«این دیگر اسمش آزادی بیان نیست

گفتگو با دکتر عطاءالله مهاجرانی پیرامون فیلم «فتنه»
«این دیگر اسمش آزادی بیان نیست»
آقای خیرت ویلدرس نماینده‌ی پارلمان هلند و در واقع یکی از بنیان‌گذاران «حزب آزادی» هلند، پس از ماه‌ها تبلیغات درباره‌ی فیلمی که در مورد اسلام خواهد ساخت، سرانجام این فیلم را ساخت و روز پنجشنبه این فیلم روی اینترنت قرار گرفت. فیلمی پانزده دقیقه‌ای درباره‌ی خشونت و اسلام و در واقع در نقد اسلام.

درباره‌ی این فیلم بلافاصله موضع‌گیری‌های متفاوتی در حمایت یا مخالفت آغاز شد؛ تا جایی که نخست‌وزیر و وزیر خارجه هلند آن را محکوم کردند. در این باره با آقای عطاءالله مهاجرانی وزیر ارشاد در دولت اصلاحات و رییس سابق «سازمان گفت‌وگوی تمدن‌ها» در لندن گفت‌وگو کردم:

من این فیلم را پنجشنبه‌شب دیدم. یعنی بعد از آن‌که منتشر شد، من همان ساعات نخست فیلم را دیدم.
آقای مهاجرانی در مورد این فیلم از جنبه‌های مختلف اجتماعی‌­ سیاسی برخوردهای متفاوتی می‌شود. نگاه شما به خود این فیلم به عنوان یک کار سینمایی چیست؟
به نظر می‌رسد که اساساً به عنوان یک فیلم نباید در موردش صحبت کرد. چون یک اثر هنری نیست که بشود به عنوان یک فیلم مطرح کرد و حتی یک فیلم مستند هم نیست که ما عنوان کنیم که یک فیلم مستند درجه اولی ساخته شده است. بیشتر همان تبلیغات ویژه‌ای است که علیه اسلام و قرآن دراین فیلم مطرح است.
چنان‌چه پیش از آن‌که این فیلم هم منتشر بشود، مصاحبه‌ای را من دیدم که سازنده فیلم با شبکه‌ی تلویزیون «Fox News» داشتند که در آن‌جا هم به صراحت می‌گوید، قرآن یک کتاب فاشیستی، یک کتاب تروریستی است و من فیلمی را دارم می‌سازم، (در همان زمانی بود که فیلم را داشت می‌ساخت) علیه قرآن و علیه اسلام. آن‌جا هم اشاره می‌کند که قرآن و اسلام قابل تفکیک نیستند و البته می‌گوید که من نمی‌خواهم به مسلمان‌ها اهانتی بکنم.
فیلمی که من دیدم، هفت بخشی که در این فیلم من دقت کردم، در واقع شش بخش‌اش، مستند است از برخی آیات قرآن مجید که در فیلم آیه‌ای خوانده می‌شود و بعد هم با استفاده از فیلم‌ها و عکس‌ها و به هر حال گزارش‌هایی که در اختیار بوده است، توضیح می‌دهد که در واقع آن‌چه پیش آمد، مثلاً حادثه‌ی ۱۱/۹ به قول اروپایی‌ها...
یازده سپتامبر.
بله. این مبتنی است بر آیه‌ قرآن مجید که آیه را هم ما می‌شنویم.
آقای مهاجرانی وقتی آیه‌ای از قرآن آن‌جا نقل می‌شود، این استنباط را آیا پیش نمی‌آورد که خب این مستند است و یک درک واقعی از قرآن؟
آیات را ایشان، مثل آیات هر کتاب مقدس دیگری، از ظرف زمانی و تفسیری و تعبیری آیه خارج کرده است. یعنی در واقع فرض بکنیم آیه‌ای که در یک مقطع خاصی در صدر اسلام در دوره‌ی مبارزه و جهاد مسلمان‌ها با دیگران، در مدینه مطرح بوده یا با مشرکین، آن‌ها را در ظرف زمانی امروز قرار داده و وقایعی را که پیش آمده، با همان‌ها تنظیم کرده است؛ درست مثل کاری که بن لادن و طالبان و دیگران می‌کنند.
اگر ما از این زاویه نگاه بکنیم، فرض بکنیم که اگر صحیفه یوشع را ما در کتاب مقدس بخوانیم، صحیفه یوشع خشن‌ترین متنی‌ است که در یک کتاب مقدس می‌شود پیدا کرد. در فصل‌های ششم و یازدهم صحیفه یوشع توضیح می‌دهد که چگونه یوشع شهرها را آتش می‌زد و یهوه خدای بزرگ به او می‌گفت که به هیچ جنبده‌ای رحم نکن. او حتی گاو، گوسفند، سگ و گربه و الاغ را هم می‌کشت، به خاطر این‌که دستور یهوه این بود که هیچ ذی‌حیاتی نباید زنده بماند. آیا اگر ما این را نقد بکنیم، معنایش این است که یهودیت و مسیحیت همین هستند؟ در واقع یک متنی را از کتاب مقدس ما برداریم و بدون توجه به مجموعه شرایط.
اجمالاً از این طرف هم به نظرم این کار قابل توجهی به لحاظ تحقیقی و پژوهشی نیست. البته امروز هم می‌دیدم که نخست‌وزیر هلند گفته بوده که او {خیرت} بین تروریسم و اسلام را مخلوط کرده است که این تفسیر درستی است. در واقع فیلم خواسته بگوید تروریسم همان اسلام است.


