<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>روزنوشت - مهاجرانی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/" />
<modified>2008-06-30T09:40:54Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.31">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2008, mohajerani</copyright>
<entry>
<title>بار شیشه...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/06/30/1060.php" />
<modified>2008-06-30T09:40:54Z</modified>
<issued>2008-06-30T09:39:24Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1060</id>
<created>2008-06-30T09:39:24Z</created>
<summary type="text/plain"> با بار شیشه از راهی می گذشت، مامور راهداری با چماقش قایم روی بار کوبید و گفت&quot; چه داری؟&quot; جواب داد؛ اگر یک چماق دیگر بزنی هیچ ندارم! داستان تحول اقتصادی و پرداخت 90 هزار میلیارد تومان یارانه همان...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p><br />
با بار شیشه از راهی می گذشت، مامور راهداری با چماقش قایم روی بار کوبید و گفت" چه داری؟" جواب داد؛ اگر یک چماق دیگر بزنی هیچ ندارم! داستان تحول اقتصادی و پرداخت 90 هزار میلیارد تومان یارانه همان چماق یا چوب دوم است که قایم بر ملاج اقتصاد ما خواهد خورد.<br />
حجم نقدینگی را دست کم تا دوبرابر افزایش می دهد و قیمت اجناس و مسکن چند برابر بالا می رود. شاید دولت تصمیم گرفته از تورم دولت موگابه عقب نمانیم... هم اکنون مهارتورم کار بسیار دشواری است و دولت تورم را مثل گرگ هاری در پیکره ی اقتصاد ایران رها کرده است. این تصمیم عجیب تحول اقتصادی، نه تنها دولت بلکه نظام را با مخاطره جدی روبرو خواهد کرد. باید گفت اقلا فکری به حال خودتان کنید...<br />
برداشت بسیار خوش بینانه این است که دولت و رییس دولت متوجه تاثیر تصمیم اقتصادی خود نیستند. یادم هست وقتی قیمت سکه افزایش پیدا کرد و به 150 هزار تومان رسید. رییس دولت می گفت:" این که در زندگی مردم تاثیر ندارد، بشود 200 هزار تومان!" همانوقت به دوستی گفتم یک بحران اقتصادی بی مهار در انتظار ماست. وقتی هم همه از گرانی گفتند. رییس دولت نشانی میوه فروشی محله شان را داد...این نشانه ها نشان می دهد که رییس دولت با اقتصاد آشنا نیست...به همین خاطر هم با وزیر اقتصادش و رییس بانک مرکزی مشکل داشت و دارد. من هم اقتصاد دان نیستم اما تجربه 17 سال شرکت در جلسات دولت های مختلف این نکته را به من می گوید، که تحول اقتصادی ادعایی یک تصمیم ویرانگر است که ممکن است؛ سرنوشت کشور و نظام و انقلاب را دگرگون کند...در پس این تصمیم مثل افشاگری های پالیز دار داستان دیگری نباشد؟<br />
علاوه بر آن وفتی کشور در شرایط ویژه است. و فرمانده سپاه هم احتمال حمله آمریکا را جدی تر می داند، دیگر وقت جراحی های بزرگ اقتصادی نیست که نیاز به زمان و شرایط متعادل دارد. <br />
واما برداشت بدبینانه هم این است، اگر دولتی می خواست:<br />
یکم :در ایران بحران اقتصادی ایجاد کند.<br />
دوم: بحران سیاسی داخلی و خارجی ایجاد کند.<br />
سوم: کشور را در آستانه حمله نظامی قرار دهد.<br />
چهارم: در جنگ روانی علیه کشور بهانه های مناسب  به دست دهد.<br />
پنجم: به اعتراض های کارگری و دانشجویی دامن بزند.<br />
ششم:نخبگان کشور را در عرصه های مختلف علمی و فرهنگی مایوس و مساله دار کند.<br />
هفتم: با برکناری و تحقیر وزیران و استانداران و مدیران خویش، اساس مدیریت و اقتدار دولت را سست و هر دمبیل نشان دهد.<br />
غیر از آنچه دولت فعلی انجام می داد و می دهد چه بایست می کرد؟ فقط مانده بود باور مردم به امام زمان که می آید و همه چیز درست می شود؛ همین باور هم با انتساب کار ها و دولت به امام زمان آسیب  دید.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ماندلا و موگابه!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/06/28/1059.php" />
<modified>2008-06-28T07:21:21Z</modified>
<issued>2008-06-28T07:20:29Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1059</id>
<created>2008-06-28T07:20:29Z</created>
<summary type="text/plain">دیروز در هاید پارک جشن تولد 90 سالگی نلسون ماندلا برگزار شد. انگار جهانی در پارک فشرده شده بود، تا در برابر مردی سرخم کند که کینه را شکست داد...سیمای ماندلا، طنین صدایش، کلماتش، برق اشک در چشمان پر مهرش...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>دیروز در هاید پارک جشن تولد 90 سالگی نلسون ماندلا برگزار شد. انگار جهانی در پارک فشرده شده بود، تا در برابر مردی سرخم کند که کینه را شکست داد...سیمای ماندلا، طنین صدایش، کلماتش، برق اشک در چشمان پر مهرش به ما می گوید که او انسانی ست که کینه را شکست داد...البته این روز ها در همان افریقا کینه پرچم بلندی دارد که چهره ای منفور در پای چنان علم پلشتی سینه می زند.؛ رابرت موگابه...که قلم را به نام و یادش نیالائیم.<br />
