داستان انسان (۵). مهریه: یک سکه بهار آزادی !


دیباچه:
شما هم مثل من، حتما تصویری یا تصوّری از مهریه دارید! در ازدواج خودتان یا دختران و عروسان و دیگر اعضاء خانواده، دوستان و آشنایان، هر وقت سخنی از ازدواج به میان می آید، مهریه پدیدار می شود و چشم و ابرو و گاه آرواره! نشان می دهد که من هم هستم و خوب هستم! آشنایی تعریف می کرد که در لندن، بساط عقد شاهانه ای به هم خورد! عروس فریاد زد. داماد فرار کرد، هر دو خانواده هر چه کوشیدند، وصله پینه کنند و سر و ته عروسی مدرن و شیک را به هم بیاورند. ناکام ماندند. خانم ها غر زدند که آرایششان حیف و حرام شد، چقدر پول آرایش و قر و فر و لباس دادند. چرا؟
عروس خانم شرط کرده بود، که به تعداد سال تولدش ، سکه طلا مهریه اش باشد. خانواده شاه داماد پذیرفته بودند. وقتی سر عقد، عاقد خواند که:
دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانم مليسا (زبیده) آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت دائم و همیشگی آقای جمشید ( میرزا یعقوب) به صِداق و مهریهٔ   یک جلد کلام الله مجید ، یک آینه و شمعدان، یک شاخه نبات و مهریه ۱۳۶۵ سکه تمام بهار آزادی رایج در جمهوری اسلامی ایران…»
عروس خانم فریاد زده بود که: « وا! برث دی من سال ۱۹۸۶ است. من لندن زندگی می کنم، اصلا با کلندر ایرانی آپ تو دیت نیستم. از استیج ۱۹۸۶ یک استپ هم پایین تر نمیام!» خدا به داماد رحم کرده بود که عروس طرفدار تاریخ شاهنشاهی نبود و گرنه می بایست، ۲۵۴۶ سکه طلا مهریه کند. عاقد به عروس ستیهنده گفته بود، ولی ملاک شناسنامه شماست! عروس نیمچه فریادی سر عاقد زده بود. عاقد که شانه راستش تیک داشت، و ابروی چپش می پرید، پس افتاده بود و برایش شربت خیار آوردند و مجلس به هم خورده بود. تفاوت سر ۶۲۱ سکه بود!
ماجرای مهریه در تاريخ ملت ها و در سنت ازدواج، مبحث قابل تاملی است، البته شیرینی ها و تلخی های خود را داراست. در رم قدیم به روایت هرودت مثل بازار فروش بردگان دختران زیبا را سالی یک بار در « اکسیون» عرضه می کردند. زیباترین و جوانترین و جذابترین دختران قیمت بیشتری داشتند. کسانی که تمکّن مالی مناسب داشتند می توانستند، دختر را با مهریه پیشنهادی به خانه بخت خود ببرند. بدیهی است که جوانان معمولا در این عرصه عقب می ماندند و امکان رقابت نداشتند. چنانکه امروزه هم، در بین مردمانی که با سنت های قومی و قبیله ای و عشایری زندگی می کنند، مهریه یا شیر بهای دختران جوان و زیبا به حدّی است که معمولا مردان پا به سال یا مسنّ و حتی پیر سال از عهده چنان پرداختی بر می آیند. در روستای داشلی برون، در تابستان سال ۱۳۵۴مهمان «الله جان» دوست دوران دانشجویی ام در دانشگاه اصفهان بودم. برای شام عمویش که پیرمردی چابک و خوش محضر و خوش آواز بود، با همسرش به «اوبه» (۱) آمدند. نام همسر عمویش آلما گل بود. گل سیب! بانویی زیبا که انگار از بهشت افسانه ها آمده بود. هفده ساله بود! چطور می شود، دختری هفده ساله همسر پیر مردی هفتاد ساله بشود؟ چون هیچ یک از جوانان داشلی برون یا بندر ترکمن نمی توانستند مهریه یا شیر بهای الما گل را فراهم کنند. حسرت برای جوانان مانده بود و الما گل برای پیرمرد ثروتمند خوش بَر احوال!
