فرهنگ عاشورا و هنر تعزیه

یکی از تمايزات عبرت آموز، بین فرهنگ ما و فرهنگ غربی، این است که غربیان قدر داشته هایشان را بخوبی می دانند و با دقت و درایت و سخت گیری و آینده بینی از آن حراست و حفاظت می کنند. مثلا در شهر لندن، دقت در حفاظت از فضای سبز، در واقع قیراطی است! این اتفاق که در ایران هر روزه شاهدیم که در مسیل طبیعی و یا در بستر رودخانه ها ساختمان و یا ویلاهای اشرافی غیر مجاز ساخته و بعدا ناگزیر از تخريب می شوند، باور پذیر نیست!
حراست و حفاظت از سرمايه های فرهنگی و اجتماعی نیز به همین صورت است. واژه آکومولیشن (accumulation)به معنای انباشت تجربه هاست. اگر جامعه ای به تعبیر ابتکاری همایون کاتوزیان، « جامعه کلنگی » بود، قدر داشته هایش را به خوبی نمی داند و به آسانی آن ها را از دست می دهد.
یکی از مهمترین دستاوردهای ملی ما، در ایام محرم، برگزاری مراسم تعزیه، در صحنه نمایش و ساحت خیابان ها و بازار شهر بود. خودتان را به جای کودکی بگذارید که از ديدن تعزیه با چنان شکوهی، چه تصوير رنگین جذاب ماندگاری از نهضت كربلا و عاشورا، در ذهنش برای همیشه نقش می بندد. چنین ساحت نمايش با حضور، هزاران بازیگر و شاعر و حضور جمعیت انبوه یک شهر تدارک می شد. تصور کنید! در آغاز، ده تا پانزده شتر، با پوشش مخملین سبز و سرخ و بنفش، با شتر سوارانی که لباس رنگین داشتند، کلاهی همانند کلاه نهرو، منتهی از مخمل آبی یا سبز بر سر داشتند. برخی از آنان بر طبل که در برابرشان بود، با دو چوب بلند و باریک خرّاطی شده، و نقاشی شده با اسلیمی، که سر چوب به گویچه ای ختم می شد، می کوبیدند. برخی از سواران شیپور می زدند، صدای طبل و شیپور و نیز سنج نشانه آغاز تعزیه بود. در مراسم تعزیه بزرگ اراک، کاروان تعزیه محله حصار، اول صبح، که آفتاب اندکی بالا آمده بود؛ از ابتدای خیابان حصار پیدایشان می شد، وارد خیابان اصلی و مرکزی شهر، که مثل همه شهر ها نام خیابان پهلوی بود! می شدند، تا سر بازار از میان انبوه جمعیت می گذشتند، صدای طبل و شیپور و سنج دمی نمی ایستاد. پژواک صدا در شهر می پیچید. نخل ها و چلچراغ ها و علامت به حرکت در می آمد، حاملان چلچراغ ها تاب می خوردند. هواداران برای این تاب فضا ایجاد می کردند. صفحه بلند فلزی علامت سرخم می کرد و تعظیم می نمود. کبوتران مسی و پنجه های پولادی زیر آفتاب برق می زدند. سقا ها با ظروف برنجی و پیاله های طلایی که حکاکی شده بود و در آن « سلام بر حسین» یا «‌سلام بر حسین تشنه لب» یا « آبی بنوش و شه لب تشنگان را تو یاد کن» به مردم آب می دادند، برخی با گلابپاش بر روی مردم و بر چادر مشکی بانوان گلاب می پاشیدند. در طول خیابان، تکه های مختلف تعزیه اجرا می شد. مثل حلقه های زنجير، این تکه ها در پی هم بودند و به یکدیگر معنا می دادند. از شهرستان های دور و نزدیک برای دیدن تعزیه به اراک می آمدند. در روستاها هم چنین ماجرای پر شوری زنده و جاری بود. مثلا در تعزیه شهادت عبدالله پسر نوجوان امام حسن مجتبى عليه السلام، که در آخرين لحظات شهادت امام حسین در ظهر عاشورا، به سوی قتلگاه می دود و می خواهد با دست های کوچکش جلو شمشیر ها را بگیرد، دست هایش قطع و شهید می شود، عبدالله پیراهن سبز خوشرنگی بر تن داشت، بعد از شهادتش، در همان حال و هوای تعزیه، پیراهن او را رشته رشته می کردند، به هر یک از مردم، رشته ای از پیراهن سبز عبدالله می رسید، ما در جادکمه ای روی سینه مان، آن رشته یا نوار سبز را گره می زدیم. دختران به گیسویشان می بستند، مادران آن رشته را روی سینه یا بازوی کودک نوزاد، سنجاق می کردند، کربلا و عاشورا با تعزیه در زندگی مردم جریان داشت، تعزیه آن هم با چنان شکوهی، بهترین امکان تببین و ترویچ شناخت نهضت عاشورا، با زبان هنر، موسیقی و نمایش و شعر و آواز و نیز خوشنویسی و صحافی بود. نسخه های تعزیه با خط خوش نوشته می شد، با چرم بلغار قهوه ای خوشرنگ صحافی می شد. مردم به عنوان نقش آفرینان در تعزیه حضور داشتند. لباس ها و علم ها و نخل ها و چلجراغ ها، هر یک به خوبی نگاهداری می شد، می بایست قدر تعزیه را بيشتر بدانیم!
چنان که می دانیم، تعزیه در ساخت و پرداخت و حفظ موسیقی ملی ما و هنر آواز و هنر نمایش، نقش بی بدیلی داشته است. قدر داشته هامان را بدانیم.
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود!
تعزیه، روایت هنری عاشورا و كربلا بوده و هست. شایسته است، در همان مقیاس و اندازه ای که نسل ما در کودکی و نوجوانی خود شاهد بود، بازسازی شود!
******
روزنامه اعتماد، سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

