منظومه معانی، عشق (۷۱)


می توان عشق را کانون منظومه معانی ديوان حافظ به شمار آورد، منظومه ای که به دیگر منظومه ها، زندگی و شور و شتاب می بخشد. موقعیت عشق در دیوان حافظ و نسبتش با دیگر مضامین و معانی مثل نسبت توامان قلب و مغز انسان، با دیگر عضو ها و تمامی پیکر است. عشق با معرفت آمیخته است و یا عشق و معرفت بدون یکدیگر معنا ندارند. حدیث قدسی که بنیان بنای رفیع عشق عارفانه است، به هر دو بُعد اشاره می کند « فاحببت ان اعرف »
دوست داشتم که شناخته شوم.
صلاح الصاوی که بخشی از غزل های حافظ را به زبان عربی ترجمه کرد و شرحی عاشقانه بر غزل های عرشی نوشت، نام کتاب خود را: دیوان العشق، برگزیده است. نامی مناسب و رسا! حافظ در درجه اول عاشق است و بعد شاعر، هنر شعر او در خدمت عاشقی اوست. و نه این که او عشق و عرفان را در خدمت هنر خود قرار داده است و مثل ابزار از عشق و عرفان در هنر شاعری خویش بهره برده است. این نکته در فهم شعر حافظ، نکته ای تعیین کننده است. عبدالحسین زرین کوب در فصل آخر کتاب ژرف و پرنکته « از کوچه رندان» با عنوان، عشق، کدام عشق؟ با صراحت به این نکته توجه داده است. « بدون تردید عشق و تجربه غنایی بارزترین جنبه ی تفکر حافظ به شمار است و سایر جنبه های تفکّر او نیز با همین رشته مضمون با یکدیگر ارتباط دارد.» (۱)
این داوری عبدالحسین زرین کوب البته متفاوت از داوری محمد رضا شفیعی کدکنی است، که « اراده معطوف به آزادی » را مهمترین شاخص هویت هنری حافظ می داند. « اگر یک نکته از سراسر دیوان حافظ بخو اهیم برگزینیم که جوهر شعر او و خلاصه جهان بینی وی باشد، جز تصویر میدانی از« اراده معطوف به آزادی » چیز دیگری نیست(۲)
به گمانم داوری زرین کوب دقیق و جامع است. آزادی را حافظ، در ساحت عشق معنی می کند و نه برعکس : « بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم!» و:
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است
بدیهی است، که انسان آزادانه عشق را انتخاب می کند، یعنی نمی تواند انتخاب نکند! عشق برای او امری وجودی و ذاتی است.و : تا به سر حد وجود اينهمه راه امده است! می تواند جلوه های مختلفی داشته باشد. عشق مجازی و حقیقی و خود پرستی و قدرت پرستی، همه نشانه های عشق در وجود انسان اند، منتها این حقیقت می تواند، غبار بگیرد و انسان می تواند، امر حقیقی را با امر مجازی مشتبه بیانگارد. فقیه بزرگوار، شیخ محمد حسن نجفی ( د.۱۲۶۶ ق) ، در مبحث وضوء در دائرة المعارف فقهی جواهر الکلام به نکته بدیعی اشاره کرده اند. نوشته اند، نیت کردن برای تقرب در امر وضوء کار آسانی است، نیت نکردن دشوار است! (۳)
در واقع کسی که باور دارد، عشق کانون و هویت غزلیات حافظ است، کارش آسان است، هر غزلی را که انتخاب کنیم، راهی به عشق عارفانه و یا رندانه و یا عرفی پیدا می کنیم. عشق مثل خون تازه و عصب زنده در تار و پود غزل ها جاری است و به همه غزل ها زندگی می بخشد. چنان که توحید، کانون آیات قرآنی است. نبوت و معاد و داستان های پیامبران و ازل و ابد و داستان آفرینش انسان، همگی در شعاع توحید معنا پیدا می کنند. عشق در دیوان حافظ همین نقش و اثر را داراست. به عنوان نمونه، غزل نخست دیوان حافظ، که به تعبیر زرین کوب و شفیعی کدکنی- البته فضل تقدم با زرین کوب است.- به مثابه نی نامه در آغاز مثنوی است، و در واقع حافظ عصاره سخن خود را در آن غزل تبيين كرده است. به تعبیری دیگر، آن غزل، هفت بيتی، همانند سوره حمد در قران مجید است كه هفت آيه دارد.، در همان بیت نخست، از عشق سخن می گوید: « که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها» و در بیت: « به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید » مضمونی خلاف « اراده معطوف به آزادی » در تعریف شفیعی کدکنی است. حتی شاعرانی مثل جان میلتون در بهشت گمشده، که از نسبت بین آزادی و عشق سخن گفته اند، اصالت را به عشق داده اند، غایت عشق است و راه وصول به عشق ازادی است، (۴)