اکنون همه ما شماره زندانی؛ نلسون ماندلا را از حفظیم. 46664 در سال 64 میلادی او نفر 466 بود که به زندان افکنده شد. 27 سال در زندان ماند.18 سال در جزیره روبن .<br />
یک دم نصور کنیم اگر ماندلا با اندیشه و رویکرد انتقام گیری و کینه کشی از زندان بیرون می آمد. چه اتفاقی می افتاد؟<br />
رنگ خون هیچ کس سیاه یا سپید بر دستان ماندلا نیست. نام او هیچ اندوهی را درخلوت هیچ کس بیدار نمی کند.<br />
دو روز پیش وقتی در باره مصیبت های دنیای امروز سخن گفته بود. از تراژدی رهبری در زیمبابوه نام برد. رهبری شکست خورده. <br />
ماندلا یک رهبر پیروز است و موگابه رهبر شکست خورده. کلید شناخت ماندلا محبت است،  و کلید شناخت موگابه کینه. محبت آبادان می کند و کینه ویران...<br />
مردم افریقای جنوبی بسی خوشبخت بودند که رهبرشان در مبارزه با تبعیض نژادی و ستم گسترده ی ناشی از آن یک انقلابی دو آتشه نبود. حکیم بود. زندان و رنج و درد، چراغ مدارا ومهر او را افروخت...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>شادی شیخی که خانقاه ندارد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/06/23/1056.php" />
<modified>2008-06-23T16:35:01Z</modified>
<issued>2008-06-23T11:07:15Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1056</id>
<created>2008-06-23T11:07:15Z</created>
<summary type="text/plain">برای: آیدا شاملو در خبر ها خواندم که داستان کهنه و دل آزار اختلاف بر سر دارایی های شاملو-آنچه در خانه اش بر جای مانده است- بالا گرفته و کار به حراج دارایی ها کشیده شد و... در این میان...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>برای: آیدا شاملو</p>

<p>در خبر ها خواندم که داستان کهنه  و دل آزار اختلاف بر سر دارایی های شاملو-آنچه در خانه اش بر جای مانده است- بالا گرفته و کار به حراج دارایی ها کشیده شد و...<br />
در این میان تابلو حضور بانویی در برابر ماست، که در آفرینش فضای آفرینندگی شعر شاملو نقشی دوران ساز داشته است. بانویی با مهری مسیحایی که:<br />
"میان خورشید های همیشه<br />
زیبایی تو<br />
          لنگری ست-<br />
خورشیدی که<br />
                از سپیده دم همه ی ستارگان<br />
                                                  بی نیازم می کند."</p>

<p>آیدا به شعر شاملو طراوت و شکوهی مثال زدنی بخشید. مثل اثر درخشنده ی نقش ماندگار یار مهربان فردوسی در شبانه ی داستان بیژن و منیژه!<br />
شبانه فردوسی در تاریخ آمیخته به رنج واشک و شکوه ما،  در شبانه های شاملو ادامه یافت.- آن داوری نادرست شاملو در باره ی فردوسی از اهمیت این داوری نمی کاهد!<br />
در شبانه فردوسی؛ که تلخترین شبانه همه ی تاریخ و ادبیات ماست. چراغی افروخته می شود؛ شمع وچراغ  و انار و نارنج   و به و بربط و آواز و می ومهر و از همه درخشانتر چراغ داستان، چراغ کلمه:<br />
شبی چون شبه روی شسته به قیر<br />
نه  بهرام  پیدا نه  کیوان  نه  تیر<br />
چنان گشت باغ و لب جویبار<br />
کجا موج خیزد ز دریای قار<br />
 این چراغ ها را بانوی مهربان سرای فردوسی می افروزد. و به فردوسی می گوید:<br />
بپیمای می تا یکی داستان<br />
بگویمت از گفته ی باستان<br />
چراغ کلمه را می افروزد. این چراغ در خانه ای از محبت که آیدا ساخت، در زندگانی شاملو افروخته شد. پر فروغ و مانا. وقتی شعر شاملو را از آغاز تا انتها می خوانیم؛ حضور آیدا در آینه ی مهر، از هر حضور دیگری پررنگ تر است. از شکوفه سرخ یک پیراهن تا:<br />
" مرگ آن گاه پاتابه همی گشود که خروس سحرگهی<br />
بانگی همه از بلور سرمی داد-"<br />
میراث و موزه ی شاملو کلمه است، و شگفتا که مدعیان هیچ ردی و نقشی در کلمه شاملو ندارند! سکوت و بلکه قساوت شاعر! که با دم نزدن از برخی نام ها انگار آنان را از عرصه ی هستی شعر و حضور خود رانده است. مثل خیام که در رباعیاتش نام هیچ کسی از معاصرانش نیست و سرود:<br />
یک جرعه می ز ملک کاووس به است!<br />
دارایی های شاملو-آنچه از ققنوس بر جای مانده است؛ اگر از نام و یاد او جدا شود، چه اعتباری دارد؟<br />
البته:<br />
 میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت<br />
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت!<br />
نمی بایست کار به حراج دارایی های شاملو- پوسته لغزنده و ریزنده ی دارایی ها- بینجامد. و در این میان سایه اندوه بر نگاه و قلب بانویی بنشیند که شعر شاملو و ادبیات ما به او دینی تاریخی دارد و البته طلبی تاریخی!<br />
آیدا آینه وشاهد لحظه ها و همیشه های شاعر بوده است. ققنوس را در باران دیده است. طعم درخت و خنجر و خاطره را چشیده است؛ دیده است که در دم آفرینندگی شعر، شاعر چه حال و روزی دارد.<br />
