منظومه بیانی ترکیب بندی (۸۳)

گاه مشکل شاعر از مضمون نامناسب و معانی پیش پا افتاده است. چنان مضمون و معنایی نمی تواند، با ترکیب بندی مناسب هم جلوه کند، چه رسد به این که با واژه های نامناسب و غریب و ترکیب ناهمساز و ناهموار آوایی روبرو شود. در این نمونه ها برای سنجش از اشعار خاقانی بیشتر استفاده می کنم.

مضمون سگانه عاشق

حافظ از بنیاد از مضمون سگ استفاده نکرده است و واژه سگ را به دیوان خود راه نداده است. بدیهی است که شما خواننده عزیز توجه دارید، که عدم استفاده از سگ در غزلیات حافظ، از باب داوری و ارزش گذاری در باره سگ نیست، از حیث مقتضای غزل است. خاقانی از این مضمون بارها بهره برده است. برای به دست آوردن دل معشوق جفاکار بی اعتنا و مغرور و موهن، خود را سگ خوانده است، سگی در منتهای خواری.

بر خاک نیم‌روی نهم پیش تو چو سگ
وانگه چو سگ به لابه بلاکش‌تر آیمت
بر پایت از سگان کیم من که سر نهم
پای سگان کوی تو بوسم گر آیمت
( غزل ۸۱)
ای من سگ تو، تو بر سگ خویش
بسیار جفای چُست کردی
گفتی سگ من چه داغ دارد
آن داغ که از نخست کردی
( عزل ۳۵۳)
و:
دانم که دردت آید از شهد لب گزیدن
باری کم از مزیدن چون گاز برنتابی
ز آن زلف عیسوی دم، داغ سگیم بر نه
نقش صلیب برکش چون داغ گرم تابی
( غزل ۳۵۷)
زلف عیسوی دم، ترکیب و تشبیهی زیبا و لطیف است. اما چرا با چنین زلفی بایست عاشق بیچاره را مانند سگ داغ کرد!؟ می بینید یک مضمون و یا حتا معنای زیبا، چگونه ویران می شود؟ علامت داغ هم، نقش صلیب است. در بیت قبلی خاقانی از واژه « گاز» استفاده کرده است. این واژه هم گرچه معنا و مضمونش در دیوان حافظ با لطف تمام دیده می شود، اما واژه « گاز» در دیوان حافظ نیامده است.
سوی من لب چه می گزی که مگو!
لب لعلی گزیده ام که مپرس
و:
از بس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
ببینید چه تفاوت بسیاری در شیوه استفاده از فعل گزیدن، - می گزی و می گزم - با گاز وجود دارد. البته خاقانی، واژه گاز را به معنی مقراض که با آن آهن و نقره و یا کاغذ می بریدند، استفاده کرده است.
دوش گرفتم به گاز نیمه دینار تو
چشم تو با زلف گفت زلف تو در تاب شد
سخن بر سر این بود که نخست مفهوم سگیّت در ذهن شاعر پذیرفته می شود، مقام عاشقی را مقام سگیت می پندارد، سپس این واژه در ترکیب بندی شعر قرار می گیرد. گویی شاعر و در بحث ما خاقانی به این نکته توجه ندارد، که شعر به تعبیر امام علی علیه السلام شعر ترازوی سخن و یا ترازوی مردم است. هر دو تعبیر، نقل شده است.
ابن رشیق قیروانی در کتاب العمدة این سخن پیامبر اسلام را در باره شعر نقل کرده است. سخنی ژرف و شایسته تامّل: « انّ مِنَ البَیان َِلسِحْراً و انّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَة » (۶)
بیان به شیوه گفتن می پردازد یا توجه دارد و حکمت به معانی و مضامین. در واقع شاعر آینه ای در برابر مردم قرار مي دهد تا ذهن و زبان خود را در چنان آینه ای مشاهده کنند. اگر اینه صافی نباشد و زنگار های متراکم چهره آینه را پوشانده باشد. آينه نقش را راست و درست نمي نماياند، تصویر در اینه کژ و مژ و در هم ریخته نمایان می شود.
عشق که گوهر آفرینش است، عزیز است. میزان ارزش هاست. عاشق در راه عشق خود را فدا و یا در عشق عرفانی خود را فنا می کند، عاشق از اين حيث كه خود را با عشق پيوند مي زند، عزیز می شود و ارزش پيدا مي كند. او چنین حقی ندارد که خود را خوار کند. بر عکس عشق بر عزت و شکوه عاشق می افزاید. چراغ امید را در جان او روشن می کند. منظومه معانی امید مثل افتاب از سخن او می تابد. و به منزلگه خورشید رسد چرخ زنان! عشق عرفانی که اوج آن در غزل های عرشی حافظ است ،جای خود دارد، حتی در غزل های عاشقانه عرفی هم، حافظ هیچگاه خود را خوار نمی کند. گلایه و شکوه از فراق هست، اما خواری نیست. شوکت و حشمت و غرور معشوقه هست، البته معشوقه ای لطیف و نکته دان، نیاز عاشق هم هست. نیاز با خواری به کلی دو مقوله و ماجرای متفاوت است. غزل شماره ۲۳۱ در حافظ قزوینی- غنی را ببینید:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
غزل ۲۳۱ حافظ را با غزل ۱۹۸ که در همان حال و هواست مقایسه کنید!

