شعشعه مناجات شعبانیه (۱۰)

ناجیتُک و ناجیتَه
این دو فعل متکلم و مخاطب، که هر دو از نجوا می گویند. مثل فاصله قطره با دریا، ذرّه با خورشید و خاک تا افلاک، بلکه انسان تا خداست. مناجات شعبانیه چنین سفرنامه ای است. به ما می گوید می توانیم به مرتبت و منزلتی برسیم که نه تنها صدای خدا را بشنویم، بلکه خداوند با ما نجوا کند. همانگونه که موسی با تجلی و نجوای خداوند، به منزلت « صَعق »رسید و از خود بیخود شد و به تعبیر حافظ:
بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
روایت مناجات شعبانیه از غزل حافظ، نزدیکتر و شورانگیزتر است. سخن از سوم شخص غایب نیست. سخن از مخاطب حاضر است. انسان که حجاب خود بود، از میان برخاسته، و از حجاب های نور فراتر رفته است. نکته بسیار مهمی که می بایست در ان تأمل داشت، این است که رسیدن به چنین مقام و محل قدس و اعتلایی الهی از افق دید مناجات شعبانیه ممکن است. این مقام برای انسان به اعتبار اینکه انسان است میسّر است. مگر نه اینکه مناجات شعبانیه در حقیقت هدهد ماست و ما را تا قله قاف سیمرغ پرواز می دهد؟
برخی رسیدن به چنان مقام و منزلتی را ویژه پیامبران و امامان تفسیر کرده اند. مناجات شعبانیه می گوید، ما هم می توانیم تا شنیدن نجوای خداوند، اعتلا یابیم.
در خطبه شماره ۲۲۲ نهج البلاغه امام علی علیه السلام تعبیری وجود دارد، که شاهد و مؤید چنین برداشتی است.
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ
تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ
وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ
وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ،
وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ
عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ


همانا خداى سبحان و بزرگ، ياد خود را روشنى بخش دل ها قرار داد،
تا گوش پس از ناشنوايى بشنود،
و چشم پس از كم نورى بنگرد،
و انسان پس از ستیزه جویی رام گردد.
خداوند كه نعمت هاى او گران قدر است، در دوران هاى مختلف روزگار، و در دوران جدايى از رسالت «تا آمدن پيامبرى پس از پيامبرى ديگر» بندگانى داشته كه با آنان در گوش جانشان زمزمه مى كرد، و در درون عقلشان با آنان سخن مى گفت. آنان چراغ هدايت را با نور بيدارى در گوش ها و ديده ها و دل ها بر مى افروختند،
روزهاى خدايى را به ياد مى آورند.
این فراز از نهج البلاغه با توجه به دل و دیده و سمع، آغاز می شود. قلبی که می بایست سایه ی ستیز از آن زدوده شود، چشمی که پرده ها و تاریکی های غفلت از برابرش به کناری رود، گوشی که سنگینی - فقط به صدای خود گوش کردن- از آن برداشته شود. واژه « یقظه» در پایان این فراز، به هر سه باز می گردد. قلب بیدار، چشم بینا و گوش شنوا، که سایه های غفلت از همه آن ها زدوده شده است. این پیوند با نجوای خداوند در فکر و کلام خداوند در ذاتِ خرد ممکن شده است. تعبیر « اَزمان الفَتَرات» مورد توجه شارحان نهج الابلاغه قرار گرفته است. این واژه معمولا برای وصف دوره های زمانی بین پیامبران به کار می رود. واژه فترت در خطبه ۱۵۸ نهج البلاغه به همین معنا استفاده شده است. یعنی روزگاری که در آن عهد پیامبری مبعوث نشده بوده است، انسان هایی چنین امکان و اعتلایی یافته اند که خداوند در فکرشان با آنان نجوا کرده و در ذات عقولشان با آنان سخن گفته است.
علامه سید محمد حسین طباطبایی در رسالة الولایة به این نکته بسیار مهم توجه داشته اند. به روشنی از پرواز ملکوتی انسان تا خداوند متعال سخن گفته اند. این رویکرد به کلی متفاوت از رویکردی است که حقارت و بی مایگی انسان را در برابر خداوند امری ثابت می پندارد و گمان می کند راه پرواز تا بی نهایت بروی انسان بسته است. به عنوان شاهد چنین پروازی، علامه طباطبایی روایت گفتگوی پیامبر اسلام با حارثة بن مالک بن نعمان انصاری را روایت می کند. در برابر پرسش پیامبر که چگونه ای؟ حارث گفته بود: عرش خداوند را می بیند، بهشتیان را در بهشت می بیند و صدای دوزخیان در دوزخ به گوشش می رسد! (۱)
مولانا جلال الدین بلخی این روایت را به نام زید در مثنوی ثبت کرده است.
گفت پیغامبر صباحی زید را
کَیْفَ اَصْبَحْتَ ای رفیق با صفا؟
گفت عَبداً مؤمناً باز اوش گفت
کو نشان از باغ ایمان، گر شکفت
گفت؛ تشنه بوده ام من روزها
شب نخفته ستم ز اشک و سوزها
تا ز روز و شب گذر کردم چنان
که ز اسپر بگذرد، نوک سنان
که از آن سو جمله ملت یکی است
صد هزاران سال و یک ساعت یکی است
هست ازل را و و ابد را اتحاد
عقل را ره نیست ان سو ز افتقاد
( مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۱۱ تا ۳۵۱۶)
چراغ بیداری در جان شان افروخته شده و چراغ دار راه انسان ها به سوی خداوند شده اند.اگر در واژه ها و تناسب واژه ها و منظومه معانی و بیانی این فراز نهج البلاغه به خوبی تأمل کنید. نسبت بسیار نزدیکی این فراز با مناجات شعبانیه دارد. وقتی « وَقْرَه » را از
گوش خود زدود، یعنی گوش جانش شنوا شد. وقتی « عَشْوَه » را از جلو دیدگان جان به کنار زد، وقتی در قلبش به جای ستیزه و جدال، طمأنینه و آرامش و انقیاد نسبت به خداوند، تحقق یافت. جان او صیقل زده شده است. زنگ و آلایش از چهره آینه پاک شده است. در چنین موقعیتی:
آینه کز زنگ آلایش جداست
بر شعاع نور خورشید خداست
رو تو زنگار از رخ او پاک کن
بعد از آن آئینه را ادراک کن(۲)
نور بیداری، جان ها را روشن می کند. در ابتدا سخن از «جلاء القلوب »
بود، منزلت زدودن زنگار آینه دل و جان، در انتها نور بیداری است كه بر « افئده» می تابد. چه کسی جز «امیر سخن» و «سلطان لوکُشِف» می تواند این چنین واژه ها و معانی و تصاویر را با هم میناگرانه پیوند دهد و منظومه معانی و بیانی را به مسند آفتاب برساند؟ زدودن آینه دل با تعبیر بسیار لطیف« وَ لِتَطْهِيرِ قَلْبِي مِنْ أَوْسَاخِ الْغَفْلَةِ عَنْكَ» در مناجات شعبانیه بیان شده است. وسخ را همان پرده هایی از آلایش که جسم یا جان را فرا می گیرد، تفسیر کرده اند، غَطّاهُ بِالاَقْذار.
ابوالعلا المعری در حسرت فضای الوده روزگار خود، که گوهر های صافی و زلال نایاب شده اند و آلایش ها زمین را پوشانده است، سروده است:
تَصَعَّدَ الجَوهَرُ الصافي وَخَلَّفَنا
في الأَرضِ كَثرَةَ أَوساخٍ وَأَدناسِ
شريف مرتضی نیز واژه « اوساخ » را برای بیان آلایش هایی که روح انسان را فرا می گیرد، به کار برده است:

لا تطلبِ الرّزق في الدّنيا بمنقصةٍ
فالرّزقُ بالذُّلِّ خيرٌ منه حِرْمانُ
المالُ يمضي وتبقى بعده أبداً
على الفتى منه أوساخٌ وأدْرانُ (۳)
نمی بایست انسان عزت و آبروی خود را فدای کسب مال کند. مال پایدار نیست، اما آلایش های درخواست مال برجای می ماند. در مناجات شعبانیه، امام علی علیه السلام، به جای واژه های نسبتاً مشابه ادران و ادناس و یا اقذار، از اوساخ استفاده کرده است، که با مفهوم و معنای آلایش های روح بیشتر تناسب دارد. برای پرواز از منزلت « ناجیتک» تا « ناجیته » می بایست، سبکبار و سبکبال شد. مگر نه این است که دو قله قاف معنا، قرار است، روح انسان در آسمان «عز قدس» پرواز و طواف کند. چنین راهی و سرانجامی با پرده های تاریک و آلایش های جان ممکن نمی شود. در میانه راه مثل همان مرغان ناتوان سفر منطق الطیر عطار نیشابوری، از ر اه می مانیم. و نمی توانیم از بیابان های سوزان و یخبندان های سنگین نفس و دلمشغولی های غبار آلود بیهودگی عبور کنیم. می بایست «وقره» را از گوشمان و «عشوه» را از افق دیدمان و « اوساخ » را از قلبمان پاک کنیم تا قلب ستیزه جوی ما رام سرپنجه مقادیر الهی شود؟ اگر گفته شود مناجات شعبانیه سفری است از «ناجَیْتُک» تا «ناجَیْتُهُ » تفسیری نزدیک به واقع از مناجات یافته ایم. از «تو» به معنای خداوند تا «او» به معنای انسان


پی نوشت:
********
(۱) عبدالله جوادی آملی، تحریر رسالة الولایة شمس الوحی تبریزی، (قم، مرکز نشر اسراء، ۱۳۹۶) ج ۲ ص ۳۷۲
(۲) جلال الدين بلخی، مثنوی، به تصحیح محمد علی موحد، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی- هرمس، ۱۳۹۶، دفتر اول، بیت ۳۴
بیت های دوم و سوم در نسخه تصحیح موحد نیامده است، در نسخه قونیه موجود است.
(۳) سایت دیوان العرب
www.aldivan.net

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)