منظومه معانی، ششم: عشق و آزادی (۷۳)


اشاره كردم، كه ديوان حافظ و رهيافت و رويكرد حافظ را مي توان « اراده معطوف به عشق» ناميد و نه « اراده معطوف به ازادی» این موضوع یا نکته مهم، در شناخت و سنجش نسبت بین عشق و آزادی، بهتر و روشن تر سنجیده می شود.
پیش از حافظ، سنایی و عطار و مولوی و نظامی، به این نسبت توجه داشته اند. هم مفهوم پیش از حافظ مطرح بوده است و هم مضمون، البته چنان که شیوه حافظ است، او مفهوم و مضمون را با معماری منظومه معانی و بیانی و اوایی جادویی اش ، رنگی و جلوه ای تازه بخشیده است.
یکم: سنایی
سنایی، تقابل آزاده گی و نه آزادی و غلامی را در غزل ۲۱۴ دیوان غزلیات خود مطرح کرده است:
آزاده مانده‌ایم ز کام و هوای خویش
تا گشته‌ایم از سر معنی غلام عشق
دامست راه عشق و نهاده به شاهراه
بادام و بند خلق سنایی به دام عشق
وقتی انسان در دام کام و هوای خود اسیر است، بی نصیب از عشق است. هنگامی که غلام عشق شد، از کام خود و هوای خود ازاد می شود. دو مفهومی که بیش از دیگران فیلسوفان و متفکران، آیزایا برلین به آن توجه داشت، در مفهوم « آزادی از » و آزادی برای» می باشد. اگر این دومفهوم بروشنی از هم تفکیک نشود، در فهم نسبت بین عشق و آزادی سردر گم می مانیم. اسیر عشق که شدیم، از اسارت خودمان رها می شویم. پیش از عشق همه چیز را برای « من» می خواستیم و اسیر من بودیم. با عشق، اسیر « او » می شویم و همه چیز از جمله خودمان را برای او می خواهیم. حقیقت خود را در او می جوئیم. چنان که در عشق هایی که از روی ننگ و نام است، عاشق، معشوقه را برای خود می خواهد. اگر معشوقه به هر دلیل به عاشق پاسخ مثبت نداد، عاشق در صدد آزار و یا حتی قتل معشوقه بر ی آید.
سنایی ، آزادی از خود را، مساوی زدوده شدن ملال می داند
از خویشتن آزاد زی از هر ملالی شاد زی
هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شَم ( غزل ۲۵۲)
بوی عشق، انسان را، به شکوه انسانیت می رساند. از این رو در قصیده ای که سناییو در باره استغنای طبع خود سروده است، خود را برای تمام عمر، بنده عشق می داند
منم بندهٔ عشق تا زنده باشم
اگر چه ز مادر من ازاد زادم
دوم: عطار
هدهد و مرغان همراه، که نهایتا سی مرغ باقی می مانند و سیمرغ می شوند؛ در سفر معنوی ِ سرشار از رنج و شوق و تابسوزی، به وادی عشق می رسند. وادی که: « غرق آتش شد کسی کانجا رسید!» در این وادی، ماجرای عشق و آزادی مطرح می شود. انسان وقتی از غم خوارگی خود و از دست خود ازاد می شود، که عاشق شود، اگر می خواهد ازاده باشد، آزادگی، راهیجز راه عشق نمی شناسد و ندارد. عاشق بایست خود را به دریای آتش بزند، تماما بسوزد، تا آزاد و آزاده شود:

تا نسوزد خویش را یک بارگی
کی تواند رست از غم خوارگی
مرد کارافتاده باید عشق را
مردم آزاده باید عشق را
تو نه کار افتاده‌ای نه عاشقی
مرده‌ای تو، عشق را کی لایقی
زنده دل باید درین ره صد هزار
تا کند در هرنفس صد جان نثار

سوم: مولوی
در غزل های رقصان دیوان شمس، همین مفهوم از زاویه های مختلف پیداست. مانند غزل ۸۷۴، در این غزل چند تقابل پر لطف افریده شده است:
 
امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود
آزاد سرو بین که چه سان بنده می‌شود
پوسیده استخوان و کفن‌های مرده بین
کز روح و علم و عشق چه آکنده می‌شود
غم مرد و گریه رفت بقای من و تو باد
هر جا که گریه ایست کنون خنده می‌شود
کیمیای ِعشق مرده را زنده، غم را شادی، سرو آزاد را بنده، و گریه را خنده می کند. این چه کیمیایی است!؟ این کیمیا و تقابل ها در غزل ۱۷۳۵ جلوه زیباتری دارد:
به من نگر که بدیدم هزار آزادی
چو عشق را دل و جانم کنیزک است و غلام
بکش مرا که چو کشتی به عشق زنده شدم
خموش کردم و مردم تمام گشت کلام
میناگری مولوی است. دلش کنیز عشق می شود و جانش غلام عشق، در این کنیزی و غلامی، هزار آزادی، جلوه می کند! از عشق زنده می شود و سخن با خاموشی به اوج خود می رسد. این دو بیت گنجایی ان را داراست، ان چنان پرده در پرده و تو به توست که روزگاری کسی کتابی در باره آن بنویسد! ویژگی مولوی است، که ساحت زبان و اندیشه و افق خیال بروی او گسترده تر از هر شاعر دیگری است. مثل نهنگ از این سوی اقیانوس معنا و زبان، به ان سو می رود، در اقیانوس ردّش را جستجو می کنیم، ناگاه می بینیم، نهنگ در بحر معلق آبی آسمان است… چگونه هزار ازادی در گرو کنیزی و علامی دل و جان، عشق است؟ تمام در مصرع: « خموش گشتم و مردم، تمام گشت کلام» ایهام دارد. معنای اصلی تمام، در این مصراع کمال است، سخن با خاموشی به کمال خود می رسد. مثل خاموشی مولانا، در نیمه داستان عاشقانه شکفت انگیز و نفس گیرِ پسران پادشاه و معشوقه چینی، ناگاه مولوی که با اوای نی و نی نامه مثنوی را اغاز کرده بود، خاموش می شود، خاموشی که شکوه و کمال کلام است. دنباله داستان که با خاموشی مولانا در ذهن ما ادامه پیدا می کند، ژرفایی و زیبایی و لطافتی، کمتر از بخش روایت شده ندارد.

چهار: نظامی
در داستان لیلی و مجنون، نظامی فوصتی طلایی داشته است، تا از هویت عشق سخن بگوید. مثل عطار که در منطق الطیر، وادی عشق را آفرید و از عشقو از بندگی و ازادگی عشق سخن گفت. پدر مجنون، وقتی می بیند، مجنون از اتش عشق بی تاب است و بیمار و نزار، نگران حال و روز مجنون می شود. مجنون را به زیارت خانه کعبه می برد، شاید که زیارت خانه کعبه از گار فروبسته مجنون گره گشایی کند. مجنون را کنار خانه کعبه می برد ، به او می گوید:
در حلقه کعبه کن دست
کز حلقه غم بدو توان رست
گو یارب از این گزاف کاری
توفیق دهم به رستگاری
رحمت کن و در پناهم آور
زین شیفتگی به راهم آور
دریاب که مبتلای عشقم
و آزاد کن از بلای عشقم
تقابل هایی که در ذهن پدر مجنون است، شایسته تامل است، می خواهد پسرش، از غم رها شود. از گاری بیهوده و گزاف، نجات یابد و رستگار شود، از شیفتگی و شبه دیوانگی، به راه بیاید. از بلای عشق ازاد شود. این تقابل چهارم بیشتر مورد نظرم هست. او ازادی را از عشق می داند و در نظرش عشق بلایی است که انسان می بایست خود را از چنان بلایی ازاد کند. مجنون وقتی حلقه در خانه کعبه را در پنجه می گیرد، از لونی دیگر دعا می کند:

گویند ز عشق کن جدائی
کاین است طریق آشنائی
من قُوْت ز عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
یارب به خدائی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم
گویند که خود ز عشق واکن
لیلی‌طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
مجنون درست در منزلتي متفاوت عشق را تفسير مي كند. می خواهد، ابتلای عشق و بلای عشق بیشتر شود، مستی اش بیشتر و گرفتاری اش افزونتر.
پنجم: حافظ
حافظ، این معانی و مضامین را به اوج رسانده است، در غزل ۳۵:
گدای کوی تو از هشت خُلد مستغنی است
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
از هر جهت، معانی و مضمون گسترش و ژرفا یافته است. تقابل ها را دقت کنید:
گدایی که از هشت خُلد مستغنی است.
اسیری که از هر دو عالم آزاد است.
اساس هستی که از خرابی عشق، آباد می شود.
بیدادی که داد است!
در این معماری معانی و بیانی و آوایی حافظ، همه چیز نو شده است. از هر دو عالم آزاد بودن، مفهومی فراتر از هزار آزادی مولوی است. گدای مستغنی از هشت خلد، آفریده حافظ است. با ترکیب اساسِ هستی، سخن از خراب اباد، جلوه ای نو یافته است. تقابل بیداد و داد، بی سابقه است. چرا می گویند حافظ نه معنای نویی آورده است و نه مضمون تازه ای!؟ همین مفهوم و مضمون عشق و آزادی را در تمامی دیوان های پیش از حافظ جستجو کنند، اگر توانستند، از اوج حافظ فراتر و یا حتی در حد حافظ نمونه ای بیابند.
؛ با اطمینان می گویم نمی یابند؛ یافت می نشود، جسته ایم ما!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)