آقای مهاجرانی می‌دانید که این نظر هم وجود دارد که صرف نظر از این که محتوای این فیلم صحیح هست یا نیست، مخالفت با این نوع کارهای هنری در واقع نقض آزادی بیان و اندیشه است. نظر شما در مورد امکان ساختن این نوع کارها در ارتباط با آزادی بیان و اندیشه چه هست؟
به نظرم می‌رسد آزادی بیان که مطرح می‌شود، کاملاً تفسیرپذیراست. یعنی خب ما در غرب می‌بینیم؛ من در لندن زندگی می‌کنم؛ شرایط را می‌بینم. شما می‌بینید به محض این‌که یک تفسیری یا مطلبی نسبت به اسراییل یا نسبت به یهودیت مطرح می‌شود، چگونه واکنش‌های تندی صورت می‌گیرد. یعنی آن آزادی بیان در این حیطه‌ها وارد نمی‌شود.
اما نسبت به اسلام هست که این آزادی مطلق را ما قایل هستیم که مطرح می‌کنند. تا به حال ما ندیدیم در غرب کتابی منتشر شده باشد که نسبت به موسی یا نسبت به مسیح تعابیری که فرضاً در کتاب سلمان رشدی بود نسبت به پیامبراسلام یا خاندان او، مطرح شده باشد. از این جهت من نمی‌پذیرم که خیلی این مقوله را در حوزه‌ی آزادی بیان قرار بدهیم.
ضمن این‌که وقتی اعتقادی، اعتقاد میلیون‌ها نفر هست، ۱.۵ میلیارد مسلمان به پیامبرشان احترام می‌گذارند، به دین‌شان احترام می‌گذارند، در هر حال این زیر یک مجموعه‌ای است که به عنوان مسلمان هستند. اگر ما اهانت بکنیم به پیامبر یا آن‌چه برای این مجموعه امر مقدس است، اسمش آزادی بیان است؟ آزادی اندیشه است؟
یک وقتی هست که فردی پیامبر یا دین ما را نقد می‌کند؛ حتی ممکن است بگوید که می‌توان از بعضی آیات قرآن هم برداشت‌هایی کرد که مثلاً بن‌لادن و تروریست‌ها استفاده می‌کنند. اما نقد، به نظر من با اهانت، یا این‌که شما در همین فیلم «فتنه» هم دیدید که مقطعی صفحه سیاه می‌شود و شما صدای پاره شدن کاغذ را، یعنی برگ قرآن را می‌شنوید، (تفاوت دارد.)* این دیگر اسمش آزادی بیان نیست.
آقای مهاجرانی شما این کار را در نفس خودش یک حرکت سیاسی می‌بینید و یک پیام سیاسی، یا یک کار هنری و حالا به زعم شما بی‌مایه؟
البته من این را تولید هنری نمی‌دانم. جز آن صدایی که آیات قرآن را می‌خواند که یک هنر هست، و به غیر از موسیقی فیلم که در هر حال یک ارزش مشخصی دارد، آن‌چه در خود فیلم هست، آن را دیگر به عنوان یک اثر هنری نمی‌شود تلقی کرد.
البته وقتی برمی‌گردیم و سازنده‌ی فیلم را بررسی می‌کنیم، سازنده‌ی فیلم در ۲۵ سال گذشته ۴۰ بار به اسراییل سفر کرده و حتی وقتی گزارش سفرهای خودش را هم می‌دهد، شما می‌بینید که نسبت به اسراییل نوعی شیفتگی و دلدادگی دارد. با بسیاری از مقامات درجه اول اسراییل مثل نتانیاهو و اولمرت و دیگران ملاقات کرده است. حتی من چک می‌کردم، امروز در روزنامه‌های اسراییلی نوعی ذوق‌زدگی را شما در مطبوعات اسراییل می‌بینید.
فکر نمی‌کنم که چهره‌ی این سازنده‌ی فیلم را از سیاستی که درصدد نوعی مواجهه با مسلمان‌ها و قرآن مجید و اسلام است، جدا کرد. فرض کنید کتابی که نیچه علیه مسیح نوشت و بسیار تند هم هست؛ نیچه را نمی‌شود متهم کرد که او عامل سیاسی جایی بود. او یک فیلسوف است با شناسنامه‌ی مشخص و مستقل.
آقای مهاجرانی به نظر شما برخورد مناسب از جایگاه یک روشنفکردینی نسبت به ساختن این فیلم یا کارهایی نظیر آن چه باید باشد؟
من گمان نمی‌کنم که به عنوان روشنفکر دینی بشود در مورد این کار برخوردی صورت داد. چون این کار نه یک نقد است، نه یک کار پژوهشی و نه یک کار علمی است. در واقع چیزی نیست که به عنوان روشنفکر آن را به عنوان موضوع بررسی خودتان بتوانید قرار بدهید.
البته خب خوشبختانه ما در زمانی زندگی می‌کنیم که در کنار فرض بکنید این فیلمی که ایشان پخش کرده‌اند، کتابی هم در همین ماه‌های اخیر منتشر شد. جلد سوم مجموعه سه‌گانه‌ی «هانس کونگ» که من دیدم سراسقف سابق کانتر‌بری آقای «جرج کری» گفته بود که، «هانس کونگ» بزرگ‌ترین فیلسوف بزرگ الهی روزگار ماست.
شما می‌بینید که «هانس کونگ» در این کتابش که به نام «اسلام، گذشته، امروز و آینده» منتشر شده است، در تجلیل از اسلام است؛ در تجلیل از پیامبر ماست. حتا در این کتاب به صراحت می‌گوید، چرا ما مسیحیان برخی افرادی را به عنوان پیامبر قبول می‌کنیم، مثل «آموس» نبی و «ارمیا» نبی، ولی «محمد» را به عنوان پیامبر قبول نمی‌کنیم. شما می‌بینید که الهی‌دان درجه اول مسیحی که شخص بسیار بسیار شاخصی هم هست، درباره‌ی اسلام کتاب منتشر می‌کند؛ نسبت به پیامبر اسلام احترام می‌گذارد.
آن سوی دیگر هم یک کسی که مطلقاً با اسلام آشنا نیست. حتی شما شاهد بودید که پاپ در همان سخنرانی معروفش در آلمان، وقتی که استناد می‌کرد به آیات قرآن مجید، آیه‌ی بسیار معروف ۲۵۶ سوریه بقره را ایشان به شکلی مطرح کرد که این آیه مکی بود. یعنی پیدا بود که الفبای آشنایی با قرآن را هم ایشان نمی‌دانند.
آن‌چه اهمیت دارد این است که حتی همین بحث و برخوردها موجب می‌شود که مردم بیشتر در مورد اسلام فکر بکنند، قرآن را بیشتر بخوانند و جست‌وجو و کشف بکنند. من گمان می‌کنم که این کف‌ها در هر حال فرو می‌نشیند و آن‌چه باقی می‌ماند، حقیقتی‌ست که در هر حال ما شاهدش خواهیم بود.
بخشی هم در مورد صحبت‌های مقامات ایرانی، آقای احمدی‌نژاد و آقای مشکینی، در این فیلم بود!
مطلبی که ایشان از آقای احمدی‌نژاد و آقای مشکینی در این فیلم نقل کرده است، همان روایتی ا‌ست که در مورد همه‌ی ادیان هست. شما وقتی یهودیت را هم می‌بینید، یهودیت هم در مورد یک آینده جهانی برای خودش صحبت می‌کند. مسیحیت هم همین حرف را می‌زند. «جرج بوش» هم می‌گوید من برای کارهایی که انجام می‌دهم یک رسالت تاریخی و الهی دارم. خب همین تعبیر در اسلام هم هست و در واقع هیچ دینی بدون آینده‌ نیست. معتقد است که چون این دین حقیقت است (از زاویه‌ی پیروان آن دین ما نگاه می‌کنیم) معتقد است که این حقیقت حاکم خواهد شد.
آقای مهاجرانی نگرانی‌هایی هم در مورد موضع‌گیرهای دولت ایران هست. شما فکر می‌کنید باید منتظر موضع‌گیری‌های تندتری از جانب دولت ایران باشیم؟
گمان نمی‌کنم که ایران، بیش از آن‌چه سخنگوی وزارت خارجه‌ی ما موضع گرفتند، این مطلب را بلندتر یا بالاتر از آن تلقی بکنند. من گمان می‌کنم همان موضعی که سخنگوی وزارت خارجه ایران در مورد محکومیت این فیلم گرفت، همان کفایت می‌کند.
رادیو زمانه


