخ نیست. این یاد، که جلوه تمامش را حافظ در غزل: « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند» تفسیر کرده است، ریشه و بنیاد غصه را از زندگی و ذهنیت او می زداید و می سوزاند.
در غزل: « سال ها پیروی مذهب رندان کردم» که بیت الغزل آن:
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
یکی از نشانه های دولت قرآن، دولت صبر و استواری، بلکه دولت صبّاری است.
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این دولت، در غزل « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند » جلوه های مختلفی داراست. یک بار غزل را از همین زاویه بخوانید، تا دریابیم که حافظ در آن شب قدر یا سحرگاه اثیری چه به دست اورده است و زندگی نو و سعادتمند و سرشار از بهجتش چگونه بوده است.
یکم: نجات از غصه
دوم: نوشیدن آب حیات در ظلمات
سوم: بی خودی از شعشعه پرتو ذات
چهارم: نوشیدن باده از جام تجلی صفات
پنجم:رویی درخشنده که تبدیل به آینه وصف جمال شده است.
ششم: با خبر شدن و معرفت جلوه ذات
هفتم: دریافت مقام کامروایی و خوشدلی
هشتم: مژده دولت
شهد و شکری که از سخن او می ریزد.
نهم: نجات از بند غم ایام
در واقع، این جلوه های نُه گانه یک منظومه معانی می سازد. قران مجید به شکل اثباتی و نیز سلبی هر دو وجه حضور یاد خداوند را، که از نگاه حافظ، این یاد با گنج روان قرانی که در سینه اوست، نسبت دارد، مصداق تمام پیدا می کند. «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» اطمینان قلب و یا خوشدلی با یاد خداوند حاصل می شود. این یاد در زندگی حافظ و البته در هنر او، که جوهر زندگی اوست، به دولت قرآن و دولت عشق و دولت فقر و دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو، تبدیل شده است.
ممکن است انسان ها با قرآن آشنا و یا حتّا مأنوس باشند، اما قرآن برای آن ها تبدیل به دولت نشده باشد، دولت را در قدرت و سیاست و ثروت و شهرت و بهره مندی از لذت های زندگی بدانند. دولت قرآن برای حافظ مثل دولت عشق است.
اگر کسی از چنین دولتی فاصله گرفت، و گمان کرد با یافتن و داشتن امر دیگری سعادتمند می شود، سوی سراب می رود و « زندگی ضنک» پیدا می کند.
« وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنْکاً و نحشره یوم القیامه اعمی» ( طه: ۱۲۴)
و هر کس از یاد من دل بگرداند، در حقیقت زندگی در تنگنا خواهد داشت و روز رستاخیز او را نابینا محشور می کنیم.
همان گونه که نابینایی در واقع زندگی در تنگناست، کافی است نه روز و شبی، بلکه ساعاتی انسان چشم بر هم بگذارد و تجربه کند که اگر نابینا بود چگونه بود. به تعبیر ابوالعلاء معرّی گویی در زندان افتاده است.

سوم: دولت هنر
البته هنر در دیوان حافظ، به معنای فضیلت است. در بیت معروف شاهنامه: « هنر نزد ایرانیان است و بس » هنر به معنای مشهور امروزی یعنی « آرت » نیست. چنان که در همان بیت فردوسی، در مصراع دوم: « نگیرند شیر ژیان را به کس » از فضیلت جنگاوری ایرانیان به عنوان هنر یاد شده است.
حافظ بهتر از هر کسی می دانسته است، که هنر شاعری او، لطف سخن او، غزل های روان او، سحر حلال او، چه مایه و غنایی داراست. می دانسته است که به چه گوهر جاودانه ای دست یافته است. بدیهی است چنین معرفتی طرب انگیزست. در برابر چنین معرفت طربناکی همه غم های عالم غباری بیش نیست.
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
و:
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
در گذار هفتصد سال، خاک حافظ و تربت او ، چنان که خود پیش بینی کرده بود، زیارتگه رندان جهان شد و اهل هنر، سر بر خاک او نهادند و مانند شهریار فریاد زدند، که شعر حافظ شعر دیگری است. شاعران ساحرند، اما غزل حافظ و جادوی هنر و شعر او ید بیضای موسوی است.
و:
حافظا چشمه اشراق تو جاویدانی است
تا ابد آب از این چشمه روان خواهد بود
این چشمه روان غزلیات حافظ، جلوه ای از گنج روانی است که او در سینه داشت…

در باره دولت هنر حافظ، در بحث ساختار دیوان و سبک حافظ به تفصیل خواهم نوشت.
چهارم: دولت سلوک
مرادم از دولت سلوک، سبک زندگی حافظ و مواجهه او با دیگران است. این دیگران چه کسانی اند؟ و حافظ با هر گدام چگونه رفتار می کند؟ این بحث نسبتی با زمانه حافظ دارد. زمانه او، انقلاب زمانه و نهیب زمانه و سیطره ستم و آدم کشی و رواج ریا و آزار و تزویر و غوغای عوام چگونه بود؟ حافظ چگونه توانست در متن چنان توفان بنیان کنی، بایستد و از هنر خود محافظت کند و مشعل غزلیات خویش را به آیندگان بسپارد؟ در یک کلام دولت سلوک او، گوهرش رندی است. دولت پیرمغان است، مگر حافظ خود پیرمغان نبوده و نیست!؟
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
حافظ خانقاه نداشت. به تمام معنا شاد بود و روحی طربناک داشت. او توانست چراغ مصطفوی دیوان خود را برغم توفان شرار بولهبی زمانه نگاهدارد و در برابر ستم و بی رسمی و تاریکی، مشعل غزلیاتش را بیافروزد. ما همچنان گرم مشعل غزلیات اوییم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)