  دوستداران شعر ناب شاملو  بی تردید اشتیاقی سوزان دارند که ان لحظه ها ثبت شود. ثبت ان لحظه ها تنها از آیدا بر می آید که ملکه ی شعر شاملوست. با آن لحظه ها زندگی کرده است. آن لحظات را آفریده است. آیدا در همان چند مصاحبه ای  <br />
که از اوخوانده ایم و نیز در روایت بسیار درخشان مرگ شاملو و داستان توفان و درخت صنوبر- که خود شعر ناب غریبی ست- نشان داد که به خوبی کلمه و جایگاه بلند آن را می شناسد...<br />
پوسته لغزنده و ریزنده ی دارایی های شاملو را بگذارد برای دیگران! کلمه را در یابد.<br />
" بر چهره زندگانی من<br />
که بر آن<br />
هرشیار<br />
از اندوهی جانکاه حکایت می کند<br />
آیدا<br />
لبخند آمرزشی ست."<br />
حتما آیدا مثل مری هسکل، زن با شکوهی که زندگی و شعر جبران خلیل جبران را سامان داد و با انتشار یادداشت های روزانه اش گرامی ترین امکان شناخت جبران را برجای نهاد، می تواند چنین کرده باشد.<br />
و:<br />
دیده ام آن چشم دل سیه که تو داری<br />
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد<br />
رطل گرانم ده ای مرید خرابات<br />
شادی شیخی که خانقاه ندارد</p>

<p>                                                           </p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
       </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سایت التفسیر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/06/21/1055.php" />
<modified>2008-06-25T07:06:15Z</modified>
<issued>2008-06-21T00:42:47Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1055</id>
<created>2008-06-21T00:42:47Z</created>
<summary type="text/plain"> از دیشب کلافه ام، سایت&quot; التفسیر&quot; باز نمی شود. این سایت از طرف موسسه ی آل البیت اردن تدارک شده است. تقریبا تمامی تفاسیر معروف قرآن مجید از طریق این سایت قابل دسترسی ست. دیشب و امشب هم می...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p> از دیشب کلافه ام، سایت" التفسیر" باز نمی شود. این سایت از طرف موسسه ی آل البیت اردن تدارک شده است. تقریبا تمامی تفاسیر معروف قرآن مجید از طریق این سایت قابل دسترسی ست. <br />
دیشب و امشب هم می خواستم، ماجرای خضر و موسی را در سوره ی کهف ببینم، که همچنان در پس در مانده ام. با خودم می گفتم چرا حوزه علمیه قم چنین کاری نمی کند؟<br />
از سوی دیگر وقتی همه تخم مرغ ها در سبد اینترنت استٍ، همین می شود..<br />
اجلاس وزرای فرهنگ کشور های اسلامی در مراکش برگزار می شد.<br />
دیدار ی با ملک حسن پادشاه مراکش داشتیم. دیدار درشهر مراکش بود. شهر، به ویژه دیوارهای صورتی کاهگلی اش با خرمن خرمن گل های کاغذی براق بر سر دیوارها تابلو نقاشی بود...<br />
ملک حسن دقیقا پنج دقیقه برای جمع ما سخن گفت. سخن شگفت انگیز فراموش نشدنی. اکنون که پشت در سایت التفسیر مانده ام به یاد سخن او افتادم.<br />
" جوانی پیش ابونواس رفت و گفت می خواهم شاعر بشوم! راهنمایی ام کن. ابو نواس پرسید، در  تصمیمت جدی هستی؟ گفت بله. گفت برو از دیوان های شعر عرب ده هزار بیت حفظ کن و بیا! جوان رفت و سالی بعد آمد و گفت: حفظ کردم. ابو نواس گفت: همچنان می خواهی شاعر بشوی؟ گفت: حتما. ابونواس گفت: حالا برو . تمام این شعر ها را فراموش کن!"<br />
منک حسن گفت: داستان کامپیوتر مثل داستان همان جوان است و ابو نواس. در عین حالی که همه چیز در اختیار توست؛ هیچ چیز در کفت نیست!<br />
اکنون من همان حال را دارم. در سایت  شیعه هم که برخی تفاسیر هست، نه فهرستی وجود دارد و نه امکان جستجوی آیه. حروف هم بسیار ریز و سخت خوان...سایت التفسیر انصافا بی نظیر است؛ یک کتابخانه قرآنی کامل.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>چنگیز آیتماتوف</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/06/14/1053.php" />
<modified>2008-06-14T10:27:51Z</modified>
<issued>2008-06-14T10:09:12Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1053</id>
<created>2008-06-14T10:09:12Z</created>
<summary type="text/plain">چنگیز آیتماتوف چند روز پیش در گذشت. او پرچم ادبیات و هویت فرهنگی قرقیز ها بود. قرقیز های همه جای جهان.از جمله آنانی که در سین کیانگ چین زندگی می کنند. با داستان های او با زبان او و شخصیت...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>چنگیز آیتماتوف چند روز پیش در گذشت. او پرچم ادبیات و هویت فرهنگی قرقیز ها بود. قرقیز های  همه جای جهان.از جمله آنانی که در سین کیانگ چین زندگی می کنند. با داستان های او با زبان او و شخصیت جذاب او زندگی  کردند، و می کنند.<br />