توسعه ایرانی

اعتماد-کيوان مهرگان: گفت وگو با عطاءالله مهاجراني آن هم درباره زوال تمدن ها و راه هاي جلوگيري از توقف توسعه ايراني از آن روي اهميت دارد که وي زماني عهده دار مرکز گفت وگوي تمدن هاي سيدمحمدخاتمي بود و پيش از آن هم بر کرسي صدارت وزارت ارشاد اسلامي تکيه زده بود. دو مسووليتي که مهاجراني با سروصداي زيادي آنها را واگذار کرد و سرانجام پس از يک دوره ايجاد دردسر براي مهاجراني او ناچار راهي فرنگ شد و در انگلستان اقامت گزيد. اما مهاجرت مانع از آن نشد تا او به تحولات داخل کشور خاصه به تحولات سه چهار سال اخير واکنش نشان ندهد. از قضا او بيشتر به واکاوي آسيب هاي احتمالي فراروي آينده ايران و به خصوص درباره چگونگي زوال تمدن ها از گذشته تاکنون به بحث مي پردازد. در اثناي چنين بحث هايي است که مهاجراني به توسعه ايراني گريزي مي زند و يک راه حل ساده را براي اينکه ايران به توسعه برسد ارائه مي دهد. او مي گويد ما خودمان نبايد به مانعي براي توسعه تبديل شويم بلکه اگر اجازه دهيم، ايرانيان خود راه پيشرفت و توسعه را پيدا مي کنند.مهاجراني همچنين به واکاوي دلايل معکوس جلوه دادن حقيقت هاي دروني ايران مي پردازد و مي گويد واقعيت اين است که دستگاه تبليغاتي غرب مي کوشد از ايران کشوري با چهره يي عقب مانده ترسيم کند. بر نارسايي ها تاکيد و توجه بسيار مي شود. هيچ وقت يادم نمي رود، وزير خارجه لبنان در بيست سال پيش از من مي پرسيد؛ در تهران ساختمان هاي چند طبقه وجود دارد؟، حتي گاه به گونه يي جلوه داده مي شود که مردم در تامين غذاي روزمره خود با مشکل مواجهند و... بديهي است کسي که ايران را مي شناسد و گذرش به ايران مي افتد، به روشني مي بيند که آنچه مي بيند با آنچه شنيده است، فاصله يي بسيار دارد.مهاجراني از همين رو سفارش مي کند که ما خود به گونه يي عمل نکنيم که عظمت تمدن ايراني- اسلامي را به چالش بکشانيم. وي در عين حال به بحث تحديد جغرافيايي تمدن ها نيز اشاره مي کند و مي گويد قائل به نابودي تمدن ها نيستم اما مي شود گفت تمدن ها نيز کوچک مي شوند.گفت وگو با مهاجراني را در بخش سياسي مي خوانيد.

- شما در رمان سهراب کشان از زبان يکي از قهرمانان مي گوييد؛ «روز به روز کوچک تر شديم.» منظور شما از کوچک شدن چيست؟

کوچک شدن جغرافيايي، تاريخي، تمدني و فرهنگي. کشور و ملت ما بيش از هزار سال يک قدرت تاثيرگذار جهاني بوده است. کوروش يک رهبر سياسي ايراني است. شما ببينيد ايران دوران کوروش تا ايران امروز از هر نظر چه مقدار کوچک شده است؟ شايد مقايسه رفتار و منش امروزه ما و کوروش معيار مناسبي باشد.

