منظومه معانی پنجم: عشق حقیقی و مجازی (۷۲)

عشق حقیقی، با گذار زمان، افزونتر می شود، بر خلاف عشق ظاهری و مجازی یی که وابسته به خال و خط و چشم و ابرو و موی و میان است؛ با گذار عمر، موج شوق و شور عاشقِ مست از قدح های صورت، فرو می نشیند و خاموش می شود.
در داستان پادشاه و کنیزک، به عنوان داستانِ داستان های مثنوی، که پس از نی نامه، به عنوان سنگ بنای داستان های مثنوی، می توان این داستان را به شمار آورد، هنگامی که کنیزک بیمار می شود، شعله عشقِ زرگر سمرقندی فرو می نشیند و خاموش می شود:
چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک اندک در دلِ او سرد شد
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود، عاقبت ننگی بود

( مثنوی، دفتر اول، بیت: ۲۰۶ و ۲۰۷)
عشقی که با گذار زمان و تغییر صورت و ظاهر معشوق یا معشوقه سرد و خاموش می شود، بر بنیاد نیازهای غریزی و هوس شکل گرفته است. عشق حقیقی نسبتی با تجلی به عنوان یک مکتب معرفتی و افزون شدن معرفت دارد. و روز به روز نوشونده است، در چنین عشقی:
مرا از توست هردم تازه عشقی
تو را هر ساعتی حسنی دگر باد
و:
حسن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
وندر سر من خیال عشقت
هر روز که هست در فزون باد
حافظ به این معنی توجه همواره دارد، که عشق حقیقی، لطیفه ای است نهانی، ورای صورت و ظاهر است:
لطیفه ای است نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است
و:
دلبر آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش، که آنی دارد
« لطیفه » و« آن » نشانه ها و نماد عشق حقیقی و زیبایی معنوی اند؛ و لب لعل و خط زنگاری و موی و میان، نماد و نشانه عشق و زیبایی ظاهری. صورت و ظاهر در گذار زمان، به ناگزیر پژمرده و محو می شود، زمان، قامت سرو را می خماند و گلبرگ گونه ها، پژمرده و فروغ چشمان خاموش می شود…اما آن و لطیفه نهانی، هر روز بلکه هر دم جلوه تازه ای پیدا می کند.
چرا از واژه حقیقی و مجازی برای عشق استفاده می کنیم؟ زیرا در دیوان حافظ، عشق حقیقی، ذاتی و امری وجودی است. انسان از بنیاد عاشق آفریده شده است. عشق سنگ بنای آفرینش است و خداوند، انسان را آفرید تا معرفت بیاموزد و عاشق شود. در منظومه معانی داستان آفرینش به این نکته توجه کردم.
عشق، نشانی از میراث فطرت انسان است. یعنی همان امر ذاتی و وجودی:

