منظومه بیانی ،روشنایی رنگین ( ۸۴)

اگر غزلیات حافظ را از بُعد روشنایی و درخشندگی با دیگر دیوان ها مقایسه کنیم. مرادم درخشندگی و روشنایی منظومه معانی نیست، که خود داستان دیگری است. سخن از طبیعت روشنایی است. در هیچ دیوان دیگری شاهد چنین چراغانی و نور افشانی ظاهری و اثیری نیستیم. در واقع هیچ شاعری دیوان غزلیات خود را مانند حافظ نور پردازی نکرده است! می توان در دیوان غزلیات حافظ از منظومه روشنایی یا نور سخن گفت. مثل آیه نور، که روشنایی آسمان ها و زمین است، در درون دیوان غزلیات ما شاهد تابش منظومه نور هستیم. این منظومه سرشت متفاوت و متنوعی دارد. دیده اید در قالی ایرانی، که آیت ذوق و هنر مردم ماست. نقش ترنج مثل آفتاب است، که وقتی شکفته است، روشنایی را تا تمام تار و پود قالی و تا حاشیه ها تابانده است. دیده اید در محراب نیم خورشیدی نقش شده است!
یکم:
هستی با روشنایی آغاز می شود. « در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد» پیش از این اشاره کردم که ازل و ابد همین « آن » است که در آن دم می زنیم یا زدیم یا خواهیم زد و « دم به دم نو می شود دنیا و ما! » روشناییِ زیبایی می تابد و از گوهر زیبایی عشق آفریده می شود. مگر روشن تر از عشق و زیبایی هم هست !؟ « و خدا گفت روشنایی بشود و روشنایی شد* و خدا روشنایی را دید که نیکوست!» (۸) این تعبیر سفر پیدایش، دقیقاً همان پرتو حسن است.
گر نور عشق حق به دلت و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوب تر شوی
این زیبایی و عشق در تار و پود هستی تجلی و سَرَیان پیدا می کند. یعنی پیوستگیِ تجلی و نه گسستگی. مگر نه این است که خورشید دمی از جلوه و درخشش باز نمی ایستد؟ خورشید جلوه ای است از پرتو حسن خداوند متعال و « الله نورالسماوات و الارض» و شعشعه ذات و روشنایی نور خدا در خرابات مغان. در واقع، هستی و وجود مساوی و مساوق با روشنایی و زیبایی است. اگر هم ما نور خدا را نمی بینیم، به دلیل شدت نور است!
به تعبیر حاج ملّا هادی سبزواری:
یا مَن هُوَ اخْتَفی لِفَرطِ نُورِه
الظّاهرُ الباطِنُ فی ظُهورِه
دوم:
روشنای خورشید و ماه و ستارگان ، زهره و زحل و چراغ صاعقه و روز و صبح و سحر و مهتاب و درخشش فلق و شفق و آب و روشنایی دختر زر که نور چشم است و روشنایی فروغ تنور لاله ، نور خدا در خرابات مغان ، « شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده! »
هر وقت یکی از این واژه ها در غزل حضور پیدا می کند، حضورش، حضور روشنایی است.
سوم:
روشنایی آتشکده و آتش ، درخشش جام مرصّع ، درخشش می مغانه، « شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده! » خنده جام و طلعت روی ماه محبوب و معشوق و هنگامی که دلدار از در وارد می شود: « درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور » و… چراغ هایی اند که آشکار و نهان، حافظ در غزلیات خود میناگرانه تعبیه کرده است. از همین زاویه یک بار دیوان حافظ را بخوانید و به عنوان نمونه با دیوان خواجوی کرمانی یا سلمان ساوجی که معاصر حافظ بوده اند و نیز با دیوان سعدی و خاقانی که یک قرن پیش از حافظ زیسته است، مقایسه کنید. گویی حافظ در ویرایش غزلیاتش که کار عمر او بوده است، از همین زاویه « نور» و البته « رنگ » و صد البته « آوا» موسیقی برون و درون و درونِ درون، و تاج سر همه، در «معانی»، دیوان را با نازک اندیشی و میناگری «حسن روزافزون» داده است. به عنوان نمونه، این غزل را ببینید و به تماشاگه راز زیبایی بروید! غزل از زمین و زمینه کلمه و حروف عروج کرده و میل سوی آسمان دارد. همان غزلی است که مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد ملکی تبریزی در قنوت نماز صبحش می خواند و در ماجرای رای اعتماد در مجلس، در مرداد ماه ۱۳۷۶ به آن اشاره کردم. غزل در حقیقت نورافشانی واژگان و معانی است:

 
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستی ست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
در آن صبح گاه آفتاب در برابر خورشیدِ می که از مشرقِ ساغر طلوع می کند، قرار می گیرد. نور علی نور! درخشنده تر از این؟
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
می دانیم که لاله مثل چراغ می تابد و تنور لاله در غزل حافظ شعله می کشد. ببینید عارض ساقی چه آیه نور و آفتابی شده است. این روشنایی پس از مرگ نیز ادامه پیدا می کند و کاسه سر به جای آن که پر از خاک سرد تاریک شود، سرشار از روشنایی گرم و فروزانِ شراب می شود. این همه روشنایی، تابلویی از روشنایی جان حافظ است.
آفتاب عالمتاب مثل آینه در برابر خورشید می که از مشرق ساغر طلوع می کند، روشنایی را تا بی نهایت بازتاب می دهد. دو آینه و یک سیب!؟
دو آینه دیگر از روشنایی زیبایی حافظ در برابر هم قرار داده است:
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
آینه روی ماه محبوب که می درخشد، به حافظ می نگرد و آینه چشمان حافظ که سرشار از اشک است و آینه گردان روی ماه است.
در معادله ای دیگر:
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

آفتاب و ماه در دیوان حافظ آینه گردانی می کنند. در دوران کودکی و نوجوانی نسل ما وقتی در روستای مهاجران عروسی بود. جوانان هر کدام خوانچه ای بر سر، مثل کاروانی کوچک و رنگین، در پس پشت عروس به سمت خانه عروس می رفتند. همه آرام گام بر می داشتند. اما آینه داران که از دو سو مراقبشان بودند تا مبادا پایشان بلغزد، کارشان دشوار بود. آن ها آینه ای قدی یا به تعبیر حافظ آینه شاهی را رو به روی عروس نگه می داشتند. تا عروس خود را در آینه ببیند. عکس کاروان جوانان خوانچه به سر توی آینه می افتاد. شعاع نور آفتاب هم توی آینه بازتاب داشت. تصویرعروس با لباس سپید نقره ای در مرکز آینه بود. نور علی نور!
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
و:
زمشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
نسبت ابریشمین طلعت و طلوع و طالع و همایون و مشرق و آفتاب و «تو» تنها از حافظ ساخته است. روشنایی در روشنایی، مثل آیه نور قرآن مجید. آیا حافظ چنین روشنایی آشکار و اثیری نابی را از آیه نور به وام نگرفته است؛ این روشنایی جلوه ای دیگر از دولت قرآن نیست!؟ آن که جهانش چنین روشن است و چشم جهان بینش نور باران، نمی تواند دیده جانش درخشنده تر از چشم جهان بینش نباشد.
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
مگر زر مثل چراغ نمی تابد؟ مگر واژه کیمیا همراه با خود گشودگی و روشنایی را به ذهن متبادر نمی کند؟

چهارم: روشنایی دل و روشنایی جان
بعد از این نور به آفاق دهیم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

پنجم:روشنایی غزل
وقتی زهره غزل حافظ را می خواند و مسیح در آسمان به رقص آمده است و غزل مثل زر سرخ می درخشد!
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
غزل حافظ مثل آینه صافی در برابر زهره است، زهره سرود خوان است و مسیحا رقصان، نور علی نور علی نور!
******
پی نوشت:
(۸) کتاب مقدس، سفر پیدایش، باب اول، آیه ۳ و ۴

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)