 
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رود
گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند
 
شعری که میزان سخن و میزان مردم است همین است! تار و پود هر دو غزل از لطف و مهر و والایی سرشته شده است. البته در تاریخ ادبیات ما و در غزل عاشقانه چنین گفتگویی تا ندارد! عاشق عزیز است و معشوقه محتشم و نکته دان. وقتی عاشق به معشوق می گوید: کی ام دهانت و لبت کامران کنند! سخن عاشق با « کی ام» اغاز می شود. وقتی زمان را حافظ مقدم ذکر می کند. پیداست تاکید و توجه بر زمان وصل است. معشوقه پاسخ می دهد: « به چشم، هر چه تو گویی چنان کنند!» والایی لطف بیش از این قابل تصور در گفتگوی عاشقانه است؟ نکته دانی معشوقه او را در مرتبه ای قرار می دهد، که معشوق آرمانی ادبیات عاشقانه برای همیشه است. گویی معشوقه دلدار آرمانیِ روشن رایی است که حافظِ عاشق در طلبِ صحبت او بوده است:
دل که آئینه شاهی است غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
برای این که به اهمیت میناگری های حافظ با دقت بیشتری توجه کنیم. غزل حافظ را با غزل خواجوی کرمانی، با دقت در معانی، دو سوی گفتگو و واژگان و موسیقی شعر، موسیقی برونی و درونی بسنجیم:


 
گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست
گفت خاموش که آن فتنه دور قمرست
گفتم آن زلف و جبینم بچنین روز نشاند
گفت کان زلف و جبین نیست که شام و سحرست
گفتم ای جان جهان از من مسکین بگذر
گفت بگذر ز جهان زانکه جهان بر گذرست
گفتمش قد بلندت بصنوبر ماند
گفت کاین دلشده را بین که چه کوته نظرست
گفتمش خون جگر چند خورم در غم عشق
گفت داروی دلت صبر و غذایت جگرست
گفتمش درد من از صبر بتر می‌گردد
گفت درد دل این سوخته دلمان تبرست
گفتمش ناله شبهای مرا نشیندی
گفت از افغان توام شب همه شب دردسرست
گفتمش کار من از دست تو در پا افتاد
گفت این سر سبک امروز ز دستی دگرست
گفتمش کام دل خسته خواجو لب تست
گفت شک نیست که کام دل طوطی شکرست
 تقریبا بر هیچ بیتی از این غزل نیست که نتوان نکته ای گرفت، در حالی که از هیچ بیت هر دو غزل گفتگوی عاشقانه حافظ نمی توان نکته ای گرفت! به عنوان نمونه، در غزل حواجو، عاشق می گوید:
« گفتم ای جان جهان از من مسکین بگذر »
از من بگذر، به معنای بخشیدن است، اگر می سرود، بر من مسکین بگذر، یعنی بر من گذاری کن، که البته لطافت بیشتری دارد. عاشق به معشوق می گوید تو جان جهانی ، پاسخ معشوق این است که از جهان بگذر، چون جهان گذراست.
وقتی عاشق می گوید: « دردم از صبر بتر می گردد» معشوق پاسخ می دهد: « گفت درد دل این سوخته دلمان تبرست» یعنی به دلیل قافیه
« تبر» می بایست مثل تفنگ روی دیوار آنتوان چخوف، صدای صفیرش بلند می شد، و بر جایی فرود می آمد!
سلمان ساوجی در غزل شماره ۲۰۵ دیوان خود با مطلع:
 
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

و جلال الدین بلخی در غزل شماره ۴۳۶ با مطلع:

گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت

و غزل شماره ۱۳۳۵ با مطلع:
بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل
گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل
هیچ کدام در حد والایی و شیوایی غزل حافظ نیست. مولوی که خداوندگار معانی و مضمون سازی و سلطان کلمه است، در غزل ۱۳۳۵ سروده است:

گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان
من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غلّ
هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم
کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست آغل

می بایست این دو بیت بی مسامحه حذف می شد! چنان که اصل غزل در مجموعه غزلیات شمس تبریز، به تصحیح و شرح محمد رضا شفیعی کدکنی نیامده است.

*******
پی نوشت:
(۶) ابن رشیق القیروانی، العمدة في محاسن الشعر و آدابه، ج ۱ ص ۳
(الشعر میزان القول و میزان القوم)
Books- library. online

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)