شعشعه مناجات شعبانیه (۱۱)

گریز به سوی خدا!
پس از منزلت، دعاء و ندا و نیاز نجوای با خداوند، داعی یا انسان خداخوان، یه سوی خداوند می گریزد. گریز به سوی خداوند چه معنی روشنی می تواند داشته باشد؟ در مناجات شعبانیه می خوانیم:
«فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ!» به سوی تو می گریزم، این مضمون گریز به سوی خداوند در دعای صباح نیز دو بار آمده است:
یکم: وَهَرَبْتُ إِلَيْكَ لَاٰجِئاً مِنْ فَرْطِ أَهْوَائِى
دوم: الْتَجَأَ إِلَيْكَ مِنَ الذُّنُوبِ هارِبَاً
در هر دو صورت اسم فاعل «لاجئاً» و فعل «التجاَ» در دعای صباح، تفسیر روشنی از گریز به سوی خداوند وجود دارد، گریز به سوی پناهگاه است. انسان «از» چیزی یا از امری « به سوی » پناهی می گریزد.
یک سوی این معادله روشن است، انسان به پناه خدا می رود. چنان که حافظ به پناه خدا رفته است:
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
به سوی خداوند می گریزد. برای بیان فعل مضارع محقق الوقوع، از ساخت فعل ماضی استفاده شده است. حرف «ف» و واژه « قد» در این جمله شایسته تأمل و دقت است. حرف « ف » نشانه ای است كه داستان انسان تا گريز او به سوی خداوند پيشينه ای طولانی دارد. او آسان سر بر آستانه خداوند ننهاده و خدا را نخوانده و تمنّای نجوا نكرده است. می توانیم حرف «فاء» را سببیّه تلقی کنیم . واژه « قد» تأکیدی است بر راه درازی که انسان طی کرده، تا به طمأنینه جان و دل رسیده و آهنگ خدا کرده است. «قد» حرف توقّع و انتظار است، پس از تجربه های زیسته گریز از خدا و نظر به نفس، انسان به این حقیقت پی برده است که می بایست به سوی خداوند با شتاب حرکت کند. چنان که در واژه « هربت» این شتاب دیده می شود. در واقع هربت معنای فرار را می رساند، البته با تفاوتی که می توان تبیین کرد. تعبیر دیگری در مناجات شعبانیه آمده است، که از گریز به سوی خداوند یک تابلو ترسیم شده است: « إِلَهِی أَنَا عَبْدٌ أَتَنَصَّلُ إِلَيْكَ » خداوندا! من بنده ای هستم که مانند تیری که از چلّه کمان رها شود، به سوی تو پرتاب می شوم. این تمثیل برای بیان گریز از موقعیت سابق است. شتابی که در گریز و پرواز مستقیم تیر وجود دارد، نصل به معنای تیر است. فعل« أَتَنَصَّلُ » ببینید چه شتاب و شدتی را القاء می کند. و الیک، چه آرامش و طمانینه ای را در خود دارد. صدای فتحه چهار حرف پی در پی الف و تاء و نون و صاد و تشدید حرف صاد که گویی همان لحظه پرتاب تیر است، در «أَتَنَصَّلُ» منظومه موسیقایی شگفتی پدید آورده است.

«فقد» يعنی خداوندا، تجربه زيسته من، همه دانايی من به من می گويد می بایست به سوی تو بگریزم. به تو پناه ببرم. تو پناه من و غیاث المسغیثینی. قرینه ای که به ما کمک می کند تا مفهوم «فقد» را در ابتدای این جمله دعا به روشنی دریابیم. تعبیر « مستکین » است. اگر مسکین را فردی تلقی کنیم که نیاز مالی و روزمرّه زندگی او را در تنگنای خواهش و سکوت قرار داده است، مستکین از بُعد روحی تمام وجودش نیاز و خواهش و افتادگی و فروتنی است. جز خداوند کسی را ندارد. در دعای کمیل این دو واژه را امام علی علیه السلام با هم به کار برده است. « مسکینً ‌مستکینً»
انسان مستکین به این منزلت می رسد که به خداوند پناه ببرد. اگر درست بیندیشد جز خداوند پناهی ندارد. امام علی علیه السلام در تعبیر پر لطفی گفته اند: « ان المؤمنون مستکینون» (۱) خداباوران، فروتن اند. شاید تفسیر دقیق تر مستکین همین تعبیر در دعای کمیل باشد: « و فی جمیع الاحوال متواضعاً» اگر تواضع تبدیل به ملکه شد، انسان در برابر خداوند مستکین می شود. می توان برای گریز و پناه وجوه مختلفی را بیان کرد.