-ريشه هاي اين کوچک شدن در حوزه تمدن ايران را مي توانيد تشريح کنيد؟

پيوستگي مدام در امر تمدن سازي و تاثيرگذاري سياسي و فرهنگي در مورد هيچ تمدني اتفاق نيفتاده است. تمدن ها هم دوران رشد و شکوفايي و نيز دوران افول و پژمردگي دارند. گاه تمدن ها را مثل حيات يک انسان يا درخت بررسي مي کنند. دلايل سقوط تمدن هخامنشي و ساساني امر مکتومي نيست. شايد بتوان گفت استبداد وقتي تبديل به نهاد و شيوه اصلي اداره کشور شد و نخبگان و اهل نظر بر کناره رفتند، دوران فروپاشي آغاز مي شود.

- آيا اين کوچک شدن همچنان ادامه دارد؟

بستگي به شيوه تدبير امور دارد. به عنوان مثال اگر در آغاز قرن بيستم تدبير درستي اتخاذ نمي شد، استبعادي نداشت که بريتانياي کبير آن روز ها خوزستان را از ايران جدا مي کردند و شيخ نشين ديگري تاسيس مي شد. ما هم در شرايطي نبوديم که بتوانيم در برابر اين اقدام مقاومت موثري داشته باشيم. مگر در دوران قاجاريه از شمال و شرق و غرب کوچک نشديم؟

- اين کوچک شدن در حالي رخ داد که ما بالقوه يکي از قدرت هاي جهاني بوديم . اين کوچک شدن و اين بالقوه بودن براي يک قدرت جهاني را چگونه تحليل مي کنيد؟

قدرت جهاني را بايد تعريف کرد. نفت و موقعيت جغرافيايي- سياسي ايران و پيوند با جريان اسلام گرايي به ايران موقعيت تاثيرگذاري بخشيده است. بخشي از اين نقش آفريني نيز به دليل ناکامي هاي سياست هاي منطقه يي امريکا و هم پيمانان اوست.

- صاحب نظران به قدرت بخشي نفت نگاه ترديدآميزي دارند. يعني بدون نفت نمي توان از اين اثرگذاري برخوردار بود؟

به گمانم هنوز زود است که بتوان درباره نقش تعيين کننده نفت ترديد کرد. علت اصلي حضور امريکا در خاورميانه و تدارک پايگاه هاي مختلف نظامي تسلط بر منابع نفت است.

- منظورتان را نمي فهمم، چون نفت که شما از آن به عنوان يکي از پارامترهاي قدرت بخشي ايران نام برديد عملاً به سلاحي عليه تکاپوي اقتصادي و فرهنگي سياسي درون ايران تبديل شده است.

نفت هم يک ثروت درجه اول است و هم يک امکان تاثيرگذاري جهاني. حال اگر دولتي نتوانست از اين امکان به درستي استفاده کند و از نفت به عنوان چاپخانه اسکناس استفاده کرد و ارزش پول ملي را متنزل کرد، اين کوتاهي از نفت نيست. از قضاي الهي هم نيست. هرچه هست از سر مديريت و تدبير امور است.

- در رقابت اين کوچک شدن و تلاش براي بزرگ ماندن امروز پيروزي با کدام يک است و چرا؟

اين بزرگ تر شدن به مفهوم تاثيرگذاري بيشتر است و نه توسعه اراضي. من هم خوشبينم که کشور ما مي تواند نقش آفريني بيشتري در منطقه داشته باشد.

- بارها از زبان مردم عادي تا انديشمندان دانشگاهي شنيده ام يا خوانده ام که از همه مولفه هاي تبديل شدن به يک قدرت تاثيرگذار برخورداريم اما با وجود همان مولفه هايي که شما نام برديد چه کار کنيم که از نظر اقتصادي در کنار مالزي و امارات بايستيم؟

ما در قفس شعار اسير شده ايم. مالزي با تدبير و برنامه حرکت کرد. نمي خواست همه دنيا را اداره کند. تصميم گرفت مالزي را خوب اداره کند. براي مردم خود آسايش و رفاه و سربلندي فراهم کرد. در مالزي حجاب اسلامي نشانه پيشرفت و کرامت است.

- حوزه تمدني ايراني به رغم مشکلات روي پاست. در لبنان و عراق و ترکيه و تاجيکستان و افغانستان و بخشي از پاکستان و هند تا کشورهاي حاشيه خليج فارس پايبند و دلبسته آداب و سنن تمدن ايراني هستند، چگونه مي توان اين روند را ادامه داد؟

شبه قاره ويژگي خود را دارد. آنان اسلام را به عنوان يک فرهنگ که کليدش زبان فارسي و عرفان بود؛ از ايرانيان آموختند. بهاءالدين اوليا و چشتي و هجويري و... ستارگان فرهنگ و تمدن ايراني- اسلامي در شبه قاره اند. زبان فارسي نيز حامل چنين فرهنگي است که طنين آن در قرن بيستم هم در شعر اقبال زنده است. اقبال حتي تعبير بسيار انديشه برانگيزي درباره ايران دارد. اين شعر در کليات اردوي اقبال است؛

