زندگی یا مرگ؟


راستش، این سیر در خویش و در برون، یعنی تا گورستان پرلاشز با یک تلفن اغاز شد…داریوش کریمی زنگ زد. می خواهیم در برنامه پرگار در باره مرگ اندیشی صحبت کنیم، آماده اید؟ بله اماده ام، شرکت کننده دیگر؟ اقای نیکفر، کاملا مناسبند. اندکی زود رسیده بودم. کلیسایی در منتهای خیابان آکسفورد، جایی ست که گاه می شود دقایقی در آن ارام گرفت. بر صندلی کلیسا نشست و ایات سوره مریم را زمزمه کرد. کلیسا بسته بود، باران هم می بارید، نرم و آرام. گاه شعاعی از افتاب هم سرک می کشید. نیمدایره دور کلیسا را قدم می زدم تا به هنگام به برنامه برسم. دیدم نیکفر دارد می آید. سلام کردم. از پله ها بالا آمد. گفت: ما نخستین بار چهل سال پیش هم را دیدیم! شما یادت هست؟ چهل سال پیش سال آخر دبیرستان بودم. .. پس با نیکفر هم همشهری هستیم و هم بچه محل…بچه های دروازه حاج علینقی! من که برغم اختلاف نظر و مشی و سلیقه، همواره از آنچه نیکفر نوشته است و یا می نویسد، می خوانم و می پسندم و در نوشته او همیشه خطی از اندیشه و تامل پیدا می کنم؛ احساس کردم به عنوان بچه های محله دروازه حاج علینقی، نیکفر را دوست دارم.گفت: می شود در باره آن بچه ها یک رمان نوشت. سرنوشت تک تک بچه ها…شما همدوره موسی اکرمی و مجید زادمراد بودید. هر کدام در گردونه حوادث سرنوشتی و سرانجامی پیدا کردند. عبدالله خدادادی را می شناختید؟ من در این اندیشه بودم که چگونه هر دوی ما از محله حاج علینقی پرتاب شده ایم در این سوی جهان و اکنون قرار است هر دوی ما از دو زاویه در باره مرگ و زندگی صحبت کنیم. اصغر چرخ ساز یادته؟ اصغر کچل دیگه همون گوشه دروازه چرخسازی داشت. دوچرخه کرایه می کردیم ساعتی یک قرآن…یه دوچرخه نو داشت با نوار بدنه قرمز و نوار فرمان سبز سیر، ساعتی سی شاهی…خطی از زمان در ذهنم کشیده شده بود که چهلسال مثل رشته ای دو سوی مبدا و منتها را نشان می داد…من یه رمان نوشتم به نام باغ فردوس، ارشاد اجازه نشر نداده است. خاطرات همان روزگار را ثبت کرده ام. احمد رضا کریمی را می شناختی… و حالا توفان تداعی هاست و نام ها و نشان ها
در گوشه ای دیگر، نزدیک دانشگاه سوربن، با دوست کتابفروش صحبت می کردیم. ۳۳ سال از اشنایی ما می گذرد. هر دو نماینده مجلس اول بودیم. او اکنون در آغاز دهه هفتاد عمر خویش است و من در پایان دهه پنجاه…گفت: کتاب دیگر یک پدیده مرده است…با خود گفتم این هم نشانه ای دیگر! گفت: شاهرخ مسکوب در خاطراتش می گوید در هر برهه ای از عمر شعری را زمزمه می کرده است. این اواخر این بیت فردوسی او را گرفته بود:
ز مادر همه مرگ را زاده ایم!
همه بنده ایم ار چه ازاده ایم
بیتی دیگر را خواندم:
جهان را چنین است ساز و نهاد
که جز مرگ کس را زمادر نزاد
از مادر که متولد می شویم، مرگ هم متولد می شود. انگار جامه عمر ما بافته از تار زندگی و پود مرگ است. یک دم زندگی، خود یک دم نزدیک شدن به مرگ است. ایا بایست در باره ی مرگ اندیشید؟ یا بایست مرگ را به کناری نهاد و به تعبیر اپیکور باور داشت، تا من هستم مرگ نیست و هنگامی که مرگ از راه برسد، من نیستم! دکتر شرف الدین خراسانی همین اندیشه اپیکور را در غزالی در دیوان متافیزیک عشق به یادگار نهاده است.
مفهوم مرگ مثل سایه هرمی بر ذهنم سنگینی می کند…در پرلاشز هم وقتی در ان هوای بارانی بر سر سنگ قبر هدایت رسیدیم. سنگ قبرش یک هرم کوتاه بود…و نوشته اش صادق هدایت و جغدی که در انتهای حرف ت نشسته بود. هدایت هم مرگ اندیش و راوی مرگ بود. مرگی که با زندگی امیخته است.
ادامه دارد...