از بخت خوش در جشنواره افسانه ای هزاره ماناس که در بیشکک بر گزار شد، با او آشنا شدم.  بهانه آشنایی هم صحبت اسلام کریم اوف بود که گفت:" همسر ماناس ازبک بوده است." دلیلش این بود که بخارا جزو ازبکستان است! به نخست وزیر قرقیزستان گفتم باید به کریم اوف جواب بدهم. گفت: سخنرانی ها در سطح روسای کشور هاست، شما معاون رییس جمهور هستی! گفتم، اگر سخن کریم اوف نبود اصراری نداشتم. با عسکر آقایف مشورت کرد، پذیرفتند که حرف بزنم. در باره منظومه ماناس و نسبت آن با شاهنامه، حتی وزن شعر، شباهت بحر متقارب شاهنامه و بحر متدارک منظومه ماناس صحبت کردم. گقتم ماناس روح قرقیزستان و همه قرقیز هاست. مثل شاهنامه که روح ما ایرانیان است. منظومه ماناس و شاهنامه فراتر از یک ملت قرار می گیرند، جزو میراث بشری اند. در باره بخارا هم حرف زدم...بی تاب هم بودم.<br />
رحمانوف رییس جمهور تاجیکستان از شادی در پوست نمی گنجید، بعد از صحبت گفت:" اسلام کریم اوف گپ بسیار می زند، اما شما از سی و دو دندانش یکی را آباد نگذاشتی!"<br />
گوشم به سخن نمکین رحمانوف بود اما چشمم گرم نگاه چنگیز آیتماتوفٍ! داشت با ماناسچی ها حرف می زد. گرمی نگاهش را حس کردم. به سویش رفتم. دستش را بر شانه ام گذاشت.گفت:" جوان ممکن است دیگران از تو تعریف کنند. اما من نه! می خواهم حرفی بزنم که برنجی!"<br />
گفتم:" من شما را دوست دارم. از حرفتان نمی رنجم."<br />
گفت:"  کسی که کلمه را می شناسد، در باره ی وزن شعر ماناس و شاهنامه حرف می زند ، نباید وقتش را در سیاست تلف کند. مثل اسبی هستی که ارابه را جلواش بسته اند.." شانه ام را فشار داد.<br />
" جوان اسب پشت ارابه نباش!"<br />
همچنان به چشمان مورب و لبانش نگاه می کردم. ضربه اش تا مغز استخوانم رسیده بود...<br />
در صحرای سبز تالاس-شهر ماناس-برای هر هیاتی یورت اختصاص داده بودند. خیمه قرقیزی. دنیای دیوانه کننده رنگها. پوست پلنگ و پازن که بر دیوار ها آویخته بود.</p>

<p>مهمانداران  با لباس های قزقیزی برایمان در لیوان های پایه بلند بلور آبی روشن شیر آوردند، سفیرمان گفت من شیر اسب نمی خورم! گفتم من می خورم. این جام بلور شیر اسب نشانه ی کمال مهمان نوازی قرقیز هاست.<br />
لیوان پایه بلند را در دست گرفتم. صدای آیتماتوف هم در گوشم بود. شیر غلیظ بود. طعم شیر بز و دوغ تازه می داد. تا ته لیوان نوشیدم. از خیمه بیرون آمدم. پرسیدم آیتماتوف کجاست. گفتند همراه عسکر اقایف است. در خیمه اوست...<br />
پیدایش کردم. همراه فدریکو مایور مدیر کل یونسکو بود...به خیمه ماناسچی ها رفتیم تا ماناس برایمان بخوانند.<br />
می خواندند، معنای هیچ واژه ای را نمی فهمیدم. اما اشک مجالم نمی داد.<br />
آیتماتوف هم ماناس خواند. صدایش در گوشم مانده است. در شعری که آیتماتوف خواند واژه" بیشکک" آمده بود. پرسیدم<br />
 معنای بیشکک چیه؟<br />
" کیسه چرمینی که سواران در آن شیر اسب می ریختند..."</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>عمو نبی و کتاب تازه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/06/12/1052.php" />
<modified>2008-06-12T10:49:08Z</modified>
<issued>2008-06-12T10:47:38Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1052</id>
<created>2008-06-12T10:47:38Z</created>
<summary type="text/plain">عمو نبی همیشه می گفت، کتاب غصه ی آدمو زیاد می کند! هر چه بیشتر بخوانی غصه ات زیاد تر می شود...عمو نبی دعا نویس مارون بود...همیشه خدا مثل گل آفتاب گردان درخشان و خندان بود...هر وقت کتاب تازه ای...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>عمو نبی همیشه می گفت، کتاب غصه ی آدمو زیاد می کند! هر چه بیشتر بخوانی غصه ات زیاد تر می شود...عمو نبی دعا نویس مارون بود...همیشه خدا مثل گل آفتاب گردان درخشان و خندان بود...هر وقت کتاب تازه ای بدستم می رسد انگار عمو نبی سبز می شود و می گوید: دنبال غصه تازه می گردی؟<br />
نکته ای که می خواهم برایتان بگویم،  اندوه آزار دهنده ترجمه در کشور ماست که به یمن روش آموزشی که داریم اگر صد سال هم زبان دیگری بیاموزیم دست آخر نه می توانیم صفحه ای به آن زبان بنویسیم و یا درست حرف بزنیم.<br />
در کلاس تفسیر مثنوی یکی از دانشجویان صفحه کتابی را نشانم داد، پرسید معنی این عبارت چیه؟<br />
کتاب" عیسی پسر انسان" نوشته جبران خلیل جبران بود که به فارسی ترجمه شده بود. عبارت این بود:<br />
" کنار دریاچه ی جلیله به خود زیان فراوان زدیم تا راهمان را به سوی پدر بیابیم و افسوس که اندک بود...اندک بود آن زیانی که به سود تبدیل شد."<br />
پیدا بود که عبارت گنگ است. کتاب را به امانت گرفتم. همان صفحه را داشتم نگاه می کردم. در پایین صفحه ، سطر آخر این جمله بودکه:<br />
" از کشاورزانی که شامگاهان با گاوشان از خانه بیرون می آیند..." (ص:75) به نظرم رسید، کشاورز که شب با گاوش از خانه بیرون نمی آید.<br />
دیدم کتاب با تیراژ خوب به چاپ سوم رسیده است.<br />
می دانید که دقت و میناگری های جبران خلیل در نوشتن نظیری ندارد. و نیز سرشاری عبارات او از معانی یکه است. او فقط! چهارسال صرف ویرایش" پیامبر" کرد. "عیسی پسر انسان" هم همان لطافت ها را داراست.<br />
مترجمی که می خواهد نوشته او را ترجمه کند،  بایستی نوشته را به درستی درک کند.<br />
