نقد تحریف مدرن سخن و سلوک امام خمینی (۳۷)


بخش سوم:
انگیزه ها و دلایل حمله عراق به ایران

دوم: شخصیت نظامی صدام
صدام به عنوان فرمانده کل قوا، گمان می کرد، واقعا از همه فرماندهان نظامی که دوره های عالی را دیده بودند. مانند عدنان خیرالله پسر دائی اش که افسر خلبان و نظامی برجسته ای بود. یا نزار الخزرجی و … بیشتر و بهتر امور نظامی را می داند. درجه صدام حسین « لواء الرکن مهیب » بود. اين درجه يا عنوان نظامي را قبل از صدام حسين، عبدالسلام عارف و حسن البكر، وقتي فرمانده كل نيروهاي مسلح بودند. استفاده مي كردند. اين درجه در واقع عاليترين درجه نظامي در عراق بوده است. نشانه آن، دو شمشير متقاطع كه سنبله گندم، شمشیرها را در بر گرفته، و عقاب جمهوری. عبدالسلام عارف و حسن البکر هر دو افسران درس خوانده و دوره دیده ای بودند. این درجه را می توان معادل « بزرگ ارتشتاران » در دوران پهلوی تلقی کرد. عنوانی که برای محمد رضا شاه استفاده می شد.
صدام در امور نظامی به کلی پیاده بود. او در فضای نظامی بدوی خانوادگی تربیت شده بود. در خانه دائی اش که نظامی بود. اطلاعاتش از امور نظامی همین بود و بس.
به همین دلیل او با خیالپردازی نظامی و نه دانش و تجربه نظامی، جنگ با ایران را آغاز کرد. او اگر دقیق به نقشه و جمعیت و سابقه تاریخی ایران و پدیده انقلاب اسلامی و شخصیت امام خمینی به عنوان رهبر انقلاب نگاه می کرد و فهم منطقی و یا حتی متوسطی از امور نظامی داشت، جنگ را آغاز نمی کرد.
به تعبیر سعدی:
به اندازه بود باید نمود
خجالت نبرد آن که ننمود و بود
زر اندودگان را به آتش برند
پدید آید آنگه که مس یا زرند
اگر صدام با امور نظامی آشنا بود، سرلشکر صلاح القاضی را که در نبرد عمیلات بیت المقدس در ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۱ به فرماندهی سپهبد شهید صیاد شیرازی، وقتی نتوانست در برابر سپاه و ارتش و بسیج ایران مقاومت کند، دستور عقب نشینی داد، تشویق می کرد. چون از جمله وظایف مهم فرماندهی حفظ جان افراد و سلاح و مهمات سپاه یا لشکر در حد مقدور است. شتاب حمله از سوی ایران به حدی ناگهانی و سنگین و گسترده بود، که مطلقا ارتش عراق توان رویارویی و مقاومت نداشت. صدام با اعدام فرماندهان ارتش عراق، در واقع بنیان های قرار و قواعد نظامی را که فرماندهان در دانشکده ها خوانده بودند، نقض می کرد. مهمترین دلیل این رویکرد و رفتار این بود، که او سررشته ای از امور نظامی نداشت. مشورت هم نمی کرد. فرماندهان ارشد نظامی، مثل وزیر دفاع و رئیس ستاد ارتش به دفتر فرماندهی کل احضار می شدند. با خبر می شدند در ساعت دو بامداد، کویت اشغال شده است!
عدنان خیرالله وزیر دفاع که نسبت به شیوه فرماندهی صدام، انتقاد داشت و انتقادش را در جمع مطرح کرده بود. نظامی ممتاز، درسخوانده و محبوبی در ارتش عراق بود. راه حل صدام، برای رهایی از انتقادات عدنان خیرالله، کشتن او بود. چنان که محمد رضا شاه پهلوی، وقتی نسبت به برادرش علیرضا پهلوی و ژنرال محمد خاتم فرمانده نیروی هوایی که شوهر خواهرشاه بود، مسأله دار شد، هر دو را کشت.
نزار الخزرجی رذیس ستاد ارتش، وقتی نسبت به اشغال کویت انتقاد کرد، بی درنگ برکنار شد. صدام حسین ان چنان تصمیم خود را روشن و منطقی و موجه می دانست، که به نزدیکان خود می گفت: حتی در ذهنتان هم بر خلاف این تصمیم، چیزی خطور نکند! چنان که پیروزی بر ایران را در فرصت طلایی صد ساله که به دست آمده بود، ان چنان شیرین و دست یافتنی و سهل الوصول می انگاشت که در شهویور ۱۳۵۸ به صلاح عمر العلی گفته بود: هیچگاه از صلح با ایران سخنی نگوید و حتی به این موضوع فکر هم نکند!
این شیوه نگاه و رویکرد، در ارتش که گفته می شود : در ارتش چرا وجود ندارد! زمینه مناسب تری داشت.

