شعشعه مناجات شعبانیه (۵۷)

ستایش سرمدی

تحمید و ذکر سرمدی چگونه است؟ سرمد یعنی چه؟ ما از کدام زاویه به زمان و دهر و سرمد نگاه می کنیم؟ زویه دید ما، در واقع حدود یا مختصات تعریف را برایمان روشن می کند. در کتاب های کلاسیک فرهنگ عربی، سرمد را زمان دائمی تعریف کرده اند. دوام زمان، می تواند از جنس شب یا روز باشد. شب دراز هنگام، شب یا زمان دائمی که گسستگی در آن نباشد. در مختار الصحاح، سرمد را امر دائم تعریف کرده است. در تاج العروس نکته لطیفی در شناخت واژه سرمد مطرح شده است: «از امام فخر رازی نقل شده است که ریشه سرمد از «سرد» به معنای توالی و پیوستکی است. اجزاء زمان پی در پی با هم پیوستگی پیدا می کنند. بر واژه « سرد» میم افزوده اند، میم زاید تا نشانه مبالغه باشد.»
در متون فلسفی و عرفانی تا پیش از میرداماد و بعد صدرالمتالهین شیرازی، تقریبا همین معنای دوام و پیوستگی مورد نظر بوده است. چنانکه این سینا در بخش الهیات شفا، همین مفهوم سرمد را در نظر داشته است. سرمد از جنس زمان و امری دائمی است. در فصل اول مقاله ششم الهیلت شفاء در نسبت بین علت و معلول از واژه سرمد استفاده کرده است: « ان المعلول یحتاج الی مفیده الوجود دائماًسرمدا ما دام موجودا» معلول به علتی که به او وجود بخشیده است، تا ما دامی که وجود دارد، نیازمند است.(۱)
ابن عربی در فتوحات المکیه، دوبار واژه سرمد را به عنوان وصف زمانی عذاب به کار برده است.(۲) بر عکس ابن عربی امام محمد غزالی در احیاء علوم الدین، واژه سرمد را برای وصف نعمت ابدی و یا سرمدی به کار برده است. زاهدان حقيقی کسانی اند که به
وجود دائمی و نعیم سرمدی که منتها ندارد، امید بسته اند. (۳)
چنان که پیداست ابن سینا و غرالی و ابن عربی سرمد را در چارچوب زمان تفسیر کرده اند. منتها زمانی که ابدی است و یا بی منتهاست. می توان از شیوه اندیشه و بیان مولانا جلال الدین بلخی نیز چنین تفسیری را استنباط کرد. هر چند تفسیر او در بیانی هنری اعتلایی تماشایی یافته است:
نادیت یوم الملتقی اذ حار عقلی و التقی
هذا بقاء فی البقا هذا نعیم سرمد
(غزل ۲۲۶۸)
در روز لقاء دوست، هنگامی که خردم حیران بود و به لقاء او رسید،
این بقاء در بقاء ست، این نعیم سرمدی است.
می توان استنباط کرد، که در بیان مولوی گویی ما از زمان مرسوم و معمول فراتر رفته ایم. عاشق فانی در لقاء معبودِ معشوق، ردای زمان را از شانه فرو افکنده و در زمانی از جنسی دیگر، یا در زمانِ زمان ، در سرمد به سر می برد. آنچه را که از ترانه مولانا جلال الدین استنباط می کنیم، چنان که در غزل دیگری هم همین مضمون را بیان کرده است:
غزل ۳۱۸۴

زمین خود کی تواند بند کردن
هر آنکس را که روحش شد سمایی؟!

فحمدا ثم حمدا ثم حمدا
بما اروانی خلاق السماء
من‌النور الممدد کل نور
من‌الکنز المکنز فی الخفاء
وآتاهم من‌الاسرار فضلا
و نجاهم بها کل البلاء

طلب منی بشیرالوصل یوما
قباء الروح انزعت قبایی
وآتانی علامته بعشق
دوام سرمدی فی بقایی
معانی روحنا ماء زلال
و بالا لفاظ ما زج بالدماء

(غزل ۳۱۸۴)

عاشق از تخته بند تن و از حصار مکان و زمان آزاد شده است! آسمانی است، دیگر زمین نمی تواند اورا پای بند خود کند. از سیطره زمان نیز آزاد شده است، خداوند به او جرعه ای از نور خویش نوشانده است. نوری که هر نور دیگری از گوهر آن نور هستی و یاری می گیرد. گنجی که گنجینه همه گنج هاست. راز هایی که انسان راز نیوش را از همه بلا ها رها می کند. بشیر وصل از من خواست، قبای روحم را به او تسلیم کنم. تسلیم کردم. در این تسلیمِ قبای روح- و نه قفس جسم- دوام سرمدی یافتم. روح دیگر آب زلالی است، با واژگانی که به خون آغشته اند… فتبارک الله احسن الخالقین!

پی نوشت:
******
(۱) ابن سینا، الشفاء، الالهیات،راجعه و قدم له، ابراهیم مدکور، ص ۲۶۱
(۲) ابن عربی، الفتوحات المکیه، ص ۱۹۶۸ و ۳۱۲۰ ( مکتبه وراق)
(۳) امام محمد غزالی، احیاءعلوم الدین، ص ۱۳۲۰ ( مکتبه الوراق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)