آن عبارت نخست این است:<br />
By the Lake of Galilee we lost ourselves to find our way to the Father...<br />
" در کنار دریاچه ی جلیله خودمان را گم کردیم تا راهمان به سوی پدر را پیدا کنیم..."<br />
خود را گم کردن تا خدا را پیدا کنیم کجا و به خود زیان زدن کجا...<br />
آن جمله آخر هم درستش این بود که:<br />
…of the ploughman coming home with his oxen at eventide,<br />
برزگرانی که شامگاه با گاوهاشان به خانه می آیند...<br />
دیدم که نه ، کشته از بس که فزون است، کفن نتوان کرد. آن وقت یاد عمو نبی افتادم و غصه خوردم . غصه جوانانی که کتاب را با ذوق و شوق می خرند و می خوانند...<br />
مثلا می رسند به این عبارت:" در همین هنگام مهتاب پیر در افق پدیدار شد!"(ص:39) مترجم ماه بدر را مهتاب پیر ترجمه کرده است.<br />
و:" آن گاه به بسته های علف های خشک تکیه زدیم..." <br />
یعنی: روی سبزه ها لمیدیم...<br />
و:" ما گوش هایمان را حجامت کرده ایم.."(ص:118"<br />
تو را به خدا ترجمه را ببینید!<br />
جبران نوشته:<br />
We would cup our ears…<br />
یعنی برای بهتر شنیدن لاله گوشمان را پیاله کردیم. مثل آنانی که گوششان سنگین است، می خواهند بهتر بشنوند.<br />
و:" حتی آن هنگام که دستِ بدنش بر صلیب رفته و خونین بود، آن را می نواخت."(ص:125)<br />
و:" نه بر عرشه کشتی رسومات ما سایه بیفکند."(ص:212)<br />
منظور از " عرشه کشتی رسومات" تابوت عهد است.<br />
و... مرادم این بود که به ترجمه ها مطمئن نباشید... نام ناشر و مترجم را ننوشتم تا آزرده نشوند. گرچه انگار عمو نبی می گوید: من که گفته بودم!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>عذر دلپذیر تاخیر!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/06/06/1051.php" />
<modified>2008-06-06T01:16:18Z</modified>
<issued>2008-06-06T01:10:29Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1051</id>
<created>2008-06-06T01:10:29Z</created>
<summary type="text/plain"> مدتی سرگرم ویرایش آخر رمان &quot; خوش خیال بد اقبال&quot; امیل حبیبی بودم. به ناگزیر مدتی این مکتوب تاخیر شد! در کنار آن هم کلاس نقد و تفسیر مثنوی که تا به حال دوهقتگی بود، از این شنبه در...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p> مدتی سرگرم ویرایش آخر رمان<br />
" خوش خیال بد اقبال" امیل حبیبی بودم. به ناگزیر مدتی این مکتوب تاخیر شد! در کنار آن هم کلاس نقد و تفسیر مثنوی که تا به حال دوهقتگی بود، از این شنبه در کانون توحید لندن هفتگی خواهد بود...<br />
اما تاخیر در نوشتن مطلب برای مکتوب دلیل مهمتری دارد. رفته بودم نماز جمعه استنمور، در حیاط نماز جمعه دوستی که از ایران آمده بود. در همان حال و هوایی که داشتیم شیر قهوه بعد از نماز را می نوشیدیم، و من مست گل رزی بودم که حاج غلامحسین جان محمد به من داده بود. دوست ایرانی گفت، پیش   آقای مقدادی بودم، ایشان گقتند:" اگر فلانی در باره حضرت علی علیه السلام کتابی بنویسد، من هم کمک می کنم."<br />
 همین جمله در چند هفته گذشته خواب و آرامم را گرفته است!<br />
مثل همان روز و شب هایی شده ام که پیام آور عاشورا را می نوشتم. در باره ی حضرت امیر هم از سال ها پیش چنین قصدی داشتم...انگار با تشویق سرور ما حضرت آقای مقدادی آن نیت به بار نشسته است. مدتی است که در اندیشه بودم کتاب را باید از کجا و چگونه آغاز کرد...کلیدش را پیدا کردم! <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>فردوسی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/05/14/1047.php" />
<modified>2008-05-14T06:50:03Z</modified>
<issued>2008-05-14T06:46:46Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1047</id>
<created>2008-05-14T06:46:46Z</created>
<summary type="text/plain">&quot;فردوسي براي سرودن شاهنامه حدود پانزده سال و با هزينه كردن تمام سرمايه خود با ملاك قرار دادن شاهنامه ابومنصوري وقت صرف كرد. با اين حال از آنجا كه هيچ پادشاهي را سزاوار هديه كردن كتابش نمي‌ديد مدتي آن را...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>"فردوسي براي سرودن شاهنامه حدود پانزده سال و با هزينه كردن تمام سرمايه خود با ملاك قرار دادن شاهنامه ابومنصوري وقت صرف كرد. با اين حال از آنجا كه هيچ پادشاهي را سزاوار هديه كردن كتابش نمي‌ديد مدتي آن را مخفي نگه داشت و بخش‌هاي ديگري نيز به آن افزود. </p>

<p>پس از حدود ده سال در سن 65 سالگي و به دنبال تنگدستي، تصميم گرفت كتابش را به سلطان محمود تقديم كند. فردوسي آن را در شش يا هفت جلد براي سلطان محمود فرستاد. </p>

<p>به گفته خود فردوسي، سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نكرد و پاداشي را كه مورد انتظار فردوسي بود برايش نفرستاد. </p>