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
حافظ، افزون بر ترکیب « میراث فطرت» از « طینت» نیز مطابق دیوان حافظ به تصحیح خانلری و سایه ، برای بیان هویت عشق در جان انسان استفاده کرده است. البته در تصحیح قزوینی- غنی همان فطرت آمده است. به گمانم فطرت با توجه به انس حافظ با قرآن مجید: « فاقم وجهک للدین حنیفا، فطره الله التی فطر الناس علیها » ( سوره الروم: ۳۰) چهره جانت را به سوی دین پاک قرار بده، فطرت الهی که خداوند، انسان را بر بنیاد آن آفریده است. این معنی و مضمون می تواند تناسب بیشتری داشته باشد.:
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود طینت او
البته طینت هم لطف خاص خود را دارد، چون خداوند انسان را از« طین » آفرید، و در این قرائت، طینت با خاک خرابات تناسب لطیفی دارد، که حافظ استاد یگانه چنین لطایفی است. در واقع فطرت نگاه به آفرینش روح و طینت نگاه به آفرینش جسم انسان است. هر دو واژه ما را به سپیده دم آفرینش آدم می برد. روایتی از آفرینش که خداوند، انسان را از بعد چسم و جان و روح و روان عاشق آفریده است. گوهر معنایی که در حقیقت سنگ بنای عرفان اسلامی و ایرانی و یهودی و مسیحی و هندی است.
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
دیر گاهی است کزاین جام هلالی مستم
فرصت ها و منزلت های مختلف زندگی انسان، برای شکوفایی عشق در دیده جان بین و چشم جهان بین اوست. صدرالمتالهین شیرازی، در بحث شناخت انسان، منزلت های متفاوت گذار عمر را دسته بندی کرده است. می توان نسبت هر مرحله یا منزلت را با عشق و اشتیاق، در همان گنجایی هر منزلت سنجید. کودکی که در منزلت جنینی است، در منزلت« قوه » است. چنین میراثی در نهاد اوست تا به دنیا بیاید و این قوه شکفته شود و فعلیت یابد. کودکی که به دنیا می آید، در منزلت «استعداد» است. آن قوه، مثلا قوه اندیشیدن و سخن گفتن، با توجه به استعدادی که کودک دارد، شکفته می شود. در نوجوانی و جوانی شاهد، شکفته شدن استعداد کودک هستیم. منزلت سوم که منزلت « کمال » است، آغاز می شود، جوان می خواهد، استعداد خود را در راه کمال علمی یا هنری یا ورزشی یا تجارت و سیاست به کار ببرد. منزلت چهارم، منزلت « فوق کمال » است. در این منزلت ممکن است، تعریف انسان از کمال متفاوت شود و از بنیاد شیوه و راه زندگی تغییر کند. مگر غزالی از نظامیه بغداد نگریخت!؟ عالیترین و با شکوه ترین جایگاه علمی آن روزگار جهان اسلام را، به کناری نهاد و شبانه با لباس خانه و نه لباس پر زرق و برق رئیس نظامیه بغداد، از خانه خارج شد و شد غزالی نویسنده احیاءالعلوم.
صدرالمتالهین می گوید، در هر یک از این مراحل چهارگانه، که این مراحل را به توجه به عشق و اشتیاق انسان تفسیر می کند؛ آن که تمام هستی و هویت خود را در دنیا می پندارد، به همان گرایش فطری خویش که گرایش به عشق است، پاسخ می دهد. منتها مصداق متناسب با کمال و فوق کمال انسانی را به اشتباه فهمیده است. گاهی هم که تغییر و تبدیلی در امر دنیا پیش می آید، ممکن است به خود بیاید و دریابد که معشوق حقیقی دنیا نبوده است. (۱۱)
آن یار حافظ! حسین پسر منصور حلاج، - که سر دار از او گشت بلند- ، در شعری تکلیف خود را با دنیا روشن کرده است:

دنیا تُخادِعُنی کان
نی، لَستُ اَعرِفُ حالها
حَظَر الالهُ حرامها
و انا اجتَنَبتُ حلالها
مَدّت الیَّ یَمینُها
فَرَددتُها و شمالها
و رایتُها مُحتاجةً
فَوَهبتُ جُملتها لها(۱۲)
دنیا می خواهد مرا بفریبد، گویی حال او را نمی شناسم!
خداوند گفته است از حرام دنیا پرهیز کنید، من از حلالش هم دوری می کنم.
دست راستش را به سوی من دراز کرد، من هر دو دستش را پس زدم.
دیدم دنیا نیازمند است، هر چه بود را به دنیا دادم!
بدیهی است که حلاج کمال و فوق کمال را در عشق حقیقی جستجو می کرد و پاکبازی. عشق مجازی دنیا نمی توانست، سدّ راه عشق حقیقی او شود.

