شعشعه مناجات شعبانیه (۷۸)


انقطاع کامل

می توان گفت، انقطاع کامل، مراتب و منازل مختلفی دارد. اگر انقطاع کامل را به ستیغ کوهی تشبیه کنیم، انسان رونده یا کوهنورد، می بایست از راه های دشوار، گردنه ها و صخره ها و عقبه ها عبور کند، تا به قله برسد. دشوار ترین عبور، عبور از خویش است. همان عبوری که قرآن مجید از آن به « اقتحام عقبه» تعبیر کرده است. عبوری دشوار و پر مشقت از گردنه ای سهمگین. انسان خود در برابر خویش ایستاده است، خود طبیعی در برابر خویشتن الهی. اگر بخواهد به خود الهی خویش برسد، می بایست از خود طبیعی و سراچه طبیعت، به قول حافظ گذر کند. خود حجاب خویش است. اگر از خود عبور کند، از «غیر» هم در منزل دیگر می تواند عبور کند. سنگینی و چسبیدگی انسان به زمین و امور اعتباری در همان منزل عبور از خویش جلوه می کند. اگر خود را مرکز عالم و آدم پنداشت، با هر موج اندیشه و فراهم کردن امکان و ابزار برای خویش سنگین تر می شود. دیده اید، کمتر کسی را در زندگی معمول می بینیم که از خانه یا اتوموبیلش خرسند باشد، مدام در صدد فرصت مناسب و امکان است تا خانه ای بزرگتر و خودرویی بهتر داشته باشد. اگر بانویی است که به جواهرات دلبسته است، همواره شیدای جواهراتی است که ندارد! وجود او با داشتن معنا پیدا می کند. اگر دکارت وجود را مساوی اندیشیدن می دانست، چنانکه مولانا جلال الدین بلخی سرود:
ای برادر تو همه اندیشه ای
ما بقی خود استخوان و ریشه ای
خود را با دارایی هایش تعریف می کند. فرصت عمر را فرصتی برای انباشتن و به تعبیر قرآن شمردن دارایی های خود می انگارد. زیرا جاودانگی را در داشتن و اتصال به اموال و یا به قدرت می داند:
الَّذِي جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَهُ ﴿٢﴾ يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ ﴿٣﴾
همان که مالی گردآورد و شماره‌اش کرد، می پندارد که مال او جاودانه می ماند.


جمع کردن، گمان جاودانگی به انباشته های خود، مفهومی دقیقاً در برابر انقطاع است. روزی امیر مومنان امام علی علیه السلام با یار وفادار و هوشمند خویش غالب بن صعصعه پدر فرزدق شاعر مشهور،صحبت می کرد، صعصعه فردی صاحب مکنت و متمول بود و شتران بسیار داشت. امام علی علیه السلام از او پرسید: «شتران بسیارت چه شدند!؟» پاسخ داد: «ای امیر مؤمنان، حقوق مردم آن ها را پراکنده کرد.» در پاسخ او، امام علی علیه السلام گفت: «ذالک احمد سبلها » این پراکندکی بهترین و شایسته ترین راه هاست. ( نهج البلاغه، حکمت ۴۴۶)
در واقع ما می بایست، در آغاز راه تعریفی از خود داشته باشیم، تا بتوانیم برای انقطاع تعریفی روشن و حقیقی بیابیم. در آینه وجود خویش انقطاع را تعریف می کنیم. چنانکه ممکن است کسانی، مراد و مقصود و رفتارشان از انقطاع، انقطاع از خداوند، ارزش های اخلاقی و انسانیت باشد. در واقع فصل و وصل دو روی یک سکه اند، تا ما به جایی پیوند نداشته باشیم، نمی توانیم از جای دیگر بگسلیم. هواپیما تا از زمین و نیروی جاذبه زمین منفصل نشود، نمی تواند در آغوش آسمان جای بگیرد و پرواز کند. اگر انسانی خواست، به جایی برود که آسمان دروازه های آن جاست، یعنی تمام آسمان دروازه است و نه اینکه در آسمان دروازه ای وجود دارد.
وَفُتِحَتِ السَّمَاءُ فَكَانَتْ أَبْوَابًا ﴿١٩﴾

