منظومه بیانی، بوی نافه (۸۵)

در غزل نخست دیوان حافظ، وقتی عاشق از ساقی ازلی، خدای آفریننده زیبایی و عشق، می خواهد که به او جامی بیاشاماند، در بیت دوم با «منظومه بیانی بو» مواجه می شویم. در واقع غزل نخست دیوان حافظ، که غزلِ غزل های اوست، فشرده و اجمال دیوان است. مثل سوره حمد، که سوره سوره ها وشناسنامه قرآن است، مبانی و اصول اسلام در سوره حمد به اجمال مطرح شده است. غزل « الا یا ایها الساقی » عطر تمام دیوان را در خود دارد. به عبارت دیگر، منظومه معانی این غزل در تمام دیوان بسط پیدا می کند و تفسیر می شود. در بیت دوم، مضمون بو مطرح می شود:
به بوی نافه ای کاخر، صبا زان طرّه بگشاید
ز تاب جعد مُشکینش چه خون افتاد در دل ها
یکم:
وقتی باد صبا در طرّه معشوقه می پیچد، غنچه طرّه می شکفد و بوی نافه همه جا تا جان عاشق را فرا می گیرد. واژه مشکین هم ایهام دارد، می تواند مِشکین به معنای رنگ سیاه باشد و یا مُشکین، معطر به بوی خوش مُشک. به گمانم در تناسب با مصراع نخست این بیت، مُشکین منظومه بیانی را بهتر معنا می کند. مانند این بیت، که دیگر واژه مُشکین ایهامی ندارد:

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای خُتن آهوی مُشکین آمد
همین مضمون با بیانی دیگر در غزل شماره ۳۱:
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

این بوی خوش در سراسر دیوان غزلیات حافظ پیچیده است، مثل منظومه نور و روشنایی که بر تمام دیوان می تابد. در منزلت نخست، ما این بو را از طرّه یا زلف یا گیسوی معشوقه می شنویم یا می شممیم! این مضمون بیشتر از دیگر موارد در غزلیات حافظ تکرار شده است. مانند:
عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام
زان بوی در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر بوی زلف یار پریشانی ات نکوست
( غزل ۵۹)
و نیز: « هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است» ( غزل ۴۶)
دوم:
بوی خوش فراتر از طرّه گیسو، از معشوقه، به مشام می رسد. دم او معطر است، حضور او با بوی خوش همراه است. روی او خوشبوست، زیبایی اش معطر است:
با صبا همراه بفرست از رخ ات گلدسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
( غزل ۱۲)
در این مضمون گلدسته ای از رخ معشوقه، بوی بستان می دهد. و یا در این بیت:
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
( غزل ۲۴)از « بوی که » یعنی از بوی چه کسی، در این بیت هم به شکل کلی به معشوقه و بوی خوش او اشاره شده است. در بیت:
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
( غزل ۱۹۳)
از « بوی تو» خطاب به معشوقه سخن گفته شده است. بوی که و بوی تو، حکایت از خوشبویی معشوقه به شکل جامع و کلی دارد.
سوم:
بوی خوش گیسو و طره و یا بوی معشوقه ذاتی است. اعتباری نیست. او این بوی خوش را از جایی وام نگرفته است. بوی خوش گل از درون تن و جان او می تراود و می تابد.
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان برای خویشتن است
به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج
که نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است
مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
( غزل ۵۰)
چهارم:
سخن از بوی محبت و بوی عشق است. هر که بتواند، نشانی از عشق و محبت پیدا کند، آن بوی خوش بهشتی از او خواهد تراوید. بس آسان می نمود اول ولی افتاد مشکل ها! چگونه می توان از چنان بوی خوشی سرمست شد؟
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا دُر که به نوک مژه‌ات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

