منظومه بیانی ترکیب بندی (۸۲)

واحد شکل دهنده کلام، در حقیقت جمله است. کلمه به مثابه سلول در پیکر انسان است.آن منظومه ای که سلول ها را با یکدیگر ربط می دهد، موجب زنده ماندن ما و جریان زندگی می شود. واژه ها اگر در منظومه معانی با هم نسبت پیدا نکنند، ارتباط و مفاهمه بر قرار نمی شود. پیش از این به کارکرد لطیف و پر کرشمه « واو» حافظ اشاره کردم. این کارکرد در درون جمله معنا پیدا می کند و گرنه « واو» تنها بی معنی است و کارآیی ندارد. مثل « واو» در قرآن مجید در آغاز این آیه مبارکه، که طلیعه داستان شگفت مواجه موسی با خضر است:
وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا (الكهف: ٦٠)

و [ياد كن‌] هنگامى را كه موسى به جوانِ [همراه‌] خود گفت: «دست بردار نيستم تا به محل برخورد دو دريا برسم، هر چند سالها[ى سال‌] سير كنم.»
این « واو» نشانه است که داستان، آغاز شده بوده است و ما در میان روایت، شاهد و شنونده داستانیم. و یا راوی داستان را از میانه برای ما روایت می کند. چنان که گاه داستانی در نیمه رها می شود و ما می بایست داستان را در ذهن خود ادامه دهیم. مثل آخرین داستان دفتر ششم مثنوی مولوی، که به تعبیر بهاءالدین پسر مولانا:
قصه شهزادگان نامد به سر
ماند ناسفته دُر سوم پسر
اما! هزار نکته ناگفته در همان سکوت مولوی و ناتمامی قصه شهزادگان است… مثل آخرین جمله کتاب تراکتاتوس اثر کلاسیک ویتگنشتاین، که با سکوت تمام می شود! « آنچه نمی توان در باره اش سخن گفت، می باید درباره اش خاموش ماند. »
( گزاره شماره ۷)

« واو» در حقیقت بیان ناگفته های داستان است. چرا موسی در جستجوی خضر بود؟ و پرسشهای بسیاری که واو تکلیف ما را با تمام پرسش ها روشن می کند. ما را مستقیم بر سر ماجرا و داستان نفس گیرِبی تابی و پریشانی موسی می برد.
واژه ساقی، وقتی در مصراع: « الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها » قرار می گیرد، از زمین به آسمان می رود و بر جای خداوند آفرینندهِ عشق می نشیند. ساقی که به معنی خدا نبود! اما وقتی در منظومه معانی این مصراع و یا بیت قرار می گیرد، معنای تازه ای پیدا می کند. به هنر انتخاب درست و دقیق واژه ها توسط حافظ اشاره کردم،( و البته هنر عدم انتخاب برخی واژه ها) اما هنر نمایان و بلکه هنر یگانه و مثال زدنی حافظ، در ترکیب و نظم واژگان در مصراع یا بیت و غزل و دیوان است. به نظرم نظم و نظریه نظم عبدالقاهر گرگانی، نظریه پرداز ارجمند زبان و ادب، به خوبی توسط حافظ فهم شده و با چیرگی بسیار در ترکیب دو یا سه واژه و یا سامان دهی جمله ها در:
یکم: در یک مصراع و گاه دو یا سه جمله در یک مصراع، مانند:
« به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید.» که دو جمله در یک مصراع است و « گفتم، غم تو دارم، گفتا غمت سر آید» که چهار جمله در یک مصراع در هم تابیده شده است.
دوم: در یک بیت
سوم: در یک غزل
چهارم: در دیوان
ترکیب بندی و منظومه معانی وقتی با استحکام و اتقان شکل می گیرد، که منظومه بیانی به درستی سامان یافته باشد. بدیهی است که از جام شکسته نمی توان آب گوارا نوشید. به همین خاطر ابن طباطبا ( د . ۳۲۲ ق) در کتاب «عیار الشعر» شعر را به چهارگروه تقسیم کرده است.
یکم: از حیث تناسب زیبایی واژه و شکوه معنا، واژه و معنا هم پایه و همراهند.
دوم: واژه زیباست و معنا نارسا
سوم: معنا با شکوه است و واژه نارسا
چهارم: واژه و معنا، نازیبا و نارسایند.
ابن طباطبا، باور دارد سه منظومه معانی و بیانی و آوایی می بایست در هماهنگی و تلائم (هارمونی ) کامل باهم قرار داشته باشند تا شعر به کمال خود برسد. البته تعابیر او: اعتدال الوزن، صواب المعنی و حسن الالفاظ است. (۱)
وقتی همه این عناصر با یکدیگر در نظم شایسته و دلپسند قرار می گیرند، شعر چشم نواز، گوشنواز و دلپسند می شود. انسانی که ذوق سلیم دارد از شنیدن شعر مبتهج و مسرور می شود.
از این رو، نمی بایست یک واژه ناشایست، و یا حتی اضافه به شعر راه پیدا کند. چه رسد به این که واژه « مستکره » یعنی ناخوشایند باشد. شاعر همانند جواهر سازی است که می بایست دانه های جواهر و مروارید را در اندازه های هندسی متناسب به رشته بکشد و به کار ببرد. یا همانند بافنده ای است که می بایست با دقت مراقب شیوه بافتار جامه پرنیانی که می بافد باشد. یا همانند نقاشی که می داند کدام رنگ را با چه درجه ای در تابلو خود به کار برد. این هر سه تشبیه، ابریشم باف و جواهر ساز و صورتگر، از ابن طباطباست. (۲)
برای واژه اضافی به بیتی از ابی العیال الهذلی - از شاعران مُخَضرَم که دوران خلافت معاویه را درک کرد و در دربار او شاعری می کرد- استناد می کند:
ذکرتُ اخی فعاودنی
صداعُ الرأسِ و الوَصَبُ
برادرم را به یاد آوردم، سردرد و بیماری ام باز گشت!
ابن طباطبا معتقد است از آنجا که واژه صداع به معنای سردرد است، هیچ نیازی به واژه رأس نبود. (۳) همین نکته را خطیب قزوینی نیز در « الایضاح فی علم البلاغه » مطرح کرده است.

