ایران قوی! (۳) جوهر دانایی

میان دانایی و توانایی چه نسبتی وجود دارد؟ به این بیت والا از نظامی اشاره کردم:
هر که در او جوهر دانایی است
بر همه کاری اش توانایی است!
نظامی این مفهوم را از همان بیت بلند حکیم فردوسی گرفته است:
«توانا بود هر که دانا بود» اگر یادتان باشد، سال ها پیش که ناگاه در فضای اندیشه و تبليغات الوین تافلر با کتاب هایش در جهان و ایران به همت ترجمه های درخشان بانوی فرزانه شهیندخت خوارزمی، گل کرد و بسیار درخشید، از جمله مضامين اصلی کتاب های او «نسبت بین قدرت و دانایی» بود. اجازه دهید با دو خاطره متناسب بحث را دامن بزنم:
در مجلس اول در همان صحبت های مقدماتی پیش از رسمیت کمیسیون دفاع، دکتر روحانی که آن وقت در پایگاه نیروی هوایی در خیابان پیروزی زندگی می کرد، گفت: «امروز که از خانه بيرون می آمدم، یکی از افسران نیروی هوایی مرا دید، سلام و علیک و احوالپرسی کرد و گفت: «آقای دکتر! اجازه می دهید، سئوال داشتم، به نظر شما کشور را بهتر از این نمی توان اداره کرد؟!» ما همه لبخند زدیم و سری تکان دادیم که لابد می شود، ما نتوانسته ایم. مرحوم آیت الله مهدوی کنی در نماز جمعه تهران در پائیز سال ۱۳۶۷ حرف تماشایی زد! در خطبه سیاسی نمازگفت: «‌خداوندا مشکلات کشور زیاد است، مردم در زحمت اند، توان مسئولان هم همین حد است. خودت یک راه حلی را به ذهن آقایان بینداز!» من همانجا توی صف نماز، البته توی خیابان دانشگاه و نه در صف مقامات- همان جایی که بعدا توسط دوستان حزب اللهی کتک خوردم!ـ صحبت ایشان را یادداشت کردم. تا در فرصت مناسب از ایشان بپرسم. که!؟
این دوخاطره، یعنی ذهنیت لفسر نیروی هوایی و نیز خطبه آیت الله مهدوی کنی، نشانه این واقعیت بوده و هست، که می توان برای حل مشکلات راه حل های عاقلانه ای یافت. چرا این راه حل ها به نظر دولتمردان نرسیده است؟ یکی از مهمترین دلایلش این بوده و هست که افراد در جای خود نیستند. نه دانش متناسب با همان وظيفه را دارند و نه تجربه لازم را و متاسفانه نه استعداد یادگیری! این تثلیث، ویرانگرِ هر کار و وظیفه ای است. نمی تواند کار خود را درست انجام دهد، چون دانایی لازم را ندارد و هر که در او جوهر دانایی نیست، بر هیچ کارش توانایی نبوده و نیست و نخواهد بود!
در امر نظامی و در غزوه احد، در سال سوم هجری دانایی حکم می کرد، که مسلمانان « تنگه عینین »را رها نکنند. تا پای جان بایستند و از تنگه حراست کنند. وقتی به طمع غنیمت تنگه را رها کردند، و به التماس و اصرار عبدالله بن جبیر توجه نکردند، مشرکان با تسلط بر همانجا سرنوشت جنگ را تغییر دادند و بیش از هفتاد تن از پاران پیامبر از جمله حمزه عموی پیامبر شهید شدند. در واقع یک جنگ پیروز را به شکست تبدیل کردند. توانایی وقتی منهای دانایی شود، همین می شود که در غزوه احد شد.
