رمان صداي مردم است
كيوان مهرگان
در اين دو دهه و نيم از بين سياستمداراني كه عطاي سياست را به لقايش بخشيدهاند كدام يك توانستهاند پس از فراغت از عرصه سياست و مسووليتهاي اجرايي همچون دوران فعاليت در وكالت و صدارت همچنان مورد توجه افكار عمومي و رسانهها باشند؟ پاسخ به اين پرسش چندان دشوار نيست. چون از ميان سياستمداران ايراني پس از انقلاب اسلامي تنها يك نفر بود كه بيوقت با سياست خداحافظي كرد و نميشود گفت بيوقت يا با وقت پا به عرصه ادبيات گذاشت، اما چاپ هفتم كتاب اول نشان از آن داشت كه عطاالله مهاجراني بدون نردبان قدرت، صدايش در جامعه شنيده ميشود. مهاجراني، مانند برخي به گذشتهاش پشت نكرد و نفي گذشته را وسيلهاي براي بالا رفتن از نردباني ديگر
قرار نداد.
وقتي قواعد بازي را به هم ريخته ديد، به گوشهاي رفت و نشست و شروع به نوشتن كرد. و در طول دو سال چهار عنوان كتاب پرفروش را روانه بازار كرد و هماكنون يكي از بهترين آثارش (كه بخشهايي از آن را خواندهام) در انتظار مجوز چاپ است.
با اين تفاسير وقتي از كسي كه نميخواهد سياسي سخن بگويد و سياسي بنويسد، ميخواهي در حوزه سياست نظرخواهي كني، ناگزيري بحث را پنجاه – پنجاه قسمت كني. بنابراين «رمان و دموكراسي» موضوع مصاحبهاي شد كه پيش روي شماست. در طرح اين پرسشها، محمد هاشم اكبرياني و مسعود خيرخواه همكاران خوبم در سرويس فرهنگ و انديشه كمك كارم بودند.
برخي معتقدند رمان صداي دموكراسي است. آيا رمان صداي واقعي دموكراسي است؟
رمان صداي مردم است، رماننويس ميکوشد خود را در عمق نيازها و آرمان و آرزوها و درد و داغهاي ملت خويش جستوجو کند. به عمق روح مردم سفر کند. در بازگشت از اين سفر انفسي؛ با نگاهي به آفاق در رمان خود، راوي همان دردها و آرمانها باشد. آندره ژيد درباره داستايوسکي، داوري غريبي دارد، ميگويد: «تزارها سرزمين روسيه را جمع کردند و داستايوسکي روح مردم روسيه را» به عبارتي رماننويس نسبتي با روح مردم پيدا ميکند و به گمانم اين تعريف فراتر از دموکراسي است.
دموکراسي، مثلا در انتخابات به مردم ميگويد اگر به من رأي بدهيد، وام ازدواج و مسکن ميدهم. اصلا همينطور ماهانه به همه شما مبلغي خواهم داد و ... نفت را سر سفره شما ميآورم. اينها حرفهايي است که در مبارزه انتخاباتي کانديداها که همگي مردمي هستند، مطرح ميکنند. رماننويس ميگويد؛ ميخواهم براي زندگي معني جستوجو کنم. در واقع اگر کار سياست با دموکراسي تمام شده تلقي شود، کار رماننويس هيچگاه تمام شدني نيست.
رمان صداي روح است. نه صداي تن و سفره. صداي زندگي است. رماننويس به مردم ميگويد آنها فقط در اين جهان يک بار فرصت زندگي دارند. به قول کافکا ببينند که دارند زندگي ميکنند يا مثل مرجان به زندگي چسبيدهاند. به نظرم هر قدر هم شرايط سخت و ناهموار باشد، کار رماننويس مثل ارکستر کشتي تايتانيک است که تا آخرين دم با شور مينوازد و ميخواند. محمود درويش، شاعر نامي فلسطين در باره شعر سروده است:
«شعرهاي بي رنگ،
بي طعم، بي صداي ما
اگر چراغ را از خانهاي به خانهاي نميکشاند،
بهتر است آن اشعار را به کناري بيفکنيم.
براي هميشه... ساکت باشيم».
(ديوان، جلد:1، ص: 54)
کافکا باور داشت که نوشتن نوعي احضار ارواح است. گلشيري همين مضمون کافکايي را با ظرافت و ميناگري که کار اوست در «آينههاي در دار» آورده است: «داستان نويس هم گاهي ارواح خبيثه مان را احضار ميکند، تجسد ميبخشد و ميگويد:«حالا ديگر خود دانيد، اين شما و اين اجنهتان». مي خواهم بگويم جايگاه رمان فراتر از دموکراسي است.