«تهران اگر ژنو جان غرب شود - شايد سرنوشت جهان دگرگون شود،» افغانستان و تاجيکستان و مرو و سمرقند و بخارا و... امتداد طبيعي تمدن ايراني و پاره هايي از خراسان بزرگند. واقعيت اين است که ما تلاش موثري براي حفظ و تعميق اين پيوند تمدني انجام نمي دهيم؛ چنان که مبارزه جدي با زبان فارسي و جايگزيني زبان عربي به جاي آن در شبه قاره صورت مي گيرد. در پاکستان زبان فارسي را به عنوان يک زبان سوم در کنار انگليسي و اردو حذف کرده اند. در بازسازي نماد هاي تمدني هم نقشي نداريم. به تازگي در خبرها خوانديم که دولت ترکيه مي خواهد محل تولد مولانا جلال الدين بلخي را در بلخ بازسازي کند. در مقايسه با تلاش ترک ها در بازسازي حوزه تمدني ترک در آسياي مرکزي و قفقاز ما کاري نمي کنيم. حتي مسجد هم بلد نيستيم بسازيم، در همين ترکمنستان مقايسه کنيد، مسجدهايي که ترک ها در عشق آباد ساخته اند و مسجدي که ايران ساخته است؛ نمونه ارزيابي مناسبي است.

- يعني بايد چه کنيم؟

بديهي است که تمدن ذوب نمي شود؛ اما کم اثر مي شود. ترک ها در درجه اول خودشان را از بعد فرهنگي با کشورهاي آسياي مرکزي پيوند داده اند. امروزه ده ها هزار دانشجوي ترکمن و قرقيز و ازبک و آذربايجاني در دانشگاه هاي ترکيه به تحصيل اشتغال دارند. شما ببينيد چه تعداد به دانشگاه هاي ما آمده اند. حتي افغان ها و تاجيک ها. وقتي پيوندي برقرار نباشد اثرگذاري هم به حداقل مي رسد. پيوند با سفرهاي ديپلماتيک حاصل نمي شود، بايستي در عمق جوامع اتفاق بيفتد.

- چند وقتي است به دنبال اختراع عناوين جعلي براي خليج فارس حرکت ديگري آغاز شده که هر کشور دانشمندان و شاعران و عارفان ايراني را به نام کشور خود مصادره مي کند. از مولانا جلال الدين تا ابن سينا و... مردم در چارچوب يک واکنش ملي گرايانه به اين حرکات پاسخي داده اند. آيا شما تحليل مشخصي از اين کنش و واکنش ها داريد؟

هر کشوري مي کوشد براي خود هويت و ريشه تمدني و فرهنگي جست وجو کند. بديهي است که شخصيت هاي درجه اول فرهنگي و علمي در اين ماجرا بيشترين تاثير را دارند. از سويي به همان دليلي که ما از بعد سرزميني کوچک شده ايم، طبيعي است کشورهايي که امروزه سرزمين خود را منشأ يا مدفن آن شخصيت ها مي دانند؛ مدعي آن شخصيت ها باشند. مولوي مثال مشهور اين داستان است. او در بلخ متولد شده که امروز جزء افغانستان است و در قونيه زندگي کرده؛ مثنوي را در همان جا سروده و همان جا از دنيا رفته است. ترکيه هم مولوي را به عنوان پرچم فرهنگي خود انتخاب کرده است. اگر ما مي توانستيم همان خراسان بزرگ را حفظ کنيم، امروزه سرنوشت اين بحث ها چيزي ديگري بود. در مورد عناوين جعلي براي خليج فارس هم اين نامگذاري وجه سياسي دارد و نه فرهنگي يا تاريخي و تمدني.

- برخي مي گويند ايران در کانون توجهات جهاني است. اين توجهات نشان دهنده عظمت ايران است در حالي که برخي نظري عکس دارند و معتقدند همين در کانون توجه جهان بودن خود دلالت بر اين است که تلاش ها بر ما متمرکز شده است و تلاش ها هم براي متوقف کردن ايران است. شما با کدام تحليل موافقيد و اساساً پيرامون اين مساله چه تحليلي داريد؟

اين توجه دو جهت دارد؛

1- ناشي از نقش مهم و موقعيت استراتژيک ايران است.

2- بزرگ نمايي نقش ايران در ناکامي هاي امريکا در منطقه است.

اين دو رويکرد را بايستي از هم جدا کرد.

- شما در اين باره توضيح مي دهيد؟ آيا اساساً چنين مساله يي- در کانون توجهات جهاني بودن- را مثبت مي دانيد يا منفي. چرا؟

مثبت است از اين جهت که ايران را به عنوان يک قدرت تاثيرگذار معرفي مي کند. از سوي ديگر منفي است، به خاطر اينکه اسباب اعمال فشار بر ايران مي شود. وقتي واسلاو هاول رئيس جمهور شده بود، گفت مي خواهم کشورم را از تيتر يک روزنامه ها به تيتر دو تبديل کنم، مرادش اين بود که اين تيتر يک بودن اسباب فشار و آزار است.

- کساني که از خارج از ايران به داخل مي آيند به نخستين نکته يي که اشاره مي کنند اين است؛ تفاوت آنچه تبليغ مي شود با آنچه هست. حلقه مفقوده آنچه تبليغ مي شود با آنچه هست را هرکسي به گونه يي تحليل مي کند. شما ارزيابي تان چيست؟

واقعيت اين است که دستگاه تبليغاتي غرب، اگر به کار بردن چنين تعبيري درست باشد، مي کوشد که از ايران کشوري با چهره يي عقب مانده ترسيم کند. بر نارسايي ها تاکيد و توجه بسيار مي شود. هيچ وقت يادم نمي رود، وزير خارجه لبنان در بيست سال پيش از من مي پرسيد؛ در تهران ساختمان هاي چند طبقه وجود دارد؟، حتي گاه به گونه يي جلوه داده مي شود که مردم در تامين غذاي روزمره خود با مشکل مواجهند و... بديهي است کسي که ايران را مي شناسد و گذرش به ايران مي افتد، به روشني مي بيند که آنچه مي بيند با آنچه شنيده است، فاصله يي بسيار دارد.

