غزل های عارفانه- عاشقانه (۶۸)


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد! یک دم!؟ واژه « یک » که به کار بردم، نشانی از کمیّت داراست، لغزنده و رهزن است، زیرا ما از زمانی فرایِ زمان سخن می گوییم. در ازل، هنوز هستی لباس زمان نپوشیده است. زمان چنان گنجایی ندارد که « ازل‌» و « ابد» را در بر کشد، و بر چنین دامنه زمانی یی محاط باشد. سخن از جهانی دیگر با معیار هایی دیگر، سخن از لا مکان و لا زمان است.
لا مکانی که در او نور خداست
ماضی و مستقبل و حال اش کجاست؟
ماضی و مستقبلش نسبت به توست
هر دو یک چیزند، پنداری که دوست
( مثنوی، تصحیح محمد علی موحد،دفتر سوم، بیت: ۱۱۵۲ و ۱۱۵۳)

کسانی که کوشیده اند، از حافظ تفسیری ماده گرایانه از لحاظ جهان بینی و معرفت شناسی و خوشباشانه از بُعد سلوک اخلاقی و حکمت عملی ارائه دهند، بدیهی است که در فهم این غزل عرشی و غزل های عاشقانه-عارفانه در می مانند و راهی به جایی نمی برد. زبان فرهنگ حافظ را نمی شناسند. زبان فرهنگ، یعنی زبانی که در یک موقعیت و فضای فرهنگی، فکری، اجتماعی در دوره ای از تاریخ و یا حتا در منطقه ای به کار می رفته است. شناخت ظرافت ها و زیر و بم های زبان، غیر از اشنایی کلی یا عمومی با زبان است. کار ناتمامی در قلمرو فرهنگ و زبان و ادبیات ما، باقی مانده است و آن فرهنگ تاریخی زبان و واژگان است. این کار در زبان های اروپایی انجام شده است. واژه در سیر زندگی خود، چه گذرگاه های زمانی و مکانی و موقعیتی را از سر گذرانده و چه تطوری یافته است. قرآن مجید اشاره می کند، که پیامبران را زبان مردمان زمانه شان، سخن می گفته اند. بدیهی است که موسی با قوم خود به زبان عبری و مسیح به زبان آرامی و محمد صلوات الله علیهم به زبان عربی سخن می گفته اند، به زبان مردمان زمانه، یعنی زبان فرهنگ زمانه.
حال چگونه ممکن است کسی که معانی، ازل، پرتو، تجلی، جلوه، عشق، غیرت، غیب، جانِ علوی، اسباب، نامحرم، را در یک منظومه معانی نشناسد و نداند، بتواند، از غزل حافظ مفهوم روشنی استنباط کند؟ البته هر خواننده ای می تواند از هر متنی فهم و یا برداشت خود را داشته باشد. منتها این فهم و برداشت لوازمی دارد، که کمترینش آشنایی با زبان فرهنگی و منظومه معانی مولف است.
« عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد!» در یک منظومه معانی در دیوان حافظ معنی پیدا می کند. این منظومه، مشابه منظومه معانی در بحث توحید و شرک است. توحید هیچ گونه شرکی را، حتا شرک پنهان را تحمل نمی کند. گفته اند اثر شرک پنهان بر جان آدمی، همانند یا نازکتر و محو تر از ردّ پای مور بر سنگی سیاه در دل ظلمات شب است! توحید با شرک جمع نمی شود. عشق با غیر نمی تواند همخانه و همراه شود.
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سرّ غمش در دهن عام افتاد
و:
برق غیرت چو چنین می جهد از مکمن غیب
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم؟
و:
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
و:
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد
این مفهوم، جامه های مختلفی در دیوان حافظ پوشیده است. مضمون توحید و شرک که زیر ساخت تمامی این مفاهیم و مضامین است، مضمون فرشته و دیو، مضمون راستی و دروغ، مضمون آب صافی و آب تراب آلوده:
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی
که صفایی ندهد اب تراب آلوده
آینه صافی و زنگار، مضمون دیگری از همین منظومه معانی است. این که حافظ با تزویر و ریا دشمنی یی ژرف و سازش ناپذیر دارد، برای این است، که ریا و تزویر سد راه جان صافی، سد راه عشق و سد راه کمال انسانی است.
عشق هیچ غیریّتی را نمی تواند بپذیرد و یا تحمل کند. مقام توحید عاشقانه، مقام عشق ناب و صافی و بی غلّ و غش و خدشه است. به تعبیر جلال الدین بلخی:
عشق آن شعله ست، کو چون برفروخت
هر چه جز معشوق، باقی جمله سوخت
تیغ لا در قلب غیر حق براند
در نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الّا الله باقی جمله رفت
شاد باش ای عشق عالمسوز زَفت
خود همو بود اولین و آخرین
شرک جز از دیده احول مبین
( مثنوی، تصحیح محمد علی موحد، دفتر پنجم، بیت: ۵۸۷ تا ۵۹۱)
(۶۹)
آدم با چند مشخصه ممتاز آفریده می شود، و شخصیت اش شکل می گیرد
یکم: خداوند او را به صورت خود می آفریند.
دوم: از روح خود در او می دمد.
سوم: به او معرفت می آموزد.
چهارم: به فرشتگان می گوید، در برابر آدم سجده کنند. سجده تکریم و نه سجده عبادت
پنجم: آدم را به عنوان نماینده و جانشین خود (خلیفه) در زمین انتخاب می کند.
ششم: به آدم ویژگی آفرینندگی می دهد.
هفتم: بار امانتی را که آسمان ها و زمین از تحملش، بی تاب و ناتوان بودند، بر دوش آدم می گذارد.
شعله عشق و آتش غم و شکوه شور و شادی را در جان آدم می افروزد.
هشتم: آدم و زنش حوا به زمین، تبعید می شوند. توسط شیطان اغواء می شوند و آدم عصیان می کند. به تعبیر قرآن مجید:
فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ ۚ وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ ﴿١٢١﴾ ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَىٰ ﴿١٢٢﴾ قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلَا يَضِلُّ وَلَا يَشْقَىٰ ﴿١٢٣﴾ وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَىٰ ﴿١٢٤﴾ ( سوره طه)
آنگاه از آن [درخت ممنوع‌] خوردند و برهنگى آنان برايشان نمايان شد و شروع كردند به چسبانيدن برگهاى بهشت بر خود. و [اين گونه‌] آدم به پروردگار خود عصيان ورزيد و بيراهه رفت (۱۲۱)
سپس پروردگارش او را برگزيد و بر او ببخشود و [وى را] هدايت كرد.(۱۲۲)
فرمود: «همگى از آن [مقام‌] فرود آييد، در حالى كه بعضى از شما دشمن بعضى ديگر است، پس اگر براى
شما از جانب من رهنمودى رسد، هر كس از هدايتم پيروى كند نه گمراه مى‌شود و نه تيره‌بخت.(۱۲۳)
و هر كس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگى تنگ [و سختى‌] خواهد داشت، و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى‌كنيم. (۱۲۴)
مى‌گويد: «پروردگارا، چرا مرا نابينا محشور كردى با آنكه بينا بودم؟(۱۲۵)