با اندگی تامل در این باره، به روشنی می بینیم، در پس پرده الفاظ و آب و رنگ و لعاب تعارفات، مهریه شکل و شمایل نوعی داد و ستد تجاری و چشم و هم چشمی و مانور تجمل و تشخّص برخی خانواده ها را پیدا کرده است. اصل مهریه، اصلا قرآنی و تبیین شده توسط سنت نبوی است. اما این اصل در بستر سنت ها و فرهنگ عامه رنگ و بوی مناطق و خرده فرهنگ ها را گرفته به گونه ای که از اصالت خود به دور افتاده است و « گر تو ببینی نشناسیش باز!» قرآن مجید از واژه های متفاوتی برای مهریه استفاده کرده است، از جمله « صَداق» و « نِحله» این دو واژه با میناگری قرآنی با هم و در پیوند با یکدیگر نیز آمده اند:
وَآتُوا النِّسَاءَ صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِن طِبْنَ لَكُمْ عَن شَيْءٍ مِّنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا ﴿النساء: ٤﴾
و مَهر زنان را به عنوان هدیه‌ای از روی طیب خاطر به ایشان بدهید؛ و اگر به میل خودشان چیزی از آن را به شما واگذاشتند، آن را حلال و گوارا بخورید.
هر پنج واژه «صدقات»، «نحله»، «طبن»، «هنیئاً» و «مریئاً» آیه را چراغانی کرده اند. آیه را همانند صحنه یا ساحتی تصور کنید، که پنج آفتاب روشنی بخش و نشاط انگیز بر آن می تابد. بدیهی است ظرف ترجمه پارسی، اگر مترجم فولادوند هم باشد، تحمل ترجمه این پنجره های باز رو به مشرق جان و آسمان معنی را ندارد! چنانکه «هنیئاً» معنایی فراتر و ژرف تر از «حلال» دارد. شاید « دلپذیری و شادی» معنایی نزدیک تر باشد. حلال واژه فقهی است و در بحث احکام به کار می رود. در این آیه نشانی از نشاط و دلپذیری و گوارایی زندگی است، که حلال وجهی صوری و رسمی آن است. چنان که واژه «مَهریه» نسبتی با واژه «مِهر » دارد. سعدی از این دو واژه تقابلی آفریده است:
پسر را نشاندند پیران ده
که مِهرت بر او نیست مَهرش بده
پایه مهریه، مهر است و یا مهریه نشانی از مهر. ريشه واژه مَهر یا مَهریه، عبری و یا آرامی است. در ان زبان ها نیز مهریه، عطیه یا هدیه ای است که با طیب خاطر و خرسندی تمام تقدیم می شود. شباهت ظاهری نیز در موسیقی مَهریه در زبان پارسی و واژه מוֹהַר -موهار- در زبان عبری دیده می شود. یعنی زندگی با مهر و عشق و محبت و اعتماد آغاز می شود، نه بر اساس حساب کشی و کشمکش و رقابت و نمایش.
در جلد ۲۱ وسائل الشیعه، در «باب الممهور»، احاديث متعددی در باره مهریه و استحباب اندک بودن مهریه و ناخوشایندی نسبت به مهریه سنگین نقل شده است. (۲) در جلد ۳۱ جواهر الکلام دانشامه فقهی گرانسنگ، لطایفی در باره مهریه وجود دارد، که خواندنی و بلکه تماشایی است.
گاه مهریه بانویی، این بود که همسرش به او سوره ای از قرآن مجید یاد بدهد. به او کیسه ای گندم یا کفش هدیه بدهد. مگر مهریه فاطمه زهراء سلام الله عليها چه بود!؟ یک شمد روانداز کهنه و زره علی علیه السلام، که بهایش سی درهم بيشتر نبود. هر دو پوشش، در زندگی و در جهاد. منوچهری در قصيده ای، کابین معشوقی افسانه ای را، فقط سجده شُکر می داند!

