شعشعه مناجات شعبانیه (۸۰)


انقطاع کامل
امور حقیقی و اعتباری

می توان حس روشنایی در درون و یا حس تاریکی و تیرگی درونی را، نشانه های خود حقیقی و خود طبیعی تلقی کرد. فطرت الهی انسان به گونه ای در سرشت و ذات ما بنیاد نهاده شده است، که از «ایثار» احساس روشنایی می کنیم و از «ستم بر حقوق دیگران» احساس تاریکی. حس روشنایی نشانه انقطاع از ماده و تاریکی است و حس تاریکی نشانه دور افتادن و یا فاصله گرفتن از خداوند است. به این بیت حافظ توجه کنید:
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
نور نشانه و نماد «خود حقیقی» است که وجه الهی پیدا کرده است و جاودانه است؛ غبار نشانه و نماد خود طبیعی است، که پراکنده و نابود می شود. حافظ در غزلی با جامعیتی بیشتر به حجاب راه و غبار و رهایی انسان توجه کرده است:


حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
( غزل ۳۴۲)

  قرآن مجید تمثیل خاکستری که با باد تند پراکنده می شود، برای تبیین شيوه رفتار اعتباری بیان کرده است. انسانی که به خداوند باور ندارد، سخن و سلوکش مثل غبار پراکنده می شود. البته قرآن از تمثیل خاکستر استفاده کرده است، که عمیق تر از غبار است:
مَّثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ لَّا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلَىٰ شَيْءٍ ذَٰلِكَ هُوَ الضَّلَالُ الْبَعِيدُ ﴿ابراهيم: ١٨﴾
مَثَل كسانى كه به پروردگار خود كافر شدند، كردارهايشان به خاكسترى مى‌ماند كه بادى تند در روزى طوفانى بر آن بوزد: از آنچه به دست آورده‌اند هيچ [بهره‌اى‌] نمى‌توانند بُرد. اين است همان گمراهى دور و دراز.
واژه رماد فقط یک بار در همین آیه در قرآن مجید دیده می شود. نکته لطیف دیگر، عاصف، توفان دریایی است و نه طوفان در بیابان و صحرا. چنین توفانی وقتی در توده ای از خاکستر می پیچد، دیگر غباری برجای نمی ماند. ذرات خاکستر در دریای توفانی محو می شود. واژه بعید، که با دقت به دور و دراز ترجمه شده است، گویی بازگشت را برای انسان دشوار می کند. به ویژه وقتی شاهد درخشش نوری نیست و در تاریکی جان تیره خویش گم گشته است. آنکه به کمال انقطاع رسیده، نه تنها در راهی روشن « صراط مستقیم» می رود، بلکه خود روشن است، نه تنها جانی روشن دارد، بلکه به آفاق روشنایی می دهد!‌این دیگر میناگری حافظانه است که سر زلف عروس سخن را چنین شانه می زند. سخن را به اعتلایی می رساند که تصور فراتر از آن دشوار به نظر می رسد.
گذار از من اعتباری، و آنچه در پیوند با من اعتباری قرار دارد، راهی است به سوی انقطاع، انقطاع از خود. گذر از حجاب خویش، پای بر نفس خود نهادن و پرواز کردن. « تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!» انسان خود، سدّ راه خویش می شود. با تسویل نفس و اعمال و رفتار خویش، سخن و سلوک خویش، گمان می کند، از همه بهتر می داند و می فهمد و تشخیص می دهد. اوست که کانون و مدار بصیرت است. در حالی که در حجاب خود گمشده است.
«ان الله عزوجل لیس بینه و بین خلقه حجاب لانه معهم اینما کانوا» (۱) «خداوند عزیز متعال، بین او و بین آفریده هایش، حجابی نیست، خداوند با همه آفریدگان و بندگان است، هر جا که باشند.»
بندگانند که قلبشان سنگ و سخت از سنگ شده است، مانند سنگ نمی توانند نور را جذب کنند. نمی توانند از دیوار سنگی خویش عبور کنند. اگر از حجاب خود عبور کردند و آفتاب بر جان آن ها تابید:
همچو سنگی کو شود کلّ لعل ناب
پُر شود او از صفات آفتاب
سنگی که لعل می شود، از صفت سنگیّت خویش فراتر رفته است، چیز دیگری شده است.
تا سنگ بود، خود حجاب خویش بود، نور نمی توانست در او راه یابد. گام به گام از وجود خویش فاصله گرفت، نور به درون او راه یافت. توانست به نور نظر کند. به تعبیر لطیف ابن عطاءالله اسکندرانی:
«الحق لیس بمحجوب و انما المحجوب انت من النظر الیه» (۲)
حضرت حق، - خداوند متعال-، در پرده نیست، تویی که در پرده ای و نمی توانی به او نظر کنی.

پی نوشت:
*******
(۱) اصول کافی، ج۱ ص ۱۳۹ حدیث ۴
بحارالانوار ج ۷۹ ص ۲۲۳
(۲) موسوعة العقائد الإسلامية - محمد الريشهري - ج ٣ -صفحه ۳۳۴ تا ۳۴۸ ( فصل نهم، روایات در باره حجاب)
مکتبة الشیعة

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)