یکی از مهمترین ویژگی های دانایی، شناخت موقعیت های نو و تطبیق و تعاطف البته مدلل و منطقی با شرایط است. به عنوان نمونه شرایط کشور و رشد دانش و تجربه بانوان ایران این اقتضا را داشته و دارد، که آنان بتوانند به عنوان وزیر و مديران ارشد و عالی در دولت های مختلف حضور داشته باشند. با تاسف برخی مراجع تقلید که نه تنها دانایی لازم را نداشتند بلکه گرفتار جهل مركب و موقعیت ناشناسی بودند، در دولت سید محمد خاتمی مانع شدند، که: « اگر وزیر زن بگذارید، با سر و پای برهنه به خیابان می آیند!» چراامام صادق (عليه السلام) فرمود: «العالم بزمانه، لا تهجم عليه اللوابس» (۱)
اگر عالمی زمان شناس، و موقعیت سنج باشد، شبهات و نادانى‌ها و نفهمى‌ها و تاریکی ها به سوی او هجوم نمى‌آورند؛ می فهمد باید بکند. اگر زمان شناس نبود، مشکل به‌وجود خواهد آمد، حتّى اگر احساس مسئولیّت هم داشته باشد. بدون شک مراجع تقلیدی که با حضور بانوان در ورزشگاه ها و حضور بعنوان وزير در وزارت مخالف شديد بودند و گاه از زبان تهدید هم استفاده می کر دند، اگر پیش بینی موقعیت فعلی را می کردند، و به یاد سوز زمستان بی اعتمادی و تعميق و گسترش اعتراض های اجتماعی و فرهنگی می بودند، آن وقت، جیک جیک مستانشان نبود!
دانایی یعنی همین! باز کردن گره در فضای منطقی و آرام، حل مسأله در زمان مناسب، اگر شما مسآله را در زمان مناسب با راه حل مناسب حل نکنید، در زمان نامناسب، راه حل نامناسب که: « ای بسا سرکنگبین صفرا فزود» با هزینه بسیار خود را تحمیل می کند. دانایی توانایی است و نادانی سرمنشاء زوال و اضمحلال.

پی نوشت:
****
(۱) الكافی، ثقة الاسلام كلینی، ج ۱، ص ۲۶
******
روزنامه اعتماد، شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان انسان (۲۰) نقش سیدمحمود دعایی در نشر مخفی «بعثت»


به روایت اسماعيل فردوسی پور از روز پانزدهم خرداد اشاره کردم. در پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، که به همت حبیب لاجوردی فراهم شده است، لاجوردی گفتگویی با علینقی عالیخانی (۱۳۰۷- ۱۳۹۸)، وزیر اقتصاد دولت علم، و نیز از مدیران ارشد دستگاه اطلاعاتی و امنیتی شاه و نیز مأمور ویژه شاه در ارتباط با اسرائیل و کشورهای عربی منطقه خلیج فارس، و البته در دوران جوانی همراه با داريوش همايون در حزب تروریستی سومکا! در ماه اکتبر و نوامبر سال ۱۹۸۵ انجام داده است. در نوار شماره ۶ و ۷ به واقعه روز پانزدهم خرداد ماه ۱۳۴۲اشاره شده است. نکاتی در این گفتگو وجود دارد که در شناخت ساختار و ماهیت رژیم شاه و کارگزاران ارشد بی نظیرست. هم نشانه شدت سرکوب و خشونت شخص علم، ترسیدگی و نگرانی شاه و حتی برخی از نظامیان ارشد و نیز روایتی از شخصیت به تمام معنی فاسد و منش لومپنی-لاتی اسدالله علم نخست وزیر شاه است، که به تعبیر عالیخانی اگر « خشونت و استحکام علم نبود، شاه و علم و همه رفته بودند!» (۱)
بعد از سرکوب خونین پانزدهم خرداد ماه، اسدالله علم دیر وقت شب برای گزارش کار به کاخ سعد آباد می رود. شاه نگران و ترسیده، در گوشه باغ کاخ با پزشک مخصوص دکتر ایادی و چند نفر دیگر نشسته بوده اند، به علم می گوید: « ما برای شام منتظر تو بودیم. دیر کردی شاممان را خوردیم. حالا می گویم شام تو را بیاورند، شام بخور و گزارش بده! من می خواهم ببینم امروز چه خبر بوده؟» به عبارت دیگر واقعا شاه حالت نگران داشته، علم از شاه می پرسد:« مگر شما نگرانی دارید؟» شاه می گوید: « بله، برای اینکه شنیدم که فردا هم این تظاهرات ادامه پیدا خواهد کرد و حتی بازاری ها می خواهند بازار را ببندند و ممکن است که دامنه این بستن مغازه ها به خیابان های شهر بکشد و تدریجا شورش دامنه پیدا کند.» علم می گوید: « خب مگر اهمیتی دارد؟» شاه می گوید: « بله، برای اینکه ما چه کار می توانیم بکنیم؟ شما خودتان چه کار می توانید بکنید؟» علم در جواب می گوید:« کاری که من می کنم این است که اول دست می زنم زیر تخم اعلیحضرت، اگر وزن داشت خواهر و مادر تمام شورشیان را چنان خواهم کرد و اگر وزنی نبود از شغل خودم استعفا می دهم و فورا پایتخت را ترک می کنم.» می گوید اعلیحضرت می تواند روی او حساب کند و هیچ نگرانی ندارد، و مطمئن است که مردم طرفدار این طبقه مرتجع نیستند و از اصلاحات شاه پشتیبانی می کنند» شاه روحیه پیدا می کند، می خندد و به علم محبت می کند. عالیخانی برای حبیب لاجوردی یک موضوع کاملا خصوصی از علم روایت می کند، همان نیمه شب علم با یک بطری شامپاین و به اتفاق یک روسپی خوشگل به اتاقش به نخست وزیری بر می گردد! تفسیر عالیخانی از این شیوه گذران شبانه علم با شامپاین و روسپی در دفتر نخست وزیری تماشایی است. گواه روشنی که چگونه فساد و ستم و سرکوب و عیاشی در هم آمیخته شده و جوهر نظام پادشاهی را نشان می دهد:
« به عبارت دیگر علم آدمی بود که کاملا می توانست در نهایت خونسردی زندگی بکند، وحتی فکر می کنم که آن اطرافیانش در نخست وزیری که البته آگاه بودند که نخست وزیر با چه کسی شب را به سر می برد، آنها هم برای هم تعریف می کردند حتما حس می کردند که پس خبری نیست. این جنبه های قوی و دوست داشتنی و خوب علم را در واقع نشان می دهد.» (۲)
این جنبه های قوی و دوست داشتنی و خوب علم! همان آتش استبداد و فساد و وابستگی به امریکا بود که به جان نظام سلطنتی و شاه افتاد و شاه و نظام را برافکند. بدیهی است که از شاه و اسدالله علم انتظار نمی رفته است که نگرش تاریخی و یا حتی نگرش سیاسی استدلالی و مبتنی بر دانش و دانایی داشته و یا حتی از این مفاهیم درک روشنی داشته باشند. داريوش همايون (۱۳۰۷- ۱۳۸۹) به روشنی به این نکته اشاره کرده است:
« برای شناختن اکنون و ساختن آینده می باید نگرش تاریخی داشت، برخلاف نگرش سیاسی به تاریخ که ابتلای دو نسل سیاستگران و تاریخ نگاران ایران بوده است.» (۳)
به روایت داريوش همايون، شاه دو بار در میانه بحران، یعنی در سال ۱۳۳۲ و ۱۳۵۷ از ایران گریخت. سه بار هم در سال های ۱۳۳۱ و ۱۳۴۰ و ۱۳۴۲ در آستانه گریز بود، که با اصرار و الحاح او را نگاهداشته بودند. (۴) به همین موضوع، داريوش همايون در کتاب« من و روزگارم» نیز اشاره کرده است. می گوید: « شاه همیشه آماده خروج از ایران بود!» (۵)
منتها، در آنسوی دیگر چراغدارانی بودند، که آتش آگاهی را مثل پرومته به میان مردم بردند و از ستم و سرکوب نهراسیدند. انتشار «بعثت» و « انتقام» در چنین زمانه ای، کاری کارستان بود. امکانی برای صیقل زدن اراده مبارزه و مقاومت و وسیله ای برای تبیین ماهیت استبدادی و وابسته رژیم شاه. تدارک « بعثت» را می توان در چند بُعد بررسی کرد. فراهم آوردن مقاله ها و اخبار و گزارش ها، تایپ و تکثیر نشریه، و سوم توزیع آن. سید محمود دعایی تمامی این وظایف را بر عهده داشته و به احسن وجه انجام داده است. بدیهی است که با همکاری دیگر افرادی که در انتشار «بعثت» نقش داشته اند، از جمله اکبر هاشمی رفسنجانی و سید هادی خسروشاهی این امر انجام شده است. سیدمحمود دعایی که در واقع مدیر اجرایی بعثت بود. از تایپ و تکثیر و توزیع، وظیفه خود راعاشقانه و فداکارانه انجام می داد، به خوبی می دانست که اهمیت و حساسیت و مخاطره کار تا به کجاست. در خاطرات خود به این سه بُعد از کار نشریه، یعنی تایپ و تکثیر و توزیع اشاره کرده است
« در آن موقع برای اینکه حوزه ها منشاء حرکتهای روشنگرانه باشند، در حوزه علمیه قم تصمیم گرفتند نشریه ای راکه ارگان روحانیون مبارز و روشنفکر حوزه باشد سر و سامان دهند. بزرگانی چون حضرات آیات و حجج اسلام ربانی شیرازی، باهنر، مصباح، علی حجتی کرمانی، سیدهادی خسروشاهی و هاشمی رفسنجانی گرد هم آمدند و مقارن با ایام مبعث، نشریه بعثت را منتشر کردند.