<p>جنازه فردوسي پس از مرگش، اجازه دفن در گورستان مسلمانان را نيافت و در باغ خود وي يا دخترش در طوس دفن شد"<br />
متنی که خواندید، در توضیح چاپ  ایران چک  فردوسی که تازگی منتشر شده است، در خبرگزاری فارس و دیگر سایت های خبری مثل فردا آمده است.تنها در یک جمله می توان گفت  اطلاعات این گزارش نادرست است. دیگر هر کودک دبستانی می داند که فردوسی 30 سال صرف سرودن شاهنامه کرد.<br />
بسی رنج بردم دراین سال سی<br />
عجم زنده کردم بدین پارسی<br />
نمیرم ازین پس که من زنده ام<br />
که تخم سخن را پراکنده ام.<br />
پیداست فردوسی شاهنامه را برای این که به شاهی تقدیم کند و پولی بگیرد نسروده است. و داستان فردوسی و محمود هم داستان دیگری ست...<br />
فردوسی شاهنامه را به محمود غزنوی تقدیم کرد تا کتاب بماند. او که یک نسخه بیشتر نداشت. اگر کتاب به دربار محمود نمی رفت، استنساخ نمی شد و نمی ماند. کتابی که در محتوا ضد محمود غزنوی بود و ترکان تورانی را نقد می کرد...به محمود اهدا شد. رندی شگفت انگیز فردوسی.<br />
و دیگر سخن این که شاهنامه ابو منصوری ملاک نبود...<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نگاه سلطان العلما پدر مولوی به زندگی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/05/11/1046.php" />
<modified>2008-05-11T18:21:01Z</modified>
<issued>2008-05-11T18:17:44Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1046</id>
<created>2008-05-11T18:17:44Z</created>
<summary type="text/plain">زندگی چیست و دین چه نسبتی با زندگی دارد؟ کدام راه و روش را انتخاب کنیم؟ گویی این پرسش برای سلطان العلما بهاالدین خطیبی، پدر مولوی مطرح بوده است. در فصل نخست کتاب &quot; معارف&quot; در تفسیر اهدنا الصراط المستقیم...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>زندگی چیست و دین چه نسبتی با زندگی دارد؟ کدام راه و روش را انتخاب کنیم؟ گویی این پرسش برای سلطان العلما بهاالدین خطیبی، پدر مولوی مطرح بوده است. در فصل نخست کتاب " معارف" در تفسیر اهدنا الصراط المستقیم نوشته است:<br />
" گفتم ای الله هر جزو مرا به انعامی به شهر خوشی و راحت برسان و هزار دروازه ی خوشی بر هر جزو من بگشای و راه راست آن باشد که به شهر خوشی برساند و راه کژ آن باشد که به شهر خوشی نرساند"<br />
ایمان در نگاه سلطان العلما و پسرش راهی به خوشی ست. در روزگاری زندگی می کنیم که به تعبیر عبید مذهب مختار و دین دلپسند، دینی است که آمیخته ی با مصیبت باشد. انگار شادمانی گمراهی ست. چنین دین و آئیینی، که با فطرت انسانها ناسازگار ست، جوانان را از دست می دهد. جوان دوست دارد که دین برای او مثل آب برای ماهی باشد. تری و تازگی و حیات ماهی از آب است. گرایش شگفت انگیز ایرانیان و جهانیان به مثنوی، در این روزگاری که صدای گلوله و عزا قطع نمی شود، نشانه ای است که سرشت انسان ها روی به شادمانی و آزادی دارد.  <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>کسی سر جای خودش نیست!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/04/29/1041.php" />
<modified>2008-04-29T08:05:23Z</modified>
<issued>2008-04-29T07:31:01Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1041</id>
<created>2008-04-29T07:31:01Z</created>
<summary type="text/plain"> در فرهنگ کهن ایران، واژه ی اندیشه برانگیزی وجود دارد:&quot;خویشکاری&quot; یعنی هر کسی کار خودش را درست انجام بدهد...مثلا رییس جمهور مسئول اداره امور اجرایی کشور است. اصلاح امور جهان یا رهبری جهان اسلام به او ربطی ندارد. دادستان...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p><br />
در فرهنگ کهن ایران، واژه ی اندیشه برانگیزی وجود دارد:"خویشکاری"<br />
یعنی هر کسی کار خودش را درست انجام بدهد...مثلا رییس جمهور مسئول اداره امور اجرایی کشور است. اصلاح امور جهان یا رهبری جهان اسلام به او ربطی ندارد. دادستان کل کشور بایستی نگران پرونده های قضایی و حقوق مردم باشد...مثل پرونده دکتر زهرا که در همدان در بازداشتگاه کشته شد...پرونده های دانشجویان...همین حسینیه شیراز و...اما دادستان کل در باره واردات عروسک بیانیه می دهد...وزیر کشور معمولا در باره مسایل اقتصادی مصاحبه می کند و از دستاوردهای اقتصادی می گوید...استاندار لرستان در باره این که ما جزو پنج کشور اتمی دنیا هستیم حرف می زند...<br />
سال ها پیش رفته بودم به اردوگاه نگهداری بیماران جذامی در تبریز...خاطره غریبی بود...دیدن راهبه های اروپایی که سالیان سال است در خدمت جذامیان عمر می گذرانند و فارسی را هم با لهجه آذری حرف می زنند...رفتم مدرسه ابتدایی کودکان جذامی ها...مدرسه مثل یک زباله دانی در میان باغ بود...تار و غبار گرفته. کثیف، آن چنان که نفست بند می آمد...در دفتر مدرسه با مدیر مدرسه صحبت می کردم. گفت علوم سیاسی خوانده، شروع کرد به تحلیل مسایل ایران و جهان. گفتم:" می دونی مهمترین مساله جهان چیه؟"<br />