از معراج زندگی بهشتی، به زمین که خانه رنج و مصیبت و خویشتن کُشی است، خانه کوشش و تقلّا، هبوط می کنند. فرصتی به نام زندگی دارند، تا همان شعله الهی معرفت و عشق را در جان خود افروخته نکاهدارند و سرانجام به همان منزلت بهشتی بازگردند. به اصطلاح قوس نزولی را از بهشت تا زمین طی کردند، این بار نوبت قوس صعودی است. می بایست در این منزلت، با « غیر» در جان خویش و در جهان مبارزه کنند، پاک و صافی شده و از چاه طبیعت به درآید!
این روایت آفرینش آدم است، که در آینه غزلیات حافظ جلوه های مختلفی دارد. این منظومه معانی متکی بر آیات قرآن مجید و شیوه داستان سرایی گسسته در سوره های مختلف، سامان یافته است. دقت ها و ریز بینی هایی که در داستان آفرینش آدم در قرآن مجید، آمده است، به کلی متفاوت از داستان خطی آفرینش در کتاب مقدس، به ویژه تورات است. از سه مقوله ی جانشینی خداوند، بار امانت و سجده فرشتگان در برابر آدم، نشانی در کتاب مقدس و یا تفسیر های کتاب مقدس و یا فلسفه عرفان یهودی
کابالادیده نمی شود.(۱)
بدیهی است، ماجرای داستان آفرینش در اساطیر و ادیان ابراهیمی و فلسفه عرفانی کابالا، آیین زردشت، فلسفه های هندی، مسیحیت و اسلام، یکی از جذاب ترین داستان هاست. اگر بخواهیم حتا به اختصار این ماجرا را تبیین و با یکدیگر بسنجیم خود کتاب دیگری خواهد شد. حافظ عطر این گلستان اندیشه و لطف را در دیوان خود با ایجاز و زیبایی تمام به یادگار گذاشته است.
روزی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد، دعوی بی گناهی!؟
و:
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
به جای این که این همه لطف و زیبایی که در داستان آفرینش آدم در قرآن مجید بیان شده است و تصویر ان در آینه غزلیات حافظ، ما را به اندیشه و دقت راهنمایی کند. همه ماجرا این است که گلابی بر خاک آدم ریز یا شرابی!؟ و از جدول کلمات متقاطع دیوان حافظ برای سرگرمی، خانه ای را پر کرد!
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم!
ظنز حافظانه لطیفتر از این!؟
نکته مورد نظرم این است، که داستان افرینش آدم و نکته های لطیف و میناگرانه ی حکمی و عرفانی آن، در زندگی ما جریان پیدا می کند و زنده است. وقتی آدم صفی می تواند، در برابر خداوند خدا، به قول کتاب مقدس، عصیان کند، این سخن حافظ:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک حطا پوشش باد!
اگر هم به سخن شخص حافظ و باور او، تاویل کنیم، چه اشکالی می تواند داشته باشد؟
چرا آدم گناه کرد!؟ گناه او ارثی بود و یا تحت تاثیر محیط!؟ قابیل که برادرش هابیل را کُشت چطور؟ چرا به انحراف کشیده شد و دست به خون برادر آلود؟
اینجاست که حافظ در پرداخت داستان آفرینش آدم، گناه را در ساحت ذهن و اندیشه و زندگی انسان امری طبیعی تلّقی می کند.
گناه اگر چه نبود، اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
آدم همین رویّه را داشت. نشانی از غرور و بزرگ بینی در او نبود. خطای خود را پذیرفت، توبه کرد و سال ها با اندوه گریست. خداوند او را برگزید- اجتباء- و هدایت کرد. تبعید او از بهشت، تبعید او از منزلت « بودن »، به منزلت « شدن » بود. زندگی یکنواختِ بدون عشق و بدون غم را ترک کرد و به میان میدان رنج و آشوب و آتش و عشق پرتاب شد، تا جان او در چنین کوره ای گداخته شود و هر چه «غیر» است از ساحت اندیشه و زبان و ذهن و زندگی اش زدوده گردد.
حافظ داستان آدم و افرینش او را تبدیل به شناسنامه هویتی خود و یا هر انسانی کرده است. دیگر داستان آفرینش، داستانی برای خواندن و لذت بردن از ماجرا های خیال انگیز آن نیست. روایت زندگی ماست. فرشته امری مجرّد و بی نسبت با زندگی نیست.
من که ملول گشتمی از نفس فرشته ای
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو!
و:
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
که برداشتی لطیف از آیه قرآن مجید است، که: اِلّا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتِیدٌ ( سوره ق: ۱۸) فرشته ای ناظر گفتار انسان است!

و:
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود، فرشته در آید

*******
پی نوشت:
The Zohar, by Rav Shimon bar Yochai, by : Yehuda Ashlag, The Cabalah Center International Inc,USA, 2003. Book 1 prologue Beresheet A p:150 - 460 & Book 2 Beresheet B, p:5- 261


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)