منظومه معانی، هشتم، مقام عشق (۷۵)

حافظ از عنوان« مقامات طریقت» در غزل ۲۱۲ و « مقامات معنوی» در غزل ۴۸۶، و نیز « مقامات » بدون هیچ وصفی در غزل ۱۰۹به صورت جمع و در مواردی هم مانند « مقام عشق » و « مقام رضا» و « مقام صبر» و یا حتی یا طنزی گزنده و حافظانه از « مقام مگسی!» به شکل مفرد استفاده کرده است. معنای مقام چیست، به ویژه وقتی از مقام عشق سخن می گوید؟ در منظومه معانی عشق، به همین ترکیب مقام عشق توجه دارم:
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
پیش از حافظ، سنایی و مولوی، از تعبیر مقام عشق سخن گفته اند.
سنایی:
چندین هزار جان مقیمان سفر گزید
جانی هنوز تکیه نزد در مقام عشق
( غزل ۲۱۴)
مولوی:
بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را
در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن
(شمس، غزل ۱۹۵۷)
بیان حافظ، تفاوت آشکاری دارد. او، به شکل تعلیمی مثل مولوی و یا به عنوان راوی مثل سنایی سخن نمی گوید. او از خودش می گوید و از مقام عشق که به چنان مقامی دست یافته است. به مقامی رسیده ام که مپرس! « که مپرس» سرشار از هزاران پرسش ناگفته است و هزار باده ناخورده در رگ تاک است!
سرچشمه ای که مفهوم مقام و یا حتی همین واژه خوش آهنگ مقام - که در تاریخ موسیقی ما به شایستگی بر جای خود نشسته بود- از دوره قاجار واژه عادی و بی کرشمه دستگاه به جای مقام، قرار گرفت. پشت واژه مقام. می توان یک فرهنگ را با مختصات پر تلألو اش دید. اما دستگاه!؟ در بخش منظومه بیانی به این نکته توجه خواهم داشت.
سرچشمه مقام، از قرآن مجید، جوشیده است:
وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَىٰ أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا (الإسراء: ٧٩)
و پاسى از شب را زنده بدار، تا براى تو [به منزله‌] نافله‌اى باشد، اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند.
قرآن مجید از مقام کریم ( الشعراء: ۵۸) و مقام امین ( الدخان: ۵۱) و مقام ابراهیم به شکل خاص در خانه کعبه ( البقرة: ۱۲۸ و آل عمران: ۹۷) نام برده است. نکته لطیف در مقام محمود، این است که خداوند جنان مقامی را ستوده است! حمد از سوی خداوند است که مطلق حمد برای اوست، الحمدلله! زمخشری، محمداً را ظرف و یا حال، برای مقام تلقی کرده است، اما چنین موقعیت و مقامی را برای روز قیامت تفسیر یا تاویل کرده است. گویی واژه یبعثک، و مبعوث شدن، او را به قیامت رهنمون شده است. اما نمی توان، چنین مقامی را در دنیا دور از دسترس پنداشت. مگر آخرت، باطن دنیا نیست! مقام محمود و مقام عشق، همان بهشت نقد است! چنان که بیضاوی در تفسیر انوار التنزیل، مقام محمود را مطلق تفسیر کرده است. مقامی که می تواند هم در دنیا و هم در اخرت مصداق داشته باشد. مقامی که نشانه تکریم انسان از سوی خداونداست. « وهو مطلق في كل مكان يتضمن كرامة» امام فخر رازی، در تفسیر« تهجد » نوشته است: « فقوله { فتهجد به } أي بالقرآن » یعنی با قرآن همدم و مؤانس باش! همدمی شبانه به آیات قرآنی… به گمانم قشیری در تفسیر لطائف الاشارات، مقام محمود را مقام شهود و مقام مخاطبه با خداوند تاویل کرده است، این تأویل نسبت تزدیک تری با مقام عشق داراست. افزون بر آن، مگر تلاوت قرآن مجید برای کسی که در مقام محمود و مقام عشق قرار دارد، هم سخنی با خداوند نیست. به قول شمس، چنان قرآن بخوان، که گویی آیات را از زبان خداوند می شنوی و آیات بر تو نازل می شود!
مگر ورد شبانه حافظ تلاوت آیات قرآن مجید نبوده است.
