افغانستان، شکست امپراتوری؟ (۲۹)


پنجم: اشغال افغانستان و دولت دست نشانده ببرک کارمل

سرنوشت غم انگیز و عبرت آموز، ببرک کارمل، در واقعه بخش مهمی از کارنامه اشغال افغانستان و شیوه سلوک شوروی با رهبر خود تراشیده و خود ساخته ، در آینه زندگی و خوارمایگی ببرک کارمل است. ببرک کارمل را با خوش استقبالی از تبعید به افغانستان فرستادند، آن هم از طریق مسکو، که ایهام چند بُعدی دارد و نهایتا هم مسکو ، با بدرقه بَد، تصمیم به حذف او گرفت. حذف ببرک کارمل نشانه روشنی بود که استراتژی شوروی در افغانستان، یعنی تبدیل افغانستان به جمهوری دموکراتیک سوسیالیستی، در طراز جمهوری های شوروی، آشکارا شکست خورده است. این شکست را از ابعاد مختلف می توان بررسی کرد:
یکم: تداوم اشغال برای شوروی هزینه هنگفت مالی و مادی داشت. با توجه به اقتصاد نسبتا ضعیف شوروی هزینه سنگین سالیانه اشغال، بیش از سالی یک میلیارد دلار به قیمت های دهه هشتاد قرن بیستم، برای شوروی قابل تحمل نبود. چنانکه شوارد نادزه، برای توجیه و تفسیر عقب نشینی از افغانستان به همین نکته و ضرورت اصلاح بودجه اتحاد شوروی در جهت رفع نیازهای مردمان شوروی، اشاره کرد.
دوم: تلفات شوروی در نقاط مختلف افغانستان، افزایش یافته بود. ارتش شوروی نمی توانست حریف مجاهدین در نقاط مختلف کشور شود. مجاهدین با تحرّک بالا، در درّه ها و کوه ها و غارها، مثل شعله سیال و سایه های محو حضور داشتند و ارتش شوروی با ابزار سنگین و تحرک کُند، نمی توانست، با آنان مقابله کند. در این جنگ نابرابر از لحاظ امکانات تسلیحاتی پیشرفته ارتش شوروی، مجاهدین از حیث نفرات بر ارتش شوروی و ارتش افغانستان برتری داشتند:
ارتش شوروی: ۱۱۵ هزار نفر
ارتش افغانستان: ۵۵ هزار نفر
مجاهدین: ۲۰۰ تا ۲۵۰ هزار نفر
البته به دلیل استفاده از بمباران توسط ارتش شوروی، تعداد کشته شدگان مجاهدین بسیار بیشتر از کشته شدگان طرف مقابل بود:
کشته شدگان شوروی؛ ۱۴،۴۵۳ نفر
مجاهدین: ۷۵ تا ۹۰ هزار نفر
سوم: قرار بود، ارتش شوروی و دولت شوروی دمکراسی و پیشرفت برای مردم افغانستان بیاورد. حدود ۲ میلیون کشته، ۵ میلیون مهاجر، ۲ میلیون بی خانمان در درون افغانستان، نتیجه اشغال دهساله بود. در واقع شوروی و ارتش شوروی از حیث سیاسی و اجتماعی و معنوی کاملا شکست خورده بودند. کمتر خانواده ای در افغانستان بود که از نزدیکانشان، کسی کشته نشده و یا ناگزیر از مهاجرت نشده و یا به زندان نیفتاده باشد. ببرک کارمل ۲۶ هزار نفر را که در زمان تره کی و امین، به زندان افتاده بودند، آزاد کرد! فقر و بی خانمانی و عدم تأمین غذای کافی برای خانواده ها و عدم بهداشت و بیکاری و نومیدی، و بد تر از همه تحقیر ملی مردمان افغانستان، مهمترین دستاورد اشغال ارتش سرخ بود.