اگر رمان صداي دموكراسي است اين صدا در ايران امروز چگونه به گوش ميرسد؟
به گمانم با توضيحي که در باره پرسش اول دادم در اين مورد هم ميتوانم بگويم به نحو شوق انگيزي رمان امروز ايران چند صدايي است و به روشني ميتوانيم صداي مردم را از لابهلاي رمانها بشنويم. البته جريان مهمي از رمان در ايران را ميتوان رمان براي رماننويسان و يا خوانندگان حرفهاي رمان محسوب کرد که آن هم به نوبه خود پژواک صداي نخبگان ايران است.
واقعيت اين است که اين صدا امروزه با ديواره ملاحظه و نظارت که آشکارا با خلاقيت متباين است رو يا روست. گفتهاند اگر پرندگان براي پرواز به اجازه وزارت کشور نياز داشتند؛ يا ماهيها براي شنا در دريا مجوز احتياج داشتند در جهاني بدون پرنده و ماهي زندگي ميکرديم. رماننويس و رمان نسبتي مثل نسبت مادري که ميخواهد کودکي به دنيا بياورد، با کودکش دارد. نميتوان گفت - که البته ميگويند اين کودک بايد چند ماه ديگر يا چند سال ديگر به دنيا بيايد- ترديدي نيست که رمانهاي بسياري منتشر ميشود، اما رماني که
صداي مردم در آن طنين داشته باشد بر جا ميماند و حيات خود را پي ميگيرد.
قرآن مجيد تمثيل ظريفي در مورد نسبت ميان آب و کفاب دارد. کف هرچند پر سر و صدا براي برههاي چهره رود يا دريا را ميپوشاند، اما از ميان ميرود. آب باقي ميماند. نکته قابل توجه اين است که در اين تمثيل آب آن چيزي است که با مردم نسبت پيدا ميکند. واقعيت اين است که پس از مدتي تمامي روزنامهها و رسانههاي تصويري به حاشيه رانده ميشوند. آنچه صداي مردم است باقي ميماند. به گمانم رمان ميخواهد نسبتي با حقيقت داشته باشد؛ کشف حقيقت انسان. قرائت ضمير پنهان آدمي. حکومت و دموکراسي روشي است براي اداره جامعه، با همه ويژگيهايش. به عبارت ديگر دموکراسي تا به حال بهترين روش اداره کشور و ساماندهي امر قدرت به شمار ميآيد. نگاه رمان به عمق جان آدمي است که بيشک نميتواند از وضعيت معاصر تاثير نپذيرد. رماننويس اگر داستان به کلي تخيلي بريده از زمان و مکان هم بنويسد ميتوان اثر سرانگشت زمانه را در آن مشاهده
کرد. از اين رو حتي اگر تلاشي صورت گيرد که صداي رمان به گوش جامعه نرسد معمولا
جامعه گوش تيز ميکند تا آن صدا را دقيق تر بشنود. چند سال پيش در قاهره از دوستي پرسيدم کتاب «بچههاي محله ما» نوشته نجيب محفوظ را ميخواهم. گفت: ظاهرا کتاب ممنوع است، اما همه روزنامه فروشهاي خان خليلي دارند. به خان خليلي رفتم.
ديدم ميتوان کتاب را با کيفيتهاي مختلف و قيمتهاي متفاوت پيدا کرد. بچههاي محله ما يک صداست، هر چند اين صدا در مصر ممنوع است. موسم هجرت به شمال يک صداست، هرچند اين کتاب در سودان ممنوع است. در واقع ممنوعيت اين کتابها خود نشانهاي است که دموکراسي ادعايي تا چه حد پذيرفتني است. مرادم اين است که اين صدا در هر حال به گوش ميرسد.
رمان توليد كننده دموكراسي است يا نگهدارنده آن؟
رمان نه توليدکننده دموکراسي است و نه نگه دارنده آن. رمان آينهاي است که افقهاي دور و نزديک را نشان ميدهد. شايد اين سخن واسلاو هاول و طنز تلخ آن در اين مورد گويا باشد. وقتي پس از هشت سال مسووليت رياست جمهورياش تمام شد، در ارزيابي آن هشت سال نوشت؛ هشت سال را از دست دادم. هشت سالي که ميشد صرف خلاقيت شود.