سر مقاله آن تحت عنوان «چرا بعثت؟» را آقای باهنر نوشته بود. از شماره دوم به بعد، افرادی که با این حرکت مرتبط بودند و از آن پشتیبانی می کردند، مقالاتی را در این نشریه به چاپ می رساندند. از جمله ی این افراد مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای بودند که آن موقع در مشهد سکونت داشتند. در تمام شهرهای ایران از جمله مشهد نسخه های این نشریه توزیع می شد. دوستان دیگری هم مانند حاج شیخ رضا گرگانی داماد مرحوم حاج آقا فرج الله هرسینی با ما فعالیت می کرد. ما با هم همکاری داشتیم. تایپ و تکثیر و توزیع نشریه با من بود. آقای شرعی هم مدتی با ما همکاری می کرد. آیت الله منتظری به چاپ نشریه اهمیت فراوان می داد و کمکهای موثری به ما می کرد.
ما برای چاپ نشریه دستگاه تایپ و پلی کپی و دوخت و سایر وسایل را تهیه دیده بودیم و در منزل حاج شیخ رضا شریفی در انباری قرار داده بودیم و در آن جا به چاپ و تکثیر نشریه می پرداختیم. البته چون در منزل ایشان بود، مورد مرحمت و پذیرایی ایشان هم قرار می گرفتیم.
انتشار این نشریه مدت دو سال ادامه داشت و نشریه وزینی هم شده بود. چون مقالات سنجیده علمی و اخبار و اطلاعات موثقی با سبک آبرومندی در ان، چاپ و تکثیر می شد و از خودنمایی و حرکات زشت و جلف هم که در بعضی از نشریات دیگر دیده می شد، مبّرا بود. نشریه بعثت راخود من تکثیر می کردم و سهمیه تهران را خودم شخصا از قم به تهران می آوردم. سهمیه شهرستانها را هم با همان شیوه های حساب شده به شهرستانها می فرستادیم. مثلا نشریه را در جعبه های شیرینی تعبیه می کردیم و توسط مسافران مطمئن بعنوان هدیه و سوغات قم برای افراد سرشناس به شهرستانها می فرستادیم.
