شعشعه مناجات شعبانیه (۶۲)


راز و نیاز و دَلال عاشقانه

إِلَهِي إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي
أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ
وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي
أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ
وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ
أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا
أَنِّي أُحِبُّكَ

«اى خدای من! اگر مرا به جرمم مؤاخذه كنى تو را به عفوت مؤاخذه مى كنم،
و اگر مرا به گناهانم بازخواست نمایى تو را به مغفرتت باز خواست كنم
و اگر مرا به آتش دوزخ بیفکنی اهل آتش را آگاه خواهم كرد كه من تو را دوست مى دارم.»
این شیوه گفتگوی عاشقانه، هنگامی است که معشوق در اوج و اعتلای رابطه عاشقانه خود را احساس می کند. گلایه ها و کرشمه ها و دلدادگی ها و شیدایی که در سخن اوست، بیش از آنچه نشانه رنجیدگی و دوری باشد، نشانه وصل و یگانگی است. حتّی اگر در سخن معشوق، تلخی و یا تندی ببیند، آن تلخی و تندی برای او خواستنی و دلپسند است. زیرا در پس صورت تندی و تلخی، شیرینی محبت و وصل را می بیند و می چشد. چنانکه حافظ سروده است:
گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم
که نهانش نظری با من دل سوخته بود
این نظر نهانی که حافظ می بیند، همان دَلال است. چنین دَلالی را مولانا جلال الدین بلخی در چشمان بازی که در خانه کمپیرزن اسیر شده بود، و در فراق شاه اشک می ریخت، نقاشی کرده است:
زان دو چشم نازنین با دَلال
که ز چهره ی شاه دارد صد کمال
خود نمی‌یابم یکی گوشی که من
نکته‌ای گویم از آن چشم حَسَن
(مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۴۰ و ۲۶۴۵)
بدیهی است که نمی توان حالت چنان چشم زیبای سرشار از اشک باز را نوشت و یا بیان کرد. همه ما باز های شاه وجود، خداوند متعالیم، که در خانه کمپیرزن دنیا اسیر شده ایم! می خو اهیم با دعا و ندا و نجوا و دلال راهی به سوی شاه وجود پیدا کنیم. و:
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله کرد در این کوه که فرهاد نکرد
این ناله ها و زمزمه ها، گوهرش این است، که انسان داعی بر سر عهد خود با خداوند ایستاده است. عشق او به خداوند روزافزون است. و در هیچ حالی از عشق خود دست بر نمی دارد. این مضمون در دعای کمیل نیز بیان شده است:

فَبِعِزَّتِكَ يَا سَيِّدِى وَمَوْلاىَ أُقْسِمُ صَادِقاً ، لَئِنْ تَرَكْتَنِى نَاطِقاً
لَأَضِجَّنَّ إِلَيْكَ بَيْنَ أَهْلِها ضَجِيجَ الْآمِلِينَ ، وَلَأَصْرُخَنَّ إِلَيْكَ صُراخَ الْمُسْتَصْرِخِينَ ،
وَلَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكَاءَ الْفَاقِدِينَ ، وَلَأُنادِيَنَّكَ أَيْنَ كُنْتَ يَا وَلِىَّ الْمُؤْمِنِينَ ، يَا غَايَةَ آمالِ الْعارِفِينَ ، يَا غِياثَ الْمُسْتَغِيثِينَ ، يَا حَبِيبَ قُلُوبِ الصَّادِقِينَ ، وَيَا إِلٰهَ الْعالَمِينَ؛
«پس به عزّتت ای سرور و مولای من، صادقانه سوگند می‌خورم، اگر مرا در سخن گفتن آزاد بگذاری در میان اهل دوزخ به پیشگاهت سخت ناله سر دهم، همانند ناله‌ی آرزومندان و به درگاهت بانگ بردارم، همچون بانگ آنان ‌که خواهان دادرسی هستند و هر آینه به آستانت گریه کنم مانند آنانی ‌که مبتلا به فقدان عزیزی می‌باشند و صدایت می‌زنم: کجایی‌ ای سرپرست مؤمنان، کجایی‌ ای نهایت آرزوی عارفان، ای فریادرس خواهندگان فریادرس، ای محبوب دل‌های راستان و ای معبود جهانیان.»
تفاوت بارزی که در این شیوه سخنان با خداوند در مناجات شعبانیه و دعای کمیل با شیوه گفتگوی ایوب پیامبر در کتاب ایوب می بینیم، از جهات مختلف شایسته تأمل است:
در سخنان ایوب، ناامیدی و خستگی و پشیمانی از زندگی و در هم شکستگی پدیدار است. البته در اغاز ازمون، ایوب می گوید:« برهنه از رحم مادر بیرون آمدم و برهنه به خاک باز خواهم گشت؛ خداوند داد و خداوند گرفت، متبرّک باد نام خداوند تا ابدالآباد.» اما این سخن و سلوک دوامی پیدا نمی کند و نومیدی فضای سخن و سلوک ایوب را به حدّی فرا می گیرد، که می گوید: « کاش از مادر زاده نشده بودم،» داستایوسکی با هنرمندی و گزینش کوشیده است، همان روحیه امیدوار و استوار ایوب را در رمان برادران کارامازوف از زبان پدر زوسیما بر جسته کند.(۱)
در مناجات شعبانیه آفتاب امید برای لحظه ای تاریک نمی شود، عاشق حتی دمی از عشق خود نومید و پشیمان نیست. اگر او را در درون آتش جهنم بیفکنند، فریاد بر می دارد که: خدای من! من تو را دوست دارم، به همه می گویم که عاشق تو هستم! اما وقتی خود را در آتش تصور می کند، به خود این حق را می دهد که با خداوند از روی کمال دوستی، گلایه کند. من که تو را دوست دارم، پس چرا می بایست در میان آتش باشم!؟ پس رحمانیت و مغفرت تو کجاست؟
چنین دلالی را در گفتگوی سلطان بایزید، با خداوند شاهدیم. عطار نیشابوری این گفتگو را روایت کرده است. شهید عزیز، سردار قاسم سلیمانی نیز این شعر را در مجلسی خوانده است. از زبان او هم بشنوید و بازتاب شعر را در چشمان او هم ببینید. (۲)
در کنار دجله سلطان بایزید
بود تنها فارغ از خیل مرید
ناگه آوازی زعرش کبریا
خورد بر گوشش که ای اهل ریا
آنچه داری در میان کهنه دلق
میل آن داری که بنمایم به خلق؟
تا خلایق قصد آزارت کنند
سنگ باران بر سر دارت کنند؟
گفت یا رب میل آن داری تو هم
شمه ای از رحمتت سازم رقم؟
تا که خلقانت پرستش کم کنند
از نماز و روزه و حج رم کنند؟
پس ندا آمد ز وحی ذوالمنن
نی ز ما ونی زتو  رو دم مزن

پی نوشت:
********


(۱) فئودور داستایوسکی، برادران کارامازوف، ترجمه صالح حسینی، تهران، انتشارات ناهید،۱۳۷۶، ج ۱ ص۳۸۸-۳۸۹

(۲) https://farhikhtegandaily.com/news/49875/-شعرخوانی-حاج-قاسم-از-عارف-بزرگ-بایزید-بسطامی/

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)