بدون شک حافظ، عشق مجازی را انکار نمی کند. برعکس، عشق مجازی را نشانه ای و نمنادی از عشق حقیقی می داند، البته به شرط ان که رهرو، راه را گم نکند. چنان که بهشت نقد این دنیا، را جلوه ای از بهشتِ فردوس برین محسوب می کند و باور دارد:
ز میوه های بهشتی چه ذوق در یابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مگر در همین زندگی دنیایی و همین بهشت نقد، پیامبر اسلام، که اسوه حسنه مؤمنان است، همسرش ماریه قبطیه را دوست نداشت و با او آرام نمی گرفت، چنان که دیگر همسرانش معترض شدند!؟ و آیات سوره تحریم همین ماجرا را بر آفتاب انداخته است. مگر به تعبیر مولوی:
آن که عالم مست گفتش آمدی
کلمینی یا حمیرا می زدی
در داستان آفرینش آدم هم، آدم بدون مهر و عشق نسبت به حوا، چگونه می توانست سنگ بنای زندگی را بنیان نهد؟
در واقع عشق مجازی، سایه ای از عشق حقیقی است. چنان که شراب انگور عرفی، در غزل های عرفی حافظ، که از خون رزلن است، سایه ای از شراب طهور است. شرابی که :
بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
حافظ چون انسان است، در ساحت آمیختگی زمین و آسمان و عشق حقیقی و مجازی و می مغانه معرفت و نیز شراب از خون رزان میکده ایستاده است، پای کوبان بر زمین و دست افشان بر آسمان. نه می توان پای او را از زمین قطع کرد و نه دست او را از آسمان کوتاه، نه می توان غزل های عرفی، را تاویل عارفانه کرد و نه غزل های عارفانه را تفسیری مادی و زمینی و سطحی.
در ستایش عشق مجازی، یکی از جذابترین متن های دینی، متن غزلِ غزل های سلیمان است. روایت بسیار لطیف، جذاب و شورانگیز عشقی زمینی و مجازی، عشق معشوقه سلیمان، که عاشق سلیمان است و با نا بترین واژگان و ترکیب بندی و موسیقی از عشق خود سخن می گوید. حوشبختانه متن اصلی غزلِ عزل های سلیمان به زبان عبری، با تفسیر و تأویل بسیار راهگشا و دقیق منتشر شده است.
« مرا ببوس! با بوسه هایت، مستم کن
عشق شیرین تو، از شراب گوارا تر است.
تو بوی خوشی!
تو مانند مرّ و صبر زردی
تمام زنان جوان ، شیدای تواند.
دستم را بگیر!
بگذار با هم برویم.
عاشق من، پادشاه من، مرا به غرفه اش برد.
شادمانه خندید!
بوسه ها را که مستی آور تر از شراب اند، می شمریم!
همه تو را می خواهند..

ای دختران اورشلیم!
من سیه فامم و زیبا
مثل خیمه های قیدار، مانند پرچم های سلیمان!...
ای دختران اورشلیم! شما را به غزال ها و آهوان صحرا سوگند می دهم.
محبوب مرا، تا خودش نخواهد از خواب بیدار نکنید، او را بر میانگیزانید!…
ای عروس من!
عشق تو چه گواراست!
از شراب مستی آور تری
بوی خوش ات، خوش ترین عطر هاست،
از لب هایت عسل می تراود،
زیر زبانت، شیر و عسل جاری ست،
لب هایت، بوی لبنان می دهد!(۱۳)
غزل غزل ها، سرشار از عشقی زمینی و خواهشی شورانگیز است. مزامیر داود، هم سرشار از معانی و مضامین عاشقانه است، در مزامیر عشق حقیقی است که منظومه معانی را شکل می دهد. در غزل غزل ها، نشانی از موسیقی نیست، اما مزامیر سرشار از آوا و نغمه است. عشق حقیقی با بال های موسیقی و ترانه پرواز می کند.(۱۳)
عشق حقیقی و مجازی
(۷۳)

