منظومه آوایی (۹۴)


حافظ گاه وزنی را انتخاب کرده است، که شاعران پیش از او به ویژه سعدی از آن وزن استفاده کرده است، همان وزن در دست حافظ به دلیل انتخاب هوشمندانه واژه ها و نسبت آوایی هجاها، جلوه دیگری پیدا کرده است. گاه جام سفالین شاعران در کارگاه حافظ، به جام مرصع تبدیل شده است! به سنجش اجمالی غزلی از سعدی و حافظ در یک وزن و تقریبا در یک ساحت منظومه معانی توجه کنید:
سعدی:
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست
هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشست
نتواند ز سر راه ملامت برخاست
که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق
که نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست
عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاح
نام مستوری و ناموس کرامت برخاست
در گلستانی کان گلبن خندان بنشست
سرو آزاد به یک پای غرامت برخاست
گل صدبرگ ندانم به چه رونق بشکفت
یا صنوبر به کدامین قد و قامت برخاست
دی زمانی به تکلف بر سعدی بنشست
فتنه بنشست چو برخاست قیامت برخاست
( غزل شماره ۵۰)

حافظ:
 
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
بدیهی است، که حافظ نگاهی دقیق و جزئی نگر به غزل سعدی داشته است. تناظر آشکاری در میان تمامی بیت های هفتگانه غزل دیده می شود. می توان گفت در تمامی بیت های حافظ، همان بیت متناظربا بیت سعدی حیاتی نو یافته و به پرواز در آمده است. از لحاظ منظومه آوایی که مورد بحث ماست، در غزل حافظ شاهد ناهمواری نیستیم.
یکم: واژه « کان که » روان بر زبان نمی گردد. سه حرف ک در مصراع دوم، کان - که - حکم، مصراع را ناهموار کرده است. مقایسه کنید با مصراع حافظ: « گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست»

در بیت:
در گلستانی کان گلبن خندان بنشست
سرو آزاد به یک پای غرامت برخاست
در مقایسه با:
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
هر چقدر « کان » در بیت سعدی از خود ناهمواری نشان می دهد، « زان » در بیت حافظ نرم بر گوش می نشیند. به ویژه با « زبان » هماوایی پیدا می کند. بازی حرف « ش» و چهار مصوت در مصراع:
« پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست. » آوای شعر را نرم و گوشنواز می کند.
اصلا نمی توان اوج معنا در بیت حافظ را با بیت سعدی مقایسه کرد. وقتی آن گلبن خندان به گلستان آمد، به سرو گفتند که به عنوان غرامت یک پایش را بالا بگیرد و بایستد، تا تنبیه شود. این تصویر ضعف تألیف آشکار دارد. سرو که یک پا بیشتر ندارد! « یک پای غرامت » را برای سرو نمی توان به کار برد. در روزگار کودکی نسل ما چنین تنبیهی در مکتب خانه ها و یا دوره ابتدایی که ناظم شلاق ماری دستش بود، رواج داشت. چرخ و فلک هم بود. حافظ شمع را به جای سرو نشانده است. خنده شمع، که پیام روشنایی و گرمی و ایثار دارد، با خنده معشوقه قیاس کرده است. می گوید به غرامت این خنده در تمام طول شب، شمع بایستی بایستد. یعنی بایستد و بسوزد تا تمام شود. آیا می توان برای غرامت اوجی بیش از این و زیبایی افزون بر این تعبیر یافت؟ سروی که قرار است به غرامت یک پایش را بالا بگیرد کجا، و شمعی که تمام شب به غرامت ایستاده و می سوزد و آب می شود کجا؟
از بعد آوایی « پای غرامت » را با « به غرامت » وقتی مقایسه می کنیم. پای غرامت ناهموار به گوش می نشیند.
دی زمانی به تکلف بر سعدی بنشست
فتنه بنشست چو برخاست قیامت برخاست
دی زمانی، حشو زاید است. حافظ سروده است: «فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد » و « دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت »
« تکرار برخاست در مصراع دوم، به گوش نمی نشیند.
بیت را مقایسه کنید با:
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
زبان از گفتار در برابر لطف و زیبایی این بیت حافظ، در دهان می گیرد. معنی و مضمون و تصویر بدیع و شگفت انگیزاند. صحنه را تصور کنید! اگر همین تک بیت از حافظ به یادگار مانده بود. بس نبود!؟ به گمانم این بیت یکی از زیباترین بیت های تمام ادبیات غنایی زبان و ادب پارسی است.
به بازی آوایی حروف « س » ، « ش » ، « ت » و مصوت های پنجگانه در مصراع دوم، تما- شا، آشوب، قیامت، خاست توجه کنید. حافظیّت حافظ و طرز سخن او همین جاها جلوه می کند. گویی غزل سعدی مثل زمین مناسبی در دست حافظ افتاده و در آن زمین ناگاه گلستانی سر بر می کشد و می جوشد از زمین!
به تعبیر شاملو:
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می جوشد از زمین.
همان زمین بود و همان زبان، اما زمین و زبان و زمان در دست حافظ چیز دیگری می شود. (۲۲)
در واقع حافظ، واژه را به گونه ای انتخاب می کند، که نسبت آوایی هجاها به خوبی و درخشندگی حفظ شود. به عنوان نمونه:
اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
باده و می، دو واژه اند برای یک مفهوم. در مصراع نخست باده انتخاب شده است، زیرا « ب » باده با ب بخش و باد و بیز یک خوشه آوایی یا موسیقایی ایجاد می کند. در مصراع دوم، حرف « م » می با مخور و محتسب ، خوشه آوایی دیگری می سازد. بدیهی است که واژه می باید در قالب وزن بنشیند. اما واژه ای را حافظ بر می گزیند که منظومه آوایی یا موسیقی درونی شعر، شکل بگیرد.
این شیوه همان طرز حافظ است. واژه ای را، مثلا اسمی را به کار می برد. آن واژه در مجموعه آوایی مصراع نقش بازی می کند. وقتی حافظ می خواهد به همان واژه بازگردد، واژه مترادف و یا هم معنایی را می یابد که با مجموعه آوایی مصراع بعد همنوا باشد. افزون بر آن واژه جایگزین می تواند آفریننده ایهام باشد. به تعبیر سیروس شمیسا « بَدَل بلاغی» محقق می شود. (۲۳)
مانند:
دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
در مصراع نخست، حرف « د » دل با دادم و مژده منظومه آوایی می آفریند، در مصراع بعدی حافظ از ، واژه قلب استفاده کرده است. قلب همان دل است، افزون بر آن به سکه دروغین قلب گفته می شود. این معنای ایهام آمیز با قرینه « نقد»، روشن تر به ذهن می رسد. افزون بر آن شاهد یک خوشه آوایی مرکب از حرف « ق » نقد و قلب آفریده می شود. حرف ق به دلیل این که حرف قدرتمندی است، گاه یک قاف می تواند در منظومه آوایی نقش بازی کند.
پی نوشت:
(۲۲) پرویز خائفی، حافظ پژوهی، دفتر ۱۲، سال ۱۳۸۸، ص ۷۸ و ۷۹
(۲۳) علی حیدری، محمد رضا حسنی، قاسم صحرایی، بهنوش رحیمی، مقاله: بدل بلاغی محملی بر ایهام سازی حافظ، متن پژوهی ادبی، پاییز ۱۳۹۶، شماره ۷۳

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)