خاطره یک حکایت ماندگار

در روستای مهاجران روحانی عزیزی بود که این روحانی، فرهنگ ساز بود؛ یعنی نوع سلوک، رفتار و سخن او برای ما که کودک بودیم، گاه یک سخن برای یک عمر و مایه عبرت و اندرز بود... او در خورجین اسبش که با آن برای روضه خواندن از این ده به آن ده که می رفت کتاب های مختلفی از جمله گلستان سعدی داشت، و گاه که ما کنار چشمه یا کنار رودخانه بودیم؛ و یا موقع درو، ما بچه ها را که می دید، صدایمان می کرد و می گفت:" بچه ها!حکایت!" این حکایتی که من می گویم درست 36 سال پیش برای ما که چند نفر بودیم و دور ایشان جمع شده بودیم گفت و از حسن اتفاق این حکایت 36 در گلستان سعدی در اخلاق درویشان است:
دو برادر بودند. یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به سعی بازو نان خوردی. توانگر درویش را گفت:چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت:تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی. نشنیده ای که بزرگان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر زرین به خدمت بر بستن؟
به دست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه نزد امیر
استیضاح : صفحه 87 و 88