غزل های عرفی حافظ، به مثابه غزل غزل های سلیمان است و غزل های عرشی او همانند مزامیر در کتاب مقدس! تا به حال کسی هیچ یک از این دو کتاب را که ظاهرا روایت پدر و پسری است و از دو زاویه به عشق نگاه کرده اند، انکار نکرده است و یا نخواسته، عشق سلیمانی را در غزل غزل ها، تفسیر و تاویل عشق ملکوتی مزامیری کند و یا برعکس. هر چیزی به جای خویش نیکو است. عشق مجازی و زمینی در جای خود و در بهشت نقد دنیا، همانقدر پسندیدنی است که عشق ملکوتی و آسمانی،
نسبت بین عشق ظاهری و مجازی و عشق حقیقی، مثل نسبت بین دنیا و آخرت، بین ظاهر و باطن است. تمام حرف همین است! نمی توان هیچ یک را انکار کرد.
شيخ اكبر، محی الدین ابن عربی، که سلطان عشق و عرفان و عاشقان است، و کسی بهتر از او، حقیقتِ عشق و عشقِ حقیقی را تفسیر و تاویل و صورتبندی نکرده است، دل در گرو عشق بانویی اصفهانی داشت. درست در مقطع چهل سالگی، در سال ۵۹۸ هجری، ابن عربی در مکه با شیخ رستم بن زاهر اصفهانی آشنا می شود. به درس شیخ می رود. شیخی دانشمند و متخلق به اخلاقی الهی، شیخ دختری دارد به نام نظام، که او را « عین الشمس و البهاء» می خوانده اند. آیتی از زیبایی جسم و روح، ظاهر و باطن، خَلق و خُلق . ابن عربی در برابر شکوه زیبایی این دختر بی تاب می شود؛ نگاه جادویی دختر، و ایجاز اعجازگونه سخنش ، ابن عربی را شیدا می کند. در مقدمه ترجمان الاشواق نوشته است، دختر باغی از باغ های بهشت بود. برای ابن عربی راهی جز این باقی نمی ماند، تا بی تابی و اشتیاق سوزانش را در باره عشق نظام، در ترجمان الاشواق به یاد گار بگزارد.
اگر ابلیس پرتوی از روشنایی روی تو را در ادم می دید، از سجده بر ادم ابا نمی کرد!
اگر ادریس می دید که چه نقشی از زیبایی بر روی او ترسیم شده است، برای همیشه دست از نوشتن بر می داشت! (۱۴)
ولی افتاد مشکلها!
دو تن از شاگردان و مریدان ابن عربی، وقتی ابن عربی در حلب بود، به او می گویند، فقیهان حلب، در باره سخن می گویند. می گویند اشعار ترجمان الاشواق رنگ و بوی الهی ندارد! برغم این که ابن عربی در مقدمه می نویسد: « ولولا النفوس الضعيفة، السريعة الأمراض، السيئة الأغراض، لأخذتُ فى شرح ما أودع الله تعالى خَلْقَها من الحسن، وفى خُلُقِها الذى هو روضة المزن » اگر نبود، جان های ضعیفی که به سرعت بیمار می شوند و بدخوالهانه غرض ورزی می کنند، در باره زیبایی آفرینش صورت و شکوه خلق و خوی نظام که باغی بهشتی است، داد سخن می دادم.(۱۵)
که البته در مقدمه داد سخن داده است. می گوید، در این دیوان هر نامی که می برم، مرادم نام توست! از هر خانه ای که یاد می کنم، خانه توست! اما نکته گیری فقیهان حلب موجب می شود که ابن عربی شرحی با عنوان « ذخائر الاعلاق فی شرح ترجمان الاشواق» می نویسد و از حلب می رود. می رود، اما اسیر چشمان جادویی است. به تعبیر ابن عربی:
مرضی من مریضة الاجفان
علّلانی بذکرها علّلانی…
ظلعت فی العیان شمساً فلمّا
افلت اشرقت بافق جنانی
یا طلولاً برامةٍ دارسات
كم رات من كواعبٍ و حسان
ظال شوقي لطفلةٍ ذات نثر
و نظامٍ و منبر و بيان
من بنات الملوك من دار فرس
من اجلّ البلاد من اصبهان (۱۶)
بيماريم، از چشمان بيماری است! که از یاد او، بیمار شده ام.
امام خمينی همین مضمون را در غزلی اقتباس کرد:
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
در مکه، ابن عربی نوشتن کتاب دوران ساز فتوحات المکیه را آغاز می کند. همان گونه که حافظ می گوید: « هر چه دارم همه از دولت قرآن دارم.» ابن عربی در باب ۳۶۵ فتوحات نوشته است:
« واعلمْ أن جميع ما أتكلَّمُ به فى مجالسى وتصنيفى، إنما هو من حَضْرة القرآن ومن خزائنه، فإننى أُعطيت مفاتيح الفهم والإمداد منه..» در باره آن چه سخن می گویم و می نویسم،بدان که تماماً از گنجینه های حضرت قرآن اقتباس کرده ام. کلیدهای فهم و یاری، به واسطه قرآن به من بخشیده شده است.
ترجمان الاشواق، فقط سروده ها و ترانه های عاشقانه ابن عربی نیست، که پس از شروع کار نوشتن فتوحات، احساس عاشقانه اش فراموش شده باشد. در تمام فتوحات مکیه، به ویژه در اشعار که به عنوان، مقدمه هر باب، و یا پنجره ای به سوی باب، تعبیه شده است، حال و هوای عاشقانه ترجمان الاشواق را می بینیم.
چرا در مورد حافظ، گمان نکنیم، که او نیز، که اهل نظر بوده است. از زیبایی ظاهری و سخندانی و لطف معشوقه اش سرمست ده باشد. این مستی در تمامی غزل های عرفی عاشقانه بروز پیدا کرده است. افزون بر ان، حافظ که طعم عشق زمینی را چشیده است و:
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس
غزل حال و هوای غزل عارفانه- عاشقانه دارد و هم حال و هوای غزل عاشقانه عرفی. عشق مجازی که پلی به سوی عشق حقیقی است؛ پرِ پرواز به سوی ملکوت است. چرا زمین را انکار کنیم!؟