یکم: انسان از خود به خدا می گریزد. از نفس امّاره بالسوء به خداوند پناه می برد. چنان که یوسف نماد زیبایی و پاکدامنی به روایت قرآن مجید گفت: « وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ (يوسف، ٥٣)
دوم: انسان از آلایش های زمانه و نشانه های ستم به خداوند پناه می برد، یا به سوی او می گریزد. چنانکه در نهج البلاغه در نامه شماره ۳۲ که امام علی علیه السلام به معاویه نوشته است، در این نامه به سرگشتگی هایی که مردم مسلمان به وسیله معاویه و عناصر او دچار شده بودند، اشاره شده است. بسیاری از مردم در سرگشتگی و در تاریکی های فتنه و توطئه تباه شدند. تنها اهل بصیرت بودند، که به تعبیر امام علی از معاویه جدا شدند و به سوی خدا گریختند: « هربوا الی الله من مؤازرتک» (۲)
فردوسی می گوید:
گریزان شو از مرد ناپاک رای
به آسایش و نیک نامی گرای
از اندیشه تباه می بایست گریخت، بدیهی است که می بایست به سوی اندیشه پاک گروید. از صاحب اندیشه ناپاک می بایست گریخت. « خردمند بگریزد از بی خرد» فردوسی معمولا، تقابلی بین گرویدن و گریختن، صورت داده است.
سوم: انسان از تاریکی و ظلمات به سوی روشنایی می گریزد. تاریکی شرک به سوی روشنایی توحید، تاریکی نفس امّاره به سوی روشنایی نفس مطمئنّه، تاریکی ستم، به سوی روشنایی عدالت، تاریکی جهنم با شعله های سرد، به سوی روشنایی بهشت بهشت ها.
چهارم: انسان از خدا به خدا می گریزد. همان مصراعی که مثل سایر شده است:« ای ز تو فریاد به فریاد رس!»
بدیهی است که انسان از خدا نمی تواند بگریزد. در سوره جن، به همین موضوع اشاره شده است، از زبان جنیان، قرآن مجید روایت می کند که گفتند:
« وَأَنَّا ظَنَنَّا أَن لَّن نُّعْجِزَ اللَّهَ فِي الْأَرْضِ وَلَن نُّعْجِزَهُ هَرَبًا» ( الجن،١٢)
«و ما یقین داشتیم که هرگز در زمین از خداوند گزیر و گریزی نداریم.»‌ ( ترجمه لطیف بهاءالدین خرمشاهی)
همین مضمون در دعای کمیل نیز روایت شده است: « لا یُمکن الفرار من حکومتک»
امکان گریز از حیطه فرمانروایی خداوند وجود ندارد. بدیهی است که نمی توان از خداوند گریخت، انسان به کجا می تواند بگریزد که گریزگاهش در سیطره خداوند نباشد؟ اما می توان به سوی خدا گریخت!