سایه:پنجره ی تماشای جان و جهان

هوشنك ابتهاج، پنجره ای رو به مشرق برای تماشای جان و جهان بود.
چه مبارك است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین
به از این درِ تماشا که به روی من گشادی!
تماشا!؟ واژه شگفت انگیزی است هم از سفر حکایت می کند و هم از دیدن. گویی ما در عمر خود، فرصتی برای تماشای جهان و جان و هستی داریم. تماشای طبیعت نیز در چنین ساحتی معنی پیدا می کند.
هنوز منظومه بانگ نی، سایه منتشر نشده بود. با محمد زهرایی مدیر نشر کارنامه مهمان سایه بودیم. در خانه کوچکش در تهران، آشپزی هم کرده بود. لطيف و گوارا. همان شب تا دیر هنگام ابیاتی از بانگ نی را خواند. وقتی خواند:
آذرخش از کوه می آمد فرود
چون سواری سرخ بر اسبی کبود
اگر نگویم این بیت زیباترین تصویر و تابلو آفرینندگی در زبان و ادبیات ماست، بدون تردید از نوادرست. ببینید سایه ما را به تماشای آدرخش برده است، چه تابلو حیرت انگیزی در برابرمان قرار داده است. از همان شب، همیشه سایه با همین بیت در زهنم تداعی می شد و می شود.
سایه، این توانایی را داشت؛ که می توانست احساس خود را در موسیقی کلام نقش کند. البته با فروتنی که شیوه او بود، گاه می گفت: « من نمی توانم آنچه را احساس می کنم، تماما در کلمات نشان دهم.» اما آشنایان شعر سایه خوب می دانند که او در تصویر سازی و نقش اندیشه و احساس، نظیری ندارد. ببینید:
به سر بلندت ای سرو، که دراین شب زمین کن
نفس سپیده داند که چه راست ایستادی!
او از جوانی دل در گرو آزادی و عدالت سپرده بود. وفادار ماند. بانگ نی او، بازتاب و پژواک این باور و عهدست. باور و عهدی که سایه با صداقت و صمیمیت و حقیقت طلبی آمیخته بود. او چشم و گوش موسیقایی داشت. در خانه اش یک بار این رباعی خیام را خواند:
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
ره دور، را با موسیقی ویژه ای خواند. شبیه ره دووووور… هزار سال را نیز، شبیه: هزاااااار سااااال. آنگاه گفت ببین در این مصراع آخر، که سخن بر سر عمر کوتاه سبزه است:
چون سبزه امید بر دمیدن بودی… موسیقی شعر با شتابی به کوتاهی عمر سبزه بر محدوده لبها و لب بر هم زدن ها شکل می گیرد.
سایه چنین میناگری هایی را در حافظ سایه، به عنوان گنجینه ای از ذوقی سرشار و نکته یابی نادر به یادگار گذاشته است. یادش عزیز.
******
روزنامه شرق، پنجشنبه ، ۲۰ مرداد ۱۴۰۱

