تحول استراتژیک ترکیه؟


بن علی یلدریم، نخست وزیر ترکیه امروز در اجتماع حزب عدالت و توسعه سخن غریبی گفت. سخنی کاملا مخالف با سیاست و خط مشی ترکیه در شش ساله گذشته؛ گفت: « امن ترکیه از استقرار و امن عراق و سوریه جدا نیست.» این سخن از زبان نخست وزیر کشوری که در سال های گذشته یکی از مهمترین و بلکه مهمترین عامل در ایجاد عذم استقرار در عراق و سوریه بوده است، بسیار شنیدنی و البته شیرین است.
ترکیه در سازماندهی، آموزش نظامی، تامین اسلحه، فرستادن کارشناسان نظامی و افسران ارتش و نیروهای ویژه به سوریه و عراق، سرپل پذیرش و ارسال افرادی که توسط داعش و النصره و…جذب شده بودند به عراق و سوریه، فروش نفت ارزان داعش و تامین مالی حکومت خلافت…بخشی از کارنامه آشکار دولت ترکیه و شخص اردوغان در این کارنامه سیاه و ابلهانه بوده است.
اکنون که یلدریم سخن از امن و استقرار سوریه و ترکیه می گوید. دیگر نشانی از موضع معروف اردوغان در تغییر رژیم در سوریه نیست. بایست به این نکته اندیشید که ترکیه چرا به این نقطه رسیده است؟
یکم: مهمترین عنصر در تغییر استراتژی ترکیه پیروزی ارتش سوریه و هم پیمانان در آزادی حلب بوده است. افزون بر آن نبرد موصل به رغم کندی آن در بخش هایی، که البته بیشتر متوجه ارتش عراق است و نه حشد الشعبی، ترکیه را با این واقعیت رویارو کرده است که هر چه زودتر با شرایط جدید خود را منطبق کند.
دوم: استراتژی ناتو در تقسیم سوریه و ایجاد یک جکومت خودمختار کرد در شمال ترکیه، بدیهی است که با منافع ملی ترکیه همخوان نبود. از این رو ترکیه در منطقه شمال سوریه و مشخصا شهر الباب ، وارد جنگ با داعش شد.
سوم: ترکیه به دلیل ناآرامی ها، عملیات انفجاری که در سال ۲۰۱۶ ، نزدیک به پانصد نفر از مردم و بیشتر از نظامیان و نیروهای امنیتی جان خود را از دست دادند. با رکود حضور گردشگران و زیان های اقتصادی ناشی از آن رویارو شد.
چهارم: حادثه کودتا در ترکیه، دولت ترکیه و اردوغان را با این واقعیت رویارو کرد که چه کسانی در پس کودتا بوده اند. ترکیه در این مورد به اصطلاح کفّ نفس به خرج داد و سخنی نگفت. اما مقامات ترکیه در جلسات خصوصی از برخی از هم پیمانان خود نام می بردند
به هر حال، گفته اند سیاست دانش ممکنات است و نه آرزوها. کاش ترکیه از آغاز دچار این خبط استراتژیک و بازی زیان بار نمی شد و برای تغییررژیم سوریه و اشغال موصل همراه نمی گشت. لکن حال که از آن اشتباه استراتژیک فاجعه بار باز گشته است. می تواند در انهدام داعش در عراق و سوریه نقش بسیار موثری داشته باشد..
****************
telegram.me/maktuob