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
و:
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
گویی این بیت ها نه تنها ترجمه، بلکه تفسیر و تاویل عاشقانه آیه مقام محمود است. کدام گنج سعادت درخشنده تر از قرآن مجید، که در سینه حافظ بود! در واقع دست یابی به مقام، همان یقین کمشده و یا ارمان انسان است…
عمر را چگونه می گذرانیم!؟ در کدام حال و مقامیم!؟ مولوی در ترجیعاتش می گوید:
نیم عمرت به شکایت شد و نیمی در شکر
حمد و ذم را بهل و رو به مقام محمود
بدون مقام زندگی کردی!؟ عمرت به خوشامد و بدآمد دیگران صرف و سپری شد. پس کی زندگی می کنی!؟ مرحوم حداد، از شهید ایت الله موتضی مطهری پرسیده بود، چگونه نماز می خوانی!؟ پاسخ داده بود، به معنای آیات توجه دارم. حداد گفته بود، پس کی نماز می خوانی!؟ به تعبیر رودکی، - هنوز کسی این مضمون را لطیفتر از او نسروده است- :
روی به محراب نهادن چه سود
دل به بخارا و بتان طراز
ایزد تو وسوسه دلبری
از تو پذیرد، نپذیرد نماز
مقام عشق، همان فرصت حقیقی زندگی و داد خود را از زندگی گرفتن است. از بدیع الزمان فروزانفر روایت شده است، که در نقد حافظ- ایشان ظاهرا چندان دل خوشی یا خاطر شادی یا طبع موافقی با حافظ نداشته اند! چرا!؟- گفته اند: « حافظ چندان با اصطلاحات صوفیه آشنا نبوده است.» تا جایی که به یاد دارم به مصادیق عدم یا نا آشنایی ها اشاره نکرده اند. اما در همین بحث و عنوان مقام عشق، می دانیم که در مقامات طریقت به مقام عشق اشاره نشده است. در مرصاد العباد و کشف المحجوب و صدمیدان خواجه عبدالله انصاری و تذکره الاولیاء شیخ عطار نیز قول واحد و مشابهی در باره مقامات طریقت دیده نمی شود. حافظ نه تنها، مقلدِ اصطلاحات صوفیه نبوده است، بلکه متناسب با جهانی عارفانه و عاشقانه که آفریده است، واژه های موافق چنان جهانی را نظام و سامان داده است؛ مثل پیرمغان و می مغانه و مقام عشق. این سخن محی الدین حائری شیرازی، در حقیقت یک کتاب در یک عبارت است. می گفت: « حافظ ارتفاع فرهنگ ماست!» یعنی او از قاعده مرسوم و معمول فرهنگ، که به عنوان نمونه سعدی نمونه ممتازی در چنان موقعیتی است، فاصله و ارتفاع گرفته است. نمی توان با همان معیاری که شاعران قاعده نشین را می شناسیم و می سنجیم، حافظ را همان گونه شناخت و سنجید.
سخن از مقام، مقدمه ای نیاز دارد، که سخن از حال است. حال کوتاه و گذراست، مثل درخشش برقی از منزل لیلی و:
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
لحظه ای یا دمی، یا آنی، انسان احساس می کند که در درونش برقی درخشید و افق برویش گشاده شد و بوی خوش نسیم عطر آگینی در مشام جانش پیچید و ناگاه، آن برق خاموش شد و افق ناپیدا و بوی خوش محو! حالی دست داده بود و تمام شد. ماندگار نبود. درخشش حال خوش، یک نشانه و جلوه الهی است. همان تصویر درخشش برق سحری و تلالو چراغ صاعقه سحاب، به خوبی روشنگر است. مقام، تبدیل حال به امری پایدار و پیوسته است. وقتی حافظ از پیوستگی در عشق سخن می گوید:
قِصّةُ العِشقِ لا انْفِصامَ لَها
فُصِمَتْ هاهنا لسانُ مقال
داستان عشق گسسته نيست.
زبان گفتار است، که بریده است.