- آقاي مهاجراني، از سوي برخي فعالان اجتماعي داخل کشور به نخبگان خارج از کشور انتقاد مي شود که چرا شرايط راحت خارج نشيني را به زيستن داخل ترجيح دادند و از صحنه کنار رفته اند. آيا اين انتقاد را وارد مي دانيد. شما به اين پرسش چگونه پاسخ مي دهيد؟

درباره نخبگاني که در خارج هستند نمي توان داوري واحدي داشت. شما نامه هاي آيت الله بيات و دکتر بشيريه را بخوانيد. اين خود نشانه يي از بخشي از ماجرا است.

- جهان امروز روز به روز مدرن مي شود. جهان مدرن به انسان مدرن نياز دارد. يکي از شاخص هاي انسان مدرن عبور از فرهنگ شفاهي و فعاليت با فرهنگ مکتوب است. ايرانيان با همه تلاشي که يکصد سال گذشته کرده اند تا ايران را با دنياي مدرن آشتي دهند، هنوز بر فرهنگ شفاهي تکيه دارند. آيا با اين شيوه «انسان سازي» ما ايرانيان مي توان، همچنان به آشتي به زندگي مدرن اميدوار بود يا اينکه تضاد زندگي ايرانيان با زندگي مدرن همچنان تداوم خواهد يافت؟

کلمه مکتوب در ايران در اين صد ساله خوش يمن نبوده است، سرنوشت مطبوعات و کتاب را ببينيد.

- بعد از انقلاب يک گروه از شهروندان براي چرخاندن چرخ هاي سياست، اقتصاد، فرهنگ و جامعه تربيت شدند اما به دنبال حوادث گوناگون به رغم دلبستگي اينان به ايران ناگزير از کشور خارج شدند. در نبود چنين شهرونداني که علاوه بر کيفيت، «کميت آنها هم چشمگير است» چگونه مي توان در اين ميدان رقابت جهاني و منطقه يي به پيش رفت؟

ايران جامعه يي زنده و پرتکاپو است. نسل هاي نو به سرعت جاهاي خالي را پر مي کنند. البته اگر تدبيري بود تا از دانش و تجربه و تخصص ايرانيان که در خارج ايران زندگي مي کنند به درستي بهره برداري مي شد، شاهد رشد بيشتري بوديم.

- چند سال پيش يک ايراني برنده جايزه صلح نوبل شد و سال گذشته يک نويسنده ترک جايزه ادبيات نوبل را گرفت. تحليل شما درباره اين دو جايزه از دو کشور همسايه چيست؟

هر دو نفر يک وجه مشترک دارند.

- يعني ماهيت هر دو جايزه را براي نويسندگان و کوشندگان شرقي سياسي مي دانيد؟

نمي گويم جايزه مطلقاً سياسي است، اما جهت گيري سياسي آشکاري در انتخابات افراد به نظر مي رسد.

- نظر شما درباره فعل وانفعال داخل ترکيه چيست؟

واقعيت اين است که در ترکيه با تکيه بر آزادي و دموکراسي، اسلام گرا ها - البته با معيار ترکيه - دولت و رياست جمهوري را در دست گرفته اند. نهاد نظامي اين واقعيت را پذيرفته است.

- اوضاع فرهنگ (سينما، کتاب، تئاتر، موسيقي و...) را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

آنچه در حوزه فرهنگ اتفاق افتاده، امر پنهاني نيست که نياز به بازگويي داشته باشد.

- با توجه به امکانات موجود ايران چه برنامه ها يا چه فرمولي مي تواند ايران را به سمت جايگاه مطلوب هدايت کند؟

ملت ايران راه اعتلا را به خوبي مي داند. همان داستان معروف سعدي است که کودکي گريه مي کرد، فرد مهرباني با مهرورزي کودک را بيشتر در آغوش مي فشرد. گريه کودک شديدتر مي شد. رهگذري گفت؛ براي خدا کودک را بر زمين بگذار تا آرام شود.


استاد استادان

»
رادیو زمانه تاریخ انتشار: ۲۴ دی ۱۳۸۶
گفتگو با عطاءالله مهاجرانی «دکتر شهیدی استاد استادان بود»