بُوَد عقد کابین او، اینکه تو
کنی سجدهٔ شکر، چون شاکری

خیام ريشه و بنیاد کابین عروس دهر را، دلخوشی تفسير می کند:
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرّم تو کابین من است
*****
و اما، مهریه دختران سید محمود دعایی مثال زدنی و تماشایی است. یک سکه طلا! داماد نخست آقای دعایی آقا محمود نادری، با ابتکار خودش پیشگام خواستگاری از زینب خانم فرزند ارشد اقای دعایی شده بود. زينب را در باشگاه ریاست جمهوری در جمع کرمانی ها، همراه آقای دعایی دیده بود و : برقی از منزل زينب بدرخشید سحر…محمود دل افکار در آن وقت، سال ۱۳۷۵ دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شهرسازی بود و زينب، دانشجوی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی. محمود پدرش به رحمت خدا رفته بود. روحانی آشنایی اهل سیرجان، محمود را همراهی کرده بود، تا صحبت مقدماتی انجام شود. انجام شده بود. کار به خواستگاری رسمی و سفر مادر محمود به تهران انجامید. در خانه آقای دعایی صحبت مهریه شد. مادر محمود گفته بود:« برای ما باعث افتخاره که زينب خانم عروس ما باشد، دخترم باشد. عروس از دختر هم عزیز تر است. پیشنهاد می کنم، به تعداد سال تولد زينب خانم سکه طلای بهار آزادی مهریه باشد!» آقای دعایی تبسم کرده بود. گفته بود: « ۱۳۵۷ سکه خیلی زیاد میشه زینب ها!» حرف توی حرف انداخته بود. «حالا شما میوه تان را صرف کنید. هوای سیرجان چطوره؟ میگن سیرجونی ها زدند روی دست رفسنجونی ها، داره باغای پسته رونق می گیره، شیرینی میل بفرمایید!»
مادر محمود گفته بود، ببینید حاج آقا! مهریه زينب که از دخترم معصومه نمی تواند کمتر باشه. شما از رسم و رسوم کرمان و سیرجان خبر دارید. حالا شما چه نظری دارید؟ آقای دعایی با شرم و آرام گفته بود: «در سایه عنایت خداوند متعال ، با توجه به وحدانیت او، یک سکه طلا! یک جلد کلام الله مجید و یک سفر مکه!
« شوخی می کنید، حاج آقا؟‌مگر می شود؟ شما تا به حال شنیدید کسی مهریه دخترش یک سکه طلا باشد؟ آن هم دختری مانند زینب! ببخشید حاج آقا، مردم را که می شناسید. بر می گردند میگن، لابد دختر یک عیبی داشته که مهریه اش یک سکه است! اصلا بیاییم، مهریه زینب مثل دختر خودم معصومه باشد. چند روز پیش بله برون معصومه بود، معصومه دختر بزرگمه، ۷۰۰ سکه مهرش کردیم با سه دانگ خانه در سیرجان، اجازه بدهید مهریه عروس اول هم مانند دختر اول باشد.»
آقای دعایی گفته بود:
« پسر و دختر ما می خواهند با هم زندگی کنند. با حرف مردم که زندگی نمی کنند. حرف مردم تاثیری ندارد. اساس زندگی شان بایست بر مبنای درستی باشد. صداقت و مهر و وفا و صفا و اعتماد و البته تحمل. مردم هم همه مثل هم فکر نمی کنند، ممکن است خانواده هایی باشند که دست تنگند. نمی توانند مهریه بالا پیشنهاد کنند. این یک سکه مهریه، ممکن است، به آن ها کمک کند. ما به اعتبار انقلاب و نظام جمهوری اسلامی و امام خمینی، به اعتبار سرباز امام زمان بودن، این لباس روحانیت، اگر آبرویی داریم، بایست این آبرو و اعتبار در این جور مواقع به کار بیاید. مهریه سنگین که پشتوانه زندگی و محبت نیست.»
در چهره آقای دعایی وقار و شکوه و آرامش بود. مادرم دیگر سخنی نگفت. فقط گفت: « ما اگر همه دنیا را هم مَهریه زينب می کردیم کم بود.»
عروسی لیلا هم همینگونه بود! به روایت آقا میثم، داماد دوم آقای دعایی پدر میثم در سال ۱۳۸۲ که به خواستگاری می روند. پیشنهاد می کند که :« به تعداد یاران امام زمان علیه السلام ۳۱۳ سکه طلای بهار آزادی، مهریه لیلا باشد. درست همان تعدادی است که برای دخترم هم همین تعداد سکه بود. عروسم هم با دخترم تفاوت نمی کند.» آقای دعایی همچنان بر یک سکه تآکید می کند. به شوخی گفتند مهمترین یار امام زمان خداوند تبارک و تعالی است که او هم یکی است. قل هوالله احد، صلوات بفرستید!
چنین بود و چنین شد که مهریه دختران سید محمود دعایی، زینب و لیلا، یک سکه طلاست!
وقتی آیت الله خامنه ای عقد زینب را در ۲۴ آذرماه سال ۱۳۷۶ می خواند، لبخند زده بود و گفته بود:«انسان هیچگاه نمی تواند شیرینی این مهریه یک سکه طلا را فراموش کند!»
ما هم فراموش نمی کنیم، زندگی و سخن و سلوک انسانی را، که داعی خیر و خوبی و زیبایی و لطافت و پاکی و پارسایی با رفتار خود بود.
مهریه به روایت قرآن مجید، «صداق» است و «نحله»، نماد راستی و وفا و صفا و نشاطی به شیرینی عسل! (۳)
شاید یک سکه طلا! اکسیری باشد که در زمانه عسرت وفا و صداقت و اعتماد و نشاط و شادی گمشده زندگی، و کشمکش های بیهوده بر سر مهریه، مثل فانوس دریایی، در این دریای پرتلاطم زندگی پر آسیب مدرن، راه را و مقصد را به جوانان و خانواده ها نشان دهد.