در تهران آقای سید محمدباقر مهدوی کرمانی دفتر ازدواج و طلاق و اسناد داشت. با ایشان قرار گذاشته بودیم من بسته های نشریه را در یک کارتن مشخص قرار داده و در دفتر ایشان می گذاشتم و با کمک آشناهایی که آقای باهنر در دانشگاه داشتند، فردی از طرف انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران مشخص می شد، روز بعد می آمد، آنها را بر می داشت و توزیع می کرد. تصادفا آن رابط، تراب حق شناس (۱۳۲۲- ۱۳۹۴) از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود، که بعدها از هسته های اولیه «سازمان مجاهدین خلق» شد و سپس به «سازمان پیکار» پیوست. امکانات مورد نیاز را از طریق یکی از مقلدین مرحوم آیت الله خوانساری (۱۲۷۰- ۱۳۶۳) در بازار تهران به دست می آوردیم. یعنی روزی خدمت آقای نبوی، که از تجار عمده نوشت افزار و لوازم التحریر بازار تهران بود، رفتیم و برای انجام امور فرهنگی درخواست یک دستگاه پلی کپی کردیم. ایشان چون از مقلدین آقای خوانساری بود و پشت سر ایشان در مسجد حاج سید عزیزالله نماز می خواند، به ایشان مراجعه کرد و گفت: عده ای از طلاب و متدینین ساکن قم نیاز به ابزار تکثیر و تولید امور فرهنگی و مذهبی دارند. آقای خوانساری هم به ایشان اجازه و از سهم امام حواله ای دادند. ما رفتیم و در خیابان لاله زار یک دستگاه پلی کپی مدرن خریدیم. من خودم آن را خریدم و به قم انتقال دادم. در خاطرم هست که آن موقع هنوز معمم نشده بودم و کلاه نمدی قمی روی سرم بود و عبایی هم داشتم. دستگاه را در عقب تاکسی گذاشتم و به سرعت به میدان شوش آوردم و از میدان شوش با سواری به قم آوردم و در جایگاه خودمان در منزل آقای شریفی گذاردم. » (۶)
سید هادي خسروشاهی در مقدمه روشنگر خود بر مجموعه نشریات بعثت، با دقت و ریزبینی به گوشه هایی از شیوه اجرایی انتشار بعثت اشاره کرده است. افزون بر ایشان، تراب حقشناس نیز در خاطرات مفصل خود، « از فیضیه تا پیکار» به ارتباطش با اکبر هاشمی رفسنجانی و سید هادی خسروشاهی و سید محمود دعایی اشاره دارد.(۷)
تراب حقشناس سه سال در قم طلبه بود، سال ۱۳۴۰ به عنوان دانشجو به دانشگاه تهران رفته بود. مسئول توزیع بعثت در دانشگاه تهران بود. در بحث پیرامون نسبت سیدمحمود دعایی با سازمان مجاهدین خلق، به تراب حقشناس باز می گردیم. به تعبیر فردوسی قدّوسی: «یکی داستان است پر آب چشم!»

پی نوشت:
*****
(۱) تاريخ شفاهی هاروارد، گفتگوی حبيب لاجوردی با علینقی عالیخانی، نوار ۶، تاريخ ۹ نوامبر ۱۹۸۵
https://t.me/tarikh_shafahi_iran_project
همین زبان و ادبيات دریده و درنده را اسدالله علم در یادداشت های خود نیز روایت کرده است.
(۲) همان، نوار ۷، همان روز
(۳) داريوش همایون، صد سال کشاکش با تجدد، آلمان، نشر تجدد، ۱۳۸۵، ص ۶
(۴) همان، ص ۷۷
(۵) داريوش همايون، من و روزگارم، در گفتگو با بهمن امیرحسینی، ألمان، نشر تلاش، ۱۳۸۷، ص ۴۸
http://bonyadhomayoun.com/pdf/Man%20va%20roozegaram.pdf
(۶) گوشه هایی از خاطرات سید محمود دعایی،، ص ۵۹-۶۰
(۷) تراب حقشناس، از فیضیه تا پیکار…خاطرات و نوشته ها، انتشارات اندیشه و پیکار، ۱۴۰۰، ص ۹
http://peykar.org/book/Torab-Haghshenas/Torab-Haghshenas-biography.pdf
*****
روزنامه اطلاعات، یکشنبه ۶ آذر ۱۴۰۱

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان انسان(۱۹) نقش سید محمود دعایی در نشر مخفی بعثت