پنجم:
بوی نقش راه نمایی عاشق را برعهده می گیرد. عاشق می تواند با بو راه خویش را پیدا کند! برخی افراد از نشان ردّ پا راه را شناسایی می کردند. مثل اینجه ممد در رمان جذاب نوشته یاشار کمال، برخی به تعبیر کتاب مقدس راه خود را با آتش و ابر شناسایی می کردند. حافظ از شناسایی راه عشق از طریق بو سخن گفته است.
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
به گمانم این مضمون بسیار درخشنده را حافظ از مولوی اقتباس کرده است. پیش از حافظ در دیوان غزلیات هیچ شاعری، همانند دیوان شمس شاهد مضمون بو با جلوه های گوناگون نیستیم. بو به عنوان راهنمای جان عاشق، در غزل- داستانی در دیوان شمس با لطف تمام مطرح شده است. مولوی توانایی شگفت انگیز داستان سرایی خود را در پیمانه غزل به کار برده و غزلی فراموش نشدنی و یگانه به یادگار گذاشته است. مجنون به قبیله لیلی رسید و از مردم قبیله می پرسد، لیلی کجاست؟ گفتند: « لیلی مرده است. ببین همه خویشانش جامه ماتم پوشیده اند.» نشانی از مزار لیلی نداشتند. لیلی را شبانه در بیابان دفن کرده بودند. مجنون گفت بوی لیلی قلاووز- راهنمای - من است، خاک بیابان را می بویید تا نشان لیلی را بیابد و یافت!:


چو مجنون بیامد به وادی لیلی
که یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی؟ شما را بقا باد
ببین بر تبارش لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرّید جامه
بغلتید در خون ز بی‌دست و پایی
همی‌کوفت سر را به هر سنگ و هر در
بسی کرد نوحه بسی دست خایی
همی‌کوفت بر سر که تاجت کجا شد
همی‌کوفت بر دل که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانی
تپش‌های ماهی ز بی‌استقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون
که گورش نشان ده که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شد
بس افتد از این‌ها ز سوء القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارم
مرا بوی لیلی کند ره نمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف
ز صد ساله راهم رساند دوایی
ز هر گور کف کف همی برد خاکی
به بینی و می جست از آن مشک سایی
بجو بوی حق از دهان قلندر
به جد چون بجویی یقین محرم آیی
ز جرعه است آن بو نه از خاک تیره
که در خاک افتاد جرعه ولایی

( غزل ۳۱۲۰)
بایست مشامی مانند مشام مجنون داشت، آنگاه می توان از خاک بیابان بوی لیلی را شمید. چنان که سعدی سروده است:
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرش بویی (۹)
( غزل ۵۱۵)
کسی که آشنای سعدی باشد و در فضای غزل سعدی دم زده باشد، بر سر تربت او بوی عشق می شنود. چنان که راز درون پرده حافظ را بایست از رندان مست پرسید و آشنا بود. تا نگردی اشنا زین پرده رمزی نشنوی!
بوی وقتی می تواند دلیل راه باشد، که شعله روشنایی عشق در آتشکده سینه رهرو بتابد. قطب الدین شیرازی ( ۶۳۴-۷۱۰ ق) که شرحی ممتاز بر حکمة الاشراق شیخ شهید شهاب الدین سهروردی نوشته است، نخستین عبارت شرحش بسیار جذاب است: « الاشراق سبیلک، اللهم، و الاشواق دلیلک!» (۱۰) اشراق راه عشق را روشن می کند و راهنما شوقی است که چگونه رفتن را نشان می دهد. بوی خوش در تعبیر حافظ همان اشواق است. اصلا حافظ از بوی شوق سخن گفته است. بعید به نظر می رسد که حافظ شرح قطب الدین شیرازی بر حكمة الاشراق را ندیده باشد.
اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
( غزل ۳۴۲)
نکته لطیف دیگری که شایسته تامل است، اشراق با دیده نسبت دارد و اشواق، به معنای بوی خوش با دم زدن! از این رو گاه حافظ بوی خوش و روشنایی یا اشراق را در پیوند با هم مطرح کرده است:
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد
دل شوریده ما را به بو در کار می‌آورد
فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد
( غزل ۱۴۶)
از آفتاب روی معشوق ماه روی به دیوار می کند و صبا در سپیده سحری بوی خوش زلف یار را به مشام عاشق می رساند.
این همه آواز ها از شه بود! تمامی این زیبایی و ظرافت منظومه بو از قرآن مجید است. که جلوه ای از ان بوی خوش قرآنی بر جان حافظ و مولانا افتاده است و بازتاب آن شعشعه و ان روح و ریحان را در آینه غزلیات می بینیم.