جعفر شهیدی مورخ واستاد ادب فارسی در حالی درگذشت که دانشگاهیان ایران فقدان او را غیر قابل جبران می‌دانند.
شهیدی مانند معین از معتمدان علامه دهخدا بود و کار تدوین و تألیف نشر اول لغت‌نامه دهخدا را با همکاری گروه بزرگی از ادبای ایران پیش برد و به پایان رساند. ترجمه‌ نهج‌البلاغه از آثار مهم دیگرش بود و از شارحان مثنوی نیز به شمار می رود.
دکتر شهیدی در سال ۱۳۶۸ مرکز بین المللی آموزش زبان فارسی را در تهران تأسیس کرد و آخرین کتابش دفتر ششم از شرح مثنوی بود که در سال ۱۳۸۴ منتشر شد.
عطاءالله مهاجرانی از نخستین کسانی بود که در وبلاگش مکتوب، به درگذشت دکتر شهیدی واکنش نشان داد. با او که رساله دکترایش را با دکتر شهیدی به پایان برده، درباره جایگاه کسی صحبت کردم که برای او تعبیر «استاد استادان» را به کار برده است.
)
آقای مهاجرانی، شما در مطلبی که در وبلاگ‌تان در باره آقای دکتر شهیدی نوشته‌اید، آورده‌اید که «دکتر شهیدی استاد استادان بود.» به نظر می‌رسد نسل استادانی که می‌شود این اصطلاح را در موردشان به کار برد دارد، سر می‌آید. در مورد آشنایی‌تان با «استاد استادان» برای ما بگویید.
تعبیری که من به کار برده‌ام از دو جهت بود. یک این‌که دکتر شهیدی به لحاظ طول سنواتی که در دانشگاه تدریس کرد، بسیاری از شاگردان او بعدا تبدیل شدند به اساتید دانشگاه و خود آن‌ها هم الان در مقاطعی هستند که شاگردان آن‌ها هم استاد شده‌اند. از این جهت دکتر شهیدی در آستانه‌ی ۹۰ سالگی، در این عمر پربار، این توفیق را پیدا کرد که تعداد قابل توجهی از شاگردانش تبدیل به اساتید دانشگاه بشوند.
نکته‌ی بعدی، حوزه و ژرفای دانش دکتر شهیدی بود. در دهه‌های اخیر شخصیتی مثل دکتر شهیدی که به یک معنا جنبه‌ها و ابعاد متفاوت دانش را داشتند، از یک سو با معارف دینی عمیقاً آشنا بودند، کم داشتیم. دکتر شهیدی به لحاظ آشنایی با معارف اسلامی و آشنایی با ادبیات و زبان عربی یک مجتهد بود که به تبع این امکان و این ابزار این فرصت را به پژوهشگر می‌دهد که تاریخ ایران را هم بهتر بشناسد و منابع را بتواند خوب دریابد.
از سوی دیگر دکتر شهیدی کسی بود که به زبان فارسی دل بسته بود و در این حوزه هم بسیار کار کرد، هم در لغت‌نامه و هم در آثاری که خودشان داشتند، مثل شرحی که بر مثنوی نوشتند که ادامه‌ی کار مرحوم فروزانفر بود. پس از دو جهت من این تعبیر استاد استادان را به کار بردم. یکی از لحاظ تجربه‌ی تدریس دانشگاهی‌شان و دیگری به لحاظ عمق دانش و گستره‌ی اطلاعات ایشان.
خودتان این تعبیر را به کار بردید و نوشته‌اید که «آقای دکتر شهیدی آیینه‌هایی را در برابر ما گذاشته است» در حوزه‌های مختلف آقای دکتر شهیدی دست داشتند و استاد و صاحب‌نظر و صاحب آثار متعدد بودند. در مورد این حوزه‌های متعدد برایمان بگویید.
یک کار درخشان ایشان یعنی ترجمه‌ی «نهج‌البلاغه» است که ایشان سالیان طولانی از عمرشان را صرف این کار کردند و وقتی هم در سال ۶۹ منتشر شد، به عنوان کتاب سال برگزیده شد و به حق هم به عنوان یک کار درخشان و درجه اول برگزیده شد. ترجمه‌ی «نهج‌البلاغه» به فارسی کار آسانی نبود.
یعنی هم به لحاظ فاخر بودن زبان «نهج‌البلاغه» و هم به لحاظ پیچیدگی‌هایی که گاه در مفاهیم «نهج‌البلاغه» هست. دکتر شهیدی انصافا از این کار به خوبی برون آمد و می‌توان گفت که ترجمه‌ی ایشان، غیر از محتوا و مضمون، یک کار درخشان درجه‌ اول ادبی‌ است که به زبان فارسی تقدیم شد. کتابی بود که زبان فارسی را در بیان مفاهیم تازه یک گام بلند به پیش برد.

کار درخشان دیگر ایشان شرح مثنوی است. کار مرحوم فروزانفر در شرح و بررسی مثنوی ناتمام مانده بود و این کاری بود که دکتر شهیدی ادامه داد و در هر حال آن‌چه از ایشان در شرح مثنوی منتشر شد، راهی است در پیش روی استادان دانشگاه و پژوهش‌گران و دانشجویان برای فهم درست مثنوی.
حوزه‌ی سوم کار ایشان کار در حوزه‌ی تاریخ اسلام بود. در این حوزه هم دکتر شهیدی با روشن‌بینی و دقتی که داشتند، کارهای بسیار بسیار خوبی را عرضه کردند که خوشبختانه این کارها هم بسیار مورد استقبال قرار گرفت. من می‌توانم این تعبیر را با دقت به کار ببرم که تا به امروز میلیون‌ها نسخه از آثار دکتر شهیدی در مجموع در کشورما منتشر شده و کمتر نویسنده‌ای این توفیق را پیدا می‌کند که تیراژ آثارش در ایران به میلیون برسد.
تاریخ تحلیلی اسلام، زندگانی فاطمه زهرا (ع)، شیرزن کربلا کتاب‌هایی از این دست ایشان در واقع کتاب‌های بسیار پرخوان، کتاب‌های خوش‌خوان و روانی بودند که ایشان در معرفی تاریخ اسلام و به دلیل شیفتگی و دل‌دادگی‌ که ایشان به اهل بیت هم داشتند، نوشتند و این‌ها در هر حال مجموعه‌ای از اثرها و آیینه‌هایی است که از ایشان باقی مانده است.
من یک نگاه عاطفی هم از شما در مورد دکتر شهیدی احساس کرده‌ام. از تجربه‌ی اولیه‌ی آشنایی‌تان، این‌که ایشان را کجا ملاقات کردید، در این مورد، از تجربه‌ی شخصی دیدارتان هم برای ما می‌گویید؟
من موقعی که به عنوان نماینده مجلس از شیراز به تهران آمدم، در همین مقطع با ایشان آشنا شدم که البته یک آشنایی مرتب و مفصلی نبود. ولی بعداً که من دوره‌ی دکتری‌، وقتی قرار شد رساله‌ی دکتری‌ام را با ایشان بگذارنم، این فرصتی بود برای آشنایی بیشتر. در یک مقطعی من هر هفته ایشان را می‌دیدم و از (این فرصت) استفاده می‌کردم.
بعداً هم از ایشان خواهش کردم که در کلاس‌هایی که ایشان برای دانشجویان دوره‌ی دکتری زبان و ادبیات عرب می‌گذاشتند و یا ادبیات فارسی، من بتوانم به شکل آزاد شرکت بکنم و این مجالی بود برای آشنایی بیشتر با ایشان که یک پیوند علمی بین استاد و شاگرد نبود؛ یک رابطه‌ی معنوی و عاطفی هم بود که کاملاً این رابطه و عاطفه شکل گرفت و مستحکم شد.
بعدا هم یک قرار هفتگی با هم داشتیم و گاهی ناهار را در رستورانی نزدیک دانشگاه تربیت مدرس و همراه آقای آیینه‌وند و دکتر شهیدی با هم بودیم. البته در برخی از شوراها هم در آن دوران که مسئولیت داشتم، با هم بودیم و عملاً در این شوراها من او را همیشه و مرتب می‌دیدم و بالتبع این رابطه‌ی عاطفی را هم با ایشان پیدا کردم.