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

داستان انسان (۵). مهریه: یک سکه بهار آزادی !


دیباچه:
شما هم مثل من، حتما تصویری یا تصوّری از مهریه دارید! در ازدواج خودتان یا دختران و عروسان و دیگر اعضاء خانواده، دوستان و آشنایان، هر وقت سخنی از ازدواج به میان می آید، مهریه پدیدار می شود و چشم و ابرو و گاه آرواره! نشان می دهد که من هم هستم و خوب هستم! آشنایی تعریف می کرد که در لندن، بساط عقد شاهانه ای به هم خورد! عروس فریاد زد. داماد فرار کرد، هر دو خانواده هر چه کوشیدند، وصله پینه کنند و سر و ته عروسی مدرن و شیک را به هم بیاورند. ناکام ماندند. خانم ها غر زدند که آرایششان حیف و حرام شد، چقدر پول آرایش و قر و فر و لباس دادند. چرا؟
عروس خانم شرط کرده بود، که به تعداد سال تولدش ، سکه طلا مهریه اش باشد. خانواده شاه داماد پذیرفته بودند. وقتی سر عقد، عاقد خواند که:
دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانم مليسا (زبیده) آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت دائم و همیشگی آقای جمشید ( میرزا یعقوب) به صِداق و مهریهٔ   یک جلد کلام الله مجید ، یک آینه و شمعدان، یک شاخه نبات و مهریه ۱۳۶۵ سکه تمام بهار آزادی رایج در جمهوری اسلامی ایران…»
عروس خانم فریاد زده بود که: « وا! برث دی من سال ۱۹۸۶ است. من لندن زندگی می کنم، اصلا با کلندر ایرانی آپ تو دیت نیستم. از استیج ۱۹۸۶ یک استپ هم پایین تر نمیام!» خدا به داماد رحم کرده بود که عروس طرفدار تاریخ شاهنشاهی نبود و گرنه می بایست، ۲۵۴۶ سکه طلا مهریه کند. عاقد به عروس ستیهنده گفته بود، ولی ملاک شناسنامه شماست! عروس نیمچه فریادی سر عاقد زده بود. عاقد که شانه راستش تیک داشت، و ابروی چپش می پرید، پس افتاده بود و برایش شربت خیار آوردند و مجلس به هم خورده بود. تفاوت سر ۶۲۱ سکه بود!
ماجرای مهریه در تاريخ ملت ها و در سنت ازدواج، مبحث قابل تاملی است، البته شیرینی ها و تلخی های خود را داراست. در رم قدیم به روایت هرودت مثل بازار فروش بردگان دختران زیبا را سالی یک بار در « اکسیون» عرضه می کردند. زیباترین و جوانترین و جذابترین دختران قیمت بیشتری داشتند. کسانی که تمکّن مالی مناسب داشتند می توانستند، دختر را با مهریه پیشنهادی به خانه بخت خود ببرند. بدیهی است که جوانان معمولا در این عرصه عقب می ماندند و امکان رقابت نداشتند. چنانکه امروزه هم، در بین مردمانی که با سنت های قومی و قبیله ای و عشایری زندگی می کنند، مهریه یا شیر بهای دختران جوان و زیبا به حدّی است که معمولا مردان پا به سال یا مسنّ و حتی پیر سال از عهده چنان پرداختی بر می آیند. در روستای داشلی برون، در تابستان سال ۱۳۵۴مهمان «الله جان» دوست دوران دانشجویی ام در دانشگاه اصفهان بودم. برای شام عمویش که پیرمردی چابک و خوش محضر و خوش آواز بود، با همسرش به «اوبه» (۱) آمدند. نام همسر عمویش آلما گل بود. گل سیب! بانویی زیبا که انگار از بهشت افسانه ها آمده بود. هفده ساله بود! چطور می شود، دختری هفده ساله همسر پیر مردی هفتاد ساله بشود؟ چون هیچ یک از جوانان داشلی برون یا بندر ترکمن نمی توانستند مهریه یا شیر بهای الما گل را فراهم کنند. حسرت برای جوانان مانده بود و الما گل برای پیرمرد ثروتمند خوش بَر احوال!
