سوره فاتحة الكتاب و غزل الا يا ايها الساقی (۴)

شباهت معنوی مصرع الا یا ایّها الساقی با آیه نخست سوره حمد، ستاره راهنمای ما می شود تا به شباهت های غزل نخست دیوان حافظ با سوره حمد توجه کنیم. گامی فراتر، به شباهت دیوان غزلیات حافظ با قرآن مجید و فراتر از آن با نسبت معنوی و روحانی حافظ با قرآن آشنا شویم . این چهار مرحله یا منزلت به روشنی قابل جستجو و نمایاندن و یا اثبات است. حافظ شناسان در این زمینه کوشیده اند و نکات بسیار جذابی مطرح کرده اند. به عنوان نمونه، پرتو علوی در بانگ جرس، بهاءالدین خرمشاهی در حافظ نامه و دیگر آثار متنوع حافظ شناسی خود، هاشم جاوید که در نازک اندیشی و باریک بینی حافظ شناسی آیتی بود؛ در این ساحت کوشیده اند. اما همچنان هزار باده ناخورده در رگ تاک است! داستان و ماجرای تو در توی شیرین حافظ و قرآن مثل موج های دریا و رنگ دریاست. هر دم تجلی نو و رنگی تازه می یابد « و من احسن من الله صبغه؟»
نکاتی که مرحوم حاج آقا رحیم ارباب در باره نسبت حافظ و قرآن می گفت. طراوت و عطر دیگری داشت. او همیشه در هر بحثی سخن نو داشت. شاگردان و دوستان آیت الله ارباب می گفتند ایشان کم سخن اند، اما همیشه سخنشان نو است. تفسیر و تبیینی نو از آیه و یا حدیث و یا نگاهی نو به موضوع و مضمون. بگذارید از آن خوش حال ها روایت کنم!
مهمان فریدون مختاریان ـ از بنیانگذاران جنگ اصفهان و حلقه ادبی و فرهنگی اصفهان- بودیم. فریدون تازگی خانه نویی ساخته بود. با حیاطی پردرخت و پر گل و تعداد زیادی مرغ و خروس. در زیرزمین خانه اش، حوض کاشی آبی زنگاری داشت ، سکوهایی در اطراف حوض و حلقه دوستان، محمد حقوقی هم مهمان بود. حسین مهیاری و من هم بودیم. عصر جمعه ای در خرداد ماه سال ۱۳۵۳. مطابق معمول سخن از حافظ هم به میان آمد. حقوقی این بیت را خواند:
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری!
فریدون مختاریان دنگش گرفت و رفت روی موج باور ماتریالیستی و ته مانده مایه های مارکسیستی. گفت:« درود بر حافظ! منظورش اینِس که خوشتر از شعر حافظ تو قرآن نیس! تو قرآن اِزی حرفا پیدا نمیشِد! نمیشد آقا. حالا شما بگو میشد!»‌ فریدون با قاطعیت و شور سخن می گفت. چهره اش گل انداخته و برافروخته بود، موهای فلفل نمکی بلند و آشفته اش افشان و خنده شیطنت امیزش پابرجا و جاری بود. البته چهل سال بعد دیدم یکی از حافظ شناسان با گرایش دینی، با ملاحت و احتیاط همان سخن را با زبانی دیگر و به صورت سئوالی بر اساس همان قاعده: « بر در میکده ای با دف و نی ترسایی!» مطرح کرده است. به دلایلی آن روز
نمی خواستم وارد بحث بشوم. جفت بدحالان و خوش حالان بودم. فریدون هم در موقعیت بحث نبود. حسین گفت: « تو نمی خواهی نظرت را بگویی؟» با حسین حافظ را با هم خوانده بودیم. گهگاه هم حسین غزلیات حافظ را با آواز خوشش می خواند. در باره حافظ و قرآن بحث کرده بودیم. گفتم نه! اما فقط می خواهم بگویم توی قرآن پیدا می شود! حرف فریدون جدّی و سنجیده نیست. هر وقت فریدون توانست یک صفحه قرآن را درست بخواند. داوری کند! حقوقی پرسید چرا؟ گفتم برای این که بحث در باره نسبت دیوان حافظ با قرآن مجید و سلوک حافظ و قرآن نیاز به شرایط خاص خود را دارد. حقوقی پرسید به نظرت چه کسی این نسبت را خوب می داند. بی درنگ گفتم، در اصفهان حاج آقا رحیم ارباب و در قم علامه طبابایی!
«می شود به دیدن آقای ارباب برویم؟
«باید بپرسم.»