غرابت واژه

در ترکیب بندی واژگان، از جمله نکته های مهمی که مورد توجه دانشمندان علم معانی و بیان و بدیع قرارگرفته است، پرهیز از به کار بردن واژه هایی است که غرابت دارند . از وصف وحشی هم برای این واژه ها استفاده کرده اند. گویی واژه در خانه ( بیت) یا مصراع قرار و ارام پیدا نمی کند. این غرابت می تواند به ترکیب بندی جمله یا بیت هم تسری یابد. تعقید بی دلیل و سنگینی و ناهمواری واژه های غریب، شعر را از لطف و شیرینی و سبکبالی می اندازد و به زمین می زند. شعر تبدیل به چیستان یا لغز می شود. و مرو هر سو چو بی کاران! تا بنشینی و این چیستان ها را حل کنی و اخر سر هم به قول اخوان ثالث:
«کسی راز مرا داند
که از این سو به ان سویم بگرداند!»
و حکایت همچنان باقی ست!
خطیب قزوینی در الایضاح، به مورد لطیفی از کلام دشوار غیر مفهوم اشاره می کند. دوست و راهنما، شادروان شرف الدین خراسانی که در فهم شعر و فلسفه و اشنایی به زبان های مختلف اروپایی و لاتین و یونانی و عربی ممتاز بود. می گفت: « وقتی دیدی نویسنده یا شاعری، نوشته یا شعرش خیلی مغلق و دور از فهم است، بنا را براین بگذار، شاید خودش هم نفهمیده و بازی در اورده است!» دیده اید گاه نویسنده یا شاعری می گوید: مخاطبان من سی چهل نفری بیشتر نیستند، ان ها هم هنوز متولد نشده اند! لایه های عمیق در شعر و نثر و یا داستان حکایت دیگری است که با تعقید و چیستان متفاوت است. این نکته را از این جهت مطرح کردم. برخی شارحان حافظ یا حافظ پژوهان علاقه مندند، برخی بیت های حافظ را تبدیل به چیستان کنند. دیوان حافظ را که همانند دریا گترده و عمیق و پرشور و زیباست، به چند گرداب تیدیل کرده اند و در لا به لای امواج تاریک و خاکستری خهود ساخته غوطه می خورند. در حقیقت حافظ عمری را صرف شناخت زبان و ادبیان و معانی و بیان و بدیع و دیوان های شعر پارسی و عربی و علوم قرآنی کرد، تا شاعری چیستان گو نباشد و نیست. تعقید با لطف سخن و روانی شعر چمع نمی شود.
خطیب داستان گفتگوی غریب عیسی بن عمر النحوی را چنین روایت کرده است. عیسی بن عمر مثل همان نحوی مثنوی بود که رو به کشتیبان کرد و گفت:
هیچ از نحو خواندی ؟ گفت لا
گفت نیم عمر تو گشته فنا!
عیسی بن عمر دانشمند نحوی از بالای الاغش روی زمین افتاد! مردم به دورش جمع شدند. رو به مردم کرد و گفت: « ما لَکُم تَکأکَأتُم عَلیّ تَکاکُؤکُم عَلی ذی جَنَّةٍ؟ اِفْرَنْقِعُوا عنّي!» بديهی ست که مردم سخن او را نفهمیدند! در واقع گفته بود، چه خبرتان است، دیوانه دیدید، بروید، رهایم کنید!
خاقانی در غزل شماره یازدهم دیوان غزلیاتشو تعبیری دارد که فهمش اسان نمی نماید!
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
« شونیزیه » اسم محلی در غرب بغداد بوده است. مزار بسیاری از صوفیان در این محل واقع شده بود. مسجد و خانقاهی نیز در همان محل بوده است. می خواهد بگوید پیش من از شونیزیه لاف مزن! مزن آخر مصراع به لاف بر می گردد، « شونیز» نیز شکل کوتاه شده شونیزیه است تا تکرار و تاکیدی باشد و در مجموع چیستان کوچکی شکل گیرد. خاتونیه- بگذریم از ماجرای حانوتیه و خاتونیه خواندن واژه- محل میگساران و خوش باشان بوده است. سخن خاقانی این است که دست مرا بگیر و به جمع شادباشان و میگساران بر و نه به خلوت خاموش مردگان!این سخن ناب که می تواتنست با واژگانی آشنا به پرواز دراید، در شونیزیه زمینگیر شده است.