با اندگی تامل در این باره، به روشنی می بینیم، در پس پرده الفاظ و آب و رنگ و لعاب تعارفات، مهریه شکل و شمایل نوعی داد و ستد تجاری و چشم و هم چشمی و مانور تجمل و تشخّص برخی خانواده ها را پیدا کرده است. اصل مهریه، اصلا قرآنی و تبیین شده توسط سنت نبوی است. اما این اصل در بستر سنت ها و فرهنگ عامه رنگ و بوی مناطق و خرده فرهنگ ها را گرفته به گونه ای که از اصالت خود به دور افتاده است و « گر تو ببینی نشناسیش باز!» قرآن مجید از واژه های متفاوتی برای مهریه استفاده کرده است، از جمله « صَداق» و « نِحله» این دو واژه با میناگری قرآنی با هم و در پیوند با یکدیگر نیز آمده اند:
وَآتُوا النِّسَاءَ صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِن طِبْنَ لَكُمْ عَن شَيْءٍ مِّنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا ﴿النساء: ٤﴾
و مَهر زنان را به عنوان هدیه‌ای از روی طیب خاطر به ایشان بدهید؛ و اگر به میل خودشان چیزی از آن را به شما واگذاشتند، آن را حلال و گوارا بخورید.
هر پنج واژه «صدقات»، «نحله»، «طبن»، «هنیئاً» و «مریئاً» آیه را چراغانی کرده اند. آیه را همانند صحنه یا ساحتی تصور کنید، که پنج آفتاب روشنی بخش و نشاط انگیز بر آن می تابد. بدیهی است ظرف ترجمه پارسی، اگر مترجم فولادوند هم باشد، تحمل ترجمه این پنجره های باز رو به مشرق جان و آسمان معنی را ندارد! چنانکه «هنیئاً» معنایی فراتر و ژرف تر از «حلال» دارد. شاید « دلپذیری و شادی» معنایی نزدیک تر باشد. حلال واژه فقهی است و در بحث احکام به کار می رود. در این آیه نشانی از نشاط و دلپذیری و گوارایی زندگی است، که حلال وجهی صوری و رسمی آن است. چنان که واژه «مَهریه» نسبتی با واژه «مِهر » دارد. سعدی از این دو واژه تقابلی آفریده است:
پسر را نشاندند پیران ده
که مِهرت بر او نیست مَهرش بده
پایه مهریه، مهر است و یا مهریه نشانی از مهر. ريشه واژه مَهر یا مَهریه، عبری و یا آرامی است. در ان زبان ها نیز مهریه، عطیه یا هدیه ای است که با طیب خاطر و خرسندی تمام تقدیم می شود. شباهت ظاهری نیز در موسیقی مَهریه در زبان پارسی و واژه מוֹהַר -موهار- در زبان عبری دیده می شود. یعنی زندگی با مهر و عشق و محبت و اعتماد آغاز می شود، نه بر اساس حساب کشی و کشمکش و رقابت و نمایش.
در جلد ۲۱ وسائل الشیعه، در «باب الممهور»، احاديث متعددی در باره مهریه و استحباب اندک بودن مهریه و ناخوشایندی نسبت به مهریه سنگین نقل شده است. (۲) در جلد ۳۱ جواهر الکلام دانشامه فقهی گرانسنگ، لطایفی در باره مهریه وجود دارد، که خواندنی و بلکه تماشایی است.
گاه مهریه بانویی، این بود که همسرش به او سوره ای از قرآن مجید یاد بدهد. به او کیسه ای گندم یا کفش هدیه بدهد. مگر مهریه فاطمه زهراء سلام الله عليها چه بود!؟ یک شمد روانداز کهنه و زره علی علیه السلام، که بهایش سی درهم بيشتر نبود. هر دو پوشش، در زندگی و در جهاد. منوچهری در قصيده ای، کابین معشوقی افسانه ای را، فقط سجده شُکر می داند!