رمان را ميتوان يكي از محصولات دنياي مدرن ارزيابي كرد. بحث مدرنيته و سنت و مبارزات اين دو از مباحث كشدار جامعه ماست. خاستگاه مدرن در مدرنيته ايراني را كجا بايد جستوجو كرد؟
ما ايرانيان مردم و جامعه ويژهاي هستيم. به تعبير رنه گروسه سر چهار راه حوادث تاريخ قرار گرفتهايم. حملات مختلف اقوام گوناگون مدام تداوم تاريخي ما را از هم گسسته است. اين گسستگي در رمان هم آثارش پيداست. اگر چنان که ميگويند، بوف کور را سنگ بناي رمان مدرن ايراني بدانيم.
اين رمان، داستان انسان و ملتي از هم گسسته است. انگار پارهاي از او در هند است و پارهاي در ايران. راز و رمزهاي بوف کور به همان اندازه که ايراني است هندي هم هست. استبداد اجازه نداد که ملت ايران در يک بستر آرام و طبيعي با ديگر تمدنها و فرهنگها و ملتها دادوستد کند. در خواب قرون خفتيم و وقتي چشم باز کرديم، خيره دستاوردهاي علمي و فني غرب شديم. آنها بودند که زبانهاي باستاني ما را شناختند. براي ما تاريخ و
تاريخ ادبيات نوشتند. روزگاري آل احمد گفته بود؛ در دانشگاه پهلوي، در دانشکده ادبيات، در ميان قبر حافظ و سعدي زبان رسمي دانشکده انگليسي است.
رويارويي ما با مدرنيسم و تجدد در عرصه انديشه در هم گسيخته و بدون پشتوانه
انديشگي سنجيده است. نمونه روشنش به گمانم خود صادق هدايت است که از سويي آن چنان ايراني است که به عمق تاريخ ايران پرتاب ميشود. و از سوي ديگر آن چنان بريده از مردم و جامعه خود که آرامشش را در خودکشي پيدا ميکند. اعتقاد ندارم که رمان را کاملا محصول مدرنيته غربي، يا محصول غرب بدانيم. ما ملتي هستيم که در پشت سرمان ميراثهاي درجه اول داستانسرايي داريم.
هزار و يک شب يک مجموعه ايراني است که به اشتباه به خلافت عباسي و ادبيات عرب نسبت داده شده است. عمق داستانها، فضاها، واژگان و... ايراني است. نظامي يک داستانسراي بي نظير است. تازگي ديدم که ايتاليو کالوينو در کتاب «چراکلاسيکها را ميخوانيم» از نظامي نام برده و مقاله خواندني درباره هفت پيکر نظامي نوشته است. به گمانم ما به درستي ذخاير ادبيات ايراني و اسلامي و شرقي را شناسايي نکردهايم. نمونهاي اشاره ميکنم. رمان«زيني برکات» نوشته جمال قيطاني يک رمان جهاني است. قيطاني در کنفرانسي در دانشگاه لندن ميگفت، ساختار اين رمان، سرادقها را از کتاب راحه العقل حميد الدين کرماني گرفته است؛ يک ساختار بسيار مدرن از يک متن کهن. باور دارم خودمان را درست بشناسيم آن وقت ما ميتوانيم هم ساختارهاي تازه و هم حرفهاي بومي خودمان را که ظرفيت اقبال جهاني داشته باشد، مطرح کنيم.
قبل از اينكه رمان در ايران وارد شود و شعر و شاعر بودن نقش رسانه آگاهي بخش را به عهده داشته باشد، شاعران به بلند گوي اعتراض به وضع موجود تبديل شده بودند. آيا در دوران جديد، رماننويسان اين نقش را به عهده خواهند گرفت؟
واقعيت اين است که شعر هم توجيهگر ستم و استبداد بوده است. و هم گهگاه فريادي در برابر ستم. کلمه حقي در برابر فرمانروايان ستم پيشه. خوشبختانه رمان انگار نميتواند بار مديحه سرايي و تخدير را ايفا کند. از اين رو در رمانهاي مختلف در تاريخ معاصرخودمان شاهد نقش تاثيرگذار رمان به عنوان يک فرياد اعتراض با پژواکي ماندگار هستيم. جاي خالي سلوچ دولت آبادي يک چنين فريادي است. عميق، قدرتمند و ماندگار؛ شازده احتجاب و شاه سياه پوشان گلشيري نمونههاي برجسته اعتراضاند. پس ازگذار دههها و يا يک سده روايت زندگي نسل ما از اين کتابها خوانده و داوري ميشود. چنان که شعر
شاملو و اخوان و بهبهاني نيز فرياد روزگار ما محسوب ميشوند. رمان و شعر از مقولهاي نيست که حکومتها بتوانند هنرمندان را وادار کنند که آنان را ماموران بنويسانند يا بسرايانند. غريب اين که نويسندگان و شاعران خوش ذوق و خوش قريحهاي داشتيم که وقتي هنر خود را در خدمت قرار دادند، مثل شمع خاموش شدند. به کتابفروشيها سر بزنيد کاملا غايبند. يعني از چشم دل مردم غايبند.