واژه نامناسب

گاه واژه غریب و نا آشنا نیست، اما در خواندن غزل گویی مثل مویی که در لقمه است و یا هسته زردالو، در دهان گیر می کند. واژه در ذهن ما خوب جا نمی افتد و بر گوشمان سنگینی می کند.
خاقانی در غزل شماره ۱۷۰ دیوان خود، از این نمونه ها، اندک به دست نداده است. به این دو بیت دقت کنید:
عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند
وز دل من صبر را بیخ کنون می کَند
عشق تو عقل مرا کیسه و صابون زده است
و آمده تا هوش را خانه فروشی کند
عشق حال و هوای لاتی دارد و شاخ می زند، مانند دلاک محترم حمام ، عقل را کیسه می کشد و صابون می زند ، و ناگاه جامه عوض می کند و به سبک نمایشنامه خسیس مولیر، در لباس دلال معاملات ملکی خانه هوش را می فروشد. این هم شد غزل عاشقانه!؟ واژه های شاخ و کیسه و صابون، واژه های آشنایند، اما جای آن ها که در غزل عاشقانه، با این نحوه کاربرد نیست. در تمام دیوان حافظ کیسه و صابون و شاخ زدن عشق پیدا نمی شود. شاخ را حافظ به کار برده است اما:
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
و:
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طرّه تو به مضراب می زدم
و:
خوش نازکانه می چمی ای شاخ نوبهار
کاشفتگی مبادت از آشوب باد دی
ببینید، زیباتر و لطیفتر از این می شود، از واژه شاخ در غزل استفاده کرد؟

تکرار واژه در ترکیب بندی

نکته دیگر، تکرار ملالت آور واژه است. به گونه ای که می خواهید هرچه زودتر از دست واژه راحت و به عبارتی یقه خود را رها کنید!
خاقانی غزلی دارد، با مطلع: « پیش لب تو حلقه به گوشم بنفشه وار » در ده بیت، در تمام مصراع ها، بیست بار واژه بنفشه را تکرار کرده است. با تکلف بسیار کوشیده است واژه بنفشه را در هر مصراع جا بیندازد که البته در بیشتر موارد جا نمی افتد. در این تکرار های ملالت آور، با مضمون لطیفی مواجه می شویم:
من چون بنفشه بر سر زانو نهاده سر
زانو بنفشه رنگ تر از لب هزار بار
در مصراع دوم نشان تکلف و ضعف تألیف آشکار است، خاقانی این مضمون را از منوچهری اقتباس کرده است.

احتمال دارد این مضمون آفریده ذهن آفریننده منوچهری ( د، ۴۳۲ ق) باشد:
شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر
ماننده مخالف بوسهل زوزنی!

ظهیر فاریابی ( د. ۵۹۸ ق) که معاصر خاقانی است، همین مضمون را دارد:
چشم بنفشه صورت قهرت به خواب دید
سر چون عدوت بر سر زانو نهاده است
شاعران معاصر حافظ، سلمان ساوجی ( د. ۷۷۸ق) و نیز ازرقی هروی ( د ۷۴۶ ق) همین مضمون را اقتباس کرده اند.
حافظ که در تمام دیوان حدود پانصد غزلش به اندازه همین یک غزل خاقانی از واژه بنفشه استفاده نکرده است، همین مضمون را گرفته و جلوه ای دیگر داده است:
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم
در سنجش این بیت با بیت منوچهری و خاقانی و سلمان ساوجی و ازرقی هروی و ظهیر فاریابی، آشکار می شود که حافظ به این مضمون زندگی نویی بخشیده است.
تقابل زلف و بنفشه، سرکشی زلف و خمیدگی سر بنفشه، شور و شادی و شنگی زلف سرکش، خاموشی و ملال شرمگین بنفشه، بیت را به آسمان میناگری معنا و لطف برده است، افزون بر آن با فعل « نهاده ایم » حافظ ما را وارد ماجرا کرده است. گویی ما نیز همراه و همدل و همدرد حافظیم و مثل او، سر سودایی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم!
خاقانی ماجرای بنفشه را در غزل بعدی، غزل شماره ۱۸۹ با واژه شکوفه تکرار کرده است، در تمام مصراع ها شکوفه ، گاه با تکلف و تقلّا شکفته یا ناشکفته مانده است.

**********
پی نوشت:
(۱) محمد احمد بن طباطبا العلوی، عیارالشعر، شرح و تحقیق عباس عبدالساتر، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۲۶ق ۲۰۰۵ م ص ۲۱
(۲) همان ص ۱۱
(۳) همان ص ۱۰۵

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)