بُوَد عقد کابین او، اینکه تو
کنی سجدهٔ شکر، چون شاکری

خیام ريشه و بنیاد کابین عروس دهر را، دلخوشی تفسير می کند:
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرّم تو کابین من است
*****
و اما، مهریه دختران سید محمود دعایی مثال زدنی و تماشایی است. یک سکه طلا! داماد نخست آقای دعایی آقا محمود نادری، با ابتکار خودش پیشگام خواستگاری از زینب خانم فرزند ارشد اقای دعایی شده بود. زينب را در باشگاه ریاست جمهوری در جمع کرمانی ها، همراه آقای دعایی دیده بود و : برقی از منزل زينب بدرخشید سحر…محمود دل افکار در آن وقت، سال ۱۳۷۵ دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شهرسازی بود و زينب، دانشجوی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی. محمود پدرش به رحمت خدا رفته بود. روحانی آشنایی اهل سیرجان، محمود را همراهی کرده بود، تا صحبت مقدماتی انجام شود. انجام شده بود. کار به خواستگاری رسمی و سفر مادر محمود به تهران انجامید. در خانه آقای دعایی صحبت مهریه شد. مادر محمود گفته بود:« برای ما باعث افتخاره که زينب خانم عروس ما باشد، دخترم باشد. عروس از دختر هم عزیز تر است. پیشنهاد می کنم، به تعداد سال تولد زينب خانم سکه طلای بهار آزادی مهریه باشد!» آقای دعایی تبسم کرده بود. گفته بود: « ۱۳۵۷ سکه خیلی زیاد میشه زینب ها!» حرف توی حرف انداخته بود. «حالا شما میوه تان را صرف کنید. هوای سیرجان چطوره؟ میگن سیرجونی ها زدند روی دست رفسنجونی ها، داره باغای پسته رونق می گیره، شیرینی میل بفرمایید!»
مادر محمود گفته بود، ببینید حاج آقا! مهریه زينب که از دخترم معصومه نمی تواند کمتر باشه. شما از رسم و رسوم کرمان و سیرجان خبر دارید. حالا شما چه نظری دارید؟ آقای دعایی با شرم و آرام گفته بود: «در سایه عنایت خداوند متعال ، با توجه به وحدانیت او، یک سکه طلا! یک جلد کلام الله مجید و یک سفر مکه!
« شوخی می کنید، حاج آقا؟‌مگر می شود؟ شما تا به حال شنیدید کسی مهریه دخترش یک سکه طلا باشد؟ آن هم دختری مانند زینب! ببخشید حاج آقا، مردم را که می شناسید. بر می گردند میگن، لابد دختر یک عیبی داشته که مهریه اش یک سکه است! اصلا بیاییم، مهریه زینب مثل دختر خودم معصومه باشد. چند روز پیش بله برون معصومه بود، معصومه دختر بزرگمه، ۷۰۰ سکه مهرش کردیم با سه دانگ خانه در سیرجان، اجازه بدهید مهریه عروس اول هم مانند دختر اول باشد.»
آقای دعایی گفته بود:
« پسر و دختر ما می خواهند با هم زندگی کنند. با حرف مردم که زندگی نمی کنند. حرف مردم تاثیری ندارد. اساس زندگی شان بایست بر مبنای درستی باشد. صداقت و مهر و وفا و صفا و اعتماد و البته تحمل. مردم هم همه مثل هم فکر نمی کنند، ممکن است خانواده هایی باشند که دست تنگند. نمی توانند مهریه بالا پیشنهاد کنند. این یک سکه مهریه، ممکن است، به آن ها کمک کند. ما به اعتبار انقلاب و نظام جمهوری اسلامی و امام خمینی، به اعتبار سرباز امام زمان بودن، این لباس روحانیت، اگر آبرویی داریم، بایست این آبرو و اعتبار در این جور مواقع به کار بیاید. مهریه سنگین که پشتوانه زندگی و محبت نیست.»
در چهره آقای دعایی وقار و شکوه و آرامش بود. مادرم دیگر سخنی نگفت. فقط گفت: « ما اگر همه دنیا را هم مَهریه زينب می کردیم کم بود.»
عروسی لیلا هم همینگونه بود! به روایت آقا میثم، داماد دوم آقای دعایی پدر میثم در سال ۱۳۸۲ که به خواستگاری می روند. پیشنهاد می کند که :« به تعداد یاران امام زمان علیه السلام ۳۱۳ سکه طلای بهار آزادی، مهریه لیلا باشد. درست همان تعدادی است که برای دخترم هم همین تعداد سکه بود. عروسم هم با دخترم تفاوت نمی کند.» آقای دعایی همچنان بر یک سکه تآکید می کند. به شوخی گفتند مهمترین یار امام زمان خداوند تبارک و تعالی است که او هم یکی است. قل هوالله احد، صلوات بفرستید!
چنین بود و چنین شد که مهریه دختران سید محمود دعایی، زینب و لیلا، یک سکه طلاست!
وقتی آیت الله خامنه ای عقد زینب را در ۲۴ آذرماه سال ۱۳۷۶ می خواند، لبخند زده بود و گفته بود:«انسان هیچگاه نمی تواند شیرینی این مهریه یک سکه طلا را فراموش کند!»
ما هم فراموش نمی کنیم، زندگی و سخن و سلوک انسانی را، که داعی خیر و خوبی و زیبایی و لطافت و پاکی و پارسایی با رفتار خود بود.
مهریه به روایت قرآن مجید، «صداق» است و «نحله»، نماد راستی و وفا و صفا و نشاطی به شیرینی عسل! (۳)
شاید یک سکه طلا! اکسیری باشد که در زمانه عسرت وفا و صداقت و اعتماد و نشاط و شادی گمشده زندگی، و کشمکش های بیهوده بر سر مهریه، مثل فانوس دریایی، در این دریای پرتلاطم زندگی پر آسیب مدرن، راه را و مقصد را به جوانان و خانواده ها نشان دهد.

توضیح لازم:
چنانچه خوانندگان عزیز، در باره «داستان انسان»، نکته ای ، نظری، نقدی و یا پیشنهادی داشتند، می توانند با ایمیل ذیل با نویسنده در میان بگذارند. با احترام و سپاس
mohajerani@maktuob.net


پی نوشت ها:
*****

(۱). اوبه، چادر نمدی ترکمنی

(۲) الکافی ، ج ۵ ص ۳۷۷
وسائل الشيعه، ج ۲۱ ص ۲۵۰، حدیث ۲۷۰۱۱

(۳) ماوردی، النکت و العیون، در ذیل آیه ۴ سوره نساء، نسبتي بین واژه نحله و نحل مطرح کرده است:
«أنه سمّي نحلاً لما يعطي من العسل.»
******
روزنامه اطلاعات، یکشنبه، ۹ مرداد ۱۴۰۱

   

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)