نقد « تحریف مدرن» اندیشه و سلوک امام خمینی (۱۸)

ح- روایت حسین زاهدی
حسین زاهدی بازرگان اصفهانی مقیم بورلی هیلز لوس آنجلس است. در مهمانی در خانه شان، هفت سال پیش، همسرم و مرا دعوت کردند. مهندس عبدالعلی بازرگان ، دكتر كاظم علمداری، دكتر نيره توحيدی از جمله مهمانان بودند. افسوس می خورم که چرا آن شب که مباحث متنوّعی مطرح شد، به صرافت نبودم که در باره خاطره ای که ایشان از مهندس بازرگان روایت کرده اند. صحبت کنم. با تاسف آقای حسین زاهدی که بیش از ۹۵ سال دارند، سال پیش دچار سکته و خونریزی مغزی شدند. دیگر احوالشان مناسب پرس و جوی از خاطره نبود و نیست. «خاطره ایشان» که البته ضرورت دارد به تدقیق و راستی ازمایی خاطره بپردازیم؛ از سوی افراد مختلفی نقل شده است. تنها فرد بازمانده از خاطره تاریخی سید محمود دعایی است. مهندس بازرگان و آیت الله سید محمد بهشتی و امام خمینی که ارکان خاطره ادعایی اند، مرحوم شده اند. نخست به خاطره حسین زاهدی و عناصر آن می پردازم:
« در یکی از سفرهایم به ایران حدود سال ۱۳۷۱ ( ۱۹۹۲)، روزی در حضور مرحوم مهندس بازرگان صحبت به جنگ ایران و عراق کشید و این که آیا ممکن بود در آن شرایط از این جنگ پیش گیری کرد؟ ایشان خاطره زیر را در این زمینه نقل کردند:
روزی در سال ۱۳۵۹ از شورای انقلاب از من خواستند برای مشورت در مسأله مهمی در جلسه شورا شرکت کنم. وقتی به جلسه رفتم دیدم آقای دعائی سفیر ایران در عراق نیز در جلسه حضور دارد. گفتند آقای دعائی گزارشی دارند. آقای دعائی بیان کرد که در ماه های اخیر هر چند وقت یک بار و گاهی هر هفته مرا به وزارت امور خارجه احضار و با ارائه مدارکی به دخالت ها و کوشش ایران برای اخلالو آشفتگی در عراق اعتراض می نمایند و من توضیح می دهم که این کارها کار دولت ایران نیست و گروه های خودسرند که دنبال قدرت نمایی هستند و نظایر این نوع استدلال ها برای رفع اعتراض. اما هفته گذشته صدام حسین مرا احضار کرد و پس از بیان شدید به دخالت ها و اخلال ها گفت این وضع برای من قابل تحمل نیست. شما بروید تهران و به آقای خمینی بگوئید من اولین دولتی بودم که جمهوری اسلامی را به رسمیت شناختم و اگر اجازه بدهند من (صدام) خودم شخصاً به ایران می آیم تا با مذاکره اختلافاتمان را حل کنیم اگر مایل نیستند با من مذاکره کنند من یک هیئت عالیرتبه به ایران می فرستم. و یا دولت ایران یک هیأت عالی برای مذاکره به عراق بفرستد تا اختلافات فیما بین حل شود زیرا ادامه این وضع برای من قابل تحمل نیست و من برای خاتمه دادن به این وضع به ایران حمله نظامی خواهم کرد. سپس آقای دعائی تأکید کرد که این آدمی است که حمله خواهد کرد. شورای انقلاب تصمیم می گیرد که آقای دعائی به اتفاق آقای مهندس بازرگان و آقای دکتر بهشتی برای بیان ماجرا و تعیین تکلیف به دیدلر رهبر انقلاب بروند. در این دیدار ابتدا آقای دعائی شرح کامل ماجرا و نهایتاً تهدید صدام را بیان می کند رهبر انقلاب در پاسخ به او می گویند محلش نگذارید. سپس آقای مهندس بازرگان به استدلال می پردازد که باید توجه کرد که امروزه موقعیت ما به علت اعمال تندی