منظومه معانی هفتم: غم شادمانه عشق (۷۴)

غم شاد و یا شادی غمگنانه، از ترکیب های لطیف حافظ است. عشق با غم همراه و همخانه است. شهاب الدين سهروردی، آفرینش عشق و زیبایی و اندوه را با هم می داند. سه برادرند! اندوه برادر کوچک است.(۲۰)
این سه برادر گویی سه گانه ای را تشکیل می دهند، همانند تثلیث در مسیحیت. هر کدام جلوه ای از حقیقت اند. حافظ هم از دولت عشق سخن گفته است و هم از دولت غم و غم عشق!
غم عشق مثل عشق زیباست و خواستنی! غمی است که هویت شادمانه دارد. غم شاد است! افقی که حافظ نظاره می کند، در همین آفرینش ها، چهره می نمایاند. و گرنه شاعران بسیاری از عشق و غم سخن گفته اند. آن زاویه دیدی که دولت غم را می بیند و غم شاد را، زاویه دید حافظ است و خدادادست. این نگاه با مدرسه و ورقی خواندن، حاصل نمی شود. شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس! کدام غم است که حافظ می گوید:
« وز خدا دولت این غم ز خدا خواسته ام!» دولت غم!؟ آن هم تمنای چنین دولتی از خداوند؟ و:
روزگاری است که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
و:
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
و:
گر دیگران به عیش و طرب خرم اند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
و:
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
فراتر از نشاط غم و سرور غم و شادی غم:
یکم:حافظ از غم به عنوان یک مکتب یاد می کند. « مکتب غم » ساخت کارگاه میناگرانه خیال نازک حافظ است. چرا غم مکتب است؟ پیداست شناختِ نسبت بین شادی و غم، یا غم شاد ، در پیوند با شناخت مکتب غم است.
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
حافظ واژه مکتب را به شکل خاص، دو بار با ترکیب، « مکتب حقایق » و
« مکتب غم » به کار برده است.
دوم: از « جام غم» هم سخن گفته است. مثل جام جم ، جام جهان نما ، جام جان افزا و جام تجلی. با این منظومه معانی، پیداست که غم مفهومی خواستنی است.
سوم: حافظ از « دولت غم »‌ نیز سخن گفته است. هر سه ترکیب مُهر و نشان حافظ را بر خود دارد. این ترکیب ها با هم منظومه معانی را تشکیل می دهد. وقتی از تازگی ترکیب « دولت غم» سخن می گوییم. کسانی که باور دارند، حافظ هیچ معنا و تصویر و مضمون و یا حتی واژه نویی نیافریده است. از ترکیب مکتب غم، استنباط یک معنای نو نمی کنند. از ترکیب دولت فقر و جام غم، نمی توان معانی تازه ای را دریافت؟
تا پیش از حافظ، ترکیب « مکتب غم » را در آثار شاعران نمی بینیم. پس از حافظ، بیدل دهلوی( د . ۱۱۳۳ ق) ترکیب مکتب غم را به کار برده است.
هر ناله به رنگ دگرم می برد از خویش
در مکتب غم، سیلی استاد من این است
( غزل ۵۵۶، کلیات بیدل دهلوی)
مصراع اول پروازی بلند و لطیف و خیال انگیز است، اما مصراع دوم، فرودی معمولی و زمینگیرانه با بالی شکسته.
بیدل در کارگاه نازک آرایِ خیالْ افشانش، ترکیب « مکتب هوس » و
« مکتب وهم » هم دیده می شود. كه آسان گیری و گشاده دستی در به کار بردن ترکیب ها ست، حافظ فقط دو ترکیب ساخته است، مکتب حقائق و مکتب غم. بعید به نظر می رسد که سیصد سال پس از حافظ ، با توجه به شهرت حافظ در هند، - كه از زمان زندگی حافظ شروع شده بود- ، بيدل از تركيب « مکتب غم » در شعر حافظ بی خبر مانده باشد و آن را نوعی توارد تلقی کنیم؛ می دانیم که از شعر پر لطف خواجه حافظ، قند پارسی که به بنگاله می رود، طوطیان هند شکر شکن می شدند.

چهارم: غم عتیق
این غم، که حافظ از دولت و جام و مکتب اش، سخن می گوید، غمی است، اثیری و ازلی. با عشق هم آفرینش و هم سرنوشت است. این غم آینه صافی در برابر عشق است. اشک، آینه را صیقل می دهد و عاشق وقتی در آینه غم نگاه می کند، جلوه معشوق را می بیند. این غم، با یاد معشوق ازلی سرشته شده است. از این رو خواستنی است. بهترین فضیلت است:
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این!
هنر در این بیت، به معنای فضیلت است. بهترین فضیلت غم عشق است، یا غمی است که از سرچشمه عشق می جوشد. غمی است ازلی:
حافظ دلشده را در غمت ای یار عزیز
اتحادی است که در عهد قدیم افتاده است
و:
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
یادمان باشد، که حافظی که از گنج غم سخن می گوید، به «گنج طرب » و« گنج حضور» و «گنج سعادت » و « گنج حسن » و« گنج حکمت » و« گنج مفصود »نیز باور دارد! این گنج های هفتگانه با هم یک منظومه همساز معانی ایجاد می کنند. نسبت بین مکتب غم و گنج حکمت، نکته دانی حافظ در مکتب غم، شایسته تامل است.
ملکت عاشقی و گنج طرب
هر چه دارم ز یمن همت اوست
غمی است سازنده و نه ویران کننده، اگر هم ویران کننده و سوزاننده و زداینده است، نا خالصی ها و خدشه ها را می سوزاند و می زداید. « من» عاشق را ویران می کند تا « او» یِ معشوق اوتر شود!
اما غم، تصویر دیگری هم در دیوان حافظ دارد، غمی نخواستنی و بی مقدار! غم دنیای دنی! غم داشتن! یا غم نداشتن! غمی که در نسبت با دنیا معنا پیدا می کند.
غم دنیای دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
و:
دمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزاین بهتر نمی ارزد
بر خلاف غم عشق، که اینه جان را صیقل می زند، غم دنیای دنی سوهان روح است. غم عشق، شادمانه و روح افزاست و غم دنیای دنی، بازدارنده و آزارنده و ملال آور.
قران مجید، برای شادی های دنیا و غم دنیا، سخن را تمام کرده است. لِّكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ ( الحدید: ۲۳) نه برای داشته ها یتان، شادی کنید و نه، هنگامی که از دست رفت، غمگین شوید! شادی و غم را بایست، به منزلت وجودی انسان پیوند زد و نه به داشته ها. به بود خویش و نه به دارایی این جهانی خویش. به تعبیر لطیف اریک فروم، بودن نه داشتن! استغنای عجیب و غریبی که در دیوان حافظ شاهدیم. در هیچ دیوان دیگری، استغناء چنین شکوه و ابعادی ندارد، مانند:
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم!
آب و آتش و افتاب از زمره مطهرات اند! نمی خواهد جامه اش آز چنین آب و آتش و آفتابی تر شود؛ اگر همین بیت از حافظ مانده بود، بس بود!
*******
پی نوشت:

(۲۰) شهاب الدین سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، محموعه آثار رساله های فارسی، تصحیح و مقدمه و تحشیه، سید حسین نصر، تهران، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۳، ج ۳ ص ۲۶۹

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)