منظومه معانی، آن، (۹۶)


« آن» نکته ای است که حافظ بارها به آن اشاره کرده است. نکته ای نایاب و پنهان مانده از دید معمول انسان، نکته ای نگفتنی، اما فهمیدنی و یا حس کردنی. همان که اصطلاحاً می گویند: «یدرک و لا یوصف»
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که «آنی» دارد
لطافت مضمون از آنجا آغاز می شود، که حافظ و پیش از او سنایی و عطار و جلال الدین بلخی «آن » را به عنوان صفت و افزون بر اسم اشاره به دور به کار برده اند. آنیّت آن چیست؟ چگونه به دست می آید و چگونه می توان آن راشناخت؟ اگر چنین بود که «آن» نبود! همان داستان موی و میان و لب لعل و خط زنگاری می شد. دیگر لطیفه نهانی نبود.
لطیفه ای است نهانی که عشق از « آن» خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است
در بیت هایی که از حافظ روایت کردم، به ما می گوید، «آن » چه چیزی نیست و نه این که چیست. در بیتی دیگر به نحو اثباتی راهنمایی مان می کند:
از بتان « آن » طلب ار حُسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
پیداست شناخت « آن» مبتنی بر علم نظر میسر است. و کسی که دانای علم نظر است می تواند به آن که حسن شناس است، بگوید، آن چیست.علم نظر چیست که «آن» بین است.:
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
این کجا مرتبه چشم جهان بین من است
گویی « دیده آن بین» دیده ای است که منزلتی بر تر از دیده جان بین به شمار می رود.
در بیت دیگری در غزل شماره ۱۲۱ نسخه تصحیح قزوینی-غنی، با مضمون « آن » مواجهیم. این بیت نیز معرکه آراء شارحان شده است. البته برخی شارحان نیز از کنار ماجرای این و ان با کرامت گذشته، و به موضوع نپرداخته اند.:
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
«آن» و « این» کدام است و چیست؟ به شکلی که این بیت در نسخه قزوینی-غنی ضبط شده است، معنای روشنی ندارد و یا دچار ضعف تألیف آشکار است. بهاء الدین خرمشاهی هم بیت را به همین صورت روایت کرده است و توضیحی نداده است. در نسخه تصحیح نیساری به قرائت دیگری از این بیت در شرح غزل اشاره شده است:
لب لعل و خط مشکین چو آنش نیست جانش نیست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
اما اگر مصراع نخست را مطابق نسخه محمد قدسی چنین بخوانیم:
« لب لعل و خط مشکین چو این اش هست، آن اش نیست » اثری از تعقید یا ضعف تألیف بر جای نمی ماند. در واقع بیت از نظر منظومه معانی در کنار بیت هایی قرار می گیرد، که « آن » را فراتر از لب لعل و خط زنگاری و موی و میان می داند. در واقع همه این زیبایی های دلپذیرِ دلبر، زیبایی های صوری و محسوس بود. « آن» همان زیبایی معنوی و نکته ناگفته و لطیفه نهانی است که به تمامی زیبایی های ظاهری معنی می دهد. « آن» روحی است که در پیکری زیبا و خوش نقش و نگار دمیده می شود.
روانشاد لقمان دهقان استاد ما در رشته تاریخ دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان بود. استادی خود ساخته، با خلق و خویی خوش و مردمی، او با نسل ما رفیق بود. اکنون ، وقتی تصویرش در ذهنم شکل می گیرد و برق چشمتنش می تابد و نگاه هوشمند و طنین سخنش، نخست او به عنوان یک دوست ظاهر می شود و بعد به عنوان استاد. یکی از همکلاسی ها، عاشق شیدا و دیوانه دختری بسیار زیبا در دانشکده شده بود. از شدت عشق شوریده و بی سامان و بیمار شد.