زندگی یا مرگ؟


راستش، این سیر در خویش و در برون، یعنی تا گورستان پرلاشز با یک تلفن اغاز شد…داریوش کریمی زنگ زد. می خواهیم در برنامه پرگار در باره مرگ اندیشی صحبت کنیم، آماده اید؟ بله اماده ام، شرکت کننده دیگر؟ اقای نیکفر، کاملا مناسبند. اندکی زود رسیده بودم. کلیسایی در منتهای خیابان آکسفورد، جایی ست که گاه می شود دقایقی در آن ارام گرفت. بر صندلی کلیسا نشست و ایات سوره مریم را زمزمه کرد. کلیسا بسته بود، باران هم می بارید، نرم و آرام. گاه شعاعی از افتاب هم سرک می کشید. نیمدایره دور کلیسا را قدم می زدم تا به هنگام به برنامه برسم. دیدم نیکفر دارد می آید. سلام کردم. از پله ها بالا آمد. گفت: ما نخستین بار چهل سال پیش هم را دیدیم! شما یادت هست؟ چهل سال پیش سال آخر دبیرستان بودم. .. پس با نیکفر هم همشهری هستیم و هم بچه محل…بچه های دروازه حاج علینقی! من که برغم اختلاف نظر و مشی و سلیقه، همواره از آنچه نیکفر نوشته است و یا می نویسد، می خوانم و می پسندم و در نوشته او همیشه خطی از اندیشه و تامل پیدا می کنم؛ احساس کردم به عنوان بچه های محله دروازه حاج علینقی، نیکفر را دوست دارم.گفت: می شود در باره آن بچه ها یک رمان نوشت. سرنوشت تک تک بچه ها…شما همدوره موسی اکرمی و مجید زادمراد بودید. هر کدام در گردونه حوادث سرنوشتی و سرانجامی پیدا کردند. عبدالله خدادادی را می شناختید؟ من در این اندیشه بودم که چگونه هر دوی ما از محله حاج علینقی پرتاب شده ایم در این سوی جهان و اکنون قرار است هر دوی ما از دو زاویه در باره مرگ و زندگی صحبت کنیم. اصغر چرخ ساز یادته؟ اصغر کچل دیگه همون گوشه دروازه چرخسازی داشت. دوچرخه کرایه می کردیم ساعتی یک قرآن…یه دوچرخه نو داشت با نوار بدنه قرمز و نوار فرمان سبز سیر، ساعتی سی شاهی…خطی از زمان در ذهنم کشیده شده بود که چهلسال مثل رشته ای دو سوی مبدا و منتها را نشان می داد…من یه رمان نوشتم به نام باغ فردوس، ارشاد اجازه نشر نداده است. خاطرات همان روزگار را ثبت کرده ام. احمد رضا کریمی را می شناختی… و حالا توفان تداعی هاست و نام ها و نشان ها
در گوشه ای دیگر، نزدیک دانشگاه سوربن، با دوست کتابفروش صحبت می کردیم. ۳۳ سال از اشنایی ما می گذرد. هر دو نماینده مجلس اول بودیم. او اکنون در آغاز دهه هفتاد عمر خویش است و من در پایان دهه پنجاه…گفت: کتاب دیگر یک پدیده مرده است…با خود گفتم این هم نشانه ای دیگر! گفت: شاهرخ مسکوب در خاطراتش می گوید در هر برهه ای از عمر شعری را زمزمه می کرده است. این اواخر این بیت فردوسی او را گرفته بود:
ز مادر همه مرگ را زاده ایم!
همه بنده ایم ار چه ازاده ایم
بیتی دیگر را خواندم:
جهان را چنین است ساز و نهاد
که جز مرگ کس را زمادر نزاد
از مادر که متولد می شویم، مرگ هم متولد می شود. انگار جامه عمر ما بافته از تار زندگی و پود مرگ است. یک دم زندگی، خود یک دم نزدیک شدن به مرگ است. ایا بایست در باره ی مرگ اندیشید؟ یا بایست مرگ را به کناری نهاد و به تعبیر اپیکور باور داشت، تا من هستم مرگ نیست و هنگامی که مرگ از راه برسد، من نیستم! دکتر شرف الدین خراسانی همین اندیشه اپیکور را در غزالی در دیوان متافیزیک عشق به یادگار نهاده است.
مفهوم مرگ مثل سایه هرمی بر ذهنم سنگینی می کند…در پرلاشز هم وقتی در ان هوای بارانی بر سر سنگ قبر هدایت رسیدیم. سنگ قبرش یک هرم کوتاه بود…و نوشته اش صادق هدایت و جغدی که در انتهای حرف ت نشسته بود. هدایت هم مرگ اندیش و راوی مرگ بود. مرگی که با زندگی امیخته است.
ادامه دارد...


یاد ایام...


مدتها بود که مترصد بودم دائره المعارف قرآن چاپ انتشارات بریل را تهیه کنم. هر وقت قیمت کتاب را می دیدم با خود می گفتم: بگذار تا فرصتی دیگر، حتما ارزان می شود. دو جلدش را از طریق آمازون خریدم. نصف قیمت بریل…در ذهنم خاطره ای زنده شده بود. همانطور که کتاب را ورق می زدم و سرفصل ها را می دیدم، به یاد ایامی که گذشته است، افتاده بودم. ۲۷ سال پیش، با خبر شدم که دوره دائره المعارف ادیان به سرپرستی میرچا الیاده توسط انتشارات مک میلان منتشر شده است. آن موقع دلار آزاد قیمتش کمتر از صد تومان بود. حقوق من هم به عنوان معاون نخست وزیر همخوان نبود تا برای خرید دلار ا
آزاد اقدام کنم. برای مهندس موسوی یادداشت کوتاهی نوشتم. دوست دارم این کتاب را تهیه کنم…می شود دو هزار دلار و من با حقوق ۱۱ هزار تومان معاون نخست وزیر نمی توانم، کتاب را بخرم….به دستور مهندس موسوی کتاب با قیمت ارز دولتی تهیه شد. کتاب ها را همراه دارم…هم کتاب است و هم خاطره….یادم هست سعید حجاریان هم می خواست رساله دکترایش را بنویسد همان جلد حرف ام را به ایشان دادم. تا عنوان مسیانیزم را بخواند… هر وقت به هر جلدی از دائره المعارف ادیان مراجعه می کنم، انگار تصویر متبسم مهندس موسوی روی جلد کتاب است...