توضیح لازم:
چنانچه خوانندگان عزیز، در باره «داستان انسان»، نکته ای ، نظری، نقدی و یا پیشنهادی داشتند، می توانند با ایمیل ذیل با نویسنده در میان بگذارند. با احترام و سپاس
mohajerani@maktuob.net


پی نوشت ها:
*****

(۱). اوبه، چادر نمدی ترکمنی

(۲) الکافی ، ج ۵ ص ۳۷۷
وسائل الشيعه، ج ۲۱ ص ۲۵۰، حدیث ۲۷۰۱۱

(۳) ماوردی، النکت و العیون، در ذیل آیه ۴ سوره نساء، نسبتي بین واژه نحله و نحل مطرح کرده است:
«أنه سمّي نحلاً لما يعطي من العسل.»
******
روزنامه اطلاعات، یکشنبه، ۹ مرداد ۱۴۰۱

   

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

ماه محرّم


امروز نخستين روز ماه الهام بخش و زندگی ساز محرّم است. با دعای عرفه امام حسین عليه السلام در حال و هوای عرفان نظری امام حسین قرار گرفتیم. محرم و عاشورا، عرفان عملی اوست. آن چه در عرفه بر زبانش جاری شده بود و با کلمه بیان کرده بود، در عاشورا با خون بر صحرای كربلا نقش زد و به تعبیر درخشنده اقبال لاهوری:
نقش الّا الله در صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسین آموختیم
ز آتش او شعله ها اندوختیم
عاشورا مکتب عشق و انسانیت و پاکی و پارسایی و ایمان و یقین یافته است. عاشورا تجلّی توحيد است و نجات و آزادی و نیز شناخت قرآن و: «آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست»