به او گفتم خوب است با دهقان مشورت کنی! کرد. دهقان با دقت به سخنان سعید گوش کرد. سعید از شوق و شرم برافروخته شده بود و دانه های درشت عرق بر پیشانی اش می شکفت. دهقان گفت: « بله دختر زیبایی است. منهم در عمرم دختری به این زیبایی کمتر دیده ام… مکثی کرد و گفت، نه ندیده ام. اما سعید! خوب نگاه کن، دقت کن! این دختر
« آن » ندارد، توی چشمش هیچی نیست. انگار چشمان سبز رنگینش شیشه ای است. نگاهش مثل عروسک است. مثل مانکن توی ویترین است، مگر نمی خواهی با او حرف بزنی، توی چشمانش نگاه کنی! نمی خواهی با او زندگی کنی. او که « آن » ندارد.»
همین سخن سعید را دگرگون و آرام کرد.
سنایی که ییشاهنگ شعر عرفانی-عاشقانه است. سروده است:
ای آن که جمالت از گهر ها
« آن » دارد « آن » که کان ندارد
از یوسف خوش تری که در حُسن
« آن» داری و یوسف « آن » ندارد
در عالم عشق کو نسیمی ( قصیده شماره ۳۶)
بوی جان در واقع تعبیر دیگری از « آن » است.
پیداست در این شعر مخاطب سنایی معشوق ازلی و ابدی حق متعال است. خداوندی که یوسف را آفریده است. البته نمی توان گفت یوسف
« آن » ندارد. بدیهی است که خداوند که به تعبیر سنایی « پادشاه آن» و « آن» آفرین است. زیبایی ظاهری و باطنی یوسف را او آفریده است. زنان مصری که دست خود را بریدند، سخنشان تفسیر « آن» است: و« قُلْنَ حاشَ للهِ ما هذا بَشَراً اِنْ هذا اِلّا مَلَکٌ کَرِیمٌ » ( یوسف، ۳۱)
گفتند، منزه است خداوند، این که بشر نیست، جز فرشته ای شکوهمند نیست.
در غزل خوشنوای دیگری، سنایی خطاب به خداوند متعال، خدا را پادشاه « آن » وصف کرده است: 
ای زبدهٔ راز آسمانی
وی حلّهٔ عقل پر معانی…
ای در دو جهان ز تو رسیده
آوازهٔ کوس «لن ترانی»
«آن » گویم و آن چو صوفیانت
نی نی که تو پادشاه « آنی »
( غزل شماره ۴۲۵)
تعابیر « زبده راز» و « عقل پر معانی» و « لن ترانی» تعابیر دیگری در تفسیر « آن » اند.
پس از سنایی عطار متوجه نکته « آن » بوده است. البته از شعر سنایی و عطار پیداست که در روزگار عطار نیز فرهنگ و ادبیات صوفیان واژه « آن » رواج داشته است. به همین خاطر سنایی به صراحت به همسخنی با صوفیان اشاره کرده است. همین اشاره در مصیبت نامه عطار نیز دیده می شود. در داستانی دختر زیبای سلطان به صوفی عاشق هشدار و یا اندرز می دهد که « آن » طلب باشد. در واقع سخن دختر زیبای سلطان دامی بود تا به صوفی عاشق بگوید، او حقیقتاً عاشق نیست و ابن الوقت است. اگر عاشق بود که از معشوقه چشم بر نمی داشت و به جایی دیگر نمی نگریست. نکته مورد توجهم این است که عطار نیز همانند سنایی از قول صوفیان از « آن » سخن گفته است.

گر به بینی خواهرم را یک زمان
تیر مژگانش کند پشت ات کمان
آنچه آن را صوفیان گویند «آن»
از جمال خواهرم جویند آن
گر تو هستی صوفی اکنون «آن» طلب
ورنه مردی هرزه گوئی نان طلب
بنگر اکنون گر نداری باورم
کز پس ام میآید اینک خواهرم
گر ببینی روی آن زیبا نگار
ننگری در روی چون من صد هزار
بنگرست آخر ز پس آن سست عهد
تا فرو افکند دختر پیش مهد (۱)
محمد رضا شفیعی کدکنی در تعلیقات مصیبت نامه، به این نکته اشاره کرده اند که صوفیان از آنجا که زبانشان زبان اشاره بوده است از « آن» استفاده می کردند. « آن ها قلمرو معرفتی خود را قلمرو اشارت می دانند.» (۲)
عبدالملک بن محمد ابراهیم نیشابوری خرگوشی ( د. ۴۰۷ق) در تهذیب الاسرار و طراز المجالس از ابوعلی رودباری این عبارت را روایت کرده است: « عِلْمُنا هذا اِشارَةٌ فَاِذا صارَ عِبارَةً خَفی » دانش ما اشاره است. اگر به زبان عبارت در آید، نهان می شود. از قول شبلی نیز روایت کرده است که: عبارت زبان علم است و اشارت زبان خاطر و زبان رازها. (۳) این نکته نیز شایسته توجه است که خرگوشی روایت مشهور امام صادق علیه السلام را كه کلام خداوند را به عبارت و اشارت و لطائف و حقائق تقسیم بندی کرده اند. ذکر کرده است. عبارت برای عام است و اشارت برای خاص و لطائف برای اولیاء و حقائق برای انبیاء.
از سخن امام صادق علیه السلام می توان چنین تفسیری داشت که اشارت در درون عبارت پوشیده شده است و لطیفه در درون اشارت و حقیقت در درون لطیفه.
میراث مضمون ناب « آن» وقتی پس از سنایی و عطار به دست جلال الدین مولوی رسیده است، شاهد پرواز و اوجی تازه هستیم.
بی ماهِ تو، شب سیه گلیم است
این دارد و آن و «آن » ندارد
( غزل ۶۷۹)
آن کس که ز تو نشان ندارد
گر خورشید است « آن » ندارد
( غزل ۶۹۸)
از زاویه دید مولوی، خداوند متعال، معشوق ازلی و ابدی است که آن آفرین است. روشنایی ماه و خورشید از اوست. مگر در آیه نور نمی خوانیم: «الله نور السموات و الارض » خداوند روشنایی آسمان ها و زمین است. ماه و خورشید روشنایی آسمان و زمین اند و تجلی خداوندند. مگر ماه از خورشید نور نمی گیرد، کدام خورشیدی است که به خورشید نور می دهد و از تجلی آن خورشید، آفتاب بر زمین می تابد؟
حافظ مضمون « آن» را تنوّع بخشیده است. حقیقتی که انسان در جستجوی آن است. حقیقتِ عشق « آن» است. حقیقت زیبایی « آن» است. تمام تلاش و تکاپوی انسان در زندگی و فرصت زندگی این است که ان دم الاهی را بیابد و « آن» را ببیند! مگر حافظ ندید!؟
او آبِ آب و روحِ روح و آنِ «آن» را دید. غزل های عرشی او آینه ای است که آنِ حافظ را در این غزل ها مشاهده می کنیم. آنی که به دام عبارت در نمی آید. می توان آن را حس کرد و درک کرد، اما زبان ما مثل سوسن آزاده، ده زبان و خاموش است.
از بتان «آن » طلب ار حُسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
سه مفهوم «‌آن» و « حسن شناسی» و « علم نظر» در یک منظومه معانی جای می گیرند. این معماری منظومه معانی دیگر در دیوان سنایی و عطار و شمس دیده نمی شود. مُهرِ طرزِ غزل حافظ را بر خود دارد. جلوه ای از « آن» شیرین و ژرف و جادویی حافظ.
به نظر نمي رسد كه حافظ از علم نظر همان مفهومی را در نظر داشته است، كه متكلم بزرگ و متفکر ممتاز عصر حافظ، عضدالدین ایجی در کتاب مواقف در مرصد پنجم به تفضیل نوشته است. عنوان مرصد که عضدالدین ایجی در مقاصد متعدد به تفسیر آن می پردازد این است:
« المرصد الخامس فی النظر اذ به یحصل المطلوب» این تعبیر در قلمرو علم کلام است و مطلوب اصول عقاید دینی است که ایجی بر مبنای کلام اشعری و با نقد کلام یا زاویه دید کلام اعتزالی به شرح و بسط آن پرداخته است. حافظ، از علم نظری سخن می گوید که به حسن شناسی توصیه می کند و می گوید: از بتان « آن » طلب!
پیداست این نظر، نظر دیگری است. چنان که قرآن مجید هم از نظر دیگری سخن می گوید. یک نظر همان نظر به طبیعت جهان و انسان است و نظر دیگر ، نظر به حقیقت جان و جانان. نظر به جمال جانان است:
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که « آن » ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
« آن» همان جمال جانان است. که هستی با پرتو حسن او و با عشق آغاز شد.
در ازل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
خداوند به انسان نظر کرد و انسان انسان شد. « آن» که همان دم الاهی است در پیکر انسان دمیده شد. حال انسان فرصت زندگی در این جهان را در اختیار دارد تا به آن نظر کند. آن نقطه ای است یا منزلی است که حقیقت و زیبایی و عشق به هم می رسند! بدیهی است که رسیدن به چنین ستیغی و قله قافی، آسان نیست و افتاد مشکلها! به تعبیر عطار:
بس که خشکی بس که در یا بر ره است
تا نپنداری که راهی گوته است
باز هم حافظ از همه درخشنده تر در باره این راه شگفت انگیز تماشای « آن» سروده است:
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
معما!؟ همان « آن» است.
همین بیت حافظ، نظیری در زبان و ادبیات ما ندارد. تقابل شبنمی که صد دریای آتش گرفته است! و یا در بیتی دیگر:
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
و:
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
حافظ چگونه نگاه کرده است که چشمِ «جهان بین» و «جان بین» و «آن بین » یافته است!؟ بدیهی است که وقتی از علم نظر سخن می گوید، مرادش علم رسمی پرقیل و قال و دلگیر مدرسه نیست، « از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت!» سخن از دانایی و دانشی دیگر و نگاهی دیگر است. دیده ای که به تعبیر مولانا جلال الدین بلخی: « تا سبب را بر کند از بیخ و بن » دیده ای که افق های جان انسان را ببیند و شاهد آیات خداوند باشد. به گمانم این بیت حافظ از غرر و بیت الغزل های ناب اوست. سند درک دیده آن بین حافظ، از جمله غزلی است که با ردیف می بینم سروده است:
 
در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم

حافظ در این پرده چه ها دیده است؟ از باد صبا چه دیده است؟ چرا ما نمی بینیم!
رحمت و رضوان خداوند بر شهید آیت الله سید عبدالحسین دستغیب، شبی مهمانش بودم. بعد از دعای کمیل در خانه اش ، کمتر از ماهی پیش از شهادتش، می گفت: طلبه جوانی بودم. به نجف می رفتم. در همدان به خانه آیت الله معصومی همدانی که معروف به حاج آخوند بود رفتم. ما را شب در خانه نگاه داشت. تابستان بود. پشت بام خوابیدم. برای نماز شب برخاستم. نماز خواندم. شبی مهتابی و سپید بود. بعد از نماز حاج آخوند دستش را بر شانه ام گذاشت و تشویقم کرد. برایم دعا کرد. گفت: «سید عبدالحسین، از خانه هایی که نماز شب در آن ها برگزار می شود. رشته ای از نور به آسمان می تابد. این خانه ها برای اهل آسمان، ستارگان زمینی اند.»
این چه نگاهی است که در دل شب رشته های نور را می بیند؟ همان نگاهی است که در پرده چه ها دیده است. همان نگاهی است که باد صبا را می بیند. این نگاه و نظر بازی با لفظ نیست. موضوع شعر نیست. زندگی شاعرانه و عارفانه است که در آینه غزل تابیده و تجلی کرده است. درونی آتش گرفته است. به قول حافظ:
چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم
ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز
لطیف تر از این ممکن است؟
مگر دیوانه خواهم شد از این سودا که شب تا روز
سخن با ماه می گویم پری در خواب می بینم
این نگاه، مصداق همین ایه مبارکه قرآن مجید است:« سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ۗ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ * أَلَا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَاءِ رَبِّهِمْ ۗ أَلَا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ » ( فصلت، ۵۳و۵۴)
این آیات مستند برهان صدیقین، زیباترین و جذابترین برهان توحیدی است. فشرده ایه این است، خداوند است که نظر مردن را به انسان عنایت می کند. اوست که نشانه ها را در جهان هستی و جهان جان به ما می نمایاند و گرنه:
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میسو نیست این کار
اگر آنِ آن را دیداور محبوب ازلی تلقی کنیم. همان که قرآن مجید در همین آیات به آن لقاء ربّ تعبیر کرده است. این لقاء با نظر کردن ممکن می شود. علم نظر یعنی قابل ساختن آینه دیدگان. به تعبیر حافظ:
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
حافظ از « آن» تعبیر دیگری نیز در دیوان غزلیات خویش دارد، « سرّ جام جم» همان آن آن است. برای نظر کردن و درک سرّ جام جم نیز حافظ همان توصیه را دارد.
به سرّ جام جم آن گه نظر توانی کرد
که خاک میکده کُحل بصر توانی کرد
آن در این بیت ایهام دارد. همان آن به معنای پان دم الهی است و نیز همان « آن» که می خواهیم به آن نظر کنیم.
حافظ یکی از راز های نظر کردن به آن و یا یافتن قابلیت را به روشنی بیان کرده است:
سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
و:
آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم
کسی که از خود چنین تعریف و تعبیری دارد، خاک میکده عشق را کُحل بصر می کند. خاک در میخانه عشق را با مژگان توتیای چشم می کند. بر روی خود سمّ سمند می کشد. با سیل اشک ره خواب می زند. مست گریه سحری و نیاز نیم شبی می شود. جانش دم به دم صیقل می خورد و مثل دیوار نقاشان چین و روم، تمام نقش ها بر پرده آینه چشمان و جانش می تابد. « با تو گویم که در این پرده چه ها می بینم» همان روایت و نظر به « آن » است که در آینه غزلیات حافظ شاهدیم. پرده ای خوش نقش و نگار از غزل می افریند. تلألو جهان معنا و آوایی آسمانی که با چنان سرود و اوایی، سرود زهره به رقص اورد مسیحا را. آوایی که به زندگی معنی می دهد و جان را از شور و شادی به والایی می رساند.

*******
پی نوشت:
(۱) عطار نیشابوری، مصیبت نامه، تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، انتشارات سخن،۱۳۸۶، ص ۳۳۵
در کتاب این کیمیای هستی، این داستان به اشتباه به الاهی نامه ارجاع شده است. نگاه کنید به: این کیمیای هستی ج ۱ ص ۶۷
(۲) محمد رضا شفیعی کدکنی، این کیمیای هستی، ج ۱ ص ۶۶ و ۶۷
(۳) عبدالملک بن محمد ابراهیم نیشابوری خرگوشی ، تهذیب الاسرار و طراز المجالس، تصحیح محمد بسام بارود، ابوظبی، مجمع الثقافی، ۱۹۹۹، ص ۳۲۳
(۴) محمد علی التهانوی، کشاف الاصطلاحات الفنون و العلوم، تقديم و اشراف و مراجعة د. رفيق العجم، بیروت، مکتبة لبنان ناشرون، ۱۹۹۶، الجزء الثانی، ص ۱۷۰۴ تا ۱۷۱۰

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)