گویی حافظ می خواهد، مقام را در برابر مقال قرار دهد. مثل کسانی که در نماز و نیایش خداوند، در مقام نیایش دایمی هستند. « الَّذینَ هُم علی صَلاتِهِم دائمُونَ » ( المعارج: ۲۳ )

عندیات و یا فتوحات که عزالدین کاشانی ( د. ۷۳۵ ق) در کتاب « مصباح الهدایة و مفتاح الكفایة» به آن اشاره می کند، از همین سنخ است.(۲۲)
در اذرماه سال ۱۳۵۴ جلال همایی به اصفهان آمده بود، . مثل همیشه بی تاب و گرم، با چشمانی خیس اشک از لذت حضور در مجلس آقای ارباب. در خانه حاج اقا رحیم ارباب او را دیدم این نکته را ایشان برایم توضیح داد و تفاوت عندیات و فتوحات و مواجید و حال را تبیین کرد. از جلال همایی پرسیدم:
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
یعنی چه!؟ لبخند زد و گفت، می خواهی به این مقام برسی یا می خواهی این مقام را بفهمی!؟
چه پاسخی می توانستم در برابر شکوه حضور جلال همایی بدهم. که نگاهش بیش از زبانش سخن می گفت. من هم از آیت الله شیخ محمد امامی خوانساری آموخته بودم و باور داشتم که: « من لم ینفعک لحظه لم ینفعک لفظه!» اگر نظر کسی تو را گرم نکند، از سخنش گرم نخواهی شد. گفتم، می خواهم آشنای معنا باشم. گفت: بسیار خوب، برای این که آشنا باشی، بایست در دریا شنا کنی! رساله عشق ابن سینا، اشارات و تنبیهات ابن سینا، سوانح العشاق احمد غزالی، مونس العشاق سهروردی، معارف بهاء ولد، مصباح الهدایه عزالدین کاشانی ، سنایی، عطار و مولوی را دقیق بخوان، مقدمات آشنایی فراهم می شود، در واقع این کتاب ها جامع المقدمات است! تلاش کن مفاهیم در ذهنت، هندسه متناسبی داشته باشد. وقتی که صرف اندیشیدن می کنی کمتر از وقتی که صرف خواندن می شود نباشد. یعنی نسبت بین مفاهیم، نسبت بین واژه ها را شناسایی کن. تفاوت مصالح فروش با یک بنای تاریخی، در هندسه است. مسجد شیخ لطف الله، مجموعه ای از مصالح است، منتها هندسه معماری استاد رضای بنّای اصفهانی شاهکار آفریده است. رمز معماری مفاهیم را پیدا کن. آسان نیست اما ممکن است. این نکته را حاج اقا رحیم ارباب در درس هیئت و نجوم به من آموخته است. در باره این مطلب هرچه فکر کنی و تامّل، کم است. مفتاح المفاتیح است. دیده ای قفل ساز ها، شاه کلید دارند. ظاهرا هر قفلی را با آن باز می کنند. برخی آموزه ها، شاه کلید است.
این رهنمود، یک سال!؟ نه بلکه برای تمام عمر مرا با خودش برد. توجه و تامل در باره منظومه معانی در دیوان حافظ و مثنوی مولوی و رباعیات خیام و… یادگار جلال همایی است.
همیشه در نماز و نیایش بودن، یعنی، نماز و نیایش برای آنان حال خوش گذرایی نیست که ممکن است، در حین نمازی مثل برق بدرخشد، امری مستدام است. چنان که صراط مستقیم هم، به این معناست که انسان به « مقام صراط مستقیم » برسد و بماند. چنان که در تفسیر این آیه از امام صادق علیه السلام روایت شده است، یعنی « ثَبِّتنا علی الصِراطِ المُستقیم» ما را بر راه راست همواره پایدار بدار.