در قرآن مجید از بوی خوش شراب سخن گفته شده است! شرابی که به تعبیر حافظ، حال آورد و: « کرامت فزاید ، کمال آورد»
همان شرابی که در غزل نخست از ساقی ازلی طلب کرد. در سوره مطففین سیاق آیات را ببینید.
تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ ﴿٢٤﴾ يُسْقَوْنَ مِن رَّحِيقٍ مَّخْتُومٍ ﴿٢٥﴾ خِتَامُهُ مِسْكٌ ۚ وَفِي ذَٰلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ ﴿٢٦﴾
در سیمای شان، طراوت نعمت را می بینی و می یابی، از شرابی مُهر شده نوشانیده می شوند. شرابی که مُهر آن، مُشك است، و در اين [نعمتها] مشتاقان بايد بر يكديگر پيشى گيرند.
واژه های «مسک » و « رحیق » و « مختوم » و « ختام » و «تنافس» در منظومه بیانی این آیات فقط یک باردر قرآن مجید به کار رفته است.
در مفردات راغب اصفهانی، در توضیح رحیق واژه خَمر به عنوان معادل یا توضیح رحیق آمده است. در قران مجید جز یک مورد واژه خمر همواره نکوهش شده است. یم باری که خمر ستوده شده است، سخن از نهرهای بهشتی است. در بهشت نهرهای شراب جاری است تا بهشتیان از نوشیدن شراب و شاید از نگریستن به نهر شراب لذت ببرند!
«وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ » ( سوره محمد: ۱۵)
اما رحیق واژه دیگری است. ابوالعلاء معری سروده است:
إِذا وَهَبَ اللَهُ لي نِعمَةً
أَفَدتُ المَساكينَ مِمّا وَهَب
يَحِلُّ بِمَهرٍ رَحيقُ الرُضابِ
وَلَيسَ يَحِلُّ رَحيقُ العِنَب(۱۱)
ابوالعلاء دقیقاً به سیاق آیات توجه دارد. نعمت را در بیت نخست به توجه به نعیم در ایه ۲۴ سوره مطففین برگزیده است. واژه رضاب را برای تبیین رحیق استفاده کرده است. می خواهد بگوید جنس رحیق مختوم از انگور نیست، شراب دیگری است. رُضاب معانی متفاوتی دارد. ماء رضاب، یعنی آب گوارا، رضاب برای عسل ناب و زلال و تکه های مشک هم به کار رفته است. افزون بر معانی اسمی و صفت، در معنای فعلی، یعنی جرعه نوشی استفاده شده است.
ابن الرومی رحیق را شرابی کسروی یعنی ایرانی خوانده است، او هم مضمون را از قرآن مجید گرفته است:
كَسْرَوِيٌّ شرابهُ من رحيقٍ
ومِزاجُ الرحيقِ من تَسْنيمِ
طبری در تفسیر خود، قولی را روایت می کند. که جذاب است و با منظومه بیانی بوی خوش همراه و متناسب، رحیق مختوم شراب زلالِ نابِ پاکیزه ای است؛ وقتی عاشقان از آن می نوشند، پس از آخرین جرعه بوی مشک در کام و مشام جان شان می پیچد. (۱۲)
اين بوي خوش آخرين جرعه شراب را امام علی عليه السلام در شعری در ديوان منسوب، همان آخرين جرعه عمر تلقی كرده اند. وقتي از دنيا چشم می پوشیم، بوی خوش مشک در مشام جانمان می پیچد:
وَكَم مِن مُؤمِنٍ قَد جاعَ يَوماً
سَيُروى مِن رَحيقٍ سَلسَبيلِ
ابوالقاسم الشابی شاعر تونسی که در سال ۱۹۳۴ در ۲۵ سالگی درگذشت و اگر می ماند، شعر عربی اوج و والایی دیگری می داشت. سروده است:
وعِشْتَ على الأَرضِ مثل الجبال
جليلاً رهيباً غريباً وَحيدْ
فَلَمْ تَرتشفْ من رُضابِ الحياة
ولم تصطَبحْ من رَحيق الوجودْ
بر زمین مانند کوه زندگی کردم!
با شکوه، پرهیبت، غریبانه و تنها
از شراب زندگی لبی تر نکردم
و از شراب وجود، جرعه ای ننوشیدم
نکته قابل توجه و بسیار زیبا، ترکیب « رحیق وجود » است. شراب عشق که به ما هستی می بخشد و یا گوهر هستی ما از اوست. قران مجید این شراب وجودی را با بوی خوش مشک در آمیخته است. هم معنا و هم مضمون و هم نظم به تعبیر عبدالقاهر گرگانی قرآنی است و بی همتا!

