شعشعه مناجات شعبانیه (۶۱)


ستایش سرمدی


ما در زندگی این جهانی خود، با امور متغیر سر و کار داریم. یا درگیر و داریم. با خودمان، که رنگ های مختلف می پذیرد و یا می گیرد، گرفتاریم. به تعبیر جلال الدین بلخی:
زین دوهزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
(شمس، غزل۱۳۹۷)
با دیگرانی که به عنوان دوست و آشنا و یا همسر و پدر ، مادر و فرزند و خواهر و برادر، ارتباط داریم. این « او» به تعبیر مارتین بوبر، امر ثابتی نیست و دگرگونی می پذیرد. رابطه ها کمرنگ و یا گاه گسسته می شود. چون ما همه در « زمان » زندگی می کنیم. متناسب با دگرگونی و دم به دم نو شدن و کهنه شدن زمان، ما نیز نو و کهنه می شویم.
این تغییر ساحت« آن » را فرا می می گیرد. آن می تواند، کشور، یا خانه، یا وسایل زندگی ما باشد. اگر «آنی» رنگ خاطره ای از «او» داشته باشد و نسبتا در زندگی ما مانا باشد. مثل من، که روسری مادرم را در سجاده ام دارم و در سجده پیشانی بر مُهری که بر روسری اوست می گذارم و یا از تسبیح پدرم استفاده می کنم. این نشانه های «او» که در « آن » نقش شده است، در دمی، در نماز حال خوشی را برای « من » خلق می کند، اما مقام نیست، مستدام نیست. انسان می خواهد جانش قرار و طمأنینه پیدا کند. می بایست از «من» و«آن» و «او» بگذرد، حضور خداوند را در همه حال احساس کند. چنین احساسی دم زدن در ساحت سرود سرمدی است. دو عنوان « مخلِص» و «مخلَص» که در قرآن مجید برای بندگان شایسته خداوند مطرح شده است، آنانی هستند که از همه چیز گذشتندو حتی اگر فرزند دلبند محبوبشان بود، در صدد قربانی کردن فرزند برآمدند و کمترین تردیدی نشان ندادند: «قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ» ( الصافات، ۱۰۲) گفت: ای پسر عزیزم، من در خواب دیدم که من دارم تو را قربانی می کنم. «اِنّی» و «اَنّی» هر دو تأکیدند، بر این که در سلوک ابراهیم و تصمیم او کمترین نشانی از تردید و تزلزل نبود.
او به ملکوت آسمان ها راه یافته بود و از هر غباری پیراسته و بری بود.
اگر انسان می خواهد به ساحت سرمد برسد، می بایست سبکبار باشد. اخلاص به معنای سبکباری و پیراستگی تمام و پاکی و آراستگی است. وقتی انسان در چنین راهی خود گام بر می دارد، «مُخْلِص» می شود. در منزلتی دیگر، بارقه عنایت و لطف خداوند بهره اش می شود و با پروازی بلندبه مقام «مُخْلَص» می رسد. مثل مقامی که موسی(مریم، ۵۱) و یوسف ( يوسف، ٢٤) بدان دست یافته بودند. مقامی که شیطان نیز اقرار می کند، دستش به ساحت پاک مُخلَصین نمی رسد.( الحجر، ۴۰ و الصافات،۴۰، ۷۴، ۱۲۸، ۱۶۰، ۱۶۹ و ص، ۸۳)
اخلاص!؟ شاید این تفسیر مولانا جلال الدین مولوی سخن تمام باشد:

عاشقان را شادمانی و غم اوست
دستمزد و اجرت خدمت هم او ست
غیر معشوق ار تماشایی بود
عشق نبود هرزه سودایی بود
عشق ان شعله ست کاو چون بر فروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت
تیغ لا در قلب غیر حق براند
در نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الّا الله باقی جمله رفت
شاد باش ای عشق شرکت سوزِ زَفت
(مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۶تا ۵۹۰)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)