جلال همایی گفت: عندیات، صیقل زدن جان است تا آماده پذیرش شود و فتوحات یا مواجید دریافت های ملکوتی و غیبی. داستان صورتگری و مسابقه چینی ها و رومیان را در مثنوی یادت هست؟ چینیان صد رنگ از شه خواستند! اما رومیان؟
رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ
در خور آید کار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صیقل می‌زدند
همچو گردون ساده و صافی شدند
وقتی دل انسان بی زنگار شد و اینه جانش صافی و پاک، شاهد فتوحات خواهد بود. درخشش فتوحی! و حال خوشی که دست مس دهد. اگر اینه را صاف و بی زنگار نگاه داشت و مراقبت کرد، هر دم فتوحی از راه می رسد و مقام محقق می شود. از مقام که نمی توان حرف زد. به قول حافظ در همین بیتی که خواندی:
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
البته یک مقامی هم هست، که مقام همه مقامات است. اصلا واژه مقام برای بیان چنان مقامی مناسبت ندارد، از اضطرار این واژه را به کار می بریم. این از همان معانی است که اندر حرف ناید. وقتی که خداوند در قلب انسان مقام می کند! برایت به اشاره می گویم. خودت جستجو کن. حدیث قدسی که پیامبر اسلام محمد مصطفی صلوات الله علیه روایت کرده است:
«لا یسعنی ارضی و لا سمائی و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن » قلب انسان می شود ساحت حضور خدا. خداوندی که در آسمان و زمین نمی گنجیدو در قلب مؤمن می گنجد. یعنی افق جان انسان از آسمان ها و زمین فراتر است.
دوم، در برخی منابع، به نظرم در وافی دیدم. حدیث قدسی دیگری که می گوید، اگر انسان خداوند را عاشقانه و خالصانه عبادت کند، موّحد به تمام معنا شود، خداوند چشم و گوش او می شود. این تعبیر را دیدم که: « و لاَقُومَنَّ له مَقامَ عَقْلِه و لَاستِغرِقَنّ عَقلَهُ بِمَعرِفَتی » با تاكيد بيان شده است، كه خداوند در مقام عقل او قرار می گیرد و عقل او را در دریای معرفت خویش غرق می کند. جلال همایی عبارت را کلمه به کلمه با تانی خواند، پرسید: « این عبارت یادت می ماند؟ » گفتم بله، الان یادداشت می کنم. یاداشت کردم. ادامه داد. « این سخن شاهدی در نهج البلاغه امیرمومنان علی علیه السلام دارد. بندگانی که خداوند در عقل هایشان با آن ها سخن می گوید.(۲۳)
مولوی در داستان پیر چنگی به « مقام گریه و مقام استغراق» اشاره کرده است. حتما ببین. این دو تعبیر در عنوان است و نه در متن مثنوی، همه این ها را که خواندی و آشنای راه شدی، خواهی دید که: صد هزار منزل بیش است در بدایت!»
می توان گمان برد، که حافظ، مقام عشق را از موسیقی گرفته باشد. از حسن اتفاق، حافظ، با عبدالقادر مراغی، موسیقدان و شاعر و خوشنویس بزرگ، که مثل حافظ، او هم حافظ قرآن بوده است. معاصر بود، عبدالقادر مراغی متولد سال ۷۵۷ است و در سال ۸۳۸ هجری درگذشته است. بسیار بعید است که حافظ مقاصد الالحان عبدالقادر مراغی را با تامل بسیار نخوانده باشد. منظومه آوایی و بیانی دیوان او، در چنان حال و هوای موسیقایی پرورده شده است. به « مقام عشق » در بخش منظومه بیانی و نیز منظومه آوایی می پردازم. می توان گفت حافظ، عبدالقادر مراغی شعر غنایی و عبدالقادر مراغی حافظ موسیقی است.

***********
پی نوشت:


(۲۲) عزالدّین کاشانی، مصباح الهداية و مفتاح الكفاية، تصحيح جلال همایی، تهران، انتشارات سخن و موسسه نشر هما، ۱۳۹۴، ص ۸
(۲۳) نهج البلاغه، خطبه ۲۲۲
عباد ناجاهم في فكرهم، وكلمهم في ذات عقولهم، فاستصبحوا بنور يقظة في الاسماع والأبصار والأفئدة. يذكرون بأيام الله، ويخوفون مقامه بمنزلة الأدلة في الفلوات
بندگانى اند كه خداوند، از راه انديشه با آنان هم راز است، و از طريق خرد دمساز، و آنان چراغ هدايت را برافروختند به نور بيدارى كه در گوشها و ديده ها و دلها اندوختند. ايام خدا را فراياد مردمان مى آرند، و آنان را از بزرگى و جلال او مى ترسانند. همانند نشانه هايند كه در بيابانهاى بى نشان برپايند. ( ترجمه، سید جعفر شهیدی، با اندکی تغییر)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)