هلال ماه محرم كه می تابد، چنین حال و هوایی دارد. یادش گرامی در غروب روز ۲۹ اردیبهشت ۱۳۷۵ که مصادف با ۲۹ ذی الحجه بود، به همراه دوست یگانه سید محمود دعایی در ساحل دریا در بندر طرطوس سوريه قدم می زدیم. چشمش به هلال شب اول ماه محرم افتاد. روایت او را بعداً به عنوان مقدمه ای تازه بر کتاب« پیام آور عاشورا» نوشتم:
« رفیق شفيق درست پیمانی به افق اشاره کرد و با مهر و اندوه گفت: هلال ماه محرم! اللهم صل علی محمد و ال محمد، برقی از اشک در چشمانش درخشید و هاله ای از غم چهره اش را پوشاند. ساعتی پیش کوشیده بودیم غروب خورشيد را در دریا بنگریم، انگار خورشید در دریا پرپر شد و حالا هلال ماه محرم و شفق در یکدیگر آمیخته شده اند…» (۱)
آیت الله ميرزا جواد ملکی تبریزی، در کتاب پر لطف « المراقبات» كه با مقدمه علامه سيد محمد حسين طباطبایی منتشر شده است. علامه در مقدمه خود، کتاب مراقبات را، دریایی که نمی توان عظمت و شگفتی آن را سنجید و کتابی که به اعتبار اعتلایش نمی توان به اوج آن دست یافت، وصف کرده است.
میرزا جواد ملکی تبریزی وقتی به تبیین ماه محرم می رسد، می گوید، « شایسته است، دوستداران محمد و آل محمد، به حکم ولایت و وفا و ایمان به خداوند علیِّ عظيم و رسول کریم، احوالشان در این دهه نخست ماه محرم دگرگون باشد، آثار اندوه و حسرت و درد در دل ها و سیمایشان پدیدار باشد… در ماه محرّم، حال و روزی متناسب با همین ماه پیدا کنیم. گویی کودکانم در خانه متوجه فرا رسیدن ماه محرم می شدند. کسی به آن ها چیزی نگفته بود. گویی جنس زمان متفاوت می شود.» (۲)
رحمت و رضوان خداوند بر مرحوم حاج یدالله صفدر زاده حقیقی، سال ها پیش در ماه محرم در اصفهان مهمانش بودیم. قرار بود فرش «دنیای ماهی ها» را ببینیم. گفت، در ماه محرم و صفر، شیرینی و شکلات وارد خانه ما نمی شود. فرش «ثارالله» که گنجینه ای از هنر و صفا و لطف و ظرافت است، با طرح استاد فرشچیان و استاد رشتیان، و با همت ایشان و کار کارستان بافندگانی که در تمام مدت با وضو پشت دار قالی نشستند. نقشی ماندگار از مكتب عاشورا در تاریخ هنر ایران ثبت شد.
روزگاری صدام حسین و حزب بعث در عراق گمان می کردند، می توانند آفتاب عاشورا و مکتب امام حسین را خاموش کنند. وقتی در سال ۱۳۵۳ عزاداری عاشورا و محرم را به بهانه ترويج خرافات ممنوع کردند. جمعیت عظیمی از مردم در نجف و كربلا به خیابان آمدند و فریاد زدند:
یا صدام قل للبکر
ذکر الحسين ما ینکر
ای صدام به حسن البکر بگو، یاد حسین فراموش نمی شود!
چنین است! صدام و حزب بعث رفتند و محرم و عاشورا باقی ماند و راه پیمایی اربعين تبديل به پدیده ای جهانی و تاریخی شد. این چراغی است که در همه خانه های ما می سوزد. مثل نام های اهل بیت که مثل ستاره در خانواده ها می تابد و جاری است. محرم مثل باران است که تاریکی و غبار را می زداید و می شُویَد و می برد. اشکی که در ماه محرم از چشمان مردمان، به ویژه در آینه چشمان زلال و با صفای کودکان و جوانان می درخشد، مایه و بنیاد زندگی است. محرّم همان رنگ خداست! و کدام رنگ آمیزی از رنگ آمیزی خداوند زیباتر و درخشنده تر؟
پی نوشت:
*****
(۱) سید عطاءالله مهاجرانی، پیام آور عاشورا، تهران، امید ایرانیان، ۱۳۹۴، ص یک
(۲) الحاج ميرزا جواد آقا ملکی تبریزی، المراقبات، بیروت، دار الاعتصام، بی تا، ص ۲۵ و ۲۶
******
روزنامه اعتماد، شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان انسان (۴)