بیان عاشقانه عارفانه در دیوان حافظ، در غزل های عرشی او به تعبیر زرین کوب، عشقی آسمانی و تصعید یافته، که ثمره لحظه های ناب و درخشان اما دیریاب و تابناک تجربه های بیخودی و از خود رهایی حافظ است.
ما با گذار بیش از هفت صد سال از روزگار حافظ، هنگامی که غزلیات او را می خوانیم، از بعد اندیشه و نیز عاطفه و احساس به حافظ همدلی و همراهی پیدا می کنیم. اگر گمان کنیم که حافظ مثل یک هنرپیشه نمایش نامه و یا سینما سخن می گوید، و نشانی از سخنش، در سلوک او پيدا نیست، چگونه حرف او را باور کنیم. مگر آن که صرفاً ، شعر یا نمایشنامه را به عنوان سرگرمی تلقی کنیم. در این صورت حافظ و مولوی و شکسپیر و داستایوسکی و … نمی توانستند تاثیری ماندگار و موثر داشته باشد. چگونه می توان پذیرفت شاعری که حقیقت زندگی را عشق و عاشقی می داند، خود جان عاشقی نداشته باشد؟ چگونه کسی که فاقد شیئ است، می تواند معطی آن باشد؟ و به قول حافظ:
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
البته ممکن است، کسانی چنان نظری داشته باشند و حافظ را هنرمندی بدانند، که صرفاً از زاویه هنر برای هنر، غزلیات خود را سروده است ، نشانی از این هنر در سلوک او نبوده است. می بایست مثل حافظ، در برابر چنین داوری هایی خاموش باشیم و این داوری ها را به پیش داور اندازیم و:
حافظ خموش باش هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
عشق در دیوان حافظ، مقوله ای مثل جایگاه حکمت است. استاد ما، مرحوم آیت الله شیخ محمد امامی خوانساری، در درس منظومه حکمت گفت: حکمت محل التقای عقل و دل است. حکمت الهی، همان حقیقت عشق است. ایشان این مثال را برای ما مطرح کردند. هیچ کس بهتر از طبیب از مضرات افراط در غذا خوردن با خبر نیست. حال اگر طبیبی در اثر افراط در خوردن بیمار شد، او طبیب هست اما حکیم نیست! آن روز ها، در دهه چهل، در اراک پزشکی یهودی در یکی از کوچه های خیابان حصار مطب داشت. خانه ای قدیمی، از پله بالا می رفتیم. نرده های چوبی قهوه ای بسیار خوشرنگ و چراغ مطالعه ای روی میز که پیش از غروب آفتاب روشن بود. به او می گفتیم، حکیم الهی. وقتی کودکی یا بزرگی بیمار می شد می گفتند او را پیش حکیم ببرید. حکیم از لحاظ شخصیت و منش و سلوک و شیوه گفتگو، آراسته و دوست داشتنی بود. کسی در سخن او و خیرخواهی او تردید نمی کرد.
تردیدی نیست که حافظ از بُعد نظری، مقوله عرفان عاشقانه را با دقت و شکیبایی بسیاردر طول سال های سال، کاویده و از آن گنجینه نکته های نو و ناب ، یافته است. اما نمی تواند، چنان نکته هایی را، بدون این که جان او از عشق رنگ و رونق و حیات گرفته باشد، به این گرمی و شور و شیدایی بیان کند و طنین سخنش تا به امروز در گوش روزگاران و مردمان بپپیچد و گوته را شیدای خود کند و شهریار را از خود بیخود!
فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست
هم قصه ای غریب و حدیثی عجیب هست
قصه ای غریب تر و عجیب تر ازقصه عشق وجود ندارد. اما واقعیت این است که حافظ، اگر چه به حق اشاره می کند، که نمی توان از عشق سخن گفت. روایت این قصه غریب و حدیث عجیب، ویژگی های خود را داراست:
یکم:
راوی روایت عشق نمی تواند، خود عاشق نباشد و باور داشته باشد که عشق اقلیم وجود است:
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم
تا به اقلیم وجود اینهمه راه امده ایم
نمی تواند نسبت به عشق معرفت نداشته باشد. نمی تواند آشنای عشق درین بحر عمیق نباشد.
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
و:
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
و:
جانان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دريا دلی بجوی، دلیری سرآمدی