در ذهنم گذشت، بهتراست آقای خلیل رفاهی که به آیت الله ارباب نزدیک بود بپرسد. شاید ایشان ملاحظه ای داشته باشند که ندانم. خوشبختانه دیدار میسر شد. از حسن اتفاق جلال همایی هم همانروز در خانه آیت الله ارباب بود. آقای رفاهی قبل از ما رسیده بود. آیت الله ارباب چند سالی بود که بعد از عمل چشم در دهه نود عمر خویش بینایی شان را از دست داده بودند. من در همین دوران موفق به دیدار ایشان شدم. می گفتند او پیش از نابینایی معمولا نگاهش رو به زمین بوده است. حقوقی پرسید می خواهم شما از رابطه حافظ با قران برایمان بگویید. جلال همایی با همان سیمای باشکوهش لبخند زد، او هر دو دست را بر سرزانوان نهاده بود. آیت الله ارباب گفت:
« ما اصفهانی هستیم. اهل اصفهانیم. اهلیت ما با شناخت اصفهان، شناخت مکتب فلسفی و ادبی و عرفانی و معماری و طبیعت اصفهان معنا پیدا می کند. کسی بیشتر اصفهانی ست که اصفهان را بهتر می شناسد. به نظر من اقای جلال همایی از همه ما اصفهانی تر است!قرآن یک جهان است. جهان جان است. برای ورود به این جهان بایست قرآنی شد. دیده جان بین یافت. این دیده آسان به دست نمی آید. حافظ چنین دیده ای را یافته است. آشنای قران است. به مقام دیدن جان رسیده است. نه اینکه برقی زده و در مقطعی از عمر بارقه ای بر او تافته است. مثل همان تعبیر خودش:
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
حافظ در مقام و منزلت دریافت این برق مدام و تجلی پیوسته بوده است. به این بیت دقت کنید.
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می بینم
بغض جلال همایی شکست. رفاهی بی تاب بی تاب بود. از اول هم که وارد اتاق شدم احساس کردم رفاهی که استاد ادبیات عرب دانشگاه اصفهان و از خطیبان مشهور شهر بود، در حال خودش نیست و به اصطلاح در پوست خودش نمی گنجد. آقای ارباب گفت: توجه دارید می گوید: هر سحر! اصلا خیالتان را راحت کنم عمر حافظ وقتی به این مقام می رسد تمامش سحر است و دیدن باد صبا و استشمام نفحه الاهی.
این بیت را هم توجه کنید:
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
حافظ این کار را کرده، خاک درمیکده عشق را به رخساره رفته و با اشک شسته. به همین خاطر او خودش از جنس محبت شده و بوی محبت او به مشام می رسد. پر از صفات آفتاب شده است. آقای ارباب مکث کرد. با تانّی خواند:
همچو سنگی کو شود کل لعل ناب
پر شود او از صفات آفتاب
حتما شما هم شنیده اید. بر سجاده بزرگان ما دیوان حافظ در کنار قرآن قرارداشت. بعد از نماز یا پیش از آن آیاتی از قران مجید و غزلیات حافظ می خواندند. ما حالا نزدیک به ششصد سال پس از حافظ از او حرف می زنیم. به خانه دل های مان راه یافته است. ما بر سر سفره اش نشسته ایم. این همان دولت فقر و دولت قرآن است.
همه این ها دستاورد دولت قرآن است. باید از دولت دنیا گذشت تا دولت فقر یافت. از دولت خود گذشت تا دولت قرآن یافت.
فکر خود و رای خود در مذهب رندی نیست
کفر است در این مذهب خود بینی و خود رایی
همین غزل اول دیوان، مثل سوره حمد سبع المثانی ست. سوره حمد به لحاظ شکلی، هفت آیه دارد و این غزل هم هفت بیت. در سوره حمد تمامی ارکان اسلام به شکل فشرده بیان شده است، توحید و نبوت و معاد. در غزل حافظ گویی تمامی دیوان عصاره اش وجود دارد. شاید مثل مثنوی مولانا جلال الدین در هیجده بیت نی نامه.
در قرآن کریم سنگ بنای آفرینش کلمه است. در احادیث سنگ بنا عقل است و در دیوان حافظ عشق! این ها هر سه جلوه هایی از تجلی خداوند و از یک حقیقت واحداند. مثل آینه ای که ما در آن می نگریم. فروغ رخ ساقی عشق و معرفت یا خرد جاویدان و ناب است که در آینه کلمه دیده می شود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)