سبکبالی و گرانباری

پارچه عمامه آقای دعایی، معمولی و ارزان قیمت بود. افزون بر آن عمامه ایشان هیچوقت « خودش را نشان نمی داد!» نشان دادن عمامه، اصطلاحی حوزوی و طلبگی است. اگر هم پارچه عمامه ای به عنوان هدیه به دست اقای دعایی می رسید؛ خودش با دقت و صرافت،اندازه لازم برای عمامه اش، حدود چهار- پنچ متر را مشخص می کرد، پارچه را تا می زد و اضافه را قیچی می کرد. طول عمامه معمولا بین ۴ تا ۱۲ و گاه تا ۱۴ متر نیز می رسد. هر قدر به طول عمامه افزوده شود، عمامه خودش را بهتر و بيشتر نشان می دهد، تا جایی که گاه ما اول عمامه را می بینیم بعد صاحب عمامه را. در جشن عمامه گذاری این روایت را بر کارت دعوت جشن عمامه گذاری می نویسند، که: «العمامة تیجان الملائکة» البته شکل معروف روایت، که از پیامبر اسلام صلوات الله علیه نقل شده است: «العمامة تیجان العرب» است. (۱) در تعبیری نسبت عمامه به عنوان تاج عرب، با عزت ظاهری مطرح شده است. عمامه های بزرگ موجب تفاخر بود. شايد به همین دلیل امام علی عليه السلام که سبکبال بود، در نهج البلاغه از « تیجان المفاخره» (۲) و نیز « تیجان الفخر» انتقاد کرده است. تعبیر تیجان که جمع تاج، واژه پارسی است، به معنای عمامه، در آثار شاعران عرب دیده می شود. به عنوان نمونه، در شعر سلمان البارونی( ۱۸۷۲- ۱۹۴۰)، تاج و عمامه و فخر و شئوونات در یک بیت جمع شده است.
لَبِسْتُ التّاج تاج الفَخْر كيما
أري انّ العَمامَة من شُؤوني
تاج فخر را بر سر نهادم، عمامه از شئوونات من است.
همین مضمون، یعنی بزرگ بودن عمامه، در دست مولانا جلال الدين بلخی، وسیله نقد گزنده دستار بندانِ ظاهر فريبِ روزگار او شده است. فردی در لا به لای عمامه خود، پارچه های ژنده و پنبه و پوستین قرار می داد، تا صورت عمامه بزرگ و پروار و فریبنده بنماید:
پاره پاره دلق و پنبه و پوستین
در درون آن عمامه بُد دَفین

روی سوی مدرسه کرده صبوح
تا بدین ناموس یابد او فُتوح
( مثنوی، دفتر هارم، بیت ۱۵۷۹-۱۵۸۰)


