دهم: عشق و قرآن (۷۸)


در غزل پر لطف: « زان یار دلنوازم شکری است با شکایت…» بیت تخلص، مایه ابهام شده است. به گمانم با توجه و تاکید بر منظومه معانی، در دیوان حافظ می توانیم. معنای روشنی از بیت داشته باشیم.
عشقت رسد به فریاد ور خود بسانِ حافظ
قرآن ز بر بخوانی با چهارده روایت
در دیوان حافظ به تصحیح خانلری و سایه و نیساری، «ور» ضبط شده است و در تصحیح قزوینی-غنی « ار» و در تصحیح قدسی«‌ گر». بدیهی است که « ور» متناسب و در سیاق منظومه بیانی حافظ است. واژه خود، یا واو خود، تکلیف ما را روشن می کند، واوِ «ور» منظومه کوچک آوایی با واوِ « خود» می سازد، موسیقی آوایی بیت نرم و روان می شود. « ار» چنین نقش و هنری ندارد. مثل « ور» در این دو بیت:
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

در غزلی دیگر،« ور» و « وگر»، هر دو استفاده شده است:
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
ور آشتی طلبم با سر عتاب رود
شب شراب خرابم کند به بیداری
وگر به روز شکایت کنم به خواب رود
آیا در این بیت، حافظ می گوید، عشق به فریاد می رسد و قرآن به فریاد نمی رسد!؟ چنان که برخی استنباط کرده اند. البته تاب و پیچشی که در بیت و معنای آن وجود دارد، چنین استنباطی را ممکن کرده است. اما مگر ما با این مفهوم و مضمون، تنها در همین بیت در دیوان حافظ روبرو هستیم؟ اگر حافظ به تقابل قرآن و عشق باور دارد، چگونه از دولت عشق و دولت قرآن سخن می گوید و واژه دولت را که به معنای کمال سعادت است، برای عشق و قرآن مشابه و مشترک به کار برده است؟
چو ذرّه گرچه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت، چون به مهر پیوستم
و:
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم

اگر چنین است که هست و حافظ بهره ور و مسعود از دولت عشق و دولت قرآن است، چرا و چگونه ، می گوید، عشق به فریادش می رسد و نه قرآن؟ حافظ برای قرآن، یک تعریف مشخص ارائه داده است. از مطلق قران سخن نکفته است، از قاری قرآنی سخن می گوید که قران را با تسلط بر چهارده روایت، تلاوت می کند. به عبارت دیگر، تمام اهتمامش به ظاهر قرآن است. در یک سو توجه به عشق است که امری باطنی است و در سوی دیگر اهتمام به قرائت های چهارده گانه که امری ظاهری است، بدیهی است، که صورت گرایی و مست قدح های صُوَر بودن، راه نجات نیست و به فریاد انسان نمی رسد.
امام علی علیه السلام، از انسان هایی سخن گفته است که نماز و روزه و بیداری نیایش شبانه به فریادشان نمی رسد، چگونه می توان گفت، نماز و نیاز و آه شبانه راهگشا و فریاد رس نیست؟ وقتی آن نماز و نیاز ار سر معرفت و آگاهی و کیاست نباشد. امام علی علیه السلام، گفته است:
كَمْ مِنْ صَائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ صِيَامِهِ إِلاَّ الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ، وَكَمْ مِنْ قَائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ قِيَامِهِ إِلاَّ السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ، حَبَّذَا نَوْمُ الْأَكْيَاسِ وَإِفْطَارُهُمْ! (۳۱)
بسا روزه دارانی که از روزه خود جز گرسنگی و تشنگی بهره یی نمی برند. بسا شب زنده دارانی که از شب زنده داری خود، جز بیداری و بی خوابی و خستگی، سودی نمی برند. خوشا خواب و افطار خردمندان!
چهارده روایت در قراذت قران مجید، نشانه تعمق و غور در ظواهر قرآن است. گویی حافظ که عمری را صرف ظواهر قرآن کرده است، به این استنتاج می رسد که حقیقت عشق، که البته از حقیقت قران منفک نیست، همان دولت قرآن که با دولت عشق همراه و همخانه است، فریاد رس او ست.
جلال الدین بلخی، همین توجه به ظاهر و باطن را در مورد شناخت قرآن به روشنی تبیین کرده است:
حرف قرآن را بدان که ظاهری است
زیر ظاهر، باطنی بس قاهری است
زیر ان باطن، یکی بطن سوم
که درو گردد خرد ها جمله گم
عشق و قرآن، هر دو سرنوشت مشابهی پیدا می کنند، عشق به حیرت می انجامد و : عشق تو نهال حیرت آمد! و خرد در قران گم می شود، یعنی به حیرت می رسد. حیرتی که از معرفت سرچشمه می گیرد و نه از بی خبری.
ظاهر گرایی نمی تواند، به فریاد برسد. نمونه ناب دیگری که در قرآن در تقابل ظاهر و باطن مطرح شده است و حافظ هم پیام آن داستان را در دیوان، در سایه روشن غزل ها مطرح می کند، ظاهر گرایی و بی تابی موسی علیه السلام در برابر طمأنینه و آرامش خضر است. موسی به ظواهر امور توجه دارد، کشتی یی که شکسته شد، دیوار خرابه یی که تعمیر شد. کودکی که به قتل رسید. موسی بی تاب می شود و شریعتمدارانه با خضر محاجّه می کند، خضر برای او تأویل باطن امور را بیان می کند. ماجرای این محاجّه و تقابل ظاهرگرایی و باطن گرایی را در نکته های قرآنی سوره کهف به تفصیل بررسی کرده ام. (۳۲)
*******
پی نوشت:
(۳۱) نهج البلاغه، قصار الکلم، ۱۴۲
(۳۲) سید عطاء الله مهاجرانی، نکته های قرآنی( سوره کهف ) تهران، نشر روزنه، ۱۳۹۸

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)