شعشعه مناجات شعبانیه (۷۷)

کمال انقطاع

إِلٰهِى هَبْ لى كَمالَ الانْقِطاعِ إِلَيْكَ،
وَأَنِرْ أَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها إِلَيْكَ،
حَتَّىٰ تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ
فَتَصِلَ إِلىٰ مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ،
وَتَصِيرَ أَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ.

خدای من! کمال جدایی را، برای رسیدن به خودت به من ارزانی کن و دیدگان دل‌هایمان را به پرتو نگاه به ‌سوی خویش روشن کن تا دیدگان دل، پرده‌ های نور را گسسته و به سرچشمه عظمت دست یابد و جان ‌هایمان آویخته به شکوه قدست گردد…
انقطاع از خویش و از من طبیعی و جهان ماده، امر آسانی نبوده و نیست، تا چه رسد به «کمال انقطاع»، که گویی در افق محال قرار دارد. چگونه ما به کمال انقطاع می رسیم؟ یا پرسش را بهتر مطرح کنم، با کمال انقطاع از چه منقطع می شویم و به کجا پیوند می یابیم و می رسیم؟ ما در زندگی این جهانی خویش مدام در حال اتصال هستیم. اتصال به مال و ثروت و قدرت و شهرت، اگر هم در دنیای رقابت بر سر مال و قدرت، دقّت کنیم، به روشنی می بینیم که رقیبان چگونه به جان هم می افتند و به تعبیر توماس هابز: « انسان، گرگ انسان می شود.»
نخستین نکته این است، که انقطاع و کمال انقطاع بدون موهبت الهی، بی عنایت او، بی حوالت او ممکن نیست. «محال باشد کاین کار بی حواله برآید!» و :
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میّسر نیست این کار
و بیتی بسیار لطیف و بیت الغزل معرفت:
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
در باره این بیت در کتاب « حضور حافظ» به تفصیل توضیح داده ام. می بایست آینه الهی فطرت توحیدی جان ما بدرخشد، تا سایه موهبت و عنایت و حوالت بر آن بیفتد. می بایست، حلاوت عبادت و نیایش و مناجات را حس کنیم، تا بتوانیم، به سرمنزل انقطاع برسیم. و گرنه تا خاک نشین طبیعتیم و از سرای طبیعت بیرون نمی رویم، به قول حافظ: « کجا به کوی عشق گذر توانی کرد؟»
هنگامی می توانیم گذر کنیم، که سبکبار باشیم. روایتی از پیامبر اسلام سلام الله علیه نقل شده است، دو کلمه است، اما دو دنیا در این روایت خلاصه شده است. مثل « گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود» گوهر معنای روایت در صدف دو واژه قرار گرفته است. زیباتر و بلیغتر از این روایت ممکن نیست:
« تَخَفّفُوا، تَلْحَقُوا » سبک بار و سبک بال باشید، تا به دیدار برسید، به لقاء خداوند برسید.
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ماتلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
وقتی در فرودگاه هستیم. در زبان عربی خوش سلیقگی بیشتری برای نام گذاری به خرج داده اند، وقتی در «مطار» هستیم، یعنی در جایگاه پرواز، سوار هواپیما که می شویم، به ویژه اگر هواپیمای ارباس باشد. دیده اید، هنگامی که هواپیما از روی باند پرواز حرکت می کند، چه تقلایی می کند و نفس می زند، فریاد و ضجه می زند تا از باند کنده شود. وقتی از باند برخاست، آرام و نرم و راحت می شود. او از زمین و قدرت جاذبه زمین منقطع شده است. اکنون با بال های نیرومندش بر هوا می رود! با توانایی موتور هایش، از وزن خود راحت شد. از سنگینی خود و جاذبه زمین رها شد و به آسمان رفت.
نی، وقتی توپُر است، سنگین است. اگر از خود خالی شد، سبک بال می شود و نی زن می تواند در آن بدمد و نی حکایت و شکایت خود را بیان کند. تا پُر بود، جایی برای آوا نبود. با میله گداخته درون نی را سوزاندند و خالی کردند، تن او سوخت تا آماده پذیرش «دم» باشد.مثل دل تنگ انسان اگر خالی و خلوت نباشد؟
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)