جان تشنه مومن با جرعه ای از رحیق سلسبیل قرار و آرام پیدا می کند.
به تعبیر مولوی:
ای خدای بی نظیر ایثار کن
گوش را چون حلقه دادی زین سخن
گوش ما گیر و بدان مجلس کشان
کز رحیقت می‌خورند آن سرخوشان
چون به ما بویی رسانیدی از این
سر مبند آن مشک را ای ربّ دین
( مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۰۵-۳۰۷)
مضمون رحیق مصفای زلال که بوی خوش مشک از آن می پراکند، در غزلی از دیوان شمس با تبیین بیشتر رحیق آمده است:
نعود الی صفو الرحیق بمجلس
تدور بنا الکاسات تتلو علی الولا
رحیقا رقیقا صافیا متلالئا
فنخلوا بها یوما و یوما علی الملا
شرابا اذا ما ینشر الریح طیبها
تحن الیها الوحش من جانب الفلا
( شمس، غزل ۲۶۹)
شرابی ناب و صاف و پاک و درخشنده و زلال، هنگامی که بوی خوش اش می تراود، حیوانات وحشی صحرا هم به شوق می آیند و مویه می کنند!


پی نوشت:
**********
(۸) کتاب مقدس، سفر پیدایش، باب اول، آیه ۳ و ۴
(۹) این بیت را از حافظه ام نوشتم، همان گونه که بر سر در سعدیه شیراز دیده بودم و در برابر محراب این بیت ایستاده بودم. در کلیات سعدی به تصحیح محمد علی فروغی، بیت به این شکل است:

ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگش ار بینبویی
( غزل ۵۱۱)
البته فروغی « گرش بویی» را به عنوان نسخه بدل ذکر کرده است. بینبویی به معنای ببویی است. مانند ساختار واژه بیفکنی یا بیندازی که امروزه نیز به کار می رود. پیش از سعدی، سنایی و مولوی از این واژه استفاده کرده اند. انبوییدن مصدر انبوی است، به معنی بوی کردن و بوییدن ( برهان قاطع)
سنایی در حدیقة الحقیقه:
گفتی اطفال را همی بویید
وین نکو باد را بینبویید
و در دیوان شمس:
مست و بی‌خویش می‌روی چپ و راست
سوی بی‌چپ و راست می‌پویی
نی چپست و نه راست در جانست
بو ز جان یابی ار بینبویی

(۱۰) شرح حکمة الاشراق سهروردی، علامه محمود بن مسعود كازرونی( قطب الدين شيرازی) به اهتمام: عبدالله نورانی و مهدی محقق، تهران، دانشگاه تهران و دانشگاه مک گیل، ۱۳۷۹، ص ۱

(۱۱) aldivan.net
(۱۲) { خِتامُهُ مِسْكٌ } قال طيِّب الله لهم الخمر، فوجدوا فيها في آخر شيء منها، ريح المسك.
إن ريحها في آخر شربهم، يختم لها بريح المسك


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)