از جمله دستاوردهای با اهمیت انتشار«بعثت» شکل دهی و سامان شبکه مخفی در سازمان روحانیت بود. پیش از نشر مخفیانه بعثت، شبکه به معنای افرادی که در مراكز استان ها، بعثت را تحویل می گرفتند و از طریق آن ها نشریه توزیع می شد، می بایست از هر جهت مورد اعتماد و راز نگهدار باشند. به حساسیت و دشواری کار توجه دارید! در زمانی که ساواک و اطلاعات شهربانی پس از سرکوب خونین نهضت پانزدهم خردادماه و حبس و حصر امام خمینی، مترصد و در جستجوی هر حرکت و هر اعلامیه و یا نشریه ضد سلطنتی و حکومتی بودند؛ مأموران ساواک در مساجد و حسینیه ها،اگر هر سخنوری در سخنرانی اش اشاره ای به نام امام خمینی می کرد، گزارش می کردند و سخنران را دستگیر می کردند، در چنان زمانه رعب انگیزی، توزیع بعثت کاری بسیار دشوار بود. آیت الله هاشمی رفسنجانی به نقش بعثت در شبکه سازی سازمان روحانیت در خاطرات خود اشاره کرده اند. البته پیش از انتشار و توزیع نشریه «بعثت» مجله «مكتب تشیّع» که به ابتكار اکبر هاشمی رفسنجانی به صورت قانونی منتشر و توزیع می شد، مقدمات تشکیل چنین شبکه ای را فراهم کرده بود. چنان که سید محمود دعایی، پیش از مهاجرت به قم، خود تجربه توزیع نشریه «مکتب اسلام» را در استان کرمان بر عهده داشت و چندین بار از سوی شهربانی احضار شده بود و به او تذكر داده بودند. وقتی نشریه ای کاملا قانونی و با مجوّز رسمی مثل مکتب اسلام و مکتب تشیع، از سوی رژیم شاه تحمل نمی شد، بدیهی است که نشریه مخفی و انقلابی و ضد سلطنتی و ضد آمریکایی و اسرائیلی، کارش به کجا می انجامید. آیت الله هاشمی رفسنجانی به نقش بعثت در شبکه سازی سازمان روحانیت در خاطرات خود اشاره کرده اند:
« اقداماتی که در این مقطع داشتیم، علاوه بر اعلامیه و تشکیل جلسات عمومی در هر مناسبت، نشریه مخفی بعثت بود و ايجاد ارتباط با شهرستان ها و تلاش در فراهم کردن شبکه در کشور و زمینه سازی برای یک حزب.» (۱)
نشریه بعثت به تعبیر احمد شاملو:

«دریا
نشسته سرد
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.»

بعثت فریادی بود که شب را می شکست و شعله ای بود که گریبان سرما را می درید و بارقه امیدی بود که به روحانیت و مردم با پيامی روشن می گفت هرچند نهضت پانزدهم خرداد ماه، سرکوبی خونین شد، و به خون نشست، اما نهضت همچنان ایستاده و زنده است. نام و یاد آیت الله خمینی و حمله به مدرسه فیضیه و نهضت پانزدهم خرداد ماه فراموش نمی شود. پیداست دست اندرکاران نشریه بعثت از اهمیت کار و پیام رسانی خود به روشنی آگاه بوده اند و همچنین رژیم شاه می دانست که زنده نگاهداشتن چراغ امید و شعله فریاد چه آسیب هایی می توانست برای رژیم سلطنتی داشته باشد. نکته قابل تأمل ، فضای نومیدی، دلزدگی، سرخوردگی و حسرتی بود که معمولاً پس از هر شکست و یا سرکوبی اتفاق می افتد و طعنه ها و تعریض ها آغاز می شود.
ترسم از ترکان تیرانداز نیست
طعنه تیرآورانم می کُشد
طعنه و تعریض و بلکه تعرّض تیرنیاوران نه تیرآوران! تلخی بیشتری داشته و دارد. البته این طعنه ها و تعریض ها، نه تنها در ایران بلکه در نجف هم شدت و حدّت بیشتری گرفت. امام خم به ابرو نیاورد و یاران خود را به صبر و مقاومت و تحمل تشويق می کرد. شعله شوق و امد به پیروزی را در جان یاران برافروخته بود. به تعبیر قطران تبریزی:
گر بفکندم طعنه بدگوی ز پای
بتواند کند کوه را باد ز جای
ماندگاری و استواری کوه که از وزش تند بادها آسیبی نمی بیند!
