منظومه معانی هشتم: عشق و زیبایی (۷۶)


در غزل غزل های سلیمان، معشوقه سلیمان می سراید:
« دختران اورشلیم!
من سیه فام و زیبایم!» (۲۴)
زیبایی چیست؟ که معشوقه سلیمان سیه فامی خود و تمامی ویژگی های سلیمان و نیز اورشلیم را به زیبایی وصف می کند؟ زیبایی با عشق چه نسبتی دارد؟ آن چه رخی است و زیبایی اش چگونه است که حافظ سروده است:
بر دوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

چه زیبایی است، که حافظ باور دارد:
« به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را»
می توان گفت، برغم گذار بیش از دوهزار و سیصد سال از درگذشت افلاطون( د. ۳۴۳ قبل از میلاد) رساله هیپیاس او، و گفتگوی سقراطی سقراط با هیپیاس، در باره مفهوم و ماهیت زیبایی، همچنان تازه است. هیپیاس که زیبا و خردمندست و معنای نامش هم زیبایی است! در بحثی گرم و پر کشش، گرفتار سقراط شده است. سقراط منظومه ای از معانی در باره زیبایی می آفریند، زیبایی تناسب، نیکویی، لذت، سودمندی و دانایی است. سرانجام سقراط می گوید« زیبایی بغرنج است!» گفتگو با این جمله تمام می شود، گویی زیبایی در ذهن ما با همین جمله آغاز می شود! ترجمه انگلیسی، عبارت این گونه ترجمه شده است:
What’s fine is hard!
روانشاد، محمد حسن لطفی، که سهم بزرگی در تاریخ اندیشه معاصر و اعتلای تفکر فلسفی در کشور ما دارد و با پایمردی و استواری، متون درجه اول فلسفی را به فارسی ترجمه کرد، این عبارت را چنین ترجمه کرده است:
« زیبا دشوار است.» (۲۵)
به گمانم واژه بغرنج که نوعی غرابت هم دارد، واژه مناسب تری است! امری که می دانیم و نمی دانیم. یدرک و لا یوصف! مثل سایه است، تا سر در پی اش می گذاریم، می گریزد. مفهومی است که با شناخت مصادیق برای ما قابل فهم می شود. چنان که در بحث سقراط و هیپیاس، انسان زیبا، مادیان زیبا، ظرف سفالین زیبا، چنگ زیبا، همگی نشانه های زیبایی اند، اما زیبایی چیست؟ سقراط می گوید: « پرسیدم خود « زیبا» چیست که با هر چه بیامیزد، خو اه سنگ باشد یا چوب یا آدمی یا خدا یا گفتار یا کردار یا شناسایی، به آن زیبایی می بخشد؟» (۲۶)
شبیه مفهوم وجود، ما این مفهوم را در قالب و قواره موجود درک می کنیم. از این رو وجود که بدیهی به نظر می رسد، بلکه اَبدَه بدیهیات است، وقتی می خواهیم، این مفهوم را برهنه از موجود تصور کنیم، دچار بغرنج می شویم. حاجی سبزواری در باره مفهوم وجود در مقصد اول در امور عامه سروده است:
مفهومه من اعرف الاشیاء
و کنهه فی غایة الخفاء
خلیفه نمی توانست، راز و رمز عاشقی و شیدایی مجنون را درک کند، فرمان داد تا لیلی را نزدش بیاورند تا ببیند، لیلی با کدام زیبایی افسانه ای هوش از سر مجنون ربوده است، دید دختری است معمولی ، لاغر اندام و سیه فام! 
گفت لیلی را خلیفه کآن توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت: خامش چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خواب‌تر
هست بیداریش از خوابش بتر
( مثنوی، دفتر اول، بیت:۴۱۳ تا ۴۱۵)
وحشی بافقی( د. ۹۹۱ ق) همین مضمون را از نگاه و زبان مجنون در منظومه فرهاد و شیرین روایت کرده است. به کسی که برای مجنون از کاستی ها و عیب و ایراد های لیلی سخن می گوید، مجنون پاسخ می دهد، تو لیلی دیگری می بینی، نه لیلی مرا!
اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکوی است
کزو چشمت همین بر زلف و روی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارت‌های ابرو
همین معنا، بعدا در کتاب مائده های زمینی، آندره ژید، از زبان فرشته الهام او، ناتانائیل به این صورت روایت شده است: «بکوش زیبایی در نگاه تو باشد، نه به آن چه می نگری.» بهترین مفسر این سخن، در ادبیات نوین ما، سهراب سپهری است!
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست،
جور دیگر باید دید.
واژه را باید شست
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد
سپهری با هعمین نگاه و با همین احساس، این شعر بسیار درخشنده را آفریده است:
و یک بار هم در بیابان کاشان، هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت
یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
بدون شک، با خواندن و یا شنیدن این شعر، احساس می کنیم که شعر از حیث معنا و بیان و موسیقی نرم و روان، زیباست. مثل زیبایی که در دیوان حافظ به تمام معنا جریان دارد. مثل وزش نسیم در دشت و جهش امواج دریا در دریا. اگر زیبایی را برغم بغرنجی اش به قول افلاطون ( از زبان سقراط) تناسب و نیکویی و دانایی بدانیم. دیوان حافظ، مصداق تمام چنین زیبایی است که از کانون عشق سرچشمه می گیرد. در دیوان حافظ شاهد «آن» در منظومه معانی و « آن » در منظومه بیانی و « آن » در منظومه اوایی هستیم. یعنی زیبایی!
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هرچه کردیم به چشم کَرَمش زیبا بود
اگر سخن آندره ژید را که بیت الغزل مائده های زمینی است - زیبایی در نگاه و نه زیبایی سوژه - ترجمه همین بیت حافظ بدانیم، بیراهه نرفته ایم و سخن ناساز نگفته ایم.
نکته ناگفته ای باقیمانده است! این نکته را در کتاب بسیار بااهمیت الهیات توماس اکویناس، سوما تئولوژیا، دیدم. اکویناس تقریبا صد سال پیش از حافظ زیسته است. در سال ۶۷۱ هجری در ۴۹ سالگی در گذشته است. برای زیبایی سه رکن قائل است. تفسیر او در باره زیبایی، تقریبا در تمامی کتاب های فلسفه هنر، که به زیبایی شناسی پرداخته اند، به عنوان تفسیری کلاسیک مورد توجه بوده و هست. کمال، تناسب و درخشندگی، سه ویژگی بنیادی است که اکویناس مطرح کرده است.(۲۷)
حافظ نیز عشق ناتمام را در نسبت با زیبایی، ناتمام تفسیر کرده است!
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
یار عشق تمام را می پذیرد و زیبایی، آن چنان در کمال خویش است که نیازی به آرایه ندارد. به قول سعدی زیبایی حقیقی است که زیور را می آراید.
تو از هر در که باز آیی، بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامت گوی بی حاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیور ها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیور ها بیارایی
( غزل ۵۰۱)
در غزل سعدی هر سه مفهوم خوبی و زیبایی و کمال در هم سرشته شده است.
حافظ در تفسیر زیبایی، از آکویناس و سعدی فراتر رفته است. می توان گفت، هیچ هنرمند یا متفکری چنین تفسیری و نیز تصویری از نسبت زیبایی و عشق ندارد:
در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید مَلَک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
آفرینش با تجلی پرتو زیبایی آغاز می شود. از این پرتو عشق آفریده می شود. انسان به مقامی- مقام عشق - می رسد که فرشته به چنین مقامی راه ندارد. عشق فراتر از عقل است. یعنی عقل می بایست مست و راز نیوش شود، تا بتواند سرّ عشق را بشنود. چنین تفسیری از نسبت بین عشق و زیبایی، از تفسیر شهاب الدین سهروردی در رساله مونس العشاق نیز فراتر و زیباتر است.

*******
پی نوشت:
(۲۴) کتاب مقدس، کتاب غزل غزل های سلیمان، باب اول، آیه ۵
و نیز در باب چهارم، آیه۷: ای محبوبه من، تمامی تو زیبا می باشد.
و نیز باب ششم، آیه ۴: ای محبوبه من تو مثل تِرصَه جمیل و مانند اورشلیم زیبا هستی
(۲۵) دوره آثار افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفی، تهران، خوارزمی، جلد دوم. ص ۶۰۱
(۲۶) همان، ص ۵۸۳
(27). Thomas Aquinas, Summa Theologia, Part 1, question 39,
article 8
Integritas
Consonantia
Radiance
documentacatholicaomina.eu
در باره تفسیر این جمله مشهور افلاطون، که ضرب المثل شده است، نگاه کنید به:
Companion to Plato, edited by: Hugh H. Benson
Oxford, Blackwell, 2006, p 108

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)