سوم: جنون عظمت طلبی و خود شیفتگی

می توان گفت، این ویژگی در واقع دربستر شخصیت بدوی و ماجراجوی صدام، رشد کرد. او این سخن را شنیده بود، که زندگی شخصیت های بزرگ تاریخ با جنگ و در جنگ، درخشیده است. تئودور روزولت ( ۱۸۵۸-۱۹۱۹) بیست و ششمین رئیس جمهور آمریکا گفته است: « اگر جنگی نباشد، ژنرال بزرگی نیز نخواهد بود. موقعیت ویژه ای پیش نیاید،شما هیچگاه دولتمرد بزرگی نخواهید داشت. اگر ابراهام لینگلن در روزگار صلح و آرامش زندگی می کرد، کسی نام او را به خاطر نمی آورد.»
البته .نرال نورمن شوارتسکف، که ارتش عراق را از کویت بیرون راند. بلکه نابود کرد، باور داشت، هر چه در راه صلح بیشتر عرق بریزیم، در جنگ خون کمتری جاری خهواهد شد.
مشکل صدام این بود. که او جنگ را انتخاب کرد. نه این که جنگ به عنوان یک ضرورت و شرّ اجتناب ناپذیر برای عراق اتفاق افتاد. در مورد ایران ، این تفسیر مناسبت دارد و درست است. جنگ بر ایران تحمیل شد و ما در جنگ شاهد رشد چهره های انقلابی ممتازی بودیم که در ظرف جنگ درخشیدند. شاخص ترین فرماندهان جنگی ایران بدون تردید شهید قاسم سلیمانی است. او در جنگ تحمیلی و بعدا در جنگ علیه تروریسم در منطقه به اعتلا و شکوه شخصیت خود رسید. صدام می خواست، چهره ای همانند جمال عبدالناصر پیروز بشود. استالین شخصیت محبوب او بود. کتاب هایی در باره استالین می خواند و می کوشید، از عقل سرد و خونسردی استالین در نابودی مخالفان خود بهره ببرد. تصفیه حزبی و اعدام ۵۴ نفر از رهبران سیاسی و نظامی حزب بعث در ماه نخست سیطره صدام حسین بر امور عراق و استعفای ناگزیر حسن البکر و حصر خانگی او تا زمان مرگش، بازتولید شیوه تصفیه های استاینی بود. البته به شیوه قبیله ای و برهنه.
در تحلیل روانشناسانه شخصیت صدام حسین او را دچار جنون خود شیفتگی و عظمت طلبی از نوع بدخیمش شمرده اند. (۱۲)
گامی فراتر، صدام حسین را « دیوانه خاورمیانه» لقب داده اند. (۱۳) در عراق صدام یک قهرمان بود. عنوان « بطل» و « مناضل » برای او توسط رسانه های دولتی و مقامات رسمی، شایع و جاری شده بود. مثل عنوان « خدایگان» برای محمد رضا شاه پهلوی. فردی همانند طارق عزیز که خوش قلم و اهل کتاب و مطالعه بود. در همان فضای تبلیغاتی در ستایش صدام کتابی نوشت با عنوان « العبقریة العربية بين الفاروق عمر و صدام حسين » (۱۴) صدام را از بعد شخصیتی و شکوه مدیریت و فرماندهی با خلیفه دوم عمر بن خطاب مقایسه کرد.


پی نوشت:
\******
(12) the psychological assessment of political leaders, edited by: Jerold M Post, University of Michigan, Ann Arhor, 2005 P 344
Malignant Narcissim
(13) Ibid, P 335
(۱۴) طارق عزیز، العبقریة العربية بين الفاروق عمر و صدام حسین، عمان، دارالشئون الثقافیه، ۱۹۹۱

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)