******
پی نوشت:
(۱۱) صدرالدین شیرازی، الحكمة المتعالية، ج ۹ ص ۲۲۹و ۲۳۰
(۱۲) قاسم محمد عباس، الحلاج الاعمال الکامله، بیروت، ریاض اللریس للنشر، ۲۰۰۲، ص ۳۱۹
(13) The song of songs, Ariel Bloch and Chana Bloch, London, University of California Press, 1998, p 44-45
نکته قابل توجه این است، که عنوان کتاب، غزل غزل های سلیمان، به زبان عبری، شعر ها شریم، שיר השירים یعنی شعر شعر هاست! واژه شعر اصلاً عبری است که به زبان عربی کوچ کرده است، در پارسی هم آشنای آشناست و بی جایگزین!

ترجمه فارسی کتاب مقدس، توسط انجمن کتب مقدس، که آیتی از زیبایی و ترجمه ای فاخر است، با متن عبری تفاوت هایی دارد. ترجمه احمد شاملو هم، در موارد متعددی ترجمه آزاد است، مترجم در متن مشارکت کرده است .
نگاه کنید به:
غزل غزل های سلیمان، ترجمه احمد شاملو، بر اساس ترجمه دکتر ژ-ک- ماردوس از متون سامی و جند متن مختلف دیگر،
آلمان، انتشارات نوید
telegram.me/iranshenasi_center

(۱۴) محی الدین بن علی بن العربی، دیوان ترجمان الاشواق، اعتنی به عبدالرحمن المصطاوی، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۲۵ هجری، ص ۱۳۰
لو انّ ابلیس رآی من آدم
نور محیّاها علیه ما اَبی
لو انّ ادریس رای ما ارقم ال

حُسنُ بِخَدّیها اذا ما کَتبا
لو انّ بلقیس رات رَفرَفها
ما خَطَر العَرشَ و لا الصَرحَ بها
(۱۵) همان، ص ۲۴
(۱۶) همان، ص ۱۰۰ تا ۱۱۰
در شرح این قصیده-غزل عاشقانه، تلاش تامل انگیزی صورت گرفته است، تا فرس و اصفهان و دختر پادشاه، به معانی عرفانی تاویل شود! کاری بیهوده، برای کشاندن، عشق مجازی با تمام ویژگی های پر شورش، به آسمان عشق حقیقی
ابن عربی در غزل های مختلفی با ذکر نام و خصوصیات نظام ار او یاد می کند. اما شرح ابن عربی، رنگ و روی دیگری دارد. پیداست، خواسته است با رندی و تقیه گریبان خود را از دست فقیهان حلب رها کند. با رأی فقیهانی از همین مشرب، در سال ۳۰۹ هجری حسین بن منصور حلاج در بغداد ، و در سال ۵۲۵ هجری عین القضات به قتل رسید.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)