دوم: روایت عشق

راوی عشق، می بایست به منزلت و مرتبتی برسد که عشق از زبان او سخن بگوید. حافظ این مضمون سخنگویی از زبان عشق را در تصویر های مختلف مطرح کرده است. مایه اصلس اسن معنا و مضمون حدیث قدسی است. انسان می تواند به مقامی برسد که سخن خداوند را بشنود. و خود از زبان خداوند سخن بگوید. مگر نماز گذار، در نماز نمی گوید: سمع الله لمن حمده، خداوند سخن کسی را که او را حمد کرد، شنید. در این عبارت نماز گذار از سوی خداوند حرف می زند. حدیث قدسی می گوید: فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْت سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ به (۵)

وقتی بنده ای، به مقام عشق و حبّ می رسد و خداوند او را دوست دارد، یعنی عاشقش می شود! خداوند برای آن انسان به مثابه گوش و چشم است. با گوش خدایی می شنود و با چشم الهی می بیند و بالتبع با زبان الهی و کلمات الهی سخن می گوید.
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
ان چه استاد ازل گفت بگو می گویم!
و:
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود
به زبان عشق و از زبان عشق سخن گفتن، همان منزلتی است که در غزل: « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند» در بیت:
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
این خبر، همان سخن و روایت عشق است. ندایی است که در گوچه باغ جان عاشق می پیچد:
ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
و:
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
عاشق، گوش به نغمه عشق سپرده است، به نغمه مطرب عشق که: « نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد.»عاشق و در بحث ما حافظ به عنوان شاعر عاشق، به مقامی می رسد که می تواند با عشق سخن بگوید و راوی سخن عشق برای ما باشد:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند
به تعبیر مولانا جلال الدین بلخی: « شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت. »

سوم: عشق و راستی

در عشق نمی توان صنعت کرد. عشق ساحت بازیگری نیست، عرصه راستی و پاکبازی است.
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشق ات به روی دل در معنی فراز کرد
فراز کرد، یعنی بست! عاشق مدّعی نمی تواند وارد چنان ساحتی شود.

چهارم: عشق و پاک بازی
منصور حلاج، یارِ عاشقِ حافظ، که با شهادتش سرِ دار از او سربلند شد، با ایجازی اعجازگونه، اسرار عشق و مستی را بیان و با خون خود تفسیر کرده است. عشق آغازش سوختن و پایانش جان فدا کردن است. « اوله حَرق و اخره قَتل!»
حافظ همین مضمون را اقتباس کرده است:
عجب راهی است راه عشق کانجا
کسی سر بر کند، کش سر نباشد
سنت اگوستین حکیم عارف مسیحی که اتش عشق به جانش افتاده بود، در اعترافات، در تبیین شخصیت خود گفته است: « از خاک و خاکستر سرشته شده ام!» وقتی عشق چنین داغی بر دل نهاد، از خود گذشتن و خاکستر شدن، به وادی محو و فنا رسیدن، سرانجام پاکبازی است. در عشق نگاه به «او» ست، در حال که در آزادی، نگاه به « من » است. اراده معطوف به آزادی به خود می نگرد و ارادزه معطوف به عشق به او. این او، به تعبیر احمد غزالی در سوانح، « او تر» می شود. « راه عاشقی همه اوئی است!»
(۷) عاشق در نسبت با معشوق از او، اوتر می شود! (۶) بدیهی است که به تعبیر احمد غزالی، « کلامنا اشاره، اکر کسی فهم نکند معذور بود که دستِ عبارت بر دامن معانی نرسد.» (۸)
به تعبیر حافظ:
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست ولی محرم اسرار کجاست؟
عشق. با رنج و بلا و ابتلاء و فدا آمیخته شده است.
ناز پرورد تنعم نبرد داه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد
این بلا، مثل بوته فروزنده از آتش است که ناخالصی ها را می زداید و می سوزاند. بدون محک که طلا از مطلا و عیار طلا سنجیده نمی شود.
حدیث عشق چه داند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد در سرایی را
شیخ شطاح، روزبهان بقلی، در کتاب عبهر العاشقین، تمثیل و یا تابلو به سر بر در کوفتن را بیان کرده است. « به سر پیش شوند!» (۹)

********

پی نوشت:
(۱). عبدالحسین زرین کوب، از کوچه رندان، ص ۱۹۶
(۲) محمد رضا شفیعی کدکنی، این کیمیای هستی، ج ۱ ص ۱۳۲ تا ۱۳۴
(۳) محمد حسن النجفی، جواهر الکلام، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۷ ، ج۲ ص ۷۸
« وإذ قد ظهر لك المراد من النية علمت أن الأمر فيها في غاية السهولة، إذ لا ينفك فعل العاقل المختار حال عدم السهو والنسيان عن قصد للفعل وإرادة له، ومن هنا قال بعضهم: إنه لو كلفنا الله الفعل بغير نية لكان تكليفا بالمحال »
(4) Because we freely love, as in our will.
To love or not, in this we stand or fall.
Paradise lost by Milton, John.djvu/176
نکته قابل توجه در شعرِ جان میلتون در کتاب، بهشت گمشده، اقتباس او از سخن بسیار مشهور ویلیام شکسپیر در باره بودن یا نبودن است. میلتون این مفهوم را با عشق تفسیر کرده است، عاشق بودن یا نبودن، بقای انسان با عشق است و سقوط او با فقدان عاشقی!
پی نوشت:
(۵) للامام ابی عبدالله محمد بن اسماعیل البخاری، صحیح البخاری، تحقیق خلیل مامون شیخا، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۳۵ هجری، ص ۱۵۹۷ حدیث ۶۵۰۲
(۶) احمد غزالی، سوانح، ص ۵۶
(۷) همان، ص ۳۰
(۸) همان. ص ۱۰۶
(۹) روزبهان بقلی، عبهر العاشقین، ص ۵۲

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)