كارلوس فوئنتس بر اين باور بود كه در دوران ما نوشتن رمان همواره عملي انقلابي است، نويسنده به درهم شكستن ساختارها و عادتهاي ذهني نقبي به دلهاي خاموش ميزند. نظر شما چيست؟
نمي دانم تا چه حد بتوانيم براي کار نويسنده از واژه انقلاب استفاده کنيم ... نويسندگي کاري مدام، آهسته و پيگيرانه است. صيد ماهي سرخ شده در راه شيري است. اتفاقا نويسندگاني که گمان ميکنند، دارند انقلاب ميکنند. عمر کار آنها چندان نميپايد. البته ميپذيرم که نويسنده در سرزميني که هميشه پدران پسران را قرباني کردهاند. و سهراب نماد فرزند کشي در اين سرزمين است، يعني کهنه هميشه راه را بر نو سد ميکند و آن را از پا ميافکند، رماننويس بايد چراغ آينده و اميد را روشن نگه دارد. خطابه فاکنر در پذيرش جايزه نوبل به گمانم ظرفيت اين را دارد که مانيفست رماننويسان به شمار آيد. ميگويد: «تراژدي ما امروز، ترسي جسمي، جهاني و همگاني است. آن چنان دير پاييده است که اکنون حتي ميتوانيم آن را بر خود هموار کنيم. ديگر از مشکلات روح سخني نيست. تنها اين سوال در ميان است کي از هم پاشيده خواهم شد؟ از اين رو مردان و زنان جواني که امروزه در کار نوشتن اند، مشکلات دل آدمي را که با خود در ستيز است، از ياد بردهاند. و
نوشته خوب تنها زاييده اين ستيز تواند بود. زيرا جز اين چيزي در خورد نوشتن نيست، در خورد عذاب و عرق ريزي نيست ...
اعتقاد من بر اين است که انسان نه تنها پايدار خواهد ماند بلکه پيروز خواهد شد. انسان جاويد است. نه بدان سبب که در ميان مخلوقات تنها او صدايي پايان ناپذير دارد، بلکه بدان رو که داراي روح است؛ روحي که سرچشمه رافت و فداکاري و پايداري است. بر شاعران و نويسندگان است که به اين صفات بپردازند. افتخار آنان در اين است که در دل آدميان شور برانگيزند...».
اين جمله معروف را شنيدهايد که: به شب دشنام ندهيد. شمعي روشن کنيد. مثل شب فردوسي که پر از هول و هراس بود. بانوي سراي فردوسي شمعي افروخت و بزمي آراست و داستان گفت. داستان چراغ مبارزه با شب است. بدون اين که گاه لازم باشد ذکري از شب به ميان آيد. اخيرا کتاب تازه کازيو ايشي گورو را ميخواندم: Never let me go بدون اين که به حادثه بمباران اتمي اشارهاي شده باشد انگار کتاب سرشار از همين خاطره است. کار نويسنده همين است.
آيا ميتوان رمان را به عنوان يك پديده برانداز در نظر آورد؟
گمان نميکنم. در کشور ما رمان به اندازه کافي مشکل دارد. فقط همين مانده که بگوييم رمان امکان و ابزار براندازي است. رمان حداکثر مثل همان تازيانه سواري است که در داستان مولوي خواب خفته مار خوردهاي را ميآشوبد. کدام مار سياه تر از استبداد؟ و کدام خفته پريشان تر از ملتي تاريخي که حافظه تاريخي ندارد؟ رمان حداکثر همين روايت حافظ است که:
شهر خالي است ز عشاق بود کز طرفي
مردي از خويش برون آيد و کاري بکند
فورستر معتقد است بايد رمان را با صداي بلند بخوانيم. براي جوامعي مثل ما چه لزومي است تا بتوان رمان را با صداي بلند براي همه خواند؟
حس شنيدن گاه به کلي متفاوت از ديدن است. به ويژه در جمع که شما ميتوانيد واکنش ديگران را هم ببينيد. براي خودم پيش آمده است متني را خواندهام بعد گفتهام متن را برايم با صداي بلند بخوانند.
چشمهايم را بستهام و گوش دادهام تجربه شگفتانگيزي بود. انگار پا به دنياي ديگري نهاده بودم.
24 خرداد 1385 روزنامه كارگزاران