که شده و مواضع تندتری که اتخاذ گردیده است، در بین ملل جهان چندان مطلوب نیست و اگر گرفتار جنگ شویم کسی از ما حمایت نخواهد کرد بلکه از طرف مقابل ما حمایت خهواهند کرد. از این گذشته وضعیت ارتش به علت اعدام بسیاری از فرماندهان عالی و درجات پائین تر و اهانت های بسیاری که به ارتش و ارتشیان از افراد و گروه های مختلف شده و می شود وضع بسیار نامناسبی دارد و به کلی فاقد روحیه لازم است. از این گذشته تسلیحات نظامی ما عمدتا آمریکایی است و با مشکلات میان دو کشور دیگر دسترسی به لوازم یدکی مشکل و شاید غیر ممکن باشد. بر این ها باید اضافه کرد که جهان غرب و حتی کشورهای عربی محال است بگذارند که ما پیروز بشویم. بنا براین باید از وقوع جنگ جلوگیری کنیم. رهبر انقلاب در پاسخ می گویند گفتم محلش نگذارید. مجددا آقای دکتر بهشتی شروع به استدلال می کند اما آیت الله خمینی تا سخن او پایان گیرد تحمل نمی کند و از جایشان بر می خیزند و برای بار سوم تکرار می کنند که گفتم محلش نگذارید و به طرف در اندرونی حرکت می کنند. اقای دعائی که بسیار ناراحت شده بود می گوید آقا من به بغداد نخواهم رفت آقای خمینی که نزدیک در اندرونی رسیده بودند پس از تأمل کوتاهی رویشان را به طرف دعائی بر گردانده و می گویند وظیفه شرعی ات می باشد که بروی و بدون این که منتظر پاسخ شوند به قسمت اندرونی وارد می شوند. به شورای انقلاب باز می گردند و دعائی بسیار ناراحت بوده و در حالی که گریه می کرده است می گوید به خدا قسم او (صدام) حمله خواهد کرد. هیچ کس کاری نمی تواند بکند و مدتی بعد عراق به ایران غافلگیرانه جمله می کند.»
این خاطره عناصر مختلف و مرکبی دارد که شایسته تأمل جدی است:
۱- صدام می خواهد از تقابل و جنگ با ایران اجنتاب کند.
۲- پیشنهاد می کند که ایران و عراق در باره مسائل اختلافی در سطح عالی، در سطح رهبری و یا هیأت های عالی دو کشور مذاکره کنند.
۳- امام خمینی به پیشنهاد صدام اعتنایی نمی کند.
۴- وقوع جنگ را پیش بینی نمی کند.
۵- در مواجهه با مهندس بازرگان و آیت الله بهشتی و حجت الاسلام دعائی، امام خمینی کم تحمل است و با لجاجت یک جمله کوتاه را سه بار تکرار می کند: محلش نگذارید.
با چنین رویکردی، وقتی جنگ اتفاق می افتد، خواننده خاطره تاریخی که به روایت آقای حسین زاهدی و به نقل از مهندس مهدی بازرگان روایت شده است، به این استنتاج می رسد که مسئول آغاز جنگ و حمله عراق به ایران، شخص ایت الله خمینی بوده است، که به پیشنهاد صدام حسین برای مذاکره و خیرخواهی اعضای شورای انقلاب توجه نمی کند. یا دست کم آیت الله خمینی می توانست از وقوع جنگ جلوکیری کند و نکرد.
پرسش نخست این است که آقای حسین زاهدی خودشان خاطره را روایت کرده اند و یا از قول ایشان دیکری روایت کرده است؟ این خاطره توسط افراد مختلفی نقل شده است. به عنوان نمونه علی افشاری در سایت رادیو زمانه در تاريخ ۴ مهرماه سال ۱۳۹۳ (۲۶سپتامبر سال ۲۰۱۴) مقاله ای با عنوان: چرا آیت الله خمینی در شکل گیری جنگ ایران و عراق مقصر است؟
https://www.radiozamaneh.com/178187

پایه و اساس مقاله همان مضمون خاطره است.