سید محمود دعایی از مرتبه رعايت شئوونات فراتر رفته بود. او برای خود شآنی ظاهری که متکی به همین ترتیب و آداب وآداب دانی رسمی است، گذر کرده بود. وقتی با او سخن می گفتید، عمامه دیگر «حجاب ساتر» نبود! ناموس و فتوح ناموس او امری درونی و معنوی بود. در یک کلام عمامه او هیچگاه خودش را نشان نمی داد. مثل عمامه علامه سید محمد حسين طباطبایی، عمامه آیت الله ابوالحسن شعرانی، عمامه شهيد آیت الله سید محمد حسين بهشتی و یا عمامه قلندر مآب آیت الله شیخ حسنعلی نجابت. در سال ۱۳۵۶ مرحوم آیت الله فلسفی خطیب مثال زدنی، به شيراز آمده بود. در مدرسه خان، برای طلاب سخنرانی می کرد. توصیه کرد که طلاب علوم دینی، وقت خود را صرف درس خواندن و سلوک کنند. گرفتار ظواهر نباشند و در دام ظواهر نیفتند. عمامه اش را از سر بر داشت و گفت: «این عمامه از نخ است! این ریش من هم پشم است، هیچکدام نه سواد می آورد و نه تقوی…»
*****
عبای سید ما، عبای معمولی بود. همان عبای مشکی. او هیچگاه از عباهای گران قیمت و بسیار شیک، مثل عبای پشم شتری که در کردوان علیا در منطقه دشتی بوشهر بافته می شود و گاه بر تن برخی علمای اعلام می بینیم، نمی پوشید. البته آن عبای بسیار ظریف، نبایست باران ببیند! شبکه تور مانند عبا، اگر آب و یا اگر نَمی، ببیند و یا در شرایط هوای شرجی بماند، تکه هایی از عبا جمع می شود و از شیکی و یکدستی و هارمونی می افتد. این عبا، اگر به رنگ سپید نقره ای باشد، گران قیمت و گرانبار است! این عبا را می شود از حیث سبکی در یک مشت جای داد و فشرد! سبکیِ گرانباری که خلاف آمد عادت است. گاه برای سیّد، عبا ارمغان می آوردند. اوبیدرنگ هدیه را هدیه می داد، در واقع همیشه او، واسطه انتقال هدیه بود.
*****
طبیعی می نمود سید محمود دعایی، طلبه ای که سال های جوانی خود را در مبارزه و فعالیت چریکی و گریز مدام از دست ماموران ساواک و شهربانی گذرانده بود. نمی توانست نعلین بپوشد! او با پوتینی که در درونش کلت، قرار داده بود. از هرات تا تایباد پیاده آمده بود. با پایی زخمی و خیس خون، چگونه می توانست، نعلین بپوشد؟ او که برای گریز از ایران، از آبادان تا میانه راه بصره پیاده رفته بود. می بایست با چنین مقتضیاتی سبکِ پوشش خود را تطبیق دهد.همیشه کفش راحتی بدون بند داشت. سبک و نرم و بی صدا.
*****
مواردی که در باره هرکدام تاملی داشتم و همگی نشانه های سبکبالی، سَبک زندگی و سلوک سید بود، در شعاعی گسترده تر، همین سَبک و سلوک دیده می شود. حسین دعایی روایت می کرد: « مدیریت مالی و اداری روزنامه تعدادی موبایل در اختیار کارکنان قرار می داد. می بایست به شکل اقساط، بهای موبایل از حقوق ماهیانه کسر شود. به پدرم گفتم. من می توانم موبايل بگیرم!؟ خودم اقساطش را پرداخت می کنم. مکثی کرد و گفت بله. من هم با ذوق و شوق رفتم دفتر آقای جاوید موبايل گرفتم.
وقتی به دفتر پدرم بر گشتم. موبايل را دست من دید. نسل نو موبايل نوکیا تازه وارد بازار شده بود. خوش آب و رنگ! پدرم تامل کرد و گفت: «حسين برو این موبايل را پس بده!» از پنجره به بیرون نگاه می کرد. آرام و زمزمه وار خواند: «مَلْبَسُهم الاقتصاد و مَشْیُهم التّواضُع» گفتم چشم! همین الان می روم. رفتم و باز گشتم. پنج دقيقه هم نشد. پدرم گفت: «خیلی کار خوبی کردی. ما بايست مراقب باشیم.» لبخند زد، چهره اش باز شده بود . آرام بود. او با سكوت و تبسم و نگاه حرف می زد.»
*****
سید محمود دعایی مراقبت می کرد، که خانه اش، همانگونه که با هدیه امام خمینی تهیه شده بود، به همان شکل و شمایل حفظ شود. تغییری در صورت و ساختار خانه صورت نگیرد. وقتی پسران به صرافت می افتند، که از حیث ایمنی، به جای اف اف قدیمی خانه، آیفون نصب کنند. به سید نگفته بودند؛ تا در برابر عمل انجام شده قرار گیرد. دیر وقت شب که به خانه آمد و دید ایفون نصب شده است. از عمق دل، افسرده شد. ناراحتی اش را بروز داد و گفت:« این خانه ما یادگار امام است. بايست به همین صورت اولیه حفظش کنیم. چرا به من اطلاع ندادید؟» همه همسایگانمان، خانه هاشان آیفون داشت، فقط ما اف افی بودیم! اما سیّد از زاويه دیگری نگاه می کرد.
خطبه متقین را همگان خوانده ایم. از این که همّام در پایان سخن، صیحه ای و ضجّه ای زد و جانش مانند مرغی سبکبال به پرواز در آمد، دل هایمان لرزیده و چشمانمان به اشک نشسته است. اما تبدیل خطبه به سلوک و مشی و منطق زندگی چیز دیگری است!
امام علی علی السلام با هندسه الهی، ویژگی های متقین را بر شمرده است. گویی سبکبالی و مفهوم مخالف آن، یعنی پرهیز و پروای از گرانباری، قدر مشترک تمام صفات است.

«فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ، متقین اهل فضیلت اند؛ گفتارشان صواب است و ميانه روى شان شعار، و فروتنند در رفتار و گفتار، » این سه ویژگی که به عنوان «منطق» و «ملبس» و «مشی» متقین تبیین شده است، گویی به عنوان پایه های دیگر صفات در صدر صفات قرار گرفته است. کسی که مَلْبَس او اقتصاداست،زهد او، تصنعی و نمایشی نیست. به تعبیر شهيد مطهری، زهدی است که از سویی نماد تلاش و کار است، بیشترین تلاش، اما از سوی دیگر، کمترین برداشت برای خود و یا خانواده خود. او جهان را هم کوچک می شمرد:
«وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ(۴)
و اگر نه اين است كه زندگى شان را مدتى است كه بايد گذراند، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمى ماند، از شوق رسيدن به پاداشِ آن جهان  يا از بيم ماندن و گناه كردن  در اين جهان. آفريدگار در انديشه آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در ديده هاشان خُرد نمود. بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را ديده اند و در آسايش آن به سر مى برند، و دوزخ چنان كه آن را ديده اند و در عذابش اندرند. دلهاشان اندوهگين است و  مردم  از گزندشان ايمن، تن هاشان نزار، نيازهاشان اندك و پارسا به جان و تن»
سبکبالی به «بودنِ» انسان معنی می دهد و گرانباری متکی بر داشته ها و دارایی های اوست. سبکبال مدام می بخشد، تا پرهای بلند پروازش مثل آذرباد رها و آزاد باشد. گرانبار، انباشت می کند. «شدن» و «بودن» در زندگی اش اتفاق نمی افتد. «داشتن» مراد اوست. من در زندگی ام به سبکبالی سید محمود دعایی کمتر دیده ام؟ ندیده ام!
پی نوشت:
*****


(۱) الکافی ، ج ۶ ص ۴۶۱
عن أبي عبد اللّٰه عليه السّلام قال قال رسول اللّٰه صلّى اللّه عليه و آله : العمائم تيجان العرب
(۲) نهج البلاغه، خطبه شماره ۵

(۳)سايت ديوان العرب
https://www.aldiwan.net

(۴) نهج البلاغه، خطبه ۱۹۳
**********
روزنامه اطلاعات، یکشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۱


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)