برخی مترجمان فارسی قرآن مجید، آیه را به گونه ای ترجمه کرده اند که گویی برای آسمان دروازه هایی وجود دارد. آیه که نگفته است: «برای آسمان » گفته است: « آسمان»، بدیهی است که اسمان دیواری ندارد! تمام آسمان دروازه و یا پنجره پرواز به افقی دیگر است. انسان برای پیوند به چنان جایی می بایست از زمین وجود خویش منفصل شود.
در این انقطاع یا فصل، ما در زندگی این جهانی خویش گرفتار اشیاء و اشخاص می شویم! اشیائی که هر کدام مثل اضافه باری بر دوش ما و بر ذهن ما و ضمیر ما سنگینی می کند. شاید مثالی مقصود را روشن تر کند. شما و من، شب را در خانه خویش راحت می خوابیم. اما اگر گران بهاترین الماس جهان را به ما بدهند!؟ و بخواهیم آن الماس را که مال ماست، در خانه نگاهداریم. هر روز الماس را در مشت خویش حس کنیم. دیگر خواب راحت رخت بر می بندد، بایست به فکر حفاظت از الماس برآییم. اگر الماس را در صندوق امانات بانکی هم بگذاریم. ذهن و فکر و یاد ما اسیر الماس است. نمی توانیم از الماس منقطع باشیم. دیده اید در مقیاس های معمولی یا عادی برخی مثل شومن زندگی می کنند، مدام می خواهند داشته های خود را به رخ بکشانند؟ در منزلتی فراتر کسی که می خواهد دانش خود را نمایش دهد، اگر اهل معناست، نماز شبش آب می کشد! تمامی نشانه های گرفتاری ها خود طبیعی انسان است، که راه را بر انقطاع بسته است. نتوانسته از عقبه بگذرد و خود را از دست خویش آزاد کند. تا سبک بار و سبک بال نشود، و نشویم، پرواز ممکن و میسر نیست. این که قرآن مجید، « ایثار » را تحسین کرده است، به ویژه ایثار در باره آنچه که انسان بدان نیازمند است، نشانه ای است تا انسان برای انقطاع تربیت شود. در مرتبه ای والا، وقتی خداوند متعال به ابراهیم فرمان می دهد، که اسماعیل را قربانی کن! این فرمان، برای انقطاع مطلق و کامل ابراهیم بود. تا تسلیم خداوند باشد. این تسلیم، تسلیمی عادی نبود. ابراهیم با اسماعیل در جنگی شرکت نکرد تا جوانش در جنگ به دست دشمن شهید شود؛ می بایست خود تیغ بر گلوی فرزند خویش بکشد. این تیغ نشانه انقطاع مطلق بود. لطافت شگفت انگیزی در قرآن مجید در بیان حال انقطاع ابراهیم، سلام الله علیه وجود دارد، به نظرم از زمره زیباترین بلاغت های قرآن و میناگری های ربّانی است که نَفَس انسان در سینه حبس می شود. واژه « لمّا» نزدیک به صد و پنجاه بار در قرآن تکرار شده است. لمّا را « لمّای تعلیقیه» نیز خوانده اند. وقتی از لمّا استفاده می شود، بلافاصله، جواب یا تکمله سخن بیان می شود. مانند، سیر ملکوتی ابراهیم سلام الله علیه در سوره انعام :
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا قَالَ هَـٰذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ ﴿الأنعام: ٧٦﴾
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَـٰذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ ﴿الأنعام: ٧٧﴾
فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَـٰذَا رَبِّي هَـٰذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ ﴿الأنعام: ٧٨﴾
چنان که مشاهده می کنید، بلافاصله بعد از « لمّا» توضیحی آمده است. هنگامی که ستاره غروب کرد، ابراهیم گفت من غروب کنندگان را دوست نمی دارم. در داستان قربانی کردن اسماعیل همین « لمّا» حضور دارد: فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَنَادَيْنَاهُ أَن يَا إِبْرَاهِيمُ ( الصافات، ۱۰۳-۱۰۴) هنگامی که هر دو تسلیم شدند، اورا ندا کردیم که ای ابراهیم! ندای خداوند توضیح، بعد از لما نیست. چنان که «واو » ابتدای آیه بعد، نوعی فاصله را نشان می دهد. خداوند نخواسته است، حالت ابراهیم در تیغ کشیدن بر گلوی فرزند را بیان کند. این سکوت خداوند، از هر بیانی بلیغتر است، آن حال ابراهیم بعد از «لمّا» نگفتنی است. سبحان ربی العظیم و بحمده.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)