چرا از خداوند گریزی وجود ندارد؟ زیرا نه تنها زمان و مکان و تمام هستی در ساحت سیطره اوست، بلکه به ما از خودمان نزدیکتر است، یا از رگ گردن به ما نزدیکتر است. رگ گردن، در واقع رگ زندگی است، غیر از رگهایی ست که در دست و پای انسان وجود دارد. نشانه از این که خداوند از ما به ما نزدیکتر است. به تعبیر مولانا جلال الدین بلخی:
از که بگریزیم، از خود؟ ای محال
از که برباییم، از حق؟ ای وبال
در شعری منسوب به امام علی علیه السلام، که از بعد مضمون به مناجات شعبانیه شباهت دارد، سروده اند:
إِنِّي أبوءُ بِعَثْرَتِي وَخَطِيْئَتِي
هَرَبا إِلَيْكَ وَلَيْس دُوْنَكَ مَهْرَبُ
من به لغزش ها و خطا هایم اقرار می کنم. به سوی تو می گریزم، به غیر از تو گریزگاهی نیست.
ابو عباده بحتری همین مضمون را اقتباس کرده است.
لا تَعجَبَنَّ فَما لِلدَهرِ مِن عَجَبِ
وَلا مِنَ اللَهِ مِن حِصنٍ وَلا هَرَبِ
انسان نمی تواند، قلعه ای، پناهی و گریزگاهی جز خداوند پیدا کند. شاید این گریز دشوارترین و البته خواستنی ترینش گریز از خود به خدا باشد. خودی که با پدیده های مختلف این جهانی از سنخ ثروت و قدرت و شهرت و عشرت و عادت و حتی گاه از علم رسمی سنگین می شود. می خواهد از این خود بگریزد. سبکبار و سبکبال شود. پرواز کند. پله پله از نردبان هستی بالا رود. با تکانه های تند، نفس خود را بتکاند. چنان که امام محمد غزالی ( ۴۵۰- ۵۰۵ ق) رئیس مدرسه نظامیه بغداد، مهمترین و با شکوهترین مرکز علمی روزگار خود، نیمه شبانه، با لباس خانه و نه لباس سنگین و رنگین ریاست نظامیه، از بغداد گریخت. عبدالحسین زرین کوب، که غزالی او را گرفته بود، در شرح گریز غزالی به فلسطین نوشته است، روزها صحن مسجد را آب و جارو می کرد. قرآن می خواند. در اندیشه بود. «المنقذ من الضلال» را نوشت، بیانیه گریز او از بغدادست. زرین کوب در کتاب «‌فرار از مدرسه» حال و روز غزالی را تبیین کرده است. کتاب دوران ساز « احیاء علوم الدین» می توان گفت، از روزگار غزالی تا به امروز کمتر کتابی با جامعیت احیاء نوشته شده است. کتابی که نه تنها بر دانش گسترده و دانایی ژرف غزالی مبتنی است، بلکه نشانه هایی از احوال و سلوک الهی او را در خود دارد. عزالی از خود و قدرت و سیاست و رسمیت به سوی خدا گریخت. چنان که حاج ملا هادی سبزواری ( ۱۲۱۲- ۱۲۸۹ق) در سبزوار وقتی مجلس درس و بحثش گرم شد و از همه سوی ایران جویندگان حکمت به سبزوار می شتافتند و در حلقه درسش زانو می زدند. احساس کرد این شلوغی جمع و احترامات فائقه او را سنگین کرده است. ناگاه بی خبر از سبزوار گریخت، به کرمان رفت و ناشناسانه، خدمتکار مدرسه علمیه معصومیه در کرمان شد. مدرسه را مثل غزالی آب و جارو می کرد. برای طلبه ها نان و سبزی می خرید. گاهی هم در حاشیه درس، که منظومه سبزواری درس می دادند. در گوشه ای می نشست و گوش می کرد! چه لذتی دارد که حاج ملاهادی سبزواری به عنوان خدمتکار مدرسه از زبان مدرس حکمت بشنود، که می خواند:
یا واهب العقل لک المحامد
الی جنابک انتهی المقاصد
حاج ملا هادی با گنجینه خرد الهی که داشت، وقتی احساس سنگینی کرد، به سوی جناب حق گریخت. نهایت مقصد و مقصود خداوند بود.


پی نوشت:
********
( ۱) نهج البلاغه، خطبه شماره ۱۵۳
(۲) همان، نامه به معاویه، شماره ۳۲

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)