می‌توانم این نکته را هم اضافه کنم که دکتر شهیدی در پس چهره‌ی علمی و پژوهشی که در دانشگاه داشت، یک شخصیت معنوی و عاطفی بسیار بسیار دلپذیر بود. نوع نگاه ایشان، نوع سخن ‌گفتن ایشان، نکته‌پردازی ایشان، رندی‌های ایشان و شوخی‌های ایشان و کل منشی که داشتند، هر فردی را که با ایشان آشنا می‌شد، در هر محدودی که از آشنایی بود، جلب می‌کرد و من هم جزو دوستداران و شیفتگان ایشان بودم.
در دوران مسئولیت و وزارت‌تان هم شما آشنایی و مراوده‌ای با ایشان داشتید؟
بله، بسیار. در واقع می‌توان گفت در شروع این کار، البته من با ایشان آشنا بودم، ولی حضور ایشان در مقطعی بود که جلسه‌ی تودیع وزیر سابق و معرفی من به عنوان وزیر جدید بود. در آن جلسه که در تالار رودکی هم برگزار شد. در واقع این جلسه را به یک معنا ما برای تودیع آقای مهندس میرسلیم، وزیر سابق فرهنگ و ارشاد برگزار کردیم. در آن جلسه آقای دکتر شهیدی صحبت کردند و صحبتشان، صحبتی کوتاه و نکته‌داری بود.
ایشان در واقع به این نکته اشاره کردند که خداوند نام‌های مختلف ومتفاوتی دارد و برخی از نام‌های خداوند نشان‌دهنده‌ی جلال خداوند است و شکوه و عظمت و برخی نام‌ها نشان‌دهنده‌ی جمال خداوند است و برخی نام‌ها هم نشان‌دهنده‌ی قهاریت خداوند است و برخی دیگر نشان‌دهنده‌ی رحمانیت خداوند؛ که در واقع ایشان با دقت و با رندی قهاریت و رحمانیت را در برابر هم قرار دادند و گویی می‌خواستند به یک معنا بگویند که یک مرحله‌ای مرحله‌ی قهاریت در حوزه‌ی فرهنگ بود و یک مرحله‌‌ای مرحله‌ی رحمانیت.

فقدان دکتر جعفر شهیدی در حوزه‌های اندیشه‌ی اسلامی و در حوزه‌ی ادبیات برای کسانی که در این حوزه‌ها کار می‌کنند چه معنایی دارد؟
تنها نکته‌ای که من می‌توانم بگویم این است که ما شخصیت‌هایی را داشتیم که وقتی درگذشتند، جای آن‌ها پر نشد. به خاطر این‌که آن‌ها همه‌ی زندگی‌شان صرف علم و آموختن شده بود. من به یاد می‌آورم که مرحوم دکتر زرین‌کوب تعریف می‌کردند و می‌گفتند: «وقتی من در بنارس بودم، با یکی از اساتید دانشگاه صحبت می‌کردیم. سخن از گذران زندگی شد. او گفت: اگر من برمی‌گشتم به دوره‌ی جوانی خودم، این راه را، یعنی راه دانشگاه را انتخاب نمی‌کردم. من هم به ایشان گفتم: اگر من برمی‌گشتم، همین راه را ادامه می‌دادم و در واقع همین راه زندگی من است.»
دکتر شهیدی کسی بود که در تمام عمرش، خوشبختانه عمر پربرکت و طولانی‌اش، تمام وقت‌اش صرف آموختن و تعلیم و یاد دادن شد و بالتبع در حوزه‌هایی هم که ایشان دانش آموخت و دانش اندوخت، ما افراد دیگری را نداریم که در واقع در آن حدها باشند. هیچ‌کس را ما الان دیگر در جمع اساتید دانشگاهی خودمان نداریم که زبان عربی را، ادبیات این زبان را به دقت و تفحص و کمالی که دکتر شهیدی می‌دانست، بداند. کمتر کسی را داریم که زبان فارسی را با زیبایی و درخشندگی که او می‌دانست و در ترجمه‌ی نهج‌البلاغه هم آشکار است، بداند.
مجموعه‌ی این ویژگی‌ها و چند بعدی‌ها موجب می‌شود که ما شاهد یک فقدان بسیار بسیار غم‌انگیز باشیم؛ مثل فقدان زریاب خویی و یا زرین کوب. فقدان شهیدی هم به نظر من در همین محدوده‌ها قرار می‌گیرد. نسلی از اساتید که جامعیتی را داشتند که در هر حال اساتید دیگری که برجای مانده‌اند، این جامعیت را ندارند و فاصله‌شان بسیار است. از این جهت من گمان می‌کنم این فقدان یک فقدان بسیار بسیار تأثرانگیزی برای حوزه‌ی فرهنگ و زبان و ادبیات فارسی است.

.