چهارم: شوروی در عرصه افکار عمومی جهان، در بین کشورهای غیر متعهد و اسلامی و در منطقه خاورمیانه، بی اعتبار شده بود. اگر چه شوروی اشغال افغانستان را در زمانی انجام داد، که ایران، در شرایط استقرار انقلابی، ترکیه در موقعیت کودتای نظامی کنعان اورن، پاکستان در موقعیت کودتای نظامی ژنرال ضیاء الحق و پیامدهای اعدام ذوالفقار علی بوتو، بود. اما افکار عمومی در منطقه خاورمیانه نمی توانست همراهی با اشغال داشته باشد. چنان که کشورهای هم پیمان و دوست شوروی مانند عراق و سوریه و لیبی و یمن نیز نه تنها از اشغال حمایت نکردند، بلکه هر یک با زبان و ادبیات ویژه سیاسی و تبلیغاتی خویش، اشغال را محکوم کردند.
پنجم: اتحاد شوروی در تأسیس ارتش مقتدر افغانستان ناکام ماند، مثل ناکامی آمریکا در دو دهه بعد، افزون برآن نظام سیاسی و حزبی افغانستان نیز برغم امداد مستشاران سیاسی و نظامی و امنیتی و حزبی و اداری شوروی، نتوانست، سازمان نیرومند و منسجمی پیدا کند. به همین دلیل شوروی مدام ناگزیر از دخالت در امور حزب دمرکراتیک خلق می شد و در انتخاب اعضاء و پلنوم حزب و دبیر کل دخالت می کرد. هنگامی که کا گ ب به رئیس جمهور افغانستان، از تره کی تا امین و ببرک کارمل و نجیب الله دستور می داد که چه باید کرد و یا نباید کرد، بدیهی است که دولت افغانستان و حزب خلق نابالغ و محتاج و مستمند کمک و متکی به شوروی باقی مانده بود.
ششم: شکست شوروی در افغانستان، در واقع از بُعد نظری و به عنوان مکتب فکری، شکست مارکسیسم لنینیسم بود. این ایدئولوژی در بوته آزمون، افغانستان شکست خورده بود.
هفتم: در واقع رؤیایی که شوروی نسبت به اشغال افغانستان بر مبنای دکترین برژنف داشت، شکست خورد. این شکست، در واقع درست همانند عروسک های روسی باپوشکا، که از دل عروسک بزرگتر، عروسک کوچکتری بیرون می آید، عروسک شکست، افغانستان در دل عروسک شکست شوروی بود. فروپاشی حزب دموکراتیک و دولت افغانستان، نشانی از شکست حزب کمونیست اتحاد شوروی و فروپاشی اتحاد شوروی بود. رؤیایی که نزدیک به دوقرن از دوران تزارها، مشخصا از دوره پطر کبیر تا برژنف زنده بود، در دوران گورباچف دفن شد.
هشتم: شوروی می خواست، افغانستان را شورویزه کند، این سیاست در حوزه های محتلف پی گیری می شد. برای این امر مراکزی در مسکو کار پژوهشی انجام می دادند، نتیجه کار به زبان های فادسی دری و پشتو و ازبکی و دیگر زبان های رایج در افغانستان تهیه و تنظیم شده بود. بدیهی بود که به نتیجه نرسید. به تعبیر کارل مارکس، تاریخ آن چیزی نیست که بر اوراق نوشته می شود! امر واقع و واکنش سنت های اجتماعی و دینی پدیده دیگری است. چنان که وقتی ناپلئون بناپارت به روسیه لشکر کشید، کتاب ها، بلکه دائرة المعارف تشریفات لشکر او سی جلد کتاب با قطع بزرگ و جلدهای مخمل قرمز و آبی و بنفش بود. دستورالعمل هایی که چگونه غذای اسب ها را آماده کنند، چگونه زین و یراق طلایی و نقره ای برّاق اسب ها را تدارک کنند، چگونه اسب ها را قشو کنند. اما در آن سی جلد کتاب پیش بینی نشده بود، اگر در زمستان سرد ، تابسوز روسیه گرفتار شدند،
چگونه سر اسب ها را ببرند، که بریدند و ماتمزده در دور و بر جسد اسبان نشستند و گوشت اسب ها را از شدت گرسنگی خام خام خوردند! در افغانستان نیز «از قضا سرکنگبین صفرا فزود» و شوروی افغانیزه شد. در نهایت افغانستان ویران و خونین برجای ماند، اما شوروی فروپاشید و پراکنده شد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)