شعشعه مناجات شعبانیه (۶۳)


راز و نیاز و دَلال عاشقانه


در دعای ابو حمزه ثمالی، همین مضمون، بیان شده است. رابطع عاشقانه انسان با معبود گسستنی نیست. شکست و تلخی و ناکامی و مصیبت نمی تواند، بر عشق و شیدایی او نسبت به خداوند، تأثیر بگذارد. می توان گفت، دقیقاً تفسیر سرود سرمدی متعبدانه و عاشقانه انسان همین است. سرودی که در زندگی این جهانی و زندگی در حیات باز پسین یگانه است. در دعای ابو حمزه می خوانیم:
إِلَهِي لَوْ قَرَنْتَنِي بِالْأَصْفَادِ وَ مَنَعْتَنِي سَيْبَكَ مِنْ بَيْنِ الْأَشْهَادِ وَ دَلَلْتَ عَلَى فَضَائِحِي عُيُونَ الْعِبَادِ وَ أَمَرْتَ بِي إِلَى النَّارِ وَ حُلْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَ الْأَبْرَارِ
مَا قَطَعْتُ رَجَائِي مِنْكَ وَ مَا صَرَفْتُ تَأْمِيلِي لِلْعَفْوِ عَنْكَ وَ لا خَرَجَ حُبُّكَ مِنْ قَلْبِي
أَنَا لا أَنْسَى أَيَادِيَكَ عِنْدِي وَ سَتْرَكَ عَلَيَّ فِي دَارِ الدُّنْيَا
سَيِّدِي أَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْيَا مِنْ قَلْبِي وَ اجْمَعْ بَيْنِي وَ بَيْنَ الْمُصْطَفَى وَ آلِهِ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ.

«خدايا، اگر مرا با زنجير ببندى، و عطايت را در ميان مردم از من بازدارى، و بر رسوايی هايم ديدگان بندگانت را بگشايى، و مرا به سوى دوزخ فرمان دهى، و بين من و نيكان پرده گردى، اميدم را از تو نخواهم بريد، و آرزويم را از عفو تو باز نخواهم گرداند، و محبتت از قلبم بيرون نخواهد رفت،
من فراوانى عطايت را نزد خود، و پرده پوشى ات را در دار دنيا بر گناهانم فراموش نخواهم كرد،
اى آقاى من محبت دنيا را از دلم بيرون كن، و ميان من و مصطفى پيامبرت و خاندانش، بهترين برگزيدگان از آفريدگانت و پايان بخش پيامبران محمّد (درود خدا بر او و خاندانش) جمع كن»
رنج ها و بلاها و مصیبت ها، بوته ای است، که گوهر ایمان در آن گداخته و پیراسته و آراسته می شود.
عضو کمیسیون دفاع مجلس بودم. به جبهه رفته بودم. پائیز سال شصت بود، با همه ماجراها و بحران ها و تلخی ها. در دزفول جوان رزمنده ای را دیدم. هفده سالش بود. می گفت چرا ما را زودتر به خط حمله اعزام نمی کنند؟ گفتم: فرماندهان محاسبه می کنند. شما آموزش لازم را دیده ای؟ گفت بله، پرسیدم، نگران نیستی اسیر شوی؟ گفت: نه
«اگر اسیر شدی؟»
« دوست دارم مرا با آر پی جی شهید کنند. گلوله آرپی جی مستقیم توی صورتم شلیک شود، گلوله را ببینم!
من بیست و هفت سالم بود و او هفده ساله. به نظرم رسید او هزاران سال نوری پرواز کرده است. ایثار در راه خداوند سبحان ، برای او به اوج ممکن رسیده بود. حلاوت شهادت را هیچگاه به زیبایی و درخشندگی که آن جوان دزفولی برایم تفسیر کرد، نشنیده بودم. وقتی جوانی یا انسانی به چنین حال و بلکه مفامی می رسد، زندگی در نگاه او تعریف و تفسیر دیگری پیدا می کند. مصیبت ها، پله های نردبان کمال است.


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)