چند مساله ای را بر شمرد. مدام می گفتم نه! از اون مهمتر هم هست. دست آخر پرسید :" کدوم مساله؟"<br />
گقتم:" مدرسه باباباغی!" تو باید یه این مدرسه برسی. اگر به جای تو بودم. با کمک بچه ها مدرسه را جارو می کردم. رنگ می زدیم. از آموزش و پرورش کمک می گرفتم...تو برادر عزیز به درد این مدرسه نمی خوری. تو باید رییس بشی...<br />
آن مدیر مدرسه باباباغی تنها نمانده است...<br />
انگار مدرسه و مدیر تکثیر شده است...<br />
 <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>گرانی و بی فرهنگی؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/04/19/1038.php" />
<modified>2008-04-19T06:40:35Z</modified>
<issued>2008-04-19T06:38:49Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1038</id>
<created>2008-04-19T06:38:49Z</created>
<summary type="text/plain">دولت ولایت؛ از آغاز کارش تا به امروز دست به انتشار بی سابقه ی پول و شبه پول زده است. خواجه حافظ هم می داند، که این رویه موجب تورم و گرانی می شود. از سوی دیگر با سیاست تشویق...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>دولت ولایت؛ از آغاز کارش تا به امروز دست به انتشار بی سابقه ی پول و شبه پول زده است. خواجه حافظ هم می داند، که این رویه موجب تورم و گرانی می شود. از سوی دیگر با سیاست تشویق واردات،  تولید ملی در زمینه های مختلف ضربه های ویران کننده ای  دیده  است. همه از جمله آقای مصباحی مقدم هم به درستی گفته اند که حجم شگفت انگیز نقدینگی ریشه گرانی هاست...در این میان آیه الله مهدوی کنی که اعتبار و احترام بسیاری دارند، اشاره به بی فرهنگی مردم در مصرف کرده اند... ایشان هم نخست وزیر بوده اند و هم وزیر کشور...مسئولان اقتصادی در دولت ایشان می گفتند، آقای مهدوی به نظریات کارشناسی به دقت گوش می داد. دولت فعلی، چنین خط مشی یی ندارد. گرانی و تورم ناشی از بی فرهنگی مردم نیست و ناشی از بی برنامگی و شتابزدگی و شعار زدگی دولت است.آیه الله مهدوی بار دیگر کارشناسان اقتصادی معتمد خود را دعوت کنند. تمامشان هم از جناح اصول گرا باشند. تا به ایشان بگویند ریشه گرانی ها کجاست.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بی نام</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/04/10/1032.php" />
<modified>2008-04-10T09:10:53Z</modified>
<issued>2008-04-10T09:10:01Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1032</id>
<created>2008-04-10T09:10:01Z</created>
<summary type="text/plain"> از صلیب سیاست و سنت پایین آمدم. پیشانی کوتاه و چشمان تنگ فقیه قیافا تخته نشان آب دهان مریم مجدلیه ست، تبسمی گرم بر لبان مریم. لندن/10/4/2008...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p></p>

<p>از صلیب سیاست و سنت<br />
پایین<br />
آمدم.<br />
 پیشانی کوتاه و چشمان تنگ <br />
فقیه قیافا<br />
تخته نشان آب دهان<br />
مریم مجدلیه ست،<br />
تبسمی گرم بر لبان <br />
مریم.<br />
                                        لندن/10/4/2008<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>انسان دوبار متولد می شود.</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/04/04/1030.php" />
<modified>2008-04-04T19:44:07Z</modified>
<issued>2008-04-04T19:42:00Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1030</id>
<created>2008-04-04T19:42:00Z</created>
<summary type="text/plain">با کودک قرن خدا حافظی کردم...در ذهنم این پرسش می جوشید، او در کدام فضا بالیده است. ریشه ها کجاست که چنین نهال با شکوهی را پرورده است...مادرش می گفت: &quot;پدر ، وقتی پانزده ساله بوده به جبهه می رود....</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>با کودک قرن خدا حافظی کردم...در ذهنم این پرسش می جوشید، او در کدام فضا بالیده است. ریشه ها کجاست که چنین نهال با شکوهی را پرورده است...مادرش می گفت:<br />
"پدر ، وقتی پانزده ساله بوده به جبهه می رود. هم تنش پر از ترکش می شود و هم تیزاب ترکش، انگشتانش را با خود می برد و هم شیمیایی می شود. جانبازی که نخواسته پرونده جانبازی داشته باشد. معلم است...<br />
می گوید، آن وقتی که  جبهه رفتم نوجوان بودم. اگر بار دیگر  دشمن پای به خاک ما بگذارد بازهم به جبهه می روم. این بار با آگاهی بیشتر..."<br />
به کودک گفتم بیا تا با هم دوست باشیم، من همیشه دوستانی داشته ام؛ که سالیان سال از من بزرگتر بوده اند...گفت:" من هم چنین دوستانی دارم..."<br />
بهار امسال برای من رنگ و بوی کودک قرن را دارد. انسانیت ناب.<br />
عین القضات گفته است، انسان دوبار متولد می شود. مسیح هم  همین سخن را دارد. کسی که دوبار متولد نشود، به ملکوت راه پیدا نمی کند. <br />
ای برادر عقل یک دم با خود آر<br />
