منظومه معانی نهم: عشق و معرفت (۷۷)


حدیث :« کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً، فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَف، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَی اُعْرَف» که امام فخر رازی این حدیث قدسی را در تفسیر آیه ۵۶ سوره الذاریات مطرح کرده است، در واقع کلید شناخت نسبتِ بین معرفت و محبت یا عشق است. همان گونه که عشق بدون زیبایی، قابل تصور نیست. عشق بدون معرفت نیز، بی معنی و بی هوده است. این دو، عشق و معرفت، مثل دو آینه در برابر هم اند. مدام بر جلوه دیگری می افزایند. عشق و معرفت روزافزون ، بلکه دم افزون، مقام و موقعیت های ثابتی نیستند. تا بی نهایت، توان وامکان اوج دارند. مگر ظرفیت دوست داشتن انسان، محدود است؟ این تعبیر از امام علی علیه السلام است، هر ظرفی، گنجایش محدودی دارد، جز ظرف علم و معرفت، که مدام گسترده تر می شود. (۲۸)
دیده اید، گاهی کودکان از پدر یا مادر خود می پرسند، که کدام یکی را بیشتر دوست دارند! این پرسش وقتی دشوار تر می شود، که کودکان، توامان باشند یا فاصله سنّی شان کم باشد.
مرحوم حاج آخوند، روحانی روستای مهاجران، وقتی با این پرسش روبرو شده بود؛ گفته بود، من همه را بیشتر دوست دارم! دوست داشتن هیچ کس جا را، برای دوست داشتن دیگری کم نمی کند. مگر کسی پیدا می شود که زمین را دوست نداشته باشد؟ چشمه دوزاغه و نهر نایه و دشت چما و کوه راستوند و اسب و گاو و گوسفند و مرغ و خروس و کبوتر و شانه به سر و آفتاب و ماه و ستاره و مهتاب و حتی سایه را دوست نداشته باشد؟ انسان ها که دیگر جای خود دارند. اصلا « وجود» دوست داشتنی است، چون آینه حضور خداوند است.
این نگاه، نگاهی است که پشتوانه ای از معرفت دارد. معرفت موجب تعمیق دوست داشتن و عشق می شود؛ عشق نیز با جذابیت خود، بر شوق انسان به معرفت می افزاید. همان گونه که درقرآن مجید برای ایمان مراتب و منزلت های متعدد و متفاوتی بیان شده است. عشق و معرفت و البته غم عشق، منزلت های متفاوتی دارند. این سخن شمس برای همیشه سخن را تمام کرده است:
« خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان ندارد، و کسی طاقت شادی ایشان ندارد. صراحی که ایشان پر کنند هرباری و در کشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید. دیگران مست می شوند و برون می روند و او بر سر خم نشسته.» (۲۹)
لئون تولستوی در آغاز رمان، آنا کارنینا، جمله ای دارد، که در ادبیات روسیه و یا ادبیات دنیا مثل سایر شده است.« همه خانواده‌های خوشبخت مثل هم اند، اما هر خانواده بدبختی به راه و رسم ویژه خویش، بدبخت است!» طبعا در رمانی مثل آنا کارنینا، که تولستوی آینه ای در برابر زندگی خانواده های اشراف روسیه قرار داده است، چنین داوری شایسته است. اما در نگاه شمس، غم ها و شادی ها، متفاوتند. شادی های سطحی که از جنس داشتن اند، مشابهند. خانه ولباس و غذا و وسایل زندگی، مگر تا چقدر می تواند، گوناگون باشد. در مرتبه ای شادی های سطحی مشابه می شوند. اما شادی یی که از عشق و معرفت سرچشمه می گیرد، هر عاشق عارفی می تواند، شادی و معرفت خاص خود را داشته باشد. چنان که غم عشق نیز متفاوت است.
عزالدین کاشانی، عارف معاصر حافظ، در مصباح الهدایه، این تعبیر لطیف را دارد، که عشق از جنس نور است و معرفت از جنس معنی. عاشق با علم الیقین به ادراک نور صفات و ذات نائل می شود. (۳۰)
« بیخود از شعشعه پرتو ذات » می شود، در مرتبتی دیگر، که او را خبر می کنند ، « با خبر از جلوه ذات » می شود، مرتبت ادراک معانی و کلمات از حق است بی واسطه بشر. وحی نبوی مرحله متعالی چنین ادراکی است و الهام یا وحی دل، به تعبیر شمس تبریزی و جلال الدین بلخی، مرتبه ای فروتر.
عطار در منطق الطیر، وادی معرفت را پس از عشق در منزلت سوم قرار داده است. طلب، وادی نخست است و عشق وادی دوم و معرفت وادی سوم. به گمانم به دشواری می توان این وادی ها را تقسیم بندی کرد و ترتبی برای آن ها قائل شد. هفت وادی، مثل آینه خانه ای است، که هفت آینه شعاع نور را بر هم می تابانند. همگی در مدار عشق و روبه روی عشق قرار گرفته اند. لازم و ملزوم همند. مثل طهارت که ظرف نماز است، مگر می توان شعله طلب را در تمام وادی های هفتگانه افروخته نگاه نداشت!؟
در باره نسبت بین عشق و معرفت و تابش و بازتاب شعاع هریک بر دیگری جلال الدین بلخی، روشنگراته تر از دیگران سروده است:
کیمیای کیمیاسازست عشق
خاک را گنج معانی می‌کند
گاه درها می‌گشاید بر فلک
گه خرد را نردبانی می‌کند
( شمس، غزل ۸۲۲)
حافظ آشنایی را رمز راه یافتن، به منزلت عشقِ روز افزون و حسنِ روز افزون می داند. گویی در بازار جهان، عشق را عرضه کرده اند.
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند!
آشنایی، همان راه و رسم راز دانی عشق است و : « تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی! » معرفت یعنی آشنایی! عشق آتشکده ای است که آتشی نامیرا در درون آن شعله می کشد:
سینه گو، شعله آتشکده پارس بکش!
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
اما از پس پرده موّاج ِسیل اشک، چلچراغ معرفت می تابد و افق های دور دست، به روی عاشق گشوده می شود. با دیدن افق ها، با دیدن پرتو شعشعه ذات، آتش عشق گدازان تر می شود و تابش این آتش بر ژرفای معرفت، می افزاید تا با خبر از جلوه ذات شود.
« پرتو» ، نشانه عشق و « خبر» نماد معرفت است.

*******
پی نوشت:

(۲۸) نهج البلاغه، قصار الکلم، ۲۰۵
کُلُّ وِعاءٍ یَضیقُ بِما جُعِلَ فِیه، الّا وِعاءَ العِلمِ فَاِنَّهُ یَتَّسِعُ بِه
هر آوندی بدانچه در آن نهند تنگ شود جز آوند دانش که هر چه در آن نهند فراختر گردد. ( ترجمه سید جعفر شهیدی)
(۲۹) مقالات شمس تبریزی، ج ۱ ص ۳۵۲
(۳۰) مصباح الهداية و مفتاح الكفاية، ص ۷۶

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)