 به عنوان نمونه، مرحوم حجت الاسلام اسماعيل فردوسی پور ( ۱۳۱۷- ۱۳۸۵) از شاگردان و یاران امام در نجف و از همراهان امام در نوفل لو شاتو که در دوره اول مجلس شورای اسلامی با ایشان همدوره و نیز همسایه دیوار به دیوار بودیم!، به خاطره ای اشاره می کند، که درست در روز پانزدهم خرداد ماه، ۱۳۴۲ و فضای سرکوب نظامی و تیراندازی و حضور تانک ها و نفربرها و نظامیان تفنگ به دست در میدان ها و خیابان های تهران، ایشان شاهد طعنه و تعریض، بلکه تعرّض مرحوم شیخ محمود حلبی
( ۱۲۷۹-۱۳۷۶) بوده اند:

«موقعی که از تجریش بر می گشتم، در میدان توپخانه آقای سیدی من را  صدا کرد گفت آقا (امام خمینی) را گرفته اند و اینجا شلوغ شده است، ماموران مردم را  می زنند و می کشند، مردم هم ماشین های ارتشی و دولتی را آتش می زنند،  شما چرا می روی؟ نرو خطرناک است. ایشان یک تاکسی را صدا کرد و  نشستیم تاکسی، من گفتم: بالاخره شما کجا می روی و  من را کجا می بری، پیاده شدم بعد دیدم چند تا طلبه هم آنجا کنار خیابان  هستند با آنها همراه شدم. در همان هنگام کامیون های سرباز را مسلح و با  یک حالت تهاجمی دیدم. یک خانمی از توی کوچه درآمد و چشمش  به ماها که افتاد گفت: آقایان شما مشخص هستید، شما را با تیر می زنند  داخل کوچه بروید توی خیابان نایستید. ما توی کوچه رفتیم، از این  کوچه به آن کوچه تااین که به منزل مرحوم شیخ عباسعلی اسلامی ( ۱۲۸۱- ۱۳۶۴) رسیدم. زنگ درب منزل ایشان را زدم، خانمشان آمد و گفت حاج آقا را  دیشب گرفته اند، علی آقا هم رفته است دنبال حاج آقا که ببیند حاج آقا  کجاست هیچ کس خانه نیست. از آنجا برگشتم و فکر کردم حالا کجا  بروم، اوضاع هم خیلی شلوغ بود.
دیدم زنها و مردم از خانه ها بیرون ریختند و اعلام می‌کنند که: «آبها را  مسموم کرده اند آب نخورید!» و به پهلوی لعنت می فرستادند. من فکر کردم که منزل مرحوم آقای حلبی بروم، با آقای حلبی آشنا بودم چون ایشان  وقتی به مشهد می آمد منزل مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی اقامت  می‌گزید از اینرو ما را می شناخت. من وقتی درب خانه ایشان رسیدم  درست ساعت دوازده ظهر بود. از میدان شاه سابق که الآن شده میدان  قیام مرتب صدای تیراندازی و رگبار مسلسل می آمد. به هر حال زنگ  زدم. خود ایشان آمد و درب را باز کرد و تا من را دید تعجب کرد و  گفت اینجا چه کار می کنی؟ ایشان درب را باز کرد و ما رفتیم داخل و  نشستیم. خدمت ایشان ناهار خوردیم. هر دفعه که صدای رگبار از میدان  بلند می شد ایشان یک تکانی می خورد و می گفت: «هان حالا بیرونش کن!،  حالا بیرونش کن، این هم حرف شد که حالا بیرونت می کنم؟» من گفتم  چیه قصه و مگر چه شده است. ایشان گفت: «مگر نمی دانی که آیت‌الله  خمینی در سخنرانی اش گفته است کاری نکن که مثل پدرت بگویم  بیرونت کنند و خوب مگر می تواند بیرونش کند، با این تیراندازی و با  این مردم کشی مگر می شود بیرونش کند!؟» خوب این جریان گذشت و  عصر شد. عصر که شد من می خواستم بیایم ایشان نگذاشت فرمودند که  شلوغ است و تیراندازی می کنند و خطرناک است شما نرو. عصر که شد  ایشان فرمود: بلند شو منزل آقای خرازی برویم. منزل مرحوم آقای  خرازی پدر وزیر امور خارجه، ته کوچه بود و یک منزل با منزل ایشان  فاصله داشت. رفتیم خدمت آقای خرازی و اتفاقاً آقازاده هایشان هم  بودند. ما نشسته بودیم و احوالپرسی با ایشان می کردیم که دوباره صدای  تیراندازی بلند شد. صدای تیراندازی که بلند شد باز مرحوم آقای حلبی  آن جمله را تکرار کرد، وقتی آن جمله را تکرار کرد یکی از فرزندان آقای  خرازی گفت: «شیخ…! سید را گرفته اند و برده اند زندان، معلوم  نیست الآن در چه حالی است و با ایشان چه می کنند، تو اینجا راحت نشسته ای و می گویی بیرونش کن، این چه حرفی است که تو می زنی.» (۲) مرحوم شیخ محمود حلبی شاید به صرافت این نکته نبوده و تأمل لازم و آینده بینی روشنی همانند امام خمینی نداشته است، که چنان تعبیری را به کار برد و البته: «بوی هر هیزم پدید آید ز دود!» گوهر سخن گاه بارقه نور و امید و خردمندی و فرزانگی است و گاه نشانه نومیدی و دلزدگی و پذیرش شکست و گمگشتگی. این دو رویکرد به یکدیگر روشنایی بیشتری می بخشند. چنان که چارلز دیکنز، در نخستين عبارت رمان« داستان دوشهر» که یکی از زیباترین سرآغاز های ادبیات داستانی جهان است، این دو رویکرد را در کنار هم و با هم دیده است:
« بهترین دوران ها بود، بدترین هم بود، روزگار خردمندی بود ، عصر بی خردی هم بود. زمان ايمان و اعتماد بود، زمان ناباوری هم بود. فصل روشنایی بود، فصل تاریکی هم بود. بهار امید بود، زمستان نومیدی هم بود.» (۳)
باور دارم از نهضت پانزدهم خرداد ماه تا انقلاب اسلامی ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، این چهارده سال یکی از درخشانترین سرفصل های تاريخ کشور و ملت ایران و رستاخیز امید و ایمان و تحقق آرمان است.

سال ها بعد در سمینار سراسری انجمن حجتیه در باغ باصفایی در کرج، در مرداد ماه سال ۱۳۵۳ از مرحوم شیخ محمود حلبی شنیدم که می گفت: « ما نمی دانیم که سیاست را با سین می نویسند، یا با صاد!» مرحوم حاج خليل شاه کرمی، رئيس انجمن حجتیه اراک زمزمه کرد: «سیاست با ث سه نقطه است آقا!» دکتر احمد توانا که آیتی از اندیشه و دانش بود، گفت: « لَعَنَ اللهُ السّياسَة و من ساس و من یَسوس!»از من پرسید نظر شما چیست!؟ گفتم: «سیاست نوشتنی نیست، عمل کردنی ست. در ميدان و در آزمون عمل نوشته می شود! من با سهراب سپهری موافقم که می گوید:
«واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد!»
در روز ۲۵ بهمن ماه سال ۱۳۵۷ اراک رفته بودم. دیدم مرحوم حاج خلیل شاه کرمی، دوست قدیمی و رئيس انجمن حجتیه که شخصیتی ملی و مذهبی و و مؤمن و متهجد و از شیفتگان مرحوم مهندس بازرگان بود، رئيس کمیته انقلاب اراک شده بود ، دفترش در دبیرستان پهلوی بود! واقعیت انقلاب بر همه تفسیر ها و تحليل های سیاست گریز حاکم شده بود. پرده ها از پیش دیدگان به کناری رفته بود. در جهان واقعیت، «شاه رفت!» امام و انقلاب، شاه را از ایران بيرون کرده بودند! تا به این نقطه برسیم، آنانی که انقلابی های دوران پیش از پیروزی بودند و انقلابی روز شنبه نبودند؛ خون خوردند و گاه خاموش نشستند و تحمل کردند، تا انقلاب تبديل به جريان عظیم و رودخانه ای پرتلاطم و نیرومند شد، به دریای حضور مردم پیوست و انقلاب در ۲۲ بهمن پیروز شد. نشریه «بعثت » و « انتقام »، چراغ راه در آن روزگارِ بهترین و بدترین بودند!


پی نوشت:
(۱)
اکبر هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه، زیر نظر محسن هاشمی، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، ۱۳۷۶، جلد اول ، ص ۱۹۱
(۲) خاطرات حجت الاسلام اسماعيل فردوسی پور
تدوين فرامرز شعاع حسینی، رحیم روح بخش
تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، موسسه عروج ۱۳۸۷، ص ۴۳ تا ۴۶

(3) Charles Dikens, a tale of two cities, P 4
https://www.gutenberg.org/files/98/old/2city12p.pdf

*****
روزنامه اطلاعات، یکشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۱

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)