دم به دم در تو خزان است و بهار<br />
نماد انسان ناب و حقیقت ایمان کودک است. می توانیم در سایه نگاه کودکی دوباره متولد شویم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>کودک قرن؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/04/02/1029.php" />
<modified>2008-04-02T07:38:56Z</modified>
<issued>2008-04-02T07:34:04Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1029</id>
<created>2008-04-02T07:34:04Z</created>
<summary type="text/plain">به دیدار شاعر رفته بودیم، تا دمی هم مست بهار واژه ها شویم... کودک جنگ آنجا بود. نوه ی شاعر، با دستی که مثل شمع تا بالای آرنج آب شده بود.. کودک دهساله به نظر می رسید. زیبا، با چشمان...</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>به دیدار شاعر رفته بودیم، تا دمی هم مست بهار واژه ها شویم... کودک جنگ آنجا بود. نوه ی شاعر، با دستی که مثل شمع تا بالای آرنج آب شده بود.. کودک دهساله به نظر می رسید. زیبا، با چشمان هوشمند و صدایی آرام. شعر " آب را گل نکنیم!" سپهری را از بر خواند. بی درنگ و بی تپق. مادرش- دختر شاعر- گفت:" پدرش جانباز شیمیایی ست. کودک این گونه- با دستی آب شده- به دنیا آمده است."<br />
 لحظه ای خیال کردم, وقتی پسر را در آغوش مادرش گذاشته اند، جهان چه حالی داشته است. مادر به آستین خالی کودک چگونه نگریسته است؟ پدر؟<br />
کودک جنگ ، پیراهن فیروزه ای پوشیده بود. تا بالای آرنج- که نبود- پیراهن را تا زده بود. باقلوا تعارف کرد. با آنچه از بازویش باقی مانده بود. می کوشید جعبه باقلوا را متعادل نگهدارد. گفتم:" دستت درد نکند." بی اختیار لبم را جویدم که چرا توجه نمی کنی، مگر دستش را ندیدی؟<br />
گفت: "دیوونه ی ریاضی هستم و عاشق تاریخ!"<br />
گفتم: " من هم تاریخ خوانده ام." می خواستم بگویم، تاریخ بر رنج هایم بسیار افزوده است. دیدم  با کودکی  که پرچم رنجی سنگین را بر دوش دارد، چگونه می توان از رنج سخن گفت. کاش می توانستم در داستانی نگاه کودک و مادر و پدر و شاعر را به زندگی با چهار روایت می نوشتم...<br />
به قول جوان ها در برابر آرامش و شکوه رنج کودک جنگ کم آورده بودم. با شانه هایی سنگین از خانه شان بیرون آمدم. انگار راه را گم کرده بودم...<br />
برق شادی در دلم درخشید، در انتظار کودکی بمانیم که با یک ذهن ریاضی موشکافانه، تاریخ رنج های ما را بنویسد.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سوگند شگفت انگیز شیرین</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2008/03/26/1027.php" />
<modified>2008-03-26T07:37:10Z</modified>
<issued>2008-03-26T07:35:38Z</issued>
<id>tag:mohajerani.maktuob.net,2008://1.1027</id>
<created>2008-03-26T07:35:38Z</created>
<summary type="text/plain">میلاد پیامبر اسلام، امام صادق، زرتشت، رستاخیز مسیح همه به بهار رنگ و بوی دیگری داده است... در میان سوگند های قرآن مجید؛ سوگند به آفتاب وماه و ستاره و قلم و قیامت و... سوگند شگفت انگیز شیرینی آمده است....</summary>
<author>
<name>mohajerani</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://mohajerani.maktuob.net/">
<![CDATA[<p>میلاد پیامبر اسلام، امام صادق،  زرتشت، رستاخیز مسیح همه به بهار رنگ و بوی دیگری داده است...<br />
در میان سوگند های قرآن مجید؛ سوگند به آفتاب وماه و ستاره و قلم و قیامت و... سوگند شگفت انگیز شیرینی آمده است. خداوند به پیامبر می گوید:" لعمرک!" به جان تو سوگند!(آیه 72، سوره حجر)<br />
در تفسیر" النکت و العیون" ماوردی، چهار نکته در باره این سوگند ذکر شده است: زندگی، منش، جان و حقیقت. <br />
از زندگی مرادش ظرف عمر پیامبر است. سال هایی که زندگی کرد. امام فخر رازی معتقد ست این سوگند، نشانه ای است که پیامبر اسلام کریمترین انسان ها در نزد خداوند است. خداوند به جان هیچ کس دیگری سوگند نخورده است.<br />
پیامبر در کدام منزلت قرار دارد، که خداوند به جان او سوگند می خورد؟<br />
در" فتوحات مکیه" ابن عربی ، در باب 337 در باره منزلت پیامبر اسلام آمده است:" و لیس فی المنازل اعلی من ها ینالها محمد(ص)<br />
دیگر منزلتی بالاتر از آن که محمد(ص) به آن دست یافته قابل تصور نیست.<br />
به قول سعدی: "بلغ العلی بکماله" <br />
 و" سرو نروید به اعتدال محمد!"<br />
او ظرف شایسته ی کلمات و آیات الهی است. قرآن مجید تنزیل آیاتی است که بر جان پیامبر نازل شد. جام جان بلورینی که آفتاب وحی بر آن تابید. تابش و درخششی که گاه ممکن است ظرف با مظروف یکی به نظر برسد. <br />
جام وشراب گاه آنچنان از شدت زلالی در هم آمیخته اند که یگانه به نظر می رسند. اما دوگانه اند.<br />
مطلق آن آواز خود از شه بود<br />
گرچه از حلقوم عبدالله بود!<br />
گر شود پر نور روزن یا سرا<br />
تو مدان روشن مگر خورشید را</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>