این خاطره به روایت و ادبیات آقای حسین زاهدی و ایشان به نقل از مهندس بازرگان روایت کرده اند. می توان پرسش های متعددی را در باره این خاطره که البته بعداً بخشی از مضمون ان در سخنان روان شاد ابراهیم یزدی و نیز عبدالعلی بازرگان امده است، مطرح کرد:
یکم: این خاطره در جایی به نقل مستقیم از حسین زاهدی روایت نشده است. به شکل عمومی در سایت های خبری از ایشان نقل شده است. به عنوان نمونه آقای حسین زاهدی مقالات متعددی در نشریات چاپ آمریکا و یا سایت های خبری مثل جرس نوشته اند. این خاطره برغم اهمیت و حساسیت ان در جایی مستقیما از ایشان روایت نشده است.
دوم: در آثار مهندس بازرگان و یا سخنرانی های ایشان این خاطره را نمی بینیم. دوره اول مجلس این افتحار را داشتم که با مهندس بازرگان و دکتر یزدی همدوره بودم. هیچگاه در طول سال های مجلس. ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳ این خاطره را از آنان و یا دکتر یدالله سحابی نشنیدم.
سوم: در برخی سایت ها این خاطره به نقل از جلد سوم کتاب خاطرات دکتر یزدی نقل شده است. دكتر یزدی در جلد سوم خاطرات، فقط به شرح ماوقع در دوران اقامت امام خمینی در نوفل لوشاتو پرداخته است. مطلقاً اثری از این خاطره در جلد سوم خاطرات دیده نمی شود.
چهارم: در جلد چهارم خاطرات دکتر یزدی که هنوز منتشر نشده است. آقای سید محمود دعائی اظهار داشته اند:« دکتر یزدی این جلد از خاطرات را به من داد تا در باره مسائل مربوط به عراق اگر نکته ای دارم، یاد آور شوم. مواردی را که به نظرم می رسید به ایشان گفتم. این خاطره در جلد چهارم نیامده است.»
پنجم: در آغاز خاطره به سال ۱۳۵۹ اشاره شده است. در این سال ابوالحسن بنی صدر به عنوان رئیس جمهور است، او در ۱۵ بهمن ماه ۱۳۵۸ به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد. بعد از انتخاب جلسات شورای انقلاب به ریاست او تشکیل می شد. آیت الله خامنه ای هم نماینده امام خمینی در ارتش هستند. چرا از طرف شورای انقلاب آنان به دیدن امام نمی روند، که برای این بحث که در حوزه دفاعی و نظامی بوده است، مسئولیت و تناسب بیشتری داشته اند؟
ششم: آقای سید محمود دعائی در سال ۱۳۵۹ سفیر ایران در عراق نبوده اند. ایشان در اسفندماه سال ۱۳۵۸ به تهران بازگشتند و به عنوان نماینده امام خمینی مسئول اداره موسسه اطلاعات شدند.
هفتم: اقای سید محمود دعائی اظهار داشته اند. هیچ وقت ملاقات مستقیم و گفتگو با صدام حسین نداشته اند. به عنوان سفیر هم که به عراق اعزام شده اند، استوارنامه خود را به حسن البکر رئیس جمهور وقت عراق داده اند.
هشتم: آقای سید محمود دعائی اظهار داشته اند. اساساً چنان ملاقاتی که دکتر سید محمد بهشتی و مهندس بازرگان و سید محمود دعائی به نزد امام بروند و چنان گفتگویی صورت گرفته باشد، اتفاق نیفتاده است. آقای دعائی ساخت و پرداخت و رواج این خاطره را یک «سناریو» تعبیر کرده اند. تعبیر سناریو دقیق و شایسته تأمل است.

منتها پردازندگان و یا جعل کنندگان خاطره به دلیل عدم اشراف به